وضعیت سنجی سی‌صد و سی و نهم: خلاءها و قدرت، دو مورد امریکا و ایران

  انتخابات امریکا و رویه‌ای که دونالد ترامپ در برابر آن اتخاذ کرد و کار به اشغال کنگره توسط راستهای افراطی طرفدار او کشید، از ششم ژانویه ۲۰۲۱ تا امروز ۱۴ ژانویه ۲۰۲۱، همچنان یکی از عنوانهای روزنامه‌ها و نیز رادیو‌ تلویزونها است. الا اینکه به خلاءهای موجود در قانون اساسی و نظام سیاسی امریکا پرداخته نشده است. یکی از نوشته‌ها، نوشته توماس پیکتی، اقتصاددان فرانسوی است. نوشته او در تاریخ ۹ ژانویه ۲۰۲۱ در لوموند منتشر شده است. او چاره را در رجوع فوری تاریخ برای شناسایی خلائی دیده است که به توضیح آن پرداخته است:

 رجوع به تاریخ فوریت دارد:

   رویدادهای ششم ژانویه نشان می‌دهند که یک «نزاع قومی – نژادی بی‌فرجام» امریکا را تهدید می‌کند. موضوع کار دموکراتها این‌است که آرای مردمی را بدست آورند، اصل و ریشه این رأی دهندگان هرچه باشد.

   بعد از اشغال کنگره، دنیا، بهت زده، از خود می‌پرسد: چگونه کشوری که مدتی دراز رهبر دنیای «آزاد» خوانده می‌شد، تا این حد سقوط کرده‌است. برای آنکه آنچه روی داده‌است را دریابیم، باید اسطوره و بت پرستی را رهاکنیم و بلادرنگ به سراغ تاریخ برویم: جمهوری امریکا، از نخست، گرفتار شکنندگی‌ها و خشونت‌ها و نابرابریهای بزرگ بوده است. بیرق جنوب طرفدار برده‌داری، در جنگهای داخلی سالهای ۱۸۶۱ تا ۱۸۶۵، در دست حمله کنندگان به کنگره بود. پس در نزاعهای سنگین، رودررو، باید نگریست. نظام برده داری، نقشی محوری در رشد امریکا بازی کرده است. همین نقش را سرمایه‌داری صنعتی غرب در مجموع خود بازی کرده‌است. از ۱۵ رئیس جمهوری که تا انتخاب لینکلن در ۱۸۶۰، از پی هم مقام ریاست جمهوری را تصدی کرده‌اند، یازده تن، از جمله ژرژ واشنگتن و جفرسون، مالک برده‌ها بودند. این دو، زاده ویرجینی بودند که در سال ۱۷۹۰، ۷۵۰ هزار جمعیت می‌داشت و از این جمعیت، ۴۰ درصد، برده، برابر جمعیت دو ایالت پرجمعیت‌تر پنسیلوانی و ماساچوست شمال امریکا، بودند. بعد از شورش ۱۷۹۱ در سنت- دمینک (مستعمره فرانسه و اولین منطقه‌ای که تراکم جمعیت بردگان از هرجای دیگر دنیای آن روز بیشتر بود)، جنوب امریکا قلب جهانی اقتصاد کشتزارهای بزرگ شد و توسعه شتاب‌گیر به خود دید. شمار بردگان، در فاصله ۱۸۰۰ تا ۱۸۶۰، چهار برابر شد؛ تولید پنبه- ده برابر شد و این پنبه صنایع نساجی اروپا را تغذیه می‌کرد. اما منطقه شمال شرقی امریکا، بخصوص میدوست (لینکلن اهل این منطقه بود) با شتاب بیشتری رشد می‌کرد. این منطقه از الگوی اقتصادی دیگری پیروی می‌کرد، بنایش از آن خودکردن و آباد کردن زمینهای غرب امریکا و کار آزاد بود. از توسعه برده‌داری در سرزمینهای جدید، جلوگیری می‌کرد.

● ۶۰۰ هزار کشته:

   بعد از پیروزی لینکلن، از حزب جمهوری‌خواه، در انتخابات ۱۸۶۰، او آماده برای گفتگوی صلح‌آمیز با برده داران شد، برای آزادی تدریجی بردگان. بنا بر پرداخت غرامت به مالکان بردگان داشت؛ بهمان ترتیب که انگلیس و آلمان در سالهای ۱۸۳۳ و ۱۸۴۸ عمل کرده بودند. اما جنوبی‌ها ترجیح دادند جنوب را از ایالات متحده امریکا جدا کنند تا مگر دنیای خود را حفظ کنند. شمالی‌ها جدایی را نپذیرفتند و در ۱۸۶۱، جنگ آغاز شد. در طول چهار سال جنگ، ۶۰۰ هزارتن کشته شدند (برابر جمع همه کشته‌های امریکا در دیگر جنگها، از جمله دو جنگ جهانی و جنگهای کره و ویتنام و عراق و افغانستان). جنگ با تسلیم ارتش جنوبی‌ها در ۱۸۶۵، پایان پذیرفت.

   اما شمالی‌ها فکر نمی‌کردند که سیاه‌ها آماده‌اند شهروند بگردند و براین نظر بودند که اینان، برای مالک شدن آمادگی بازهم کمتری دارند. پس جنوب را به جنوبی‌ها واگذاشتند و آنها، نظام تبعیض نژادی سختی را برقرار کردند و این نظام به آنها امکان داد قدرت خویش را تا سال ۱۹۶۵ حفظ کنند.

   در این فاصله، امریکا قدرت نظامی اول جهان شد و توانست به خودتخریبی و خودکشی ملی‌گرایانه قدرتهای استعماری اروپا، در طول سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۵، پایان دهد. دموکراتها که حزب طرفدار برده‌داری بودند، شدند حزب طرح جدید. زیر فشار رقابت کمونیستها و جنبش امریکاییان افریقایی تبار، امریکا به برخورداری بدون تبعیض همه ساکنان کشور از حقوق مدنی تن داد.

● وارونه شدن بس مهم اتحاد: 

   اما از سال ۱۹۶۸ بدین‌سو، نیکسون، با اعتراض به وسعت حقوق و امدادهای اجتماعی که دموکراتها، از راه جلب مشتری (جلب آرای سیاهان)، به سیاه‌ها داده‌اند، رأی سفید پوستان جنوب را از آن خود کرد (تا اندازه‌ای مثل راست فرانسه که به چپ فرانسه به خاطر اعتراض به تبعیض برضد مسلمانها، عنوان «اسلام‌گرا – چپ‌گرا» می‌دهد). بدین‌سان، نیکسون وارونه‌ سازی بس مهمی در اتحاد گروه‌بندیهای اجتماعی هوادار حزب جمهوری‌خواه پدید می‌آورد. ریگان در ۱۹۸۰ و سپس ترامپ در ۲۰۱۶، این اتحاد را گسترش دادند. از سال ۱۹۶۴، در همه انتخابات ریاست جمهوری، جمهوری‌خواه‌ها آرای اکثریت سفیدپوستها را از آن خود کرده‌اند. در عوض، دموکراتها آرای ۹۰ درصد سیاهان و ۶۰ تا ۷۰ درصد لاتین تبارها را از آن خویش کرده‌اند.

     در این فاصله، درصد آرای سفید پوستها نسبت به کل آراء، بطور مداوم، در کاهش است: از ۸۹ درصد در ۱۹۷۲ به ۷۰ درصد در سال ۲۰۱۶ و به ۶۷ درصد در سال ۲۰۲۰، کاهش یافته است. آرای سیاهان ۱۲ درصد و آرای لاتین تبارها و اقلیتهای دیگر، ۲۱ درصد از کل آراء را تشکیل می‌دهند. آنچه سبب سخت شدن مواضع طرفداران ترامپ در کنگره می‌شود و جمهوری امریکا را تهدید به فرورفتن و ماندن در نزاع بی‌فرجام قومی/نژادی می‌کند، همین است.

   از اینهمه چه نتیجه باید گرفت؟ بنابر قرائت بدبینانه، بخش عمده‌ای از گروههای برخوردار از تحصیلات عالی، به دموکراتها رأی می‌دهند. این امر سبب شده ‌است که حزب جمهوری‌خواه، در همان‌حال که می‌کوشد نخبه‌های کار بدست را به خود جلب کند، خود را ضد نخبه‌ها بخواند. این حزب که خود را ناتوان از جلب روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها می‌بیند، طرفدارانی یافته‌ است که وضعیتی «اسف‌بار» دارند و سخت سرانی هستند که به راه آوردنی نیستند. حکومتهای دموکرات همه کار کرده‌اند برای اینکه وضعیت قشرهایی را بهبود ببخشند که محروم‌ترین‌ها هستند. اما نژادپرستی و رفتار خشن قشرهای سفید پوست پایین، مانع کار بوده‌اند و محروم‌ترینها حتی نتوانسته‌اند کارهای دموکراتها بسود خود را ببینند.

   مشکل این ‌است که این قرائت برای راه‌حل دموکراتیک، محل کمی باقی می‌گذارد. قرائتی امیدوارکننده‌تر می‌تواند این قرائت باشد: در طول قرنها افراد دارای منشاءهای قومی/نژادی گوناگون، بدون ارتباط میان یکدیگر، تحت سلطه نظامی و استعماری، زندگی کرده‌اند. این امر که زمان کمی است که اینان در یک جامعه سیاسی همزیستی می‌کنند، یک پیشرفت تمدنی عظیم است. اما مشکل پیشداوری‌ها نسبت به یکدیگر و استثمار بدون دموکراسی بیشتر و برقرار کردن برابری، حل نمی‌شوند. هرگاه دموکراتها بخواهند آرای قشرهای پایین، منشاء قومی و نژادی آنها هر چه باشد، را بدست آورند، باید عدالت اجتماعی را بسط دهند و توزیع درآمدها و امکانها را برابرتر بگردانند. راه دراز است و این خود دلیل که باید بلادرنگ در راه شد.

   حق با پیکتی است وقتی می‌گوید باید بلادرنگ به تاریخ مراجعه کرد. چراکه این وجدان تاریخی است که هرگاه غنی و شفاف باشد، راه حل هر مشکل را در اختیار می‌نهد و مانع سقوط یک جامعه می‌شود. پیکتی خلائی مهم را شناسایی می‌کند که خلاء اجتماعی ناشی از تبعیض‌ها و نابرابریها و مرزبندیهایی است که قدرتمداری در جامعه امریکایی ایجاد کرده‌ است، بطوری که جهت اعتراض نه از پایین به بالا، که سبب همگرایی اکثریت بزرگ و روی آوردن به مبارزه برای از میان برداشتن مرزها و تبعیض‌ها و نابرابریها می‌شود،که از بالا به پایین است: هر قشر، قشر پایین‌تر را مقصر موقعیت نازل و کمبودهای زندگی خود تصور می‌کند. اما این خلاء، با خلاءهای دیگر همراه است که یکدیگر را ایجاب می‌کنند:

 wazyatsanji339

خلاء‌ها که دموکراسی امریکا را تهدید می‌کنند:

۱. وجود خلاء‌ها در قانون اساسی امریکا: دموکراسی امریکا بر اصل انتخاب است. باوجود این، اصل «یک نفر یک رأی» محدود می‌شود به حد ایالت. نتیجه این‌که اکثریت آراء ملاک نیست. اکثریت آراء در هر ایالت ملاک است. تعداد منتخبان هر ایالت که رئیس جمهوری را بر می‌گزینند، نیز برابر نیست. در انتخابات اخیر، متقلبی که ترامپ است (نوار گفتگوی او با وزیر ایالت جورجیا انتشار یافت. ترامپ از او می‌خواهد بر آرای او بیفزاید و او را برنده انتخابات این ایالت اعلان کند!) مدعی تقلب بزرگ در انتخابات شد. در حقیقت، کافی بود در چند ایالت، در مجموع، ۳۵ هزار رأی بیشتر بنام ترامپ بخوانند تا او رئیس جمهوری امریکا بگردد. تازه، پس از انتخاب رئیس جمهوری توسط نمایندگان ایالتها، کنگره باید انتخاب را تأیید کند. این بار، این پرسش پیش آمده‌ است: اگر اکثریت دو مجلس از آن جمهوری‌خواهان بود و آنها انتخاب بایدن را تصویب نمی‌کردند، از دموکراسی امریکا چه برجا می‌ماند؟ اگر همکاری بخشی از پلیس و چماقداران کامل می‌شد و اینان بر نمایندگان و سناتورها دست می‌یافتند، چه وضعی پیش می‌آمد؟ اگر... اینها فرض‌هایی هستند که وسائل ارتباط جمعی، مکرر به آن می‌پردازند و به این نتیجه می‌رسند که کار ترامپ حمله به دموکراسی امریکا بوده‌ است. این تنها خلاء در قانون اساسی امریکا نیست. خلاء رابطه سه قوه هم هست. خلاء ناشی از ابهام قوه (= توانایی) و قدرت نیز هست. در دوران ترامپ، او بطور واضح، قوه مجریه را که تحت ریاست او قرارگرفت، نه صاحب قوه که صاحب قدرت تعریف کرد. بنابراین، در سیاست داخلی و خارجی، «اعمال قدرت» کرد. بدین‌خاطر است که می‌گویند، هرگاه ارتش با او همراه می‌شد و قوه قضائی هم به ساز او می‌رقصید، در رأس حزب جمهوری‌خواه که در سرای دولت، اقامت گزیده ‌است، کودتای او موفق می‌شد.

   نسلهای جوان که روش کودتاچیان خرداد ۶۰ را ندیده‌اند، با مشاهده اجتماع طرفداران ترامپ در برابر کنگره امریکا، می‌توانند وضعیت آن روز تهران را که به شرارت چماقداران سپرده شده بود، ببینند.

۲. خلاء ناشی از رابطه دو حزب با جامعه امریکا: آلن تورن (در کتاب دموکراسی چیست؟) توضیح می‌دهد چرا وقتی حزب‌های سیاسی، اقامتگاه خود را که جامعه مدنی است رها می‌کنند و در سرای دولت اقامت می‌گزینند، استبداد جای دموکراسی را می‌گیرد. پیش از این، تحقیقی را از نظر خوانندگان گذراندیم که توضیح می‌دهد چسان حزب جمهوری خواه آمریکا با اصول راهنمای دموکراسی بریده است. راستی این‌است که این حزب – بیشتر – و حزب دموکرات امریکا سرای دولت را اقامتگاه خود کرده‌اند و در این سرا، بر سرقدرت، بایکدیگر ستیز و سازش می‌کنند. بگاه انتخابات، مردم امریکا انتخابی جز میان معرفی شدگان این دو حزب نمی‌توانند بکنند. جامعه مدنی بمثابه رکنی از ارکان دموکراسی، در قانون اساسی، وجود نیز ندارد و صاحب اختیارات لازم نیست تا گرفتار جبر سازمانهای سیاسی نگردد و مانع از آن شود که آنها اقامتگاه خود را که این جامعه است، به سرای دولت انتقال دهند.

