وضعیت سنجی دویست و سیزدهم: بن بست هست یا نیست؟

در 22 مرداد 1397، خامنهای «حکم»ها صادر کرد. غافل بود از اینکه این حکمها وضعیت کشور را همانسان که هست، در منظر دید قرار میدهند: 

او میگوید: در کشور بنبست نیست. هرکس بگوید در کشور بنبست هست یا جاهل است یا خائن؟:

    خامنهای میگوید:

    «در کشور هیچ بن‌بستی وجود ندارد زیرا مشکلات کشور شناخته شده است و برای همه آن‌ها نیز راه‌حل‌های شناخته شده‌ای وجود دارد. فقط باید مسئولان کمر همت ببندند. هرکسی که اعلام کند ما به بن‌بست رسیده‌ایم، یا جاهل است و یا حرف او خائنانه است»

     اما«حکم» او  میگوید او خود خویشتن را جاهل یا خائن میخواند. چرا که

1. میگوید: هم مشکلات کشور شناخته شده است و هم برای همه آنها راهحل شناخته شدهای وجود دارد. اما او نمیداند که بنبست تنها وقتی وجود ندارد که مشکل و راهحل هر دو شناخته نباشند (چون سرطان که وقتی شناخته میشود که کار از کار گذشته باشد) و یا مشکل معلوم باشد و راهحل نامعلوم باشد. بنبست سختتر وقتی وجود دارد که مسئله شناخته باشد و راه ‌‍‌‌حل نیز شناخته باشد اما توانائی بکار بردن راهحل نباشد و یا بهنگام بکار بردن، در روش ویرانگری از خود بیگانه شود. چرا این بنبست سختتر است؟ زیرا

    وقتی ایجاد کننده مسئله خود مأمور حل آن میشود، بهترین راه حلها را چنان بکار میبرد که مسئله حل نمیشود، پیچیدهتر هم میشود و مسئلههای دیگر هم بر مسئله حل نشده و پیچیدهتر شده، میافزاید. مسائلی که امروز کشور با آنها روبرو است، بدینسان پدیدآمده و برهم افزوده شدهاند. چند بحران بزرگ را مثال میآوریم:

گروگانگیری که وسیله معاملهای پنهانی شد و میلیاردها دلار زیان ببار آورد و بحران جنگ را زائید و این دو بحران، هنوز حل نشده، بحران اتمی را زائیدند و مسئلههای بسیار ببار آوردهاند و میآورند: محور سیاست داخلی و خارجی شدن امریکا و  افتضاح اکتبر سورپرایز و افتضاحهای ایرانگیتهای امریکائی و اروپائی. در امریکا، دادگاهها به محکوم کردن ایران به پرداخت غرامت بابت گروگانگیری ادامه میدهند. جنگ ایران و عراق هنوز به قرارداد صلح راه نبردهاست. سهل است، هم اکنون ایران گرفتار 7 جنگ است: نظامی در سوریه و جنگ بواسطه، در سوریه و عراق و یمن، ترور، جنگ مذهبی، جنگ دیپلماتیک، جنگ تبلیغاتی، جنگ اقتصادی که اینک در منتهای شدت است. بر این جنگها، جنگ روانی نیز افزوده شدهاست.

بیابان شدن کشور در دوران پهلویها آغاز شد. در بهار انقلاب، برنامه بیابان زدائی به اجرا گذاشته شد. آن برنامه، با برنامه «سدسازی» جانشین شد. اینک سدها خود مسئلههای مهم گشتهاند (شور شدن آب کارون یکی از آنها است و پیدایش مافیای آب، یکی دیگر از آنها است). در حکومت روحانی بنابر بر سرسبزکردن بیابانها شد و اینک، معاون او در امور محیط زیست میگوید: 50 سال دیگر، ایران بدون آب خواهد شد.

مسئله نفت که در بهار انقلاب قیمت هر بشکه آن سه برابر شد و تولید و عرضه نفت به بازار جهانی کاهش یافت. زیرا بنابر حفظ منابع و جذب نفت و گاز در اقتصاد تولید محور شد. با کودتا، اقتصاد، باز مصرف محور شد و ایران نه تنها همچنان صادر کننده نفت خام و وارد کننده بنزین است، بلکه میزان اتلاف فرآوردههای نفتی، بخاطر فرسودگی تأسیسات، در افزایش است و بخاطر بهرهبرداری غلط از منابع نفت، بخش مهمی از منابع غیر قابل استخراج میشود.

اقتصاد مصرف محور که ملاتاریا – از جمله خامنهای- با کودتا برضد انقلاب و دموکراسی، برنامه تبدیل آن را به اقتصاد تولید محور، متوقف و آن را به فرصتهای رانتخواریهای بزرگ تبدیل کرد، مسئلههای فراوان ایجاد کردهاست و این مسئلهها مرتب برهم افزوده میشوند:

- وابستگی اقتصاد به صدور نفت و گاز و ورود کالاها. راغفر به درستی میگوید: دلار 9 هزار تومانی، صنعت کشور را میخواباند، زیرا این صنعت به واردات متکی است.

- افزودن مستمر – در طول مدتی که از کودتای خرداد 60 میگذرد، خامنهای یا «رئیس جمهوری» و یا «رهبر» بوده است – بر حجم نقدینه وقتی تولید داخلی آن را نمیطلبیده اما رانتخواری و تأمین کسر بودجه میطلبیدهاست. اما این نقدینه عظیم، بنابر قولی، 60 درصد آن و بنابر قولی 70 تا 80 درصد آن در دست بخشی است که به یک اعتبار دولتی است و به اعتباری دیگر نه. در واقع، در دست مافیاهای نظامی – مالی است و بحرانهای مالی و پولی و ارزی را آنها ایجاد میکنند.

- افزایش مستمر بر بیکاری و صدور استعدادها از کشور.

- افزایش مستمر بر تورم

- افزایش مستمر فقر کشور و فقر مردم کشور و برهم افزوده شدن نابرابریها

- برقراری رﮊیم تبعیضها که زنان و قشرهای زحمتکش کشور قربانیان ردیف اول آن هستند.

- افزایش مستمر بر آسیبها و ناهنجاریهای اجتماعی که اعتیاد یکی از آنها است

بحران اتمی که به عقد قرارداد وین انجامید و 105 تعهد بر عهده ایران نهاد اما حل نشد، سهل است، بحرانی شدید ببار آورده است که خامنه‌‌ای را مجبور میکند، به مردمی که گرفتار هشت جنگ- از جمله جنگ اقتصادی که از حمله نظامی به ایران ویرانگرتر است - هستند، اطمینان بدهد جنگ نخواهد شد!! در خود رﮊیم، چه بلاها بر سر «برجام» (همان قرارداد وین) آوردند که بهانهها شدند برای ترامپ؟

2. اما چرا رﮊیم مسئله ساز بجای عملیکردن راهحل مسئله، آنرا در پیچیدهتر کردن مسئله و ایجاد مسئلهها بکار میبرد؟ زیرا رﮊیم استبدادی، از جمله بدینخاطر مسئله ساز است که امر داخلی را خارجی و امر خارجی را داخلی میکند. بنبستی که، در آن، مسئلهها ساخته و برف انبار میشوند، فرآورده داخلی کردن  امرخارجی و خارجی کردن امر داخلی است. سه نمونه:

بحران اتمی بدینخاطر بوجود آمد که «برنامه اتمی» پنهان از چشم مردم ایران، به عمل درآمد. وقتی ماجرا لو رفت، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه بر آن نشد که پنهان را آشکار و این امر داخلی را با مردم ایران حل کند. آن را همچنان تا امروز، از مردم کشور پنهان نگاه داشته و وسیله تنظیم رابطه با شرق و غرب کرده است. بدینسان، راهحل وجود داشته اما رﮊیم، بخاطر نیاز شدیدش به خارجیکردن امر داخلی، توانا به عملیکردن آن نبوده و خود و کشور را گرفتار بنبست کرده است. خامنهای میگوید:

     «برجام نمونه واضح همین مسئله بود. تازه بنده خیلی سخت‌ گیری میکردم. البته خطوط قرمزی هم که مشخص کردیم رعایت نشد. جمهوری اسلامی هر وقت به آن اقتداری برسد که هوچیگری آمریکا رویش تأثیری نگذارد، میتواند با آمریکا مذاکره کند. امروز چنین چیزی نیست. بنابراین مذاکره با آمریکا را ممنوع میکنم».

    بدینسان، تا زمانی که «جمهوری اسلامی اقتدار پیداکند»، بحران اتمی ادامه دارد و کشور در بنبست است. بدیهی است به عقل زورمدار او نمیرسد که توانائی – و نه اقتدار- درجا، از راه حل داخلی مسئله داخلی، حاصل میشود و اینگونه حل برای امریکا بهانهای برجا نمیگذارد و باج دادن به این و آن قدرت خارجی  را هم بیمحل میکند.