     کسر مراجعه پیکتی به تاریخ این ‌است که حزب‌های دوگانه، سازماندهی مدیریت پایین توسط بالا هستند. و چون نابرابریها و تبعیض‌های روزافزون، قشرهای میانه را به پایین می‌رانند، خطری که دموکراسی را تهدید می‌کند، بزرگ‌تر است. برای رفع این خطر، این پایین است که باید از قدرت باوری به وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق تغییر کند.

۳. خلاء جریان آزاد اندیشه‌ها و دانش‌ها و داده‌ها و اطلاع‌ها: این امر که طرفداران هر حزب، به وسائل ارتباط جمعی که متعلق به آن حزب نباشد، مراجعه نمی‌کند، یک واقعیت است، اما تنها واقعیت نیست. قانون اساسی امریکا وسائل ارتباط جمعی را، قوه‌ای از قوا نشناخته است. بنابراین، اصولی که این وسائل را در خدمت جریان آزاد اندیشه‌ها و دانش‌ها و... نگاه‌دارد، در قانون اساسی وجود ندارند. در حال حاضر، این وسائل در انحصار اقلیت صاحب امتیاز هستند. بنابراین، در واقعیت‌ها از منظر قدرت می‌نگرند و آنها را دستکاری می‌کنند و دستکاری شده را انتشار می‌دهند. بدین‌سان، به جای برداشتن مرزها و آسان کردن گذار از اختلاف آراء به اشتراک آراء، با عبورنکردنی‌تر کردن مرزها و با حذف حق اشتراک، این دیوارهای اختلاف است که تا منزوی کردن هر شهروند در فردیت خویش (فرد منزوی جبار) بالا می‌برند.

   بدیهی است که بحث‌ آزاد مفقود و حتی مناظره‌ها که میان نامزدهای ریاست جمهوری برگذار می‌کنند، در سئوال و جواب مجری برنامه از نامزدها ناچیز می‌شود. نقد، بمثابه تمیز صحیح از غلط و تصحیح غلط، نیز ، به این وسائل راه ندارند. در عوض، تبلیغ قدرت و قدرتمداری و خشونت به رواج و تولیدهای «سرگرم کننده» و برنده شهروندان به دنیای مجازی و نگاه‌داشتن در آن، انبوه هستند. اگر ترامپ، در دوران ریاست جمهوری، 20 هزار دروغ گفته است، بدین‌خاطر است که دروغ بمثابه دستکاری در واقعیت، عمومیت دارد. این امر که خوانندگان و شنوندگان دروغ از گوینده و نویسنده مطالبه دلیل نمی‌کنند و خود نیز بر آن نمی‌شوند از دروغ تناقض‌زدایی کنند، توضیح می‌دهد چرا رئیس جمهوری که منتخب مردم است و هیچ نباید به آنها دروغ بگوید، بی مهابا دروغ می‌گوید.

     وسائل ارتباط جمعی ویران‌گری مهم دیگری نیز می‌کنند و آن خو دادن خوانندگان و شنوندگان به موجز خوانی و در سطح ماندن و از آن به عمق و از صورت به محتوی نرفتن. پرشمار شدن سطحی نگرها و ظاهربین‌ها هستند که از عوامل پدید آمدن پدیده ترامپ در امریکا و همانندهای او در نقاط دیگر جهان هستند. و بالاخره، وسائل ارتباط جمعی شبانه روز تولید می‌کنند اما چه تعداد از این تولیدها و چه اندازه از زمان را به حقوق انسان و حقوق دیگر اختصاص می‌دهند؟

۴. خلاء چهارم، غفلت از حقوق است: این امر که بولسونارو و رفیق او، ترامپ، به حقوق انسان و بیشتر از آن به حقوق طبیعت وقع نمی‌گذارند، علتی جز غفلت اکثریت بزرگ از حقوق ندارد. غیر از این‌که در قانون اساسی امریکا، بخشی از حقوق انسان و حقوق مدنی یا شهروندی، اصول این قانون را تشکیل می‌دهند و این واقعیت که حقوق طبیعت قبول همگانی نیافته‌اند و این امر که امریکا، بمثابه سلطه‌گر، با جامعه‌های دیگر روی زمین، رابطه‌های خود را توسط قدرت برقرار می‌کند و به حقوق ملی و حقوق هر جامعه بمثابه عضو جامعه جهانی و به مدیریت مردم سالار جامعه جهانی وقعی نمی‌نهد، آن خلاء بزرگ است که با قدرت پر می‌شود. بدین‌خاطر است که جهت اعتراض به قدرتمداری که از پایین به بالا است، جای خود را به جهت اعتراض از بالا به پایین داده‌است. به سخن روشن، از بالا به پایین، رابطه‌ها را قدرت تنظیم می‌کند. دلیل نابرابریهای روزافزون و بزرگ شدن بخش فقر زده و رانده جامعه امریکا و دیگر جامعه‌ها، همین است.

   بدین‌قرار، تا زمانی که پایین یعنی اکثریت بزرگ به حقوق وجدان نیابد و برآن نشود که به حقوق خویش عمل کند و رابطه‌ها را با حقوق تنظیم کند، تا وقتی که گرفتار چنان از خودبیگانگی است که دشمنان حقوق پنج‌گانه، را نمایندگان خود می‌انگارد، پدیده‌هایی چون ترامپ وجود دارند و پویایی مرگ، بطور روزافزون، زندگی بر روی زمین را تهدید می‌کند.

   این پنج خلاء – با لحاظ کردن خلاء قومی/نژادی و اجتماعی/اقتصادی که پیکتی بدان پرداخته است- گرچه همه خلاء‌ها نیستند، اما وضعیتی را که امریکای امروز در آن است، توضیح می‌دهند. وضعیت کشورهای نظیر ایران، وطن ما را بازهم دقیق‌تر و شفاف‌تر توضیح می‌دهند. چرا که وطن ما گرفتار دو خلاء بزرگ دیگر نیز هست که یکی ولایت مطلقه فقیه است و دیگری وسیله توجیه این ولایت مرگبار و ویران‌گر شدن دین.

   هرگاه نسل امروز بر آن شود که وجدان تاریخی خود را غنی و شفاف بگرداند و دست کم به تاریخ دوران معاصر رجوع کند، خلاء‌ها و پدیدآورندگان آنها و پرکنندگان آنها با قدرت، از راه بازسازی استبداد پس از سه جنبش بزرگ، را شناسایی خواهد کرد. کسانی را نیز شناسایی خواهد کرد که این خلاءها را شناسایی کرده و کوشیده‌اند آنها را با بازیافت استقلال و آزادی و دیگر حقوقی پرکنند که هر شهروند و جامعه حقوندان دارند. بدون این شناسایی و راندن گروه‌های قدرتمدار، سازندگان خلاءها و پرکننده آنها با زور و فساد، ایران از مدار بسته استبداد زیرسلطه رها نمی‌شود.

وضعیت سنجی سی‌‌صد و سی و هشت: درسی که کرونا به بشر می‌آموزد

  مجله فرانسوی پاری ماچ (مورخ ۱ ژانویه ۲۰۲۱)، مصاحبه‌ای با تاریخ شناس فرانسوی، ژرژ ویگارلو Georges Vigarello، در باره نقشی که ویروس کرونا بازی می‌کند، بعمل آورده‌است. نکات عمده بدین قرارند:

 بیماری فراگیر کووید۱۹شکنندگی و آسیب‌پذیری دولت و نهادهای دیگر جامعه‌ها آشکارگرداند:

● در پاسخ این پرسش که آیا این بیماری فراگیر بی‌سابقه است، تاریخ دان پاسخ می‌دهد: بله، مجبورکردن افراد به قرنطینه شدن در خانه‌های خود و بر آنها، رفت و آمد را ممنوع کردن، امری بس بی‌سابقه است. یک بیماری واگیر را وخیم می‌خوانند وقتی دیگر نتوان کفن و دفن مردگان را مدیریت کرد. در گذشته، مبتلایان به بیماریهای واگیر را قرنطینه می‌کردند و حالا همه مردم را. نه در مورد طاعونی که پاریس در ۱۸۳۲ به خود دید و نه در مورد گریب اسپانیولی که کشتارکرد، ماسک ابداع شد و بکار رفت اما قرنطینه شدن شهروندان در خانه‌های خود، روی نداد.

● در پاسخ به این پرسش که این بار، چرا کار به قرنطینه همگان انجامید، ژرژ ویگارلو می‌گوید: افق فرهنگی ما تغییر کرده‌است. سه رویداد بنیادی وضعیت را توضیح می‌دهد: نخست این که، با دموکراسی، افراد، بیشتر می‌توانند برای خود تصمیم بگیرند. این واپسین مرحله از بنای خودمختاری است که جامعه‌های ما دارند به انجام می‌رسانند. و سپس این که سامانه‌های مصرف به شهروندان امکان می‌دهند آنچه را می‌خواهد مصرف کند؛ قلمرو انتخاب آنها گسترده است. و سرانجام این‌که حساسیت ما افزایش یافته است. بیماری و درد و مرگ ناپذیرفتنی شده‌اند. باید اینها را مهار کرد. برای این کار باید تماس‌ها را تا حداکثر، محدود کرد. و حالا وسائل ارتباط جمعی نقش عظیمی بازی می‌کنند و بیماری کووید، در بیمارستانهای دولتی، در برابر چشمان همگان قرار دارد. هرگاه دولت ناپذیرفتنی ای را در معرض مشاهده همگان قراردهد، ناتوانی خود را عیان کرده ‌است. بنابراین، باید شهروندان قرنطینه شوند. بیماری فراگیر وضعیت را بهم ریخته است. اما این قرنطینه همگانی است که قطع کردنی بی‌سابقه با زندگی معمولی است.

● درپاسخ به این پرسش که از این بیماری فراگیر چه خواهد ماند؟ تاریخ شناس می‌گوید: برای تاریخ دان پیش بینی آینده کاری بغرنج است. اما باور من بر این است که باردار عواقب وحشتناک، نه تنها اقتصادی و اجتماعی، است. زندگی روزانه ما میان مکان و زمان، ساخت گرفته است. این دو بیش از پیش در مهار ما هستند. اما حالا این دو، مانع گشته‌اند. من نمی‌توانم از خانه خارج شوم، در خانه خود، قرنطینه شده‌ام. حال این‌که زندگی تحرک در مکان است. و در آنچه به زمان مربوط می‌شود، مهار ناکردنی شده است: من دیگر نمی‌توانم آن را بیاندیشم، نمی‌دانم جریان امور چگونه است. چه وقت این وضعیت به پایان می‌رسد. ابعاد مرکزی رفتارهای ما، بهم ریخته‌اند. این امر مشکلهای روانی، خستگی‌ها و بیزاری از کار و زندگی ببار می‌‌آورد.

● در پاسخ به این پرسش که آیا این یک انقطاع تاریخی است، ژرژ ویگارلو می‌گوید: باوجود بیماری مسری سیدا،(ایدز) پایان قرن بیستم با مهار بزرگ بیماری‌های معمول، پایان پذیرفت. به یمن واکسن‌ها، ما دنیای گرفتار بیماریهای مسری را پشت سر گذاشتیم و در دنیایی شدیم که، در آن، سر و کار ما با بیماریهای مزمن است: بیماریهای تنفسی و سرطان‌ها و.... و اینک، این بیماری فراگیر ما را به دنیای بیماریهای مسری بازگردانده ‌است و این خود یک زیر و رو شدن است. اما انقطاع واقعی قرنطینه همگانی بی‌سابقه است.

● روزنامه نگار می‌پرسد: فضای حریم هرکس حالا فضای سرایت بیماری شده‌است. این امر چه چیز را ایجاب می‌کند؟ تاریخ دان پاسخ می‌دهد: این فضای حریم را، به این و آن گونه، از دست داده‌ایم: دیگر با یکدیگر دست نمی‌دهیم، بایکدیگر روبوسی نمی‌کنیم، ماسکی که به صورت می‌زنیم، درکی که ما از چهره‌های خود داشتیم را تغییر می‌دهد. مراسم اجتماعی، جشن‌ها، ازدواج‌ها، مراسم تدفین، همه بهم ریخته‌اند. شیوه برقرارکردن ارتباطها و روش ارج‌گذاری به نزدیکانمان، زیر سئوال رفته‌اند. بر این‌ها افزوده می‌شود کار توسط اینترنت که حریمی را از ما می‌ستاند که خانه است. خانه محل استراحت، محل شکوفایی است و حالا محل کار می‌شود، محل کاری زیر نظارت کارفرما.

   دولت صاحب مشیت مند واپس می‌کشد. بحران بهداشتی ضرورت سرمایه‌گذاریهای دولتی بسود افراد را اثبات می‌کند.

● در پاسخ این پرسش که آیا کرونا یک ویروس سیاسی است، تاریخ شناس پاسخ می‌دهد: سیاسی است زیرا سازمان جامعه را افشا می‌کند. بدین‌سان، پاسخ‌های ترامپ و بولسونارو، تقدمی که آنها برای مسئولیت فردی قائلند و از مداخله دادن دولت امتناع می‌کنند را ثابت می‌کنند. در فرانسه، کرونا شکنندگی دولت را آشکار گرداند. در جریان دهه‌های اخیر، بیمارستان، بر وفق منطق سودآوری اداره شده‌ است. حال این‌که ابداع بزرگ دموکراسی، که در قرن نوزدهم، انجام گرفت، حمایت از شهروندان بود. نئولیبرالیسم این دست‌آور و پیشرفت را از بین برد. دولت مشیت مند عقب نشسته‌ است. بحران بهداشتی ضرورت سرمایه‌گذاریهای دولتی بسود افراد را اثبات می‌کند.

● روزنامه نگار می‌پرسد: در سال ۲۰۱۵، نزدیک به عموم مردم، در پی ترور در محل مجله شارلی هبدو، همبستگی ابراز کردند و گفتند «ما شارلی هستیم»، آیا بیماری کووید به آنچه جامعه را می‌سازد، صدمه نمی‌زند؟ ژرژ ویگارلو پاسخ می‌دهد: آن ترور بازیافت همبستگی و برافروخته شدن مشعل همبستگی را ممکن کرد. اما «من شارلی هستم» خیلی خرج نداشت. اما حالا، ترس از کووید بر ترس از تروریسم افزوده شده‌است. زیرا یک بیماری مسری، نخست ترس است و مشاور بدی است. چنان‌که بهنگام بروز بیماری مسری طاعون، افراد، یکدیگر، بخصوص یهودیان، را متهم می‌کردند. امروز، در همه جا، همگان از آن می‌ترسند که به بیماری کووید مبتلی شوند و یا قربانی عملی تروریستی بگردند. در جامعه‌هایی که «احتمال خطر صفر» هستند، روشهای آمرانه، برخوردار از فن نومریک، به اجرا گذاشته شده‌اند. وارد حریم زندگی افراد می‌شوند و می‌گویند بخاطر حمایت از ضعیف‌ها چنین می‌کنند. اما افراد، از تن دادن به آن سرباز می‌زنند. قرنطینه شدن و از کامپیوتر اجازه خروج از خانه گرفتن، برای بسیاری، غیر قابل تحمل شده ‌است. خودمختاری پیشرفتی بلحاظ شخصی و نه به لحاظ جمعی است. بیماری فراگیر سبب شده است که دانشمندان نیز بحثهای خود را پیشاروی شهروندان انجام دهند. انجام بحثها از طریق وسائل ارتباط جمعی، وقتی پزشکان به توافق نمی‌رسند، بحران اعتماد را بیشتر می‌کنند.