محور کردن امریکا در سیاست داخلی و خارجی کشور یا داخلی کردن امر خارجی: با گروگانگیری، خمینی امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی کشور کرد. جانشین او، بدینخاطر  از همان بیراهه میرود که، بدون این محور، استبداد خیانت و جنایت و فسادگستر استقرار نمیجست و ادامه حیات نمیدهد. اما این محور کردن قدرت خارجی در سیاست داخلی و خارجی کشور، مانع بزرگی است که حل مسئلههای موجود را ناممکن و مسئله سازی را ممکن و روزمره میکند. یکچند از مسئلهها که ساخته و بطور مستمر، پیچده کرده است:

- سپاه پاسداران که در آغاز صفت موقت داشت و بنابود از انقلاب پاسداری کند، در «تسخیر سفارت امریکا در تهران» نقش تعیین کننده بازی کرد و امروز حزب سیاسی مسلح با حوزه عمل در داخل و خارج کشور است و بخش عمدهای از اقتصاد و ارز و نقدینه در ید او است و مافیاهای نظامی – مالی یکی از مسئلههائی است که ساخته است.

- ایران در حلقه پایگاههای نظامی و اطلاعاتی قرار گرفته است.

- تحریمها که امر واقع مستمر شدهاند.

- باجگذار روس و چین و هند و... شدن ایران. قرار داد در باره دریای خزر، یکی از این باجها است.

- باجدادن به شیخهای خلیج فارس و سعودیها و عراقیها با در اختیار آنها گذاشتن بهرهبرداری از منابع نفت و گاز خلیج فارس که مشاع هستند.

- گرفتار هشت جنگ شدن و

- جانشین رشد انسان و آبادانی طبیعت شدنِ رشد غارت منابع کشور و بزرگ شدن شمار استعدادهای مهاجر از کشور.

- دائمی شدن ناامنیها، بنابراین، ناممکن شدن تبدیل پول به سرمایه و گریز سرمایهها از کشور.

- زیانهای مالی عظیم که بطور مستمر بر آنها افزوده میشود که ناشی از تحریمها و جنگها و تنشهای شدید هستند.

- سیاست خارجی باید تابع سیاست داخلی باشد. اما در حال حاضر، سیاست داخلی تابع سیاست خارجی است.

اقتصاد که براثر توضیح و تشریح مداوم، اینک خامنهای میپذیرد که وضعیت بدی دارد و مسئلهای داخلی است، با تحمیل حکومت رجائی و بخضوص بعد از کودتای خرداد 60 ، امری خارجی شد و ماند. توضیح اینکه در بهار انقلاب، برنامه اقتصاد تولید محور به اجرا گذاشته شد. با گروگانگیری و سپس جنگ و کودتا، به اقتصاد مصرف محور باز گردانده شد و امری خارجی گشت. نه تنها به این خاطر که صدور نفت و گاز و ورود کالا محور آن را تشکیل میدهند، بلکه عمده بدینخاطر که دولت را نسبت به جامعه ملی خارجی و این جامعه را، در معیشت خود، به بودجه دولتی وابسته کرده است. داخلیکردن امر خارجی و خارجی کردن امر داخلی، سبب شدهاست که بطور مستمر بر حجم بودجه دولت افزوده شود. و این خود مسئلهها ساخته و این مسئلهها برهم افزوده شدهاند. راهحلها نیز وجوددارند اما این رﮊیم توانا به بکار بردن آنها نیست. یکچند از این مسئلهها:

- کسر روزافزون بودجه تا بدانجا که امروز بودجه دولت ترکیب میشود از کسری که با افزودن بر حجم نقدینه تأمین میشود و ارز حاصل از درآمد نفت و گاز که باید هرچه گرانتر فروخته شود.

- نیاز دولت به تأمین بودجه از راه فروش ارز که مسئلهای است سازنده مسئله گرانی مستمر ارز و ایجاد رانتهای بزرگ برای اقلیت صاحب امتیاز. چنانکه میگویند: ظرف دوماهی که قیمت دلار تب کرد، دارندگان دلار و طلا ثروت خود را سه برابر یافتند و مردم کشور فقر خود را سه برابر جستند!

- تبعیض در هزینههای بسود «اولیتهای نظام» (هزینههای داخلی و خارجی لازم برای ادامه حیات رﮊیم) که سبب کاهش مداوم بودجه عمرانی گشته و بخشی از بودجه هم که بعنوان بودجه عمرانی تصویب میشود، در عمل، به زخم بودجه عادی زده میشود. بدینخاطر، طرح جلوگیری از خشکاندن دریاچه ارومیه، بودجه نیافت و طرحهای نیمه تمام نیز بودجه نیافتهاند.

- هزینه کردن بسیار نابرابر بودجه دولت که سبب رها شدن بخش مهمی از روستاها و شهرهای کوچک و تراکم جمعیت در شهرهای مصرف کننده گشته است.

- افزایش مداوم حجم اعتبارات بانکی که به سرمایه تبدیل نمیشوند و در رانتخواری بکار میافتند.

- افزایش مداوم نرخ بهره. در نتیجه این همه،

- کاهش مداوم ارزش ریال و گریز سرمایهها از تولید.

     بدینقرار، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه در بنبستی ساده نیست. در بنبستی است که دستگاه تولید مسئلهها است. خامنهای به وجود مسئلهها و نیز راهحلها اعتراف میکند. راه حلها که بطور مستمر از سوی خط استقلال و آزادی، ارائه میشوند اما رﮊیم ولایت مطلقه فقیه توانا به اجرای آنها نیست یا آن را در روش تخریب از خود بیگانه میکند. چنانکه برنامه اقتصاد تولید محور انتشار یافت اما خامنهای آنرا مثله کرد و بدان «اقتصاد مقاومتی» نام نهاد. چرا مُثله کرد؟ زیرا ولایت مطلقه فقیه مانع اجرای برنامه اقتصاد تولید محور است:

بنبست و بنبست سازی که ولایت مطلقه فقیه است:

    وقتی همه اختیارها در یک شخص جمع میشوند، در نتیجه، در سلسله مراتب دولتی و نیز اجتماعی، میان مسئولیت و اختیار، تناسب وجود ندارد، نظام دولت و نظام اجتماعی گرفتار بنبست و مسئله سازی میشوند. و نیز وقتی برای حق حد تعیین میشود، قدرت دست بالا را پیدا میکند و قدرت ویرانی بر ویرانی، بنابراین، مسئله بر مسئله میافزاید. این دو قاعده مهم را توضیح دهیم:

1. چرا وقتی میان مسئولیت و اختیار تناسب وجود ندارد، بنبست پدید میآید و این بنبست دستگاه تولید مسئلهها = ویرانیها میشود؟ زیرا

1.1. عدم تناسب مسئولیت با اختیار وقتی واقعیت پیدا میکند که اختیار در قدرت یعنی اجازه بکار بردن ترکیب زور با پول و علم و فن و... از خود بیگانه میشود. ولایت مطلقه فقیه خامنهای را از اختیار مطلق برخوردار کردهاست بیآنکه او در برابر مردم مسئول باشد. تعریف اختیار به قدرت هم از آغاز، توسط خمینی انجام گرفته است. هم از راه از خود بیگانه کردن تعریف کلمه ولایت که شرکت در رهبری است با برخور داری از استقلال و آزادی و بر وفق دوستی و برابری و هم از راه قائل شدن به «بسط ید بر جان و مال و ناموس مردم». یکبار دیگر خاطر نشان کنیم که اگر از روز اعمال ولایت فقیه تا امروز، یکبار نیز، ولایت فقیه جز در اعمال زور – سخنان 22 مرداد خامنهای هم بکار بردن زور است – بکار نرفته است، بخاطر آن است که کاربرد دیگری ندارد و نمیتواند داشته باشد. نمیتواند داشته باشد زیرا عمل به حق نیازمند ولایت مطلقه نیست و عمل به ناحق، یعنی تخریب، بدان نیاز دارد.

1.2. قدرت مطلقی که کار بردی جز در تخریب ندارد، راه بر دولت از همه سو میبندد. چرا که هم «رهبر» و بخش بزرگی از دولت که تحت امر مستقیم او است تخریب میکنند و هم هر راهکاری برای ساختن با این مانع که راه را از همه سو میبندد، روبرو میشود و هم مسئلهها که میسازد، حل نمیشوند و برهم افزوده میشوند. بدینسان، بنبست، ولایت مطلقه فقیه است. آیا چون خامنهای بن بستی را انکار میکند که خود او بمثابه «رهبر» است، یا جاهل است یا خائن؟ در حقیقت، او تهدید میکند تا کسی نتواند از بنبست بگوید و بنویسد که ولایت مطلقه فقیه است و این بنبست دستگاه مسئله سازی و ویرانگری است و بدهکاری که او است، دائم خود را طلبکار بنمایاند.