● روزنامه نگار بحرانها را بر می‌شمرد: بحران بهداشتی، بحران امنیتی، بحران دموکراسی و نیز، بحران اقتصادی و اجتماعی و محیط زیستی و می‌پرسد: چه دنیایی برای نسل جوان؟ تاریخ شناس پاسخ می‌دهد: ما با تلاقی کمبودها و تهدید‌ها رویاروییم. بخلاف ترسی که در پایان سال ۲۰۰۰ دست داد، تهدیدهای امروز ریشه در واقعیت دارند. این تهدیدها مضاعف شده‌اند بدین‌خاطر که مقامات دولت، در عین حال که می‌گویند از آنها آگاهند، بقدر کافی عمل نمی‌‌کنند. دولت باید حس مسئولیت را بازیابد.

● در پاسخ این پرسش که آینده را چگونه می‌بینید، ژرژ ویگارلو می‌گوید: من آدمی خوشبین هستم. اما این بیماری فراگیر، ما را محکوم کرده است به خود بینی، به نوعی از خودپرستی. ما را گرفتار تنش‌های جدید، فرآورده تضییق‌های مضاعف کرده‌ است که دیگر تحمل نمی‌شوند. در عوض، با بی‌محل کردن شماری از رابطه‌ها، کرونا ویروس سبب شده ‌است که دنیای عاطفی ما بس بزرگ شده است و این بُعد پربهایی است.

     بدین‌قرار، کرونا ویروس، غرب را نیز در موقعیتی قرارداده‌ است که بقیت جهان در آن است: ادامه حیات بر روی زمین، نیازمند نظام‌های اجتماعی باز، نظامهایی است که، در آنها، رابطه‌ها را حقوق تنظیم می‌کنند. در آن نظامها، دولتها خدمتگزار شهروندان می‌شوند و وظایفی دیگر می‌یابند. توضیح این‌که از آلت فعل قدرتی که سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همکار هستند، رها می‌شوند و بر وفق حقوق، وظایفی را می‌یابند که انجام خدماتی هستند که رشد هر شهروند و جامعه شهروندان ایجابشان می‌کنند. اما هنوز نشانه‌های تغییر مشاهده نمی‌شوند:

 wazyatsanji338

 کووید و قدرت و درمان؟:

۱. همان‌طور که تاریخ شناس می‌گوید، بیماری کووید ناتوانی دولتها را مسلم گرداند. توضیح این‌که دولتها به خدماتی که دولت در خدمت شهروندان حقوند باید برعهده داشته باشد و از عهده برآید، نمی‌پردازند. بیشتر در خدمت سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همراه هستند. اما این تنها ضعف مفرط دولتها نیست که آشکار شد، ضعف جامعه‌های مدنی و شهروندان نیز آشکار شد. چراکه وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، بس ضعیف است. رابطه‌ها را قدرت تنظیم می‌کند. بدین‌خاطر است که کروناویروس، آسان، از یکی به دیگری منتقل می‌شود. کرونا پوششی که ظاهر است کنار زد و واقعیت را نمایان کرد: هرکشور که، در آن، قدرت نقش بیشتری در تنظیم رابطه‌ها دارد، بیماری فراگیرتر و کشتاری که می‌کند، بیشتر است.

۲. درمان یابی و درمان بیماران نیز گویای تنظیم رابطه‌ها با قدرت بود و همچنان هست: سازمان جهانی بهداشت وجود دارد اما حتی توانا به هم‌آهنگ کردن آزمایشگاه‌ها در یافتن واکسن مطمئن نیست. نه تنها هرکشور واکسنی تولید کرده‌است، بلکه گاه در کشوری دو واکسن تولید شده‌اند. تزریق آن را نیز حقوق تنظیم نمی‌کند، قدرت تنظیم می‌کند. نه تنها در سطح کشورها، بلکه در سطح هر کشور نیز. بدین‌خاطر، بس تبعیض آمیز است.

   طرفه این‌که، وقتی دکتر فیروزه بنی‌صدر تشخیص داد که کورتون درمان است به شرط آنکه به موقع و به اندازه تجویز شود، نخست مورد هجوم قرار گرفت. بسیاری از پزشکان حتی حاضر به آزمودن درمان نیز نبودند. پس از آنکه تجربه‌ها کارآیی درمان را تصدیق کردند، همچنان، شماری از بیماران درمان نمی‌شوند زیرا پزشکانی حاضر نیستند میزان دارو را در رابطه با وضعیت بیمار، تعیین کنند. از پروتکلی پیروی می‌کنند که مقام رسمی تعیین کرده ‌است. این مقام نیز نه از موضع دانش که از موضع قدرت، امر و نهی می‌کنند. وگرنه، می‌باید تأکید می‌کرد که در تعیین شیوه درمان و میزان دارو، باید وضعیت بیمار را لحاظ کنند. میزان مرگ و میرها در کشورهای مختلف، به فریاد می‌گوید که کم‌تر حقوق و بیشتر قدرت رابطه نهادهای بهداشتی و بهداری و بیماران را تنظیم می‌کند.

۳. تن ندادن به تقدم حق حیات انسان بر چرخش چرخ اقتصاد سرمایه‌سالار، تنها از سوی ترامپ و بولسونارو نبود که پذیرفته نشد. دولتهایی که تقدم حیات انسان را پذیرفته‌اند بسیار کم شمار هستند. بیشتر دولتها بدون ابهام، قدرت سرمایه‌سالاری را مقدم و حاکم بر حق حیات و دیگر حقوق انسان می‌شناسند. یک دلیل فراگیر شدن بیماری در سطح جهان و پرشمار شدن بیماران و مرگ و میرها این تقدم است. باوجود این،

۴. امر مهمی که تاریخ شناس از آن غفلت کرده‌است، این‌است که کرونا جهانیان را دربرابر یک واقعیت قرارداد: نیاز به جانشین کردن نظام‌های اجتماعی قدرت محور با نظام‌های اجتماعی باز است که، در آن، حقوق رابطه‌ها را تنظیم کنند. تأخیر در این تغییر، می‌تواند نظام‌های قدرت محور را بازهم مرگبارتر و ویران‌گرتر بگرداند. شکنندگی دولتها و نهادهای قدرت محور دیگر می‌گوید که دولتها و نهادها بدین‌خاطر که فرآورده نظامهای قدرت محور هستند، توانا به تصدی این تغییر نیستند. بنابراین، تصدی این مهم بر عهده شهروندان است. اما شهروندان وقتی می‌توانند از عهده تصدی بسا مهم‌ترین تغییر برآیند که وجدان به حقوق و استعدادهای خویش بجویند و بدین صفت فعال بگردند.

۵. این واقعیت که انسان برای اقتصاد است و اقتصاد برای سود حداکثر اقلیت صاحب امتیاز است که از جمله سبب شده‌است نیروهای محرکه عظیمی از چرخه اقتصاد خارج شوند و دو سوم تولیدها و خدمات مخرب باشند، اینک نه تنها بر شمار بزرگی از مردم جهان آشکار می‌شود، بلکه ناسازگاری تولیدها و خدمات با نیازهای اساسی انسان و اثر این تولید و خدمات بر آلودگی محیط زیست و اسراف و تبذیر منابع موجود در طبیعت، بیش از پیش، نمایان می‌شود. باوجود این، آیا کشورها بر آن شده‌اند که رابطه اقتصاد با انسان را تغییر دهند و تولیدها و خدمتها را با نیازهای اساسی انسان و سلامت محیط زیست سازگار کنند؟ کم شماری از اهل دانش و اندیشه در این باره سخن می‌گویند و می‌نویسند اما دولتها نه. «پایین» یعنی اکثریت بزرگ جامعه بشری فرصت آن را یافته است که تغییر کند و تغییر دهد: تغییر از غافل به حقوق و استعدادها و فضلهای خویش به عارف به حقوق و استعدادها و فضلهای خود.

۶. بدین‌قرار، وجدان به حقوق و به استعدادها و فضل‌های خویش، آن امر حیاتی است که کرونا می‌گوید جهانیان باید بدان بپردازند: این آن کار اول و اساسی است که جهانیان باید به انجامش همت گمارند. هرگاه جامعه جهانی بخواهد باهم زندگی کند و محیط زیست را سالم بگرداند و از اسراف و تبذیر منابع موجود در این کره خاکی، باز ایستد، وجدان به حقوق پنج گانه و تنظیم رابطه‌ها با حقوق و فعال شدن هر انسان بمثابه مجموعه‌ای از استعدادها و فضلها، کار اول است.

   در خور یادآوری است که، در جامعه‌ها، از جمله جامعه ایران، جنبش همگانی برای تغییر، بدون وجدان روشن به حقوق، دست کم در بخشی از جامعه که نقش نیروی محرکه را ایفا می‌کند، نه شدنی است و نه می‌شود. بدون این جنبش نیز، در بر همان پاشنه خواهد چرخید که اینک می‌چرخد.

 

وضعیت سنجی سی‌صد و سی و چهارم: وضعیت زنان در ایران دوران بعد از انقلاب:

  به دعوت دانشگاه کپنهاگ و کمیسیون فمینیسم فراملی و سیاست کوییر در سازمان جهانی انسان شناسی و مردم شناسی، آقای ابوالحسن بنی‌صدر، در وبیناری شرکت کرد و در باره وضعیت زنان ایران سخن گفت. اداره کنندگان عبارت بودند از خانمها نسیم بصیری، دانشجوی دکتری در مطالعات امور زنان, جنسیت و سکشوالیته و اوزلم هاس، دانشجوی دکتری در مطالعات بینا فرهنگی و منطقه ای دانشگاه کپنهاگ.

متن سخنان آقای بنی صدر و وضعیت سنجی بدین قرار است:

   نخست باید یادآور شد که وضعیت سنجی علمی آن وضعیت سنجی است که امرهای واقع مستمر (les faits sociaux permanents)، در رابطه با یکدیگر، به دست می‌دهند. حاصل پژوهش برای شناسایی امرهای واقع مستمر گویای منزلت و وضعیت زنان این ‌است که، در طول تاریخ، بنابراین، در دوران معاصر، پیش و بعد از انقلاب، در جامعه ایران و نیز جامعه‌های دیگر، زنان از۳۰تبعیض و نابرابری عمده رنج برده‌اند و رنج می‌برند. در جامعه‌های امروز، این تبعیض‌ها و نابرابری‌ها، این و آن شکل و شدت ضعف دارند. بنابراین، وضعیت زنان ایران را از زبان این تبعیض‌ها و نابرابری‌ها باید شنید و خواند:

تبعیض‌ها و نابرابری‌های سی‌گانه که برضد زنان برقرار هستند:

۱. نابرابری در آفرینش، بنابر این، در طبیعت و سرشت،

۲. نابرابری در حقوق ذاتی حیات،

۳. نابرابری دو همسر در حقوق که زوج بودن این دو را بمعنای مجموعه‌ای توانا به همکاری و رشد، ناممکن می‌کند،

۴. نابرابری در کارکرد مرد و زن،

۵. نابرابری در اندیشه و سخن و کار نیک و باور، حتی در انتخاب نوع تفریح،

۶. بنابر نابرابری در خلقت و سرشت انگاری، محروم انگاشتن زن از کرامت،

۷. نابرابری در دوست داشتن: زن لایق دوست داشته شدن نیست و ولایت به زن نمی‌رسد،

۸. نابرابری در اغوا‌گری و اغوا‌پذیری: زن اغواگر انگاری از امور واقع مستمر و جهان شمول است،

۹. نابرابری در منزلت میان زن و فرزند با شوهر،

۱۰. نابرابری در حق مشارکت در اداره جامعه خویش. بنابراین،

۱۱. نابرابری در تصدی مدیریت‌ها و نابرابری در نقشی که به دولت داده می‌شود بمثابه قیم زن،

۱۲. نابرابری در تولد و رجحان نوزاد پسر بر نوزاد دختر .به ستوه آوردن زنان توسط مردان با تهدید اطفال،

۱۳. نابرابری پدر با مادر از منظر فرزندان،

۱۴. نابرابری در برخورداری از حق مالکیت شخصی و کار،

۱۵. نابرابری در بر خورداری از حاصل کار،

۱۶. نابرابری در ارث و نابرابریهای مالی دیگر ناشی از وضعیت نابرابر زن و مرد بلحاظ بارداری و پرورش فرزندان،

۱۷. نابرابری در ازدواج،

۱۸. نابرابری در طلاق («حق» مرد است!) و انواع طلاق‌های کاهنده منزلت و کرامت زن،

۱۹. نابرابری حاصل از ترک خانواده توسط مرد و محکوم به سه کار شدن زن: سرپرست خانواده و کار برای تأمین معیشت خانواده و موقعیت مادون در روابط جنسی،

۲۰. نابرابری از این نظر که زن یک همسر اختیار می‌کند اما مرد می‌تواند چند همسر برگزیند. در جامعه‌های مسلمان. امر در جامعه‌های دیگر نیز یک امر واقع مستمر است،

۲۱. نابرابری که اجبار زن است، ولو به زور، به اطاعت از شوهر. این نابرابری، در همه جامعه‌ها طبیعی انگاشته می‌شود. برخی زنان نیز مردانی را ترجیح می‌دهند که «جربزه مطیع‌کردن زن را داشته باشند». از این‌رو، این رابطه قوا است که باید با رابطه حق با حق جانشین شود. اگرنه، تا زمانی که بنا بر رابطه قوا باشد، نابرابری برجا می‌ماند،

۲۲. نابرابری از رهگذر سوء استفاده جنسی از زن و بهره‌کشی جنسی از او،

۲۳. نابرابری در شهوت‌گرایی (زن شهوت مجسم است و شهوت او را به طرف مرد می‌کشاند). با وجود این، در آمیزش جنسی، زن محکوم به ایفای نقش فعل‌پذیر است،

۲۴. نابرابری از رهگذر ناگزیر کردن زن به تن دادن به سرنوشت مرد، در مرگ و بعد از آن،

۲۵. نابرابری در آموزش و پرورش و،

۲۶. نابرابری در برآوردن نیازهای اولیه، غذا و بهداشت و پوشاک و مسکن،

۲۷. نابرابری از منظر قربانی آزارهای جنسی بودن زن،

۲۸. نابرابری در پوشش بلحاظ مجبور بودن زن به حجاب در جامعه‌های مسلمان و پوششی که او را جاذبه جنسی می‌کند در جامعه‌های دیگر،

۲۹. نابرابری از منظر رابطه قوای «جنسی» که جامعه‌ها را گرفتار «دیکتاتوری سکس» می‌کند،

۳۰. از امرهای واقع مستمر، یکی پیش کش کردن همسر است به قدرتمداران. نوعی از آن که «مشروع» انگاشته می‌شد، زن را طلاق دادن و او را به بستر قدرتمداری فرستادن و سپس به عقد خود درآوردن است. نوعی دیگر پنهان کردن رابطه زناشویی است. نوع سومی مکرر کردن طلاق و رجوع است. و نوع چهارمی طلاق دادن با هدف ناگزیر کردن زن به تسلیم شدن به خواستهای شوهر و تن دادن به تحقیر است.