2. برای مثال، وقتی گفته میشود حقی که آزادی است، محدود است، در جا، قدرت که محدود کننده است، حاکم بر حق میشود. راست بخواهی، آزادی را از هر سو فرا میگیرد و آن را از خود بیگانه میکند: آزادی فرد قدرت او در قلمرو فردی خویش تعریف پیدا میکند. کار به ناحق کردن حق، یعنی از خود بیگانه کردن آزادی در قدرت (= مدار بسته رابطه قوا و ترکیبی که در این رابطه بکار میرود) محدود نمیشود، حقوقی که اگر همراه حقی که آزادی است نباشند، آزادی بکار بردنی نمیشود، نیز سانسور و اگر نشد، انکار میشوند. از خود بیگانه کردن حق و سانسور و انکار حقوق دیگر، انسانها را در همان وضعیتی گرفتار میکند که انسان عصر ما بدان گرفتار است. انسانهای عصرهای پیشین گرفتار بودند. توضیح اینکه آزادی بمثابه حق انتخاب کردن نیازمند توانائی، یعنی استقلال در گرفتن تصمیم، بنابراین، توانائی انتخاب است. این توانائی حاصل نمیشود مگر اینکه هر شهروند از امکانها و نیروهای محرکه برخوردار باشد (حق برخورداری از امکانها و نیروهای محرکه).

    بدینقرار، اگر مردمی توانائی انتخاب کردن، یعنی استقلال را نداشتند و به پای صندوقهای رأی رفتند، بدون داشتن آزادی انتخاب به پای صندوقهای رأی میروند. بدینسان، آنها که میگفتند و میگویند: تا وقتی انتخاب میان شیطان و بچه شیطان وجود دارد، من رأی میدهم و آنها که میگویند ما تحول طلب هستیم، از اینرو، با صندوقهای رأی قهر نمیکنیم، نخست خود را میفریبند. درحقیقت، وقتی توانائی یا استقلال وجود ندارد، مداری که انسانها در آن عمل میکنند، مدار گریز از قدرت به قدرت یا همان مدار بسته بد و بدتر است. آیا زندانی در این مدار، در بنبست نیست؟ کار اول او نباید بیرون آمدن از بنبست باشد؟

    رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، بنابر نظریه ولایت مطلقه فقیه، مردم را مکلف به اطاعت از «رهبر» میشمارد و تکلیفها را جانشین حقوق شهروندان میگرداند، مدار عمل شهروندان را مدار بسته اطاعت از اوامر و نواهی قدرت میکند. یعنی آنها را محکوم به زندگی در بنبستی میگرداند که، در آن، باید ویران کرد و ویران شد. کار اول، بیرون آمدن از بنبست یا مدار بسته فرار از قدرت به قدرت، به سخن دیگر، رهاشدن از ولایت مطلقه فقیه و درآمدن به فراخنای زندگی حقوقمندانه نیست؟ 

وضعیت سنجی دویست و دوازدهم: وقتی «مراجع» نیز راهکار را زور میدانند؟

  نخست مکارم شیرازی و به دنبال او، دوتن دیگر، معروف به «مراجع تقلید دولتی»، خواستار « شدند که «قوه قضائیه»  در مورد فساد شدت عمل به خرج بدهد.

از قرار، بر اینان معلوم نیست که وقتی به جای حقوق، ترکیب زور با پول و علم و فن و... رابطهها را تنظیم میکند، فساد فراگیر میشود. وقتی فساد فراگیر میشود، قوای سهگانه دولت نیز فاسد و فساد گستر میشوند. بنابراین، قوه قضائی هم فاسد و هم فسادگستر میشود. بنیاد دین نیز از فساد مصون نمیماند و از رهگذر توجیهگری قدرت، از خود بیگانه میشود. قدرت، بخصوص دین است که از خود بیگانه میشود. چراکه باید روزمره بکاربردن ترکیب زور با پول و... را توجیه کند.

از قرار بر اینان معلوم نیست که وضعیت امروز را بکار بردن ترکیب زور با پول و... بوجود آورده و بنیاد دین هم بجای بیان حقوق و فراخواندن بدانها، توجیهگر بکا بردن ترکیب زور با پول و... شده است. هنوز هم نمیخواهند بدانند که ایجاد کننده این وضعیت، قدرت، یعنی رابطهای است که میان اقلیت حاکم و جمهور مردم برقرار است و آن ترکیب در این رابطه بکار میرود. پس، اصلاح وضعیت را از آن خواستن، نه کم و نه بیش، دروغگفتن به مردم به قصد فریب آنها است. در این دروغ گفتن به قصد فریب، آنها تنها نیستند، دو رأس دیگر مثلث زورپرست نیز شریک هستند. آنها هم این دروغ را القاء میکنند که قدرتی «از نوعی دیگر» درمان کننده درد بیدرمانی است که قدرت بر سر مردم ایران و وطن بیابان شده آنها آورده است. نه تنها دروغ میگویند وقتی درمان درد قدرت پدید آورده را قدرت میباورانند، بلکه دروغ میگویند که قدرت انواع خوب و بد دارد. دروغ بزرگترشان این دروغ است. چراکه رابطهای که در آن ترکیب زور با پول و... بکار میرود، مدار بسته تخریب است. قدرت زاده تخریب است و با افزودن مداوم بر حجم تخریبها برجا میماند. دروغ میگویند که چاره جز فرار از قدرت به قدرت نیست. راست این است که رابطه قوای فرد با فرد در قاعده هرم اجتماعی برقرار میشود. بنابراین، تولید کننده اقلیت حاکم اکثریت بزرگ است. کسی که دین را بیان حق میداند، خود باید الگوی زندگی در مدار باز حق با حق بگردد و در سطح اکثریت بزرگ، مروج عمل به حقوق و رهاشدن از مدار بستهای بگردد که در آن، ترکیب زور با پول و علم و فن، ویرانی بر ویرانی میافزاید و ویرانگرترین را که اقلیت حاکم  است، تولید میکند.

از قرار، بر اینان معلوم نیست که وقتی امامان جمعه، در لباس روحانی، به دروغ، ایجاد کننده وضعیت غیر قابل تحمل را این و آن شخص میشمارند، دروغ میگویند. چرا که ایجاد کننده این وضعیت، ساختاری است که ولایت مطلقه فقیه و حزب سیاسی مسلحی که سپاه شده است محور آن هستند. طرفه اینکه بدون احساس شرم میگویند: اقتصاد را به سپاه بسپارید تا اصلاحش کند. میگویند فاسدکننده اقتصاد و سیاست و فرهنگ و روابط اجتماعی، صاحب اختیار کل اقتصاد بگردد!

از قرار، برای اینان مشکل است دو دوره نهضت ملی کردن نفت و بهار انقلاب 57 را با استبداد پهلوی و استبداد ملاتاریا – که اینک استبداد مافیاهای نظامی – مالی است مقایسه کنند و دریابند که راه حل مسئلهِ اقتصادی چنین ویران، زور نیست. دریابند که نه اقتصاد بدون بازسازی آن، یعنی منقلب کردنش به اقتصاد تولید محور، بر پایه استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی، میتواند فساد زدائی شود و نه بعدهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی میتوانند فساد زدائی شوند. دلیل روشن آن اینکه در حال حاضر، بلحاظ اقتصادی، وجود مافیاهای نظامی – مالی میگوید که سپاه و نیروهای انتظامی و دیگر سازمانهای تحت امر «ولیفقیه» فاسدترینها هستند. آیا اگر آن 30 – که حالا میگویند 44  – میلیارد دلار که پول از کشور خارج شدهاست را غیر از مافیاهای نظامی – مالی خارج کرده بودند، اسم و رسمشان محرمانه میماند؟ غیر آنها کسانی هستند که وابسته به آنها نباشند و بتوانند این اندازه پول از کشور خارج کنند؟

طرفه اینکه «مراجع» بسود بخشی از دولت که ریشه فساد است وارد عمل میشوند و «نماینده ولیفقیه» در سپاه، به آنها پاسخ میدهد: سپاه و بسیج آماده «نقشآفرینی» در قلمرو اقتصاد هستند!. این نماینده اسمش حاج صادقی است و نامه او در 15 مرداد 97 منتشر شده است:

"با اهداء سلام و تحیات در حالیکه چالش های متعدد نظام جمهوری اسلامی از ابتدای انقلاب تاکنون در پرتو رهبری داهیانه امام راحل (قدس سره الشریف) و رهبر معظم انقلاب ( مدظله العالی) و هدایت و حمایت مراجع عظام تقلید و نیز ایثار و جانفشانی ملت عزیز ایران، به حول و قوه الهی مرتفع شده و نظام با سربلندی و عزت و اقتدار به مرحله چهل سالگی خود رسیده است، وجود مشکلات اقتصادی ناشی از عوامل و فشارهای بیرونی و سوء مدیریت برخی از مسئولان، در شأن مردم و زیبنده نظام ولایی نیست. در طول تاریخ تشیع، مراجع معظم تقلید، همواره ملجا و از حامیان اصلی مردم بوده و دغدغه دینداری و معیشت آنان از مهمترین خواسته های علما بوده است. حضرتعالی نیز که همیشه حامی مردم متدین ایران اسلامی بوده اید، اخیراً در خصوص اصلاح امور با تغییر عناصر و تکیه بر توانمندی های داخلی و اقتصاد مقاومتی و نیز محاکمه سریع و قاطع مفسدان و غارتگران تذکراتی فرموده اید، که یقیناً مایه دلگرمی ملت بوده و زمینه ساز جدیت مسئولان برای حل معضلات است؛ انشاءالله. اینجانب بر خود لازم می‌دانم ضمن اعلام آمادگی فرزندان انقلاب اسلامی در سپاه و بسیج برای نقش‌ آفرینی و کمک در حل مشکلات جاری عرصه اقتصاد کشور و مقابله با توطئه های دشمنان خارجی و بدخواهان داخلی، از مواضع حکیمانه حضرتعالی صمیمانه سپاسگزاری و حمایت نموده ...