   این نابرابریها که بسا تمامی نابرابری‌ها نباشند که از رهگذر روابط قوا ایجاد شده و استمرار جسته‌اند و اندیشه‌های راهنمای از خود بیگانه در بیان قدرت، آنها را توجیه می‌کنند. با این‌وجود، مهم‌ترین‌ها هستند. وجود این نابرابری‌ها که در جامعه امروز، ایران، برقرار هستند، می‌گوید که زور و فساد دو عنصر اصلی تنظیم کننده رابطه‌ها با زن هستند. رژیم کنونی به شماری از این نابرابری، جنبه قانونی بخشیده و از آنها (بیشتر از همه حجاب) در مهار زنان از راه سرکوب با هدف سنگین‌کردن جو خشونت و ترس در جامعه، استفاده می‌کند. (به نقل از ضمیمه قانون اساسی برپایه حقوق پنج گانه که به ایرانیان و جهانیان پیشنهاد شده‌ است).

   هرچند اجماع بر سر جانشین کردن آنها با برابری‌ها، بسیار مهم است، اما هرگاه انسان‌ها فرهنگ استقلال و آزادی نجویند و وجدان اخلاقی انسان‌ها پندارها و گفتارها و کردارها را با حقوق نسنجند، بنابراین، رابطه‌های قوا با رابطه‌های حق با حق جانشین نشوند، اجماع بر سر برابری‌ها، به عمل نخواهد برد و رابطه‌های قوا همچنان نابرابریها را برقرار نگاه خواهند داشت.

   این نابرابریها پی‌آمدها دارند. به سه پی‌آمد که مهم‌تر هستند، می‌پردازم:

● شدیدترین آسیب‌ها که زنان قربانیان آنند، تنظیم رابطه با زنان، توسط دولت و دیگر نهادهای جامعه (خانواده و نهادهای دیگر)، با زور و فساد است. آسیبهای دیگر فرآورده این آسیب هستند:

● در معرض آسیب‌های اجتماعی قرارداشتن و گرفتار این آسیب‌ها شدن.

● توانایی بالقوه زنان برای ایفای نقش نیروی محرکه تغییر در جامعه امروز ایران و جامعه‌های دیگر:

 دو پی‌آمد تبعیض‌ها و نابرابری‌ها که زنان قربانی آنند:

   آسیب اول را که تحمیل ۳۰ تبعیض و نابرابری هستند، شناسایی کردیم. اینک به بررسی کوتاه دو آسیب دیگر می‌پردازیم:

الف. چرا زنان بیشتر از مردان در معرض آسیبهای اجتماعی هستند؟:

     در جامعه‌ها آنها که بیشتر در معرض رابطه‌های قوا قرار دارند و جامعه برقراری رابطه قوا با آنها را یا روا می‌داند و یا قابل اغماض، آسیب‌پذیرتر‌ها هستند. از این‌رو، زنان بدین ‌خاطر که موقعیت زیرسلطه‌ را دارند، آسیب‌پذیرترین‌هایند و بیشترین فشار پویایی‌های روابط سلطه‌گر -زیر سلطه بر آنها وارد می‌شود. توضیح این که:

۱. پویایی نابرابری همراه است با پویای‌های دیگر. بنابراین، زنان نه تنها گرفتار پویایی‌های تبعیض‌ها و نابرابریها هستند، بلکه گرفتار تمامی پویایی‌های رابطه سلطه‌گر – زیر سلطه هستند.

   این امر، در جامعه‌ها بخصوص جامعه‌هایی که، در آن، وجدان به حقوق وجود ندارد چه رسد به عمل به حقوق و تنظیم رابطه با حقوق، سبب می‌شود که زنان قربانی سه استثمار بگردند(استثمار جنسی و استثمار بمثابه «نیروی کار» و استثمار بمثابه سرپرست خانواده).

۲. شبکه بندی‌های قدرت در جامعه‌ها یکسان نیستند. اما، در انواع شبکه بندی‌ها، رابطه‌ها از طریق زن برقرار می‌شوند. هم رابطه‌های نسبی و هم رابطه‌های سببی (ازدواج‌های درون گروهی و برون گروهی). بنابراین، محل عمل اجتماعی زن، گره‌گاه است. بدین‌خاطر است که هم خود در معرض آسیبهای اجتماعی است و هم هر آسیب اجتماعی دیگری، دامن او را نیز می‌گیرد. چنان‌که اعتیاد شوهر و یا فرزند به مواد مخدر، غیر از این‌که او را (شوهران همسران خود را نیز معتاد می‌کنند) در معرض اعتیاد قرار می‌دهد، گرفتار آسیبهای همراه (بیکاری، فقر، فرسودگی تن و روان و...) نیز می‌گرداند. تغییرها در شبکه و یا از میان رفتن شبکه، نیز زن را دچار آسیب‌ها می‌گرداند. یک قلم از دست رفتن موقعیت مرد در سلسله مراتب قدرت و بدتر از آن، بی‌آبرو و بی‌اعتبار شدن او، زن را بعنوان همسر، نیز بی‌اعتبار می‌کند. حال این‌که، بنابر طرزفکرها، بی‌آبرو شدن زن، به مرد آسیب چندانی وارد نمی‌کند.

۳. اما امر مهم این‌است که محل عمل زن در شبکه، محل عمل بی‌اختیار و وسیله است. این «ضرب‌المثل» در همه جامعه‌ها بر زبان‌ها جاری می‌شود: «در هر جنایتی، پای زنی بمیان است». اما ضرب‌المثل وارونه واقعیت است. زیرا محل عمل زن، گره‌گاه است و در این محل، او از اختیار محروم است، رابطه قوا از طریق او برقرار می‌شود. از این‌رو، زن در همان‌حال که گرفتار آسیب اجتماعی می‌شود، وسیله ایجاد آسیب اجتماعی نیز می‌گردد. مثال بارز، آن دسته از آسیبهای اجتماعی هستند که از رهگذر رابطه جنسی «نامشروع» و، در مواردی «مشروع»، ایجاد می‌شوند. در شماری از جامعه‌های امروز، ادعا می‌شود زنان آزادی جنسی یافته‌اند. صحت این ادعا را کاهش یا افزایش آسیب‌های اجتماعی تصدیق یا تکذیب می‌کند. در این نوع جامعه‌ها، افزایش آسیب‌های اجتماعی گویای واقعیت دیگری است که فوکو فیلسوف فرانسوی آن را «دیکتاتوری سکس» می‌خواند.

۴. امر واقع مستمر دیگری که مسبب آسیب‌پذیری بیشتر زنان است، حمایت‌ و حفاظت از زن بمثابه «ضعیفه» است. این حمایت و حفاظت خود آسیب اجتماعی بس ویران‌گری است. زیرا وسیله حمایت و حفاظت، زور است که به ضرورت با فساد همراه است و عامل بازدارنده رشد زن بمثابه انسان حقوند و ناچیزکردن او بمثابه «شئی جنسی» است. چنان‌که در تاریخ ایران، زنان از تعلیم و تربیت محروم بودند و نزدیک به اتفاق فیلسوفان و اخلاق شناسان و فقیهان، با باسواد شدن زنان – برغم قول پیامبر (ص) – مخالف بودند. برای نمونه، مخالفت با تأسیس مدارس دخترانه.

   در جامعه‌هایی هم که حقوق انسان پذیرفته شده بود، تا اوائل نیمه دوم قرن بیستم، برخورداری از حقوق نیز «مردانه» بود. برای مثال، در فرانسه و سوئیس و... زنان حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را نداشتند و بمحض ازدواج، اداره اموال آنها نیز با شوهر بود. هنوز، در جامعه‌ها، حقوق ذاتی حیات شمرده نمی‌شوند و تمامی رابطه‌ها را تنظیم نمی‌کنند. در جامعه، به میزانی که رابطه‌ها را بیشتر قدرت تنظیم می‌کند، «حفاظت و حمایت» از زن توسط قدرت، عامل تدنی باز هم بیشتر شخصیت زن است. برای مثال، ازدواج دختران بر وفق مقررات حفاظت و حمایت، خود یک آسیب اجتماعی بس ویران‌گر و سبب پرشمار آسیب‌های اجتماعی است.

۵. آسیب بمثابه امر واقع، ولو بدان صفت اجتماعی می‌دهند، در آن واحد، سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نیز هست. آسیب فرهنگی از رهگذر بستن مدار زندگی زنان، بسا ویران‌گرترین آسیب و مسبب ویران‌گرترین آسیب‌ها است. چرا که زنان توانا به فعال شدن بمثابه مجموعه استعدادها و فضل‌ها نمی‌شوند. از جمله، فضل هنرمندی که گشودن فضای زندگی و بازکردن این فضا (= استقلال و آزادی = توانایی بکارانداختن استعدادهای دانشجویی و آفرینندگی)، بلا عمل می‌شود. در حقیقت، میزان فرهنگ‌زایی هر جامعه را استقلال و آزادی زن معین می‌کند. چرا که استقلال و آزادی به او امکان می‌دهد فضای اندیشه و عمل جامعه را بطور مداوم باز نگاهدارد. به یمن فضای باز، خودانگیختگی فردی و جمعی افزایش می‌یابد و رشد فرهنگی میسر می‌شود.

     محروم شدن زنان از استقلال و آزادی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، زنان و مردان را از خلق فرهنگ ناتوان می‌کند و خلاء را «ضد فرهنگ» یا مجموعه‌ آسیبهای اجتماعی (از خرافه‌ها و غیر عقلانی‌ها تا رابطه‌های قوای پدید آورنده انواع جنایتها و جرم‌ها و فسادها) پر می‌کنند.

   در بعد اقتصادی، شهروندان از زن و مرد که خود نیروی محرکهِ نیروی محرکه ساز هستند، از تولید نیروهای محرکه در حد مطلوب ناتوان می‌شوند و گرفتار خود تخریبی و تخریب نیروهای محرکه می‌شوند. این آن آسیب اجتماعی است که جامعه گرفتار پویایی مرگ، هم عامل و هم گرفتار آن می‌شود.

   و در بعد سیاسی، تغییر رابطه میان انسان با نهادهای جامعه، نیز آسیب اجتماعی جهان شمولی است: نهاد دولت بمیزانی که قدرت محور و قدرتمدار است و نهادی که احزاب سیاسی قدرت محور و قدرتمدار هستند و نیز دیگر نهادهای جامعه (نهادهای دینی و تربیتی و هنری و اقتصادی و اجتماعی و...) ارباب انسان از زن و مرد می‌شوند و چون موضع زن، موضع زیر سلطه است، هم آسیب‌ بیشتر به خود می‌بیند و هم وسیله آسیب‌های اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی می‌شود. مهار جامعه‌ها از طریق مهار زنان، امر واقعی جهان شمول است.

ب. چرا زنان مهم‌ترین نیروی محرکه تغییر هستند؟:

   بنابراین که موقعیت اجتماعی زنان، موقعیت زیرسلطه ‌است و رابطه با آنها، عمده توسط زور و فساد – که از یکدیگر جدایی‌ناپذیر هستند – تنظیم می‌شود، نظامهای اجتماعی که، در آنها، زنان این موقعیت را دارند، تا وقتی زنان به حقوق خویش وجدان نیابند و برآن نشوند حقوند بزیند، برجا می‌مانند. بنابراین، تحول اکثریت بزرگ در گرو تحول زن است. بمحض وجدان بر حقوق و وجدان بر ستمگرانه بودن تبعیض‌ها و نابرابری‌ها و سرباز زدن از تمکین به آنها، زنان نیروی محرکه‌ای می‌شوند که تغییر بنیادی را ناگزیر می‌کنند. بدین‌خاطر بود و هست که در روزهای انقلاب، گفتم: آزادی هر جامعه‌ای با آزادی زن شروع می‌شود و بطور مداوم باز می‌گویم که استقلال و آزادی هرجامعه‌ای با استقلال و آزادی زن آغاز می‌گیرد.

   بخصوص از انقلاب بدین‌سو، به یمن مشارکت هرچه وسیع‌تر زنان در آن، بطور روزافزون، زنان بر این واقعیت وجدان می‌یابند که تبعیض‌ها و نابرابریها، نه خدا و نه دین فرموده که فرآورده نظام اجتماعی قدرت محور هستند. بنابراین، از تن دادن به آنها سرباز می‌زنند. بدین‌خاطر است که، بیشتر، در جامعه شهری ایران، زنان کشور بطور مداوم در کار مبارزه برضد تبعیض‌ها و نابرابری‌ها هستند. تاریخ معاصر ایران، نه این وسعت مشارکت زنان در مبارزه را به خود دیده است و نه این شدت سرکوب را.

   زنان ایران هر روز بیشتر از روز پیش در می‌یابند که زور و فساد حاکم را زور و فساد از میان بر نمی‌دارند. چرا که از جنس یکدیگرند. کسی که زور و فساد بر ضد زور و فساد بکار می‌برد، درجا، از زور و فساد پر می‌شود و برفرض موفقیت، زور و فساد برجا و آلت فعل تغییر می‌کند. از این‌رو، وجدان به حقوق و ایستادن بر حقوق خویش راه‌کار است. وجدان به حقوق و ایستادن بر حقوق خویش راه‌کار است. این ایستادگی است که می‌گوید زنان استقلال و آزادی بازمی‌یابند و به یمن آن، ایرانیان راه رشد در استقلال و آزادی، بر میزان عدالت اجتماعی را در پیش می‌گیرند.

اطلاعات آماری نه چندان معتبر در باره زنان:

   نخست بدانیم که اطهره نژادی، معاون برنامه گذاری و هماهنگی رئیس جمهوری در امور زنان (۵ آذر ۱۳۹۵ سایت «ما زنان») می‌گوید: آمار مربوط به زنان، بخشی علنی و بخشی محرمانه هستند. به آمار محرمانه، تنها متصدیان امور زنان، حق دسترسی دارند.