عبدالله حاجی صادقی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی"

  بدینسان، «مرجع» غافل از ساختار ویرانگر و فسادگستر، راهکار را سرکوب میداند و از زور به زور پناه میبرد و «نماینده رهبر» نیز، اعلان آمادگی میکند تا زور سپاه و بسیج را در «نقشآفرینی» بکار اندازد!. چرا چنین است؟:

امر واقع جهان شمول و مستمر: پناه بردن از قدرت به قدرت از چه رو است؟:

اما تنها نماینده «رهبر» در سپاه نیست، خاتمی هم از قدرت به قدرت پناه میبرد. استدلال او یکی از مهمترین چرائیهای پناه بردن از قدرت ویرانگر به قدرت ویرانگر را در اختیار مینهد: او انقلاب و شورش و  فروپاشی را همانند میکند وقتی میگوید: «یکی از القائات خطرناک این است که نظام جمهوری اسلامی در حال فروپاشی است. این یک جنگ روانی است و نظام فرو نمی‌پاشد. زیرا علاوه بر ابزارهای مختلفی که برای حفظ خود دارد، همچنان در میان بخش‌های قابل توجهی از جامعه پایگاه دارد. مطالبه بخش‌های بسیار بزرگتری از جامعه نیز همچنان انقلاب، شورش و فروپاشی نیست، بلکه زندگی امن و برخوردار و آرام است و اگرچه ممکن است اعتقادی به جمهوری اسلامی هم نداشته باشند، اما خواهان آرامش و امنیت و برخورداری هستند». بدینسان، او انقلاب را که قربانی بازسازی استبدادی است که خود او نیز از عمله آن بوده است، بجای این استبداد که اینک بعنوان پاسدار آن وارد میدان شده است، در شمار شورش و فروپاشی، ضد ارزش و مقصر میگرداند. به این اندازه نیز بسنده نمیکند، از خامنهای مسبب وضعیت امروز به خامنهای پناه میبرد و از او میخواهد: «با همه وجود از رهبری معظم درخواست می‌کنم که با فرمان و دستورات خود مسائل و مشکلاتی که امروز کشور را دچار چالش کرده حل فرمایند و معتقدم با وجود همه تحریم‌ها و مشکلات موجود، این کشور میتواند به مراتب بهتر از این اداره شود»!

    بدینسان، یک دلیل از دلایل فرار از قدرت به قدرت، قربانی را مقصر کردن و قدرت ویرانگر را حلال مشکلها شمردن و بدان روی آوردن و قدرت را محور شناختن است. کسی چون خاتمی نیز قدرت را نه ویرانگر که فعال مایشاء، بنابراین، توانا به ساختن میداند. اگرنه، به خامنهای روی نمیآورد و تدابیر پانزدهگانه خود را انتشار نمیداد و در شمار تدبیرها، برخورداری ایرانیان از حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی و حقوق آنها بعنوان عضو جامعه جهانی و نیز حقوق طبیعت در حال بیابان شدن ایران را هم لحاظ میکرد.

هرگاه از «مراجعی» که بکاربردن زور را راهکار انگاشتهاند، بپرسیم: مگر نه وضعیت امروز را قدرت پدید آوردهاست، از چه رو، راهکار را اعمال قدرت میشمارید؟ کسانی که کارشان باید فراخواندن مردم به عمل به حقوق و روی نهادن به معنویت باشد، چرا بطور مداوم، دست به دامن قدرت میشوند؟ آیا نمیدانند قدرت بمثابه مدار بستهای که در آن، ترکیبی از زور و پول و ... بکار میرود، خداوند را بیمحل میکند؟ آیا نمیدانند که رجوع به قدرت انکار خداوند و فراخواندن همگان به انکار آن است؟ چرا دین را در توجیهکننده قدرت از خود بیگانه میکنند؟