● جنایت و آسیب‌های اجتماعی که زنان قربانیان آنها هستند:

۱. در جهان، سالانه ۵ هزار زن قربانی قتلهای ناموسی می‌شوند. در ایران، زنان قربانی این نوع جنایت را ۳۷۵ تا ۴۵۰ تن گفته‌اند. که به نسبت جمعیت از هند و پاکستان (۱۰۰۰ تن) بیشتر و، در جهان، مقام اول از آن ایران می‌شود.

۲. در ۲۰۱۸، ۸۷ هزار زن در دنیا کشته شده‌اند که از آنان، ۵۰ هزارتن به دست شوهرانشان کشته شده‌‍اند.

۳. در ایران، در سال ۱۳۹۵، ۷۷۲۸۰ زن، بخاطر آزاردیدن از همسر خود شکایت کرده‌اند. لایحه «تأمین امنیت زنان در برابر خشونت»که محتوای آن نیز معلوم نیست – قرار است در مجلس رژیم ولایت مطلقه فقیه تصویب شود. این لایحه سالهاست که میان دو قوه مجریه و قضائیه دست به دست می‌شود.

۴. بنابر آمار ستاد مبارزه با مواد مخدر، ۲.۸ میلیون معتاد در ایران هستند که ۱۰ درصد آنها زن هستند (آذر ۱۳۹۸). بدیهی است که شمار معتادان بسیار بیشتر است.

۵. دکتر قرایی، رئیس انجمن جامعه شناسی ایران، در اواسط ۱۳۹۰، گفته‌است: سن تن فروشی زنان از ۲۰ تا ۳۰ سال به ۱۲ – تا ۱۸ سال کاهش یافته است.

۶. براساس آمار مراکز بازپروری سازمان بهزیستی، ۱۰ تا ۱۲ درصد زنان خیابانی متأهل هستند. (آبان ۱۳۹۸)

۷. شمار زنان فاحشه در تهران ۳۰۰ تا ۶۰۰ هزار تن هستند. (آبان ۱۳۹۸)

۸. شادی طلب، استاد جامعه شناسی می‌گوید (۱۵ خرداد ۱۳۹۷): ۹ درصد زنان تن فروش، نخستین بار، با اجبار شوهر، تن فروش شده‌اند.

۹. آمار دخترانی که فروخته می‌شوند و یا فرار می‌کنند. در اختیار نیست.

۱۰. خودکشی زنان، بخصوص دختران جوان افزایش چشم‌گیری پیدا کرده‌ است. محمد مهدی تندگویان، معاون ساماندهی امور جوانان وزارت ورزش و جوانان روز ۲۸ مرداد ۱۳۹۷ آمار خودکشی در ایران طی سال ۱۳۹۶ را حدود ۴ هزار و ۹۹۲ نفر اعلام کرد. در کل کشور آمار اقدام به خودکشی‌ در زنان حدود دو سوم و در مردان یک سوم بوده است . بدین‌قرار، در سال ۹۶، ۳۰۰۰ زن خودکشی کرده‌اند. بلحاظ خودکشی زنان، ایران در خاورمیانه، مقام اول و در جهان (داده سال ۱۲۹۹) مقام سوم را دارد. چین مقام اول و هند مقام دوم را دارند.

wazyatsanji334

● آسیب‌های اجتماعی دیگر:

۱. از ۱ فروردین تا ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، در سطح کشور، ۱۲۷۲۴۵ ازدواج و ۳۴۵۴۷۵ طلاق ثبت شده‌اند. بدین‌سان، نسبت طلاق به ازدواج، حدود ۳۰ درصد است.

۲. در سال ۱۳۹۷، ۳ میلیون زن (= ۱۴ درصد خانوارها که ۲۴ میلیون است) سرپرست خانوار نیز بوده‌اند. طی ۱۰ سال، شمار زنانی که سرپرست خانوار شده‌اند، ۵۸ درصد افزایش یافته است. ۸۶ درصد زنان سرپرست خانوار سالمند هستند.

● آسیب‌های اقتصادی که زنان قربانی آنها هستند:

۱. ۶۵ درصد زنان تحصل کرده بی‌کار هستند.

۲. بی‌کاری زنان تحصیل کرده ۳ تا ۴ برابر مردان تحصیل کرده است.

۳. سهم زنان از اشتغال، تنها ۱۸ درصد است.

۴. معصومه ابتکار، معاون رئیس جمهوری در امور زنان می‌گوید (در پایان ۱۳۹۸):

- از جمعیت حدود ۲۴ میلیون شاغل، ۲۰۳۳۱۰۰۰ تن مردان و ۴۴۲۰۰۰۰ تن زنان هستند. یعنی سهم مردان ۸۲ درصد و سهم زنان ۱۸ درصد است.

۵. در ۱۳۹۵، از ۵۷۴۰۰۰۰ زن دارای تحصیلات عالی، تنها ۱۷۲۴۰۰۰ مشغول بکار بوده‌اند. به سخن دیگر، ۴ میلیون آنها بی‌کار بوده‌اند.

۶. به گزارش ایسنا (۱۱ مهر ۱۳۹۸) برای کار برابر، زنان ۲۵ درصد کم‌تر از مردان حقوق می‌گیرند. نابرابری در بخش خصوصی بیشتر از بخش دولتی است.

● زنان و تحصیلات عالی:

۱. در ۱۳۹۷، زنان دارای تحصیلات دانشگاهی ۶۲۳۳۰۰۰ تن و مردان دارای این تحصیلات، ۶۹۱۸۴۷۳ تن بوده‌اند. بدین‌سان، شمار زنان دارای تحصیلات عالی به مردان نزدیک شده‌ است. باوجود این، جمعیت زنان شاغل دارای تحصیلات عالی، ۱۸۲۲۴۰۷ تن شاغل (۲۹ درصد) و ۷۱ درصد بی‌کار بوده‌اند (= از هر ۴ زن یکی شاغل). اما از مردان تحصیل کرده، ۴۳۷۱۶۲۸ تن شاغل بوده‌اند. شاغل ۸۷ درصد و بی‌کار ۱۳ درصد.

۲. در سال ۱۳۹۵، نسبت دانشجوی دختر به دانشجوی پسر در دانشگاه‌ها و مؤسسات عالی، ۵۷ به ۴۳ درصد بوده است. در آن سال، ۴۴ درصد تحصیل کرده‌ها زن و ۵۶ درصد مرد بوده‌اند.

۳. ۱۸۴۸۱ زن عضو هیأت علمی وزارت علوم و وزارت بهداشت و پژوهشکده‌ها بوده‌اند:۳۵۰ استاد و ۱۴۰۴ دانشیار و ۸۳۵۲ استادیار. باوجود نزدیک به برابری تحصیل کرده‌ها، تنها ۲۴ درصد هیأت علمی زنان هستند.

 زنان در جنبش مداوم:

۱. زنان در جنبش‌های همگانی، جنبش تحریم تنباکو، جنبش مشروطیت، جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب ۵۷، شرکت داشته‌اند. شرکت آنها در انقلاب ۵۷ همگانی‌تر بوده ‌است. از انقلاب بدین‌سو، زنان در دو نوع جنبش شرکت مداوم دارند:

۱.۱. جنبش‌های همگانی و خیزش‌های مردم شهرهای مختلف (مشهد و قزوین و اسلام شهر و...). همگانی‌ترین این جنبشها، جنبش سال ۱۳۸۸ است. شهادت ندا آقا سلطان، در سطح جهان، او را نماد ایستادگی زنان ایران بر حق گرداند. دو جنایت در تصور نگنجیدنی، پروانه فروهر و ترانه موسوی را دو شهید شقاوت رژیم ولایت مطلقه فقیه گرداند. پروانه زنی بود که همه عمر، استوار و نستوه، در مبارزه بود و یکی از نمادهای ایستادگی پی‌گیر و بی‌خدشه، بر حقوق ملی بود.

   از آن پس، گسترده‌ترین جنبش‌ها، جنبش آبان ماه ۱۳۹۸ است. در این جنبش نیز زنان شرکت داشتند و شماری از آنها قربانی شقاوت شدند.

۱.۲. مقاومت در برابر خشونت دولت و دیگر نهادهای جامعه و مبارزه برضد تبعیض‌ها و نابرابری‌ها مداوم است. بدین سبب است که زندانهای رژیم از زنان ایستاده بر حقوق خویش، خالی نمی‌ماند. به یمن این استقامت مداوم، زنان رژیم را در مواردی ناگزیر از عقب نشینی کرده‌اند. نقد پی‌گیر طرز فکرهای دینی و غیر آن، همه بیان قدرت، و ارائه حقوق و توضیح مداوم نقش وجدان به حقوق، سبب تغییر روزافزون فکر و روش زنان نسبت به خود و نسبت به مردان و مردان نسبت به زنان و به خود شده‌ است و می‌شود.

   شرکت در این دو نوع جنبش، به زنان نقش نیروی محرکه تغییر را داده‌ است. بهمان اندازه که زنان به حقوق خود وجدان پیدا می‌کنند و در می‌یابند که با قدرت (= ترکیبی از زور و فساد و پول و... که در رابطه قوا بکار می‌رود) نه با قدرت که با وجدان به حقوق و عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق است که می‌توان مبارزه کرد و پیروز شد، نیروی محرکه‌ای بزرگ‌تر می‌شوند.

۲. شرکت در دو جنبش، آن‌هم بطور مداوم، دلیل شدت سرکوب خونین زنان کشور است. آمار دقیق از اعدام شدگان، ترور شدگان، ربوده و سربه نیست شدگان و کشته شدگان زن در طول ۴۰ سال جنبش، در دست نیست. این اندازه معلوم است که تنها در دو دوره از اعدام‎‌ها، اعدام‌های ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۳، ۵۸۰ زن و در کشتار زندانیان، در سال ۱۳۶۷، دست کم، ۳۰۰ زن اعدام شده‌اند. تاریخ معاصر ایران، هیچ‌گاه، چنین رفتار سبعانه‌ای با زنان را به خود ندیده ‌است. دو دلیل این سبعیت، یکی ایجاد جو سنگین ترس و دیگری، ترس از بزرگ شدن نیروی محرکه استبداد شکنی است که زنان ایران شده‌اند.

ضعف و ناتوانی دستگاه‌ اطلاعاتی رژیم ولایت فقیه/ ابوالحسن بنی صدر: رژیم تا امروز نتوانسته سازمان اطلاعاتی درخوری داشته باشد - ارتشبد فردوست به آقای خمینی مشورت می داده و منِ رئیس ‌جمهور خبر نداشتم

 

 ١٢ آذر ٩٩- رادیو زمانه: سرویس اطلاعاتی ایران پیش و پس از انقلاب ۱۳۵۷ به خشونت و سرکوب و ایجاد رعب مشهور بوده. اما در ماه‌ های اخیر خبرهایی که درباره سرویس های مخفی اطلاعات ایران بیرون می ‌آید، بیش از همیشه است و انباشته از سوء ظن به ترور،‌ بازداشت‌ های متعدد،‌ رفتار خشونت ‌بار و نیز ضعف و ناتوانی.
پرونده ‌سازی ‌های امنیتی برای فعالان کارگری و مدنی و زنان، بازداشت و اعتراف ‌گیری اجباری از معترضان،‌ ربودن مخالفان از ترکیه و عراق و بازگرداندن آنها به ایران، هر چند در کارنامه وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران تازه نیست، شدت و شتاب تازه ‌ای به خود گرفته است. محاکمه متهمان به ترور کلاهی در هلند، مرگ مشکوک یک قاضی فراری، تلاش ناکام برای بمب‌ گذاری در نشست مجاهدین خلق و نیز بازداشت یک مقام قضائی دست ‌داشته در کشتار تابستان ۶۷، بار دیگر توجه ‌ها در خارج ایران را نیز به دستگاه ‌های اطلاعاتی جمهوری اسلامی جلب کرده است. در نهایت، ترور قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، آتش‌سوزی ‌های مشکوک تابستان سال جاری و بالاخره ترور یک چهرۀ اصلی برنامۀ هسته ‌ای که به‌ شدت تحت محافظت قرار داشت، ضعف و ناتوانی دستگاه‌ اطلاعاتی ایران را نیز به نمایش گذاشته است.
با اینکه جمهوری اسلامی برای گسترش چتر نظارت و سرکوب دستگاه‌ های اطلاعاتی موازی در اختیار دارد، در مورد اخیر ترور محسن فخری ‌زاده، این دستگاه ‌های امنیتی یکدیگر را متهم به کم‌ کاری و نفوذ می ‌کنند. دولت جمهوری اسلامی می ‌گوید، وزارت اطلاعات پیش از ترور، «مکان‌ های احتمالی و اهداف عملیات» را به «نهادهای حفاظتی مربوطه» ارائه داده بود. احتمالاً این نهاد حفاظتی، اطلاعات سپاه است. نزدیکان به سپاه، اما انگشت اتهام را به سوی دولت روحانی و وزارت اطلاعات آن گرفته اند و می ‌گویند که «نفوذی ‌ها» را باید در آنجا جست.
به بهانه رویدادهای اخیر، در زیر گفتگو‌یی منتشرنشده از «زمانه» با ابوالحسن بنی‌صدر، نخستین رئیس جمهوری پس از انقلاب ۱۳۵۷ را خواهیم خواند که به شکل ‌گیری دستگاه‌ های امنیتی در اوایل انقلاب و فعالیت ‌های آنها در سال ‌های بعد و ضعف ‌هایشان مربوط می‌ شود. این گفتگو در سال ۱۳۹۷ پس از دستگیری اسدالله اسدی، دبیر سوم سفارت ایران در وین، به اتهام طراحی برای بمب ‌گذاری در نشست مجاهدین خلق انجام شد.
• زمانه: آقای محسن رضایی اخیراً در سایت مرکز اسناد تحقیقات دفاع مقدس گفته، حتی زمانی که آقای بنی ‌صدر سر کار آمدند، ما اعتقاد داشتیم که حوزۀ کارهای اطلاعاتی، جایی است که در اختیارات آیت ‌الله خمینی قرار می‌ گیرد، برای همین هرچند سعی کردیم با آقای بنی‌صدر ارتباط داشته باشیم، اما ایشان علاقه ‌ای نداشتند که تعاملی با ما داشته باشند. اما شما با این شعار سر کار آمده بودید که کار کمیته ‌ها را کمی محدود و مشخص کنید. سؤال این است: ایشان می ‌گویند، شما اصلاً اعتقادی نداشتید، به تشکیل واحد اطلاعاتی، ولی شما در مورد این موضوع کار کرده بودید. اصولاً این اختلاف از کجا بوجود آمد، و پایه‌ های اولین هسته ‌های امنیتی که در جمهوری اسلامی تشکیل شد، چگونه گذاشته شد؟ چگونه این ساختار در دورۀ انتقال قدرت دوباره بازسازی شد؟
ابوالحسن بنی‌ صدر: این که من مخالف بودم، به این لحاظ بود که یک انقلابی که یکی از هدف ‌هایش انحلال ساواک بود، آن را تجدید نمی ‌کند. خلافِ اصل است، بعد هم انسان ایرانی منزلت می ‌خواهد، یعنی حقوق ‌مند باید باشد و حقوق ‌اش تصمین بشود، و این با سازمان‌ های اطلاعاتی که مخل استقلال و آزادی انسان ‌ها هستند، سازگاری ندارد. اما اینکه چگونه بوجود آمد، با ترور آقای مطهری و سرلشکر قرنی، یک گروهی تشکیل شد که عاملان را پیدا کنند. این گروه در واقع متصل بود به آقای خمینی و در هماهنگی با او عمل می ‌کرد.
▪️ چه کسانی بودند این گروه؟
–‌ من نمی ‌دانم، چه کسانی بودند که یک به یک بگویم، به لحاظ اینکه فرض این بود که محرمانه هستند. روزی که من برای ریاست جمهوری انتخاب شدم، آقای احمد خمینی آمد پیش من، گفت می ‌خواهم، آن گروه را بیاورم با شما دیدار کنند و تحت نظر شما عمل کنند. گفتم من رئیس‌ جمهورم، باید قانون اساسی را اجرا کنم، چه احتیاجی دارم به یک گروه اطلاعاتی که کارش گرفتن افراد است، آنها باید منحل شوند.
هستۀ ا‌‌ولیه اطلاعات سپاه آنها هستند. اگر پیدا کردید که نخسین افراد اطلاعات سپاه چه کسانی هستند، آنها را هم پیدا کرده اید.
آقای خمینی، چند کار مهم با آنها انجام داد. مثلاً آن گروه، شبیر خاقانی را که روحانی برجسته خرمشهر بود، در آنجا دستگیر کرد و به قم آورد و در قم به حصر خانگی انداخت. یا افرادی را از روحانی و غیر روحانی که به اصطلاح کم و زیاد می‌ کردند، آن افراد می ‌رفتند، سروقت ‌شان. یا جاسوسی برای ایشان [خمینی] می ‌کردند که چه کسی چکار‌ کرد، یا نکرد. بعد، یک طرحی به شورای انقلاب برای تشکیل یک سازمان آوردند، ولی در واقع بازسازی ساواک با اسم دیگری بود که بعد شد همین وزارت اطلاعات.
طرح را که به آنجا آوردند، من گفتم: آقای خمینی، در نوفل ‌لوشاتو متعهد شد که ساواک منحل می ‌شود، حالا دوباره می‌ خواهید آن را تشکیل بدهید؟ و آن اگر تشکیل شود، سرانجام شما نیز قربانی آن می ‌شوید، کندن چاه است. طرح را تغییر دادیم، قرار شد کشور دو سازمان اطلاعاتی داشته باشد: اطلاعات داخلی که کارش فقط اطلاعات است و هیچ حقی ندارد که کار عملی انجام بدهد، و تابع وزارت کشور است؛ و اطلاعات خارجی تابع وزارت خارجه.
این تصویب شد، اما به اجرا در نیامد. بعد در دوران ریاست جمهوری، آقای احمد خمینی، طرحی را پیشنهاد کرد که من نپذیرفتم و یک‌ سره با آنها دعوا وجود داشت. آقای رضایی یک قسمتش را می‌گوید، قسمت‌ های مهمش را نمی ‌گوید. برای اینکه مرتب می ‌رفتند و در کار این سازمان ‌های سیاسی اخلال ایجاد می‌ کردند، روزنامه ‌ها را تعطیل می ‌کردند. مثلاً، یک روز، مدیر  روزنامۀ بامداد، آمد پیش من و گفت آمده اند، تهدید کرده ‌اند و گفته ‌اند، از طرف آقای بهشتی آمده ‌ایم و‌ شما باید تعطیل کنید. به جبهه ملی نیز رفته بودند و به آنها چیز مشابهی گفته بودند. روزمره از این کارها می‌ کردند.
بالاخره به آقای خمینی گفتم، یا اینها را مهار می‌ کنید، یا من ناچار می ‌شوم، در این کارنامه‌ های روزانه از تجاوزات این‌ ها به حقوق مردم بنویسم. به این‌ ها چه مربوط است که می ‌روند، مزاحم احزاب سیاسی و شخصیت ‌های سیاسی می ‌شوند؟
آنها، مقداری آرام گرفتند، و مزاحمت ‌شان کمتر شد. این تا بهار سال ۶۰ بود، اما دوباره از آنجا شروع شد و خیلی شدت هم گرفت. بعد از کودتا، اول آقای خمینی سازمان ۳۶ میلیونی سربازان امام زمان را درست کرد که به مادرها می‌ گفت، بچه‌ هایتان را لو بدهید و به شاگردها می‌ گفت، معلم ‌ها را لو بدهید. بعد هم این «واواک» (وزارت اطلاعات و امنیت کشور) را ایجاد کردند. خلاصه ماجرایش این است.
▪️ آقای بنی‌صدر، اشاره کردید به اینکه به آنها گفتید، می ‌خواهید دوباره ساواک را ایجاد کنید. در خیلی از اسناد آمده که آقای یزدی اصرار داشتند که بخش ‌هایی از ساواک احیا شود و تمام کارمندها مرخص نشوند، مخصوصاً اصرار داشتند، به احیای بخش اطلاعات خارجی و گسترش آن. این حرف تا چه حد درست است که اصولاً بخش‌ هایی از ساواک احیا شد. و اگر احیا شد، آن موقع در کدام یک از نهادها چنین اتفاقی افتاد؟ در کمیته‌ ها، در شهربانی، یا اینکه به صورت مستقل بود؟
–‌ اداره هفتم و هشتم ساواک که کارش جاسوسی و ضد جاسوسی بود، بیشتر هم در رابطه با روس‌ها فعال بودند. جریان‌هایی اصرار داشتند که این‌ها منحل بشوند: حزب توده و گروه‌های چپ و حتی مجاهدین خلق و این‌ها آن وقت‌ها اصرار داشتند این‌ها منحل بشوند. حتی نمی‌گفتند این دو تا اداره مشغول به کار است، بلکه می‌گفتند ساواک هنوز به کار مشغول است. ولی این‌ها کار داخلی نمی‌کردند، کار خارجی می‌کردند و سر کارشان با آقای چمران بود، یعنی رابطشان‌‌ این آقای مهدی چمران بود که مدت‌ها رئیس انجمن شهر بود. بعد که حکومت بازرگان استعفا داد و من رئیس‌ جمهور شدم، آقای مهدی چمران دو نوبت پیش من آمد و گزارش ‌های این دو اداره را ارائه کرد.
من به ایشان گفتم، خوب، این ‌ها کجا هستند؟ سازمان نامرئی که‌ نمی‌ شود؛ باید جایش معلوم باشد. شما چه مقامی دارید؟ آنها کی هستند و کجا کار می ‌کنند؟ چون ساواک منحل شده است، و کسی هم نگفته که به استثناء دو تا بخش، منحل شده اند، بلکه کلاً منحل شده اند. بعد معلوم شد که ارتشبد فردوست هم مشاور این دو اداره بوده و مشورت می‌ داده به آقای خمینی. بعد معلوم شد که برای آقای خمینی قضیه حل شده و او اجازه داده که این دو تا سازمان بمانند. معلوم بود که فردوست در ایران است و مرتب هم کار می‌ کند و منِ رئیس ‌جمهور خبر ندارم که این آقا با کی کار می‌ کند.
یک ‌دفعه، به آقای خمینی گفتم، می‌گویند، این آقای فردوست برای شما کار می‌کند. «هم م» ای کرد و نه، بله، و نه، نه ‌ای، نگفت، چیزی بروز نداد که آیا کار می‌ کند یا نمی‌ کند. بعد هم که او تاریخ مصرفش تمام شد، گرفتندش و بعد هم آن دو جلد کتاب به عنوان خاطرات از او منتشر کردند. اینگونه بود.
▪️ ما از یک طرف نهادهایی داشتیم که به شدت کار استخباراتی می‌ کردند، مردم را وادار به جاسوسی می کردند، مثل کمیته ‌ها و تشکیلات دادستانی و بعدتر هم اطلاعات سپاه. اما وقتی که شما به ریاست جمهوری رسیدید، نهاد ریاست جمهوری در مقابل، برنامه ‌اش چه بود؟
– انحلال، انحلال این سازمان ‌ها. و همان دو سازمانی که گفتم، یکی در وزارت کشور و یکی هم در وزارت خارجه، جزو وظایف ‌شان بعنوان قانون تصویب شده بود؛ شورای انقلاب تصویب کرده بود.
▪️ ولی اجرایی نشد؟
– آنها زیر بار نمی ‌رفتند. اول کاری که من وارد عمل شدم، انحلال دادگاه ‌های انقلاب بود و کمیته‌ ها و انتقال بنیاد مستضعفان. قسمت ‌های صنعتی بنیاد، باید در وزارت صنایع و قسمت‌ های کشاورزی ‌اش، در وزارت کشاورزی انحلال می ‌یافت. همه چیز هم آماده شده بود، رفتند از آقای خمینی حکم گرفتند که این ‌ها باید باشند. البته آن وقت که ایشان گفت، باید باشند، تصدی من هنوز رسمی نبود. یعنی مجلس تشکیل نشده بود، رئیس‌ جمهور سوگند نخورده بود و حکومت جدید تشکیل نشده بود. تازه به ریاست جمهوری انتخاب شده بودم و می ‌خواستم همان دقیقۀ اول، کشور را از این ستون و پایه ‌ها بکنم که بازسازی استبداد ممکن نشود.
آنها هم رفتند از ایشان حکم گرفتند و این ‌ها را نگه داشتند. بله ماجرایش این بود. حالا بعد هم که این ‌ها سر کار ماندند، طبیعتاً دیگر نمی ‌شد این ‌ها را منحل کنی و به آن قانون مذکور، عمل بشود. این‌ ها تا کودتای شصت بودند و بعد از کودتای شصت این کمیته‌ ها در نیروی انتظامی جذب شدند و آن گروه ‌های اطلاعاتی هم، واواک را تشکیل دادند. بنابراین آن قانون مالیده شد.
▪️ اگر برویم به سال‌ های جلوتر، شما یک نقش خیلی عمده‌ ای در دادگاه میکونوس بازی کردید، در واقع با آوردن شاهد سه، قاسم مصباحی. به این خاطر اطلاعات خیلی جالب و جدیدی در مورد وزارت اطلاعات منتشر شد، در مورد فعالیت‌ هایشان، فعالیت‌ های اقتصادی آنها، تشکیل و بنیان‌ شان و مسائلی از این دست. به نظر می ‌رسد در سال ‌های بعد، جمهوری اسلامی از یک سازمان صرفاً امنیتی و سرکوبگر، به سمت یک سازمان اطلاعاتی خیلی قوی و خطرناک حرکت کرد. به نظر شما، آیا اصلاً همچنین اتفاقی افتاد، یا نه؟ سیرش چگونه بود؟ منظورم این است که چگونه یک حکومت تازه تأسیس توانست این حجم از نهادهای اطلاعاتی را به یک نهاد تبدیل کند و بتواند از طریق آن نهاد، کارش را جلو ببرد؟
– در دادگاه میکونوس اطلاعات در مورد سازماندهی ترور و واواک و … که به دادگاه ارائه دادم، یک رشته تحقیقاتی است که در ایران برای ٢ سال انجام می ‌دادم و سپس این ‌ها در خارج انتشار پیدا کرد. اگر شما به شماره ‌های انقلاب اسلامی مراجعه کنید، می ‌بینید که همه این ‌ها یکی یکی توضیح داده شده است. و چنانکه اگر آن تحقیقات در داخل نبود، نمی ‌شد به آن اطلاعات دست یافت. من همۀ آن اعضای تیم ترور را با اسم و رسم معرفی کردم، در دادگاه میکونوس، و آنها را شاهد سه تصدیق کرد. وگرنه قبل از اینکه او به اروپا بیاید، اطلاعات را از داخل بدست آورده بودیم.
یک مشکل رژیم این است که تا امروز نتوانسته یک سازمان اطلاعاتی درخور داشته باشد.
علتش این است که سازمان‌ های اطلاعاتی گروه ‌بندی ‌هایی هستند که از راه روابط شخصی بهم وصل هستند، یک‌ دست نیستند و کار حرفه‌ ای انجام نمی دهند. یک زمانی آقای ری ‌شهری رئیس بود، و فلاحیان معاونش بود؛ یعنی در زمان تشکیلش. بعد از آن که به سر دسته‌ ها نگاه می‌ کنید، می ‌بینید آنها با هم هیچ تجانسی نداشتند، مثلا حجاریان آنجا بوده، سعید امامی هم آنجا بود. به عبارت دیگر، گروه‌ هایی که قدرت داشتند، می‌ خواستند، آنجا هم حضور داشته باشند. اطلاعات سپاه هم اول رفته بود آنجا و کار سپاه را آنجا انجام می‌ دادند. این است که درز زیاد داشت. به همین خاطر است که آدم می ‌تواند در خارج کشور اعضای کمیته ترور را با اسم و رسم به دادگاه معرفی کند.
درز دارد، چون وقتی این گروه ‌ها با هم سازگاری نمی ‌کردند، اطلاعات را بیرون می دادند. تا امروز هم همین است، هیچ چیزی عوض نشده است. البته در سازمان‌ های اطلاعاتی غربی هم کم و بیش همین ‌طور است، اما نه به این شوری. مال ایران خیلی شور است.
مثلا فرض کنید که همسر فرج سرکوهی تلفن کرد که شوهر من نیامده و از ایران نرسیده است. من به طرفمان در داخل گفتم که چه بلایی سر او آمده است. به فاصله دو ساعت جایش را گفت. اطلاع داد که او را از فرودگاه برده ‌اند به فلان ساختمان در این اتاق و الان آنجا زندانی است. اینجا در خارج افشا شد، وگرنه کلک ‌اش را می ‌کندند. اما به خاطر افشا شدن، نجات پیدا کرد و به خارج هم آمد. یک نمونه این است.
نمونه ‌های دیگری هم مثل قتل قاسملو، هست. صبح روزی که قاسملو ترور شد، از ایران اطلاع دادند که در وین یک قتلی انجام خواهد گرفت. من تلفن کردم به فاضل رسول که دوست من بود تا به او بگویم، چنین خطری وجود دارد. نمی ‌دانستم، او عضو تیم مذاکره‌ کننده است. همسرش به من گفت، متأسفانه آنها را کشتند.
یا قتل بختیار …، حاصل اینکه اینها هماهنگی نداشتند، درز می ‌کرد و می ‌آمد بیرون.
مثلاً می ‌گویند، احمدی ‌نژاد چند کامیون سند برده تا به موقع از آنها استفاده کند. یعنی او هم آنجا گروه داشته و دسترسی داشت. چند موردی یک حرف‌ هایی زد که معلوم بود یک اطلاعاتی دستش هست.
اینها به شما می‌ گوید که در آغازِ این رژیم، مراکز متعددی از قدرت‌ بوجود آمده و همه آنها در دستگاه اطلاعاتی، گروه داشته اند و چندین بار هم تا به حال تصفیه شده اند. اما هنوز یکدستی ا‌ش را بدست نیاورده اند. به همین خاطر وزارت اطلاعات الان شده است، درجۀ دوم. درجۀ اول، اطلاعات سپاه است که قرار بود، اصلاً نباشد.
در واقع الان سه دستگاه اطلاعاتی وجود دارند: یکی متعلق به آقای خامنه ‌ای است (اطلاعات "رهبری")، یکی اطلاعات سپاه است، و سومی هم واواک است.
▪️ حوزه فعالیت اطلاعات رهبری چیست؟
– یک، حوزۀ فعالیت اطلاعات "رهبری"، این است که آن دو سازمان دیگر را تحت نظر دارد. غیر از آن، نیروهای مسلح که تحت کنترل ایشان است، هر کدام سازمان اطلاعاتی دارند. شاه هم داشت، فردوست رئیس اش بود. تقلید از دستگاه شاه است. "رهبری" یک دستگاه اطلاعاتی خاص خود دارد که سازمان اطلاعاتی نیروهای مسلح و گردانندگان نیروهای مسلح را کنترل می ‌کند و در مورادی هم نمایندگان مجلس و وزیران را پوشش می دهد. نقش ‌اش، این است. اطلاعات سپاه هم، عامل نخستِ کنترل سیاسی جامعه است. واواک هم، ور دست ‌اش است.ِ
▪️ اخیراً رابطه ایران و اروپا تحت تأثیر دو اتفاق بوده. یکی دستگیری دبیر سوم سفارت در وین که در آلمان دستگیر شد. و ترور محمد رضا کلاهی در ۲۰۱۵، ضمن مذاکرات هسته ‌ای. در پرونده کلاهی آمده که اواخر نگران بوده ترور شود، چون اطلاع داشت کشمیری دو ماه پیش از آن ترور شده بود. به نظر شما با توجه به روندی که جمهوری اسلامی در ترور خارج کشور داشت، آیا این روند دوباره فعال شده است؟ چقدر احتمال دارد که جمهوری اسلامی در این ترورها دست داشته است؟
– آن زمان اطلاعی به ما دادند و ما اطلاعات را مثل همیشه– البته وقتی راجع به ترور است- به وزارت کشور فرانسه دادیم. اطلاعات این بود که یک عملیاتی قرار است انجام بگیرد. و گفتند که این گروه از سوئد به آلمان می ‌آید و از آنجا به محل مأموریت خواهد رفت. فکر می‌ کردند، فرانسه باشند، اما دقیق نمی دانستند کجا هستند. به وزارت کشور فرانسه اطلاعات داده شد. اما پیگیری لازم نشد، وگرنه جلوی ترور را می‌ گرفتند. رژیم می ‌گوید، مجاهدین خودشان این ترور را انجام دادند.
در این جور موارد، تا وقتی اسناد دستگاه هدایت ‌کننده را در دست نداشته باشید، نمی‌ شود فهمید، اینکه چگونه اطلاع یافتند او آنجاست، و با این نام– اگر رژیم کرده باشد و بنا بر اطلاعی که گفتیم، قاعدتاً رژیم ترور کرده-، چگونه تشخیص داده، این همان آدم است و چگونه این گروهی که فرستاده، توانسته این کار را بکند.
میکونوس کار پیوسته ای بود و اطلاعات در یک دوران طولانی ریز و درشت اش مشخص شد. اینکه واقعاً در مورد کلاهی چه کسی او را کشته،‌ آنچه که به من رسیده، می ‌دانم، او را رژیم کشت.
▪️ دو دیپلمات ایرانی هم از هلند اخراج شدند، به همین خاطر.
ــ اخیراً هم دیپلمات دیگری گرفتند که قرار بوده در اجتماع گروه رجوی بمب گذاری کند و به این خاطر دستگیر شد. اسرائیلی ‌ها می گویند، آنها این اطلاعات را دادند.
اینکه اسرائیلی‌ ها، اسناد اتمی ایران را دزیدند،‌ می ‌فهمید، چقدر سازماندهی امنیتی گل و گشاد است، سازمان درست حسابی ندارد و کار حرفه ‌ای نمی‌ کنند. می ‌توانستند مراقبت کنند، تا چنین گندِ عجیب و غریبی، نزنند. آخر یک سند و دو سند که نیست. اسناد را داخل کامیون کرده اند و از مرز بیرون برده اند، و هیچ کس هم نفهمیده است.
این به شما می ‌گوید که وضعیت سازمان‌ های اطلاعاتی ایران چگونه است. این نقص از همان توضیحی می ‌آید که گفتم. همین طرح‌ های قتل هم دقیق نیست که کدام‌ شان انجام داد. اطلاعات سپاه انجام داده، واواک انجام داده، … این ‌ها را معمولا سازمان ترور انجام می دهد که اطلاعات سپاه است.
اما چه کسانی در انجام آن دست داشته اند؟ در هر کدام از این سازمان‌ ها هم شبکه ‌بندی‌ های خصوصی وجود دارند. آد‌م ‌هایی هست که کارهایشان دفتری است، برخی کارهایشان عملیاتی است، به تقلید از سی آی ای، اما همان بخش عملیاتی هم، یکدست نیست.
یا نمونۀ آقای هاشمی رفسنجانی را در نظر بگیرید: می ‌رود برای شنا،‌ جنازه ‌اش آنجا پیدا می ‌شود، سابقه‌ ای هم نداشته، و سالم رفته آنجا، و مرده آمده، بیرون. بعد می ‌گویند، در آب سکته کرد. بعد خانواده‌ اش هم می‌ گویند، وصیت ‌نامه ‌اش را دزیدند.
یا احمد خمینی. یک ماه قبل اینکه او را بکشند، واسطه ‌اش آمد پیش من و گفت، ایشان از شما می ‌خواهد، حلالش کنید. گفتم، پس بنابراین جانش در خطر است. پاسخ دادم: هر چه در حافظه یا مکتوب داری،‌ زود از کشور خارج کن. اگر خارج کنی، جانت هم در امان می‌ ماند. چون اینها، چرا تو را می ‌خواهند بکشند؟ چون به قول پسرش، او گنجینۀ اسرار نظام بود.
▪️ صندوقچۀ اسرار، خودش عامل شکل دادن اولین نهادهای امنیتی بود. نه؟
بله، این آدم ها خودشان قربانی کار خودشان می‌ شوند. اولِ کار به آنها گفتم، شما قربانی اول این نهادها، خودتان خواهید شد. قاعده قدرت این ‌چنینی، همین است.
▪️ شما زمانی می‌ خواستید، احمد خمینی را بعنوان نخست‌ وزیر معرفی کنید. آیا به خاطر همین شناخت بود که می ‌تواند بسیار خطرناک باشد؟
خیر، دلیل امنیتی نبود، چیز دیگری بود. داماد آقای خمینی، آقای اشراقی آمد، پیش من، گفت، آقای خمینی نگران است از تکرار ماجرای مصدق و کاشانی. در کتاب نامه‌ ها نگاه کنید، گفتم به او که شما این نگرانی را داشتید. بعد، احمد آقا آمد پیش من. ما می‌ خواستیم جلوی بازسازی استبداد را بگیریم. فرض ما این بود که اگر آقای خمینی را با خود نگه داریم و نگذاریم که جذب سران حزب جمهوری اسلامی بشود،‌ می توانیم مانع از بازسازی استبداد بشویم. چه کنیم که این کار بشود؟‌ آقای احمد خمینی را بکنیم، نخست وزیر. به او گفتم شما توانا به این کار نیستید، فقط برای این است که پدر شما مطمئن باشد که ما بنای دعوا با ایشان نداریم. در ذهنم این بود که او این طرف بماند، و آن طرف نرود.
مسأله این بود، نه اینکه او را خطرناک می ‌دانستم. و فلسفه ‌ای جز این نداشتم. و اگر این طور می ‌شد، شاید تاریخ ایران جور دیگری نوشته می ‌شد.
▪️ به عنوان سؤال آخر: خیلی از عملیات‌ های موفق آن دورۀ جنگ، سال ۶۰ است، قبل از بازپس گیری خرمشهر. اسم‌ های این عملیات ها هم متفاوت بودند. خیلی جاها آمده که سازمان اطلاعاتی ارتش به شدت درگیر تصفیه های داخلی شده بود، بعد از انقلاب. این مسأله را چه طور مدیریت می کردید، بعنوان کسی که مدیریت جنگ را برعهده داشتید؟
– سازمان اطلاعات ارتش در دوره ‌ای، عملاً دستِ کشمیری و آنها ‌ها افتاده بود و کسی نبود که در این سازمان سر نکشیده باشد و دست به کار نشده باشد.
وقتی من تصدی پیدا کردم، سازمان اطلاعات ارتش به معنای واقعی کلمه، وجود نداشت و باید تشکیل می شد. سرهنگ کدیور را معرفی کردند و گفتند که این افسر قابلی است. من هم وظایف او را معین کردم که سازمان اطلاعات را تشکیل بدهد. یکی خود ارتش و یکی هم ارتش ‌های کشورهای مجاور ایران، از لحاظ اینکه آیا خطری از ناحیۀ آنها هست، یا نه
در مورد اولی، کودتای نوژه را کشف کردند. به این ترتیب می ‌شود: دو اطلاع به من دادند. همسر یک افسر نیروی هوایی رفته بود، مجلس و به آقای خامنه ای و دکتر یزدی گفته بود، شوهر او در یک جلسات محرمانه ای، شرکت می‌ کند. آنها هم گفته بودند، برود دفتر ریاست جمهوری، و گزارش بدهد. همین قدر اطلاع داشت.
دومی که در کشف نوژه، مهم و مسئول محافظان رئیس جمهوری بود، آقای ذوالفقاری است که رژیم اعدامش کرد، لابد به جرم همین کشف کودتای نوژه. او روی دیوار، شعاری ضدخمینی خوانده بود، خط را شناسایی کرده بود، رفته بود اطلاعات ارتش و پروندۀ شخص را پیدا کرده بود. به دستور من اطلاعات ارتش– نیروی هوایی- شخص را تحت تعقیب قرار دادند و روابطش کشف شد. آقای حمینی، سپاه را مأمور کرده بود و اطلاعات به سپاه داده شد، و سپاه شبانه آنها را گرفتند. پس اطلاعات ارتش از لحاظ داخلی، کارش را انجام داد، و عملاً کودتا نشد.
از لحاظ خارجی هم گزارشی تهیه کردند، از آمادگی ارتش عراق برای حمله به ایران. آن را به من دادند. من به سرتیپ فلاحی، جانشین رئیس ستاد، و سرهنگ کدیور، گفتم، پیش خمینی بروید و به او گزارش بدهید و توضیحاتی را که خواست، به او بدهید. همین کار را کردند.
من رفتم پیش خمینی و گفتم این ‌ها آمدند به شما گزارش کردند که ارتش عراق آمادۀ حمله به ایران می شود (با جزئیات کامل گزارش کرده بودند).
گفت: نخیر اینها دروغ می گویند، هیچ کس به ایران حمله نمی ‌کند. این نظامی ها این دروغ ها را می سازند تا پای آخوند را از قشون ببرند.
در «کتاب نامه ‌ها»، نامه ‌ای را گذاشته ام که در آن می‌ گویم: آنها آمدند گزارش کردند، دربارۀ حملۀ عراق به ایران و شما گفتید، هیچ کس به ایران حمله نمی ‌کند. حالا دیدید که کردند.
پس سازمان اطلاعات ارتش بخش آن زمان، این کار را هم خوب انجام دادند. بنابراین سازمان منحل ‌شده ‌ای در آن دوران، تجدید شد، و دو کار مهم داخلی و خارجی انجام داد.