     دلیلی که از زبان این و آن «روحانی» شنیده شده است، اینست که قدرت، «بنفسه»، نه خوب و نه بد است. خنثی است. بستگی دارد به اینکه صالح آن را بکار ببرد یا طالح. اگر صالح بکار ببرد (ولایت مطلقه فقیه = بسط ید بر جان و مال و ناموس مردم)، در خیر مردم بکار میبرد ولو مردم ندانند و از بکار رفتن زور در باره خود، ناراضی شوند. بدینسان دلیل دوم و بسا رایجترین دلیلها در سطح جهان و در طول تاریخ، این دروغ است. برای اینکه این دروغ پذیرفته گردد، عقلها را از رابطه یا مدار بستهای غافل نگاه میدارند که، بدون آن، ترکیب زور با پول و... نه بوجود میآید و نه کاربرد پیدا میکند بنابراین که در مدار بسته رابطه قوا، ترکیب زور با پول و...، تنها در تخریب بکاربردنی است، قدرت نه سازنده و نه خنثی که مخرب است. بسا بر اثر تکرار، عقلهای خود آنها نیز پرستشگر اسطوره قدرت میشوند که،برایش، تعریف روشنی نیز، ندارند.

     بدینسان، قدرت بیطرف و خنثی است، دلیل دیگر فرار از قدرت به قدرت در همه جامعه ها و در طول تاریخ بوده است و هست.  

گرچه ایرانیان خو کردهاند به اینکه بگویند «ایرانی تابع زور است»، اما این دروغ که انسان، بنابر سرشت، خشونتگر و خشونتطلب است، امر واقعی مستمر و جهان شمول است. امثال مصباح یزدی این نظر را به عاریت گرفتهاند تا خشونتگری رﮊیم ولایت فقیه را توجیه کنند. بنابر این نظر که باوری همگانی گشته است، با نبود دولت بمثابه قدرت متمرکز، انسانها یکدیگر را خواهند درید. به سخن دیگر، مفری وجود ندارد. باید از قدرت به قدرت پناه برد. بنمایه اصلاحطلبی گنگ و مبهم گریزان از تعریف روشن، این باور دروغ است: تنها کار شدنی، اصلاح قدرت بمعنای کمآزارتر کردن آن است.

    بدین قرار، از دید باور کننده به این دروغ، انسان نمیتواند حقوقی داشته باشد که ذاتی حیات او باشند. چرا که پذیرفتن این حقوق، خشونتگری و خشونتطلبی ذاتی را بیاعتبار میکند.

  «من حق دارم» نان و آب نمیشود. یا زور داری، نان و آب داری و یا زور نداری، سر بر بستر مرگ بنه. مگر نه فردوسی گفت:

جهان تا جهان جای زور است و بس

مکافات بیزور گور است و  بس؟

   این دروغ نیز رایجترین دروغها در سطح جهان است و تا بخواهی باورمندان دارد. فردوسی نیز از زبان زور باوران گفته ا ست و نظر خود او نیست و اگر هم باشد، نظری غلط است. بخاطر شیوع این باور و این واقعیت که نظامهای اجتماعی قدرت محور هستند، رابطهها بیشتر رابطههای قوا و تنظیم کننده این رابطهها نیز ترکیبی است که زور بنمایه آن را تشکیل میدهد.

    بدینقرار، باور به زور بعنوان تنها و یا «عامل اصلی» نان و آب داشتن، سببی دیگر از سببهای پناه بردن از قدرت به قدرت است.

   

این تصور که قدرت صاحب دارد و صاحب آن نیز اقلیتی است که بر اکثریت مسلط است؛ در طول تاریخ چنین بودهاست و جبری است که نمیتوان از آن گریخت، نیز امرواقعی جهان شمول و مستمر است. در جهان امروز، مبارزه کنندگان با سلطه این اقلیت نیز، براین باورند. اما اگر آنها واقعیت را بشناسند، روش خویش را تغییر میدهند. راستی ایناست که تمکین کردن به حکم زور، توجیه میخواهد و قدرت، طرز فکر توجیهکننده  خود را به همگان القاء میکند. در حقیقت، اقلیت «صاحب قدرت» را اکثریت بزرگ میسازد. چراکه رابطههای قوا و مدار های بستهای که این رابطهها هستند، در سطح فرد با فرد بوجود میآیند و ترکیب زور و پول و... که در این رابطههای بکار میروند، منتجه میدهند که مالکیت امکانها و نیروهای محرکه توسط اقلیت است. و چون قدرت میل به تمرکز و بزرگ شدن دارد، نابرابری روزافزون است و نقش قدرت در تنظیم رابطهها فراگیرتر میشود.

    این علتها و علتهای دیگری که خوانندگان میتوانند بیابند و بر اینها بیفزایند، به آنها میگوید: چرا در جهان دیروز و امروز، در علم سیاست، تعریف سیاست بکاربردن تدابیر برای به چنگ آوردن قدرت و حفظ آن