وضعیت سنجی سی صد و سی و سوم: بن‌بست منطقه‌ای و جهانی که رژیم ولایت فقیه ایرانیان را در آن زندانی کرده ‌است:

 wazyatsanj333a  عنوان وضعیت سنجی سی‌صد و سی و دوم، بن‌بست داخلی و بن‌بست منطقه‌ای و جهانی بود. آفتاب آمد دلیل آفتاب: فخری زاده توسط تیم ترور موساد (سازمان جاسوسی و ضد جاسوسی و ترور اسرائیل) شهید شد. رژیم همچنان واکنش است. امر بس مهمی که نه تنها هر ایرانی باید بداند، بلکه بکار او و هر انسان دیگری می‌آید، این‌ است که قدرت باوری و قدرتمداری و خود صاحب ولایت مطلقه انگاری، به ضرورت، معتاد به خود را، از کنش ناتوان و گرفتار جبر واکنش‌گری می‌کند. چنان‌که خمینی از زمان تجسم خود قدرت انگاری و پس از او، خامنه‌ای، در کارنامه خود، یک ابتکار نیز ندارند. پیشاروی این ترور نیز، او و روحانی و مجلس جز واکنش نشان ندادند. حتی در حد نگرش در خود نیز ابتکار ابراز نکردند و نگفتند درپی یافتن خلاءهای بزرگی می‌شوند که به اسرائیل امکان می‌دهد گروه‌های عملیاتی خود را وارد ایران کند و پس از انجام مأموریت، بدون تلفات، از کشور خارج کند. اظهار نظرها در اسرائیل و نیز یافته‌های کارشناسان امریکایی گویای این امر هستند که این ترور به قصد برانگیختن رژیم ولایت مطلقه فقیه به واکنش و ایجاد فرصت برای ضربه نظامی و کامل کردن بن‌بست به ترتیبی است که بایدن نتواند به قرارداد وین (برجام) بازگردد و حتی نتواند سیاست ترامپ را رها کند:

 جبر واکنش‌گری ناشی از بن‌بستهای درون رژیم و با مردم و بامنطقه‌ و جهان:

1. در پی ترور فخری زاده، خامنه‌ای دستور داد انتقام گرفته شود، روحانی گفت: درجا و موقع خود، انتقام گرفته خواهد شد و مجلس، انتقام را از حکومت روحانی گرفت! طرح دو فوریتی خروج از پروتکل الحاقی و غنی سازی اورانیوم تا 20 درصد، تصویب شد. تصویب این طرح، همان واکنش می‌‌شود که اسرائیل و حکومت ترامپ می‌خواهند: مرگ برجام و بسته شدن راه بازگشت به آن. گرچه، پیش از ترور، گفته شد اسرائیل به قوای نظامی خود آماده باش داده‌ است زیرا ممکن است حکومت ترامپ به تأسیسات اتمی نطنز حمله‌کند و بعد از ترور، بازگفته شد، قصد آن بوده ‌است که رژیم دست به عملی نظامی بزند و به دنبال آن، به تأسیسات اتمی ایران حمله شود، اما آن «تبلیغات» پوشش واکنش مطلوب «دشمن» هستند که مجلس، برق‌آسا، انجام داد. مجلسی برای حکومت روحانی و بایدن بن‌بست ایجاد کرد که منتخب مردم ایران نیست. مطهری گفته ‌است در انتخابات 10 درصد بیشتر شرکت نکردند. نصف بعلاوه یک آن، می‌شود 5.1 درصد. قالیباف، رئیس این مجلس می‌گوید (سایت انتخاب 10 آذر 99): «به برکت خون شهید فخری‌زاده، قفل‌هایی که به صنعت هسته‌ای زده شده، بازخواهد شد».

   بایدن گفته‌است: درصورتی به قرارداد وین بازخواهد گشت که «ایران» به تعهدهای خود طبق آن قرارداد بازگردد. طرح مصوب مجلس، نه تنها می‌تواند بازگشت حکومت بایدن را به قرارداد ناممکن ‌کند، بلکه بسا سبب می‌شود که خود به خود، تحریمهای شورای امنیت نیز باز گردند. آیا کسانی که در مجلس 5.1 درصدی جمع شده‌اند، از مشاهده واقعیت چنین آشکاری ناتوانند؟ نه. آنها می‌دانند که مجلس و حکومت و ولایت مطلقه فقیه، حاصل بن‌بست‌های داخلی و خارجی و نگاه‌داشتن مردم کشور در بن‌بست‌های بحران‌آفرین است. چنانکه برای خمینی نیز پی‌آمدهای گروگانگیری تشریح شدند. اما او، برای استقرار رژیم ولایت فقیه نیاز داشت. از آن زمان تا امروز، رژیم ایران را در مدار بسته کنش و واکنش نگاه داشته است. بدین‌سان، گروگانگیری امر واقع مستمر گشته‌است: گروگان‌‌گیری (کنش: بردن شاه به امریکا و واکنش: گروگانگیری) و جنگ (کنش: حمله قوای صدام و واکنش: جنگ نعمت است و ادامه آن بمدت 8 سال) و بحران اتمی که باز پدید آمده یک رشته کنش و واکنش است. واکنش مجلس بر «افشاگری» ظریف، پرتو می‌افکند:

2. ظریف می‌گوید (سایت انتخاب 10 آذر 99): «بعضی دوستان به امریکا «گرا» می‌دهند که با ما بهتر می‌توانید کار کنید... خبرش را بهم می‌دهند که دوستان به امریکا گفته‌اند این‌ها در قدرت نمی‌مانند و قدرت این‌ها چند روزه است ... صراحتا گفته‌اند اگر ترامپ انتخاب می‌شد، پیروزی ما در انتخابات ۱۴۰۰ قطعی بود... در مذاکرات دورهِ دولت قبل، به یک توافق نانوشته با آژانس رسیده بودند که در مقابلش هیچی هم نگرفته بودند»

   بدین‌سان، «بعضی دوستان» مورد اشاره ظریف که موقعیت خویش را از بن‌بست در بیرون و بن‌بست در درون دارند، می‌دانند چه می‌کنند: پاسدار بن‌بست‌ها و مأمور بحران‌آفرینی هستند و به این کار مشغولند. ترامپ و سیاست او را ترجیح می‌دهند زیرا فشار از بیرون هراندازه بیشتر، نگاهداشتن مردم کشور در بن‌بست‌ها آسان‌تراست.

   ترورها، بردن اسناد اتمی از ایران، انفجار در تأسیسات نطنز، حمله‌های مداوم اسرائیل به پایگاه‌های «ایران» در سوریه، بدون وجود خلاء‌های بزرگ در رژیم ولایت فقیه شدنی نیستند؟ این خلاءها را آیا آنها ایجاد نمی‌کنند که بقای رژیم و موقعیت خویش را در وجود بن‌بست‌های بحران خیز می‌دانند؟

   رژیم ولایت مطلقه فقیه کشور را گرفتار 10 جنگ کرده‌است و نمی‌تواند بن‌بست‌هایی را بگشاید که «دولت مافیاها» را بی‌محل و محکوم به سقوط می‌کند:

 wazyatsanji333

 بایدن و بن‌بست‌های منطقه‌ای و جهانی که «ایران» در آنها است؟:

1. موضوع اصلی دیدار پمپئو و نتان یاهو با بن‌سلمان، «ایران» بوده‌است. ترور فخری‌زاده نیز می‌گوید که در آن دیدار، بنابر عملیاتی شده‌است که حکومت بایدن در برابر بن‌بستی قرار بگیرد که خارج شدن از آن، در توان او نباشد. حال فرض کنیم، که طرح مجلس، واکنشی تهدید‌آمیز بیش نباشد و به تصویب و اجرا نیز راه نبرد و حکومت بایدن هم امریکا را به قرارداد وین باز گرداند. با وجود این، او با منطقه‌ای سروکار ندارد که در دوره اوباما بود. با منطقه‌ای سر و کار دارد که دشمن عرب ها یعنی اسرائیل، دوست رژیمهای استبدادی حاکم بر کشورهای عرب گشته و، به اتفاق، جبهه‌ای را بر ضد «ایران» بوجود آورده‌اند. این جبهه در امریکا حامیان بسیار قوی دارد.

   این جبهه تنها در مرزهای جنوبی ایران نیست که حضور دارد. در شمال ایران نیز، حضور دارد. در شرق، افغاستان گرفتار جنگ داخلی است و در غرب، عراق همچنان گرفتار داعش و تنش‌های «طایفه‌ای» است. مفر ایران روسیه و چین است. ظریف به جا هشدار می‌دهد که این دو مفرهای مطمئنی نیستند. گرچه می‌گویند: چین می‌تواند نیازهای ایران را برآورد و دیگر نیازی به امریکا و اروپا نداریم. اما اقتصاد چین با اقتصاد اروپا و امریکا وسیع‌ترین مبادلات را دارد و بخاطر ایران، از آنها نمی‌گذرد.

2. نیویورک تایمز (30 نوامبر 2020) از قول یک مقام ارشد اسرائیل که خود چند سالی است عضو گروه تدارک این‌گونه ترورها است، گفته‌ است: دنیا باید بخاطر ترور فخری‌زاده به اسرائیل تبریک بگوید! بدین‌قرار، اسرائیل در همان‌ حال که به خاطر انجام این جنایت بخود می‌بالد و رسماً برعهده نمی‌گیرد، می‌گوید: یکی از جنگ‌ها که جنگ از راه ترور است را به داخل ایران کشانده‌ است. گرچه ناظران امریکایی می‌گویند جنایت با چراغ سبز ترامپ انجام گرفته‌ است، اما اگر هم نمی‌گفتند، ترامپ و پمپئو وانمود می‌کنند که کار با اطلاع و تصویب آنها انجام گرفته‌ است. خامنه‌ای می‌گفت: ما اگر در عراق و سوریه نجنگیم، ناگزیر در کرمانشاه و همدان باید با «دشمن» بجنگیم. اینک «دشمن» هم در سوریه و عراق می‌کشد و هم در مرکز کشور. جنگ، خود ،بن‌بست است. وارد شدن و ماندن در 10 جنگ، یعنی خود را گرفتار 10 بن‌بست کردن. از این جنگها، جنگ اقتصادی، ترور، جنگ سایبری و تا حدودی جنگ نیابتی، ایران را عرصه خود کرده‌اند.

   بدین‌قرار، جبهه اسرائیل/ دولت سعودی و... فعال است و می‌داند که هرگاه بخواهد حکومت بایدن را دنباله‌رو خود کند، باید به فشار بر «ایران» تا می‌تواند بیفزاید.

3. باوجود این، حکومت اسرائیل، بخصوص شخص نتان یاهو، تحت فشار درونی است و بنابر سنجش افکاری، سه چهارم اسرائیلی‌ها از شکست ترامپ در انتخابات، بسیار نگرانند. در حکومت سعودی، بن‌سلمان نیز موقعیت محکمی ندارد. بازار نفت نیز به رونق نیست و شیخ‌ها هم در ضعف هستند. پناه بردنشان به اسرائیل نیز گویای ضعف و ناتوانی آنها است. این ضعف در درون، آنها را نیازمند بن‌بست بحران ساز در بیرون می‌کند. به سخن روشن، رژیم ولایت مطلقه فقیه و با رژیمهای تحت فشار داخلی و خارجی، ساختاری شکننده‌ای را پدید آورده‌اند که، آنها را بر سرپا نگاه می‌دارد. این ساختار با حرکت مردم فرو می‌پاشد.

3. بنابر اطلاع، رژیم ولایت مطلقه فقیه، آماده توافق با حکومت بایدن است.پیامها نیز مبادله می‌شوند. الا این‌که «مکانیزم اسنپ بک»، همان مکانیزم ماشه، که بنابر قرارداد وین، بهر یک از کشورهای امضاء کننده طرف «ایران» اجازه می‌دهد تمامی تحریمهای پیش از عقد قرارداد را بازگرداند، رژیم را به این نتیجه رسانده ‌است که بهترین کار این‌ است که امریکا به برجام بازنگردد ولی دوطرف به تعهداتشان در برجام عمل کنند. «ایران» ازنظرفعالیتهای هسته‌ای، به تعهدات باز برگردد که بنابر قرارداد، برعهده دارد و امریکا هم تحریم را بردارد. چرا که ازخطراستفاده امریکا ازمکانیزم ماشه و بازگشت تحریمها بر وفق قطعنامه های شش گانه شورای امنیت می‌ترسد. از عقلهای سران این رژیم بیشتر از این ترواش نمی‌کند و این تراوش نیز گویای بن‌بستی است که خود را در آن زندانی کرده‌اند. نخست از این‌که امریکایی که فشارش سبب عقد قرارداد وین شده‌ است و حتی بایدن اینک مطالبات دیگری نیز دارد، تحریمها را لغو نمی‌کند و ناظر بی‌طرف و بی‌عمل نمی‌شود. سپس این‌که آن ماشه را متحدان امریکا نیز می‌توانند بکشند. بدین‌قرار، بن‌بست در بیرون نیست که می‌تواند گشوده شود. در درون و با مراجعه به مردم ایران و برابر حقوق ملی این مردم است که بن‌بست گشوده شدنی است.

4. بنابر همان اطلاع، تا این زمان، بنای خامنه‌ای و دستیاران او بر یک دست‌کردن سه قوه، بنابراین، تحمیل کسی بعنوان رئیس جمهوری در سال 1400 است که با قالیباف و رئیسی از یک قماش باشد. بنابراین، قرار است در «انتخابات» ریاست جمهوری مثل انتخابات مجلس عمل شود و امکان حضور «اصلاح طلبان میانه‌رو» یا حتی افراد معتدل مثل ظریف داده نخواهد شد.علت اصلی هم دغدغه مشکلات زمان جانشینی «رهبر» است.

   بنابر تجربه، این یکی دو روز پیش از روز رأی‌گیری است که معلوم می‌شود نام چه کسی باید از صندوق بدرآید. اما اطلاع خود گویای آن‌است که خامنه‌ای می‌داند هم در بن‌بست داخلی و هم در بن‌بست خارجی است. «یک دست» کردن سران سه قوه، یک امر واقع مستمر است و هربار نیز، ناکام شده‌ است. نخستین بار، در کودتای خرداد 60 بود که یکدست گردانی سران سه قوه، دست‌آویز ظاهری آن شد. واقعیتی که پوشانده می‌شد معامله پنهانی با ریگان و بوش (رئیس و معاون ریاست جمهوری امریکا از 1981 تا 1988) بود. پس از آن که خامنه‌ای «رئیس جمهوری» شد، با نخست‌وزیر خود برگزیده‌اش در اختلاف شد و هاشمی رفسنجانی همه کاره گشت. خامنه ای احمدی نژاد را رئیس جمهوری کرد تا مگر سران سه قوه یک دست و تحت امر باشند. آن زمان، بحران اتمی در کمال شدت بود و خامنه‌ای می‌خواست از «موضع قدرت»، با «دشمن» رویارو شود. اما احمدی نژاد، هم با خود او و هم با رؤسای دو قوه دیگر، در اختلاف شد و کار خود او به تن دادن به «نرمش قهرمانانه» کشید. بدین‌قرار، هربار، بن‌بست خارجی، عامل یکدست سازی ناکام سران سه قوه شده‌است. این بار نیز، قرار بر یکدست کردن سران سه قوه است. هرگاه ترامپ رئیس جمهوری می‌ماند، مأموریت سران سه قوه رژیم، حفظ رژیم، بخصوص در صورت مرگ خامنه‌ای، می‌شد. در وضعیتی که رژیم گرفتار بن‌بستهای داخلی و منطقه‌ای و جهانی است، نزاع میان سه قوه، آنهم بگاه مرگ خامنه‌ای، نه تنها برگزیده شدن جانشین او را مشکل می‌کند، بلکه می‌تواند رژیم را به سرنوشت رژیم شوروی و رژیمهای اروپای شرقی دچار کند.

5. روایت‌ها در باره ترور فخری‌زاده نه تنها گویای بن‌بست منطقه‌ای هستند، بلکه می‌گویند چگونه ایران در محاصره پایگاه‌های اسرائیل و امریکا است:

● بنابر یک روایت، پایگاهی که از آن عملیات هدایت شده‌ است، در کردستان عراق قرار دارد و اسرائیل، از آن پایگاه عملیات ترور را رهبری کرده‌ است؛

● بنابر یک روایت، عملیات از پایگاه اسرائیل در امارات هدایت شده است و

● بنابر روایت سومی، عملیات در پایگاه اسرائیل در آذربائیجان تحت استبداد الهام علی اُف، مدیریت شده‌ است.

   صحت و سقم این روایت‌ها یک امر است و محاصره شدن ایران توسط «دشمن» امر واقع دیگری است. این سه روایت گویای محاصره شدن ایران از همه سو هستند.

   بدین‌ قرار، بن‌بستهای داخلی و منطقه‌ای و جهانی خود به خود بوجود نیامده‌اند. رژیم‌های تک پایه و نگرانی سقوط آنها را بوجود آورده‌اند. بنابراین، از آنها نمی‌توان انتظار داشت سر عقل بیایند و کشورهای تحت جباریت خویش را از بن‌بست‌ها بدرآورند. بنابر موقعیتی که ایران دارد، عامل شکستن بن‌بستها و خارج کردن ایران از محاصره «دشمن‌ها» مردم ایران هستند. تحریم «انتخابات» و مجلس مفلوک حاصل از آن، گویای توانایی مردم ایران به استقرار دولتی حقوقمدار و جامعه حقوندان است. پی‌گرفتن تحریم «انتخابات»به جنبشی با دو راهکار، یکی خشونت‌زدایی در جامعه و دیگری تنگ‌کردن قلمروهای رژیم، تحولی می‌شود که پیشاپیش، هدف را متحقق می‌کند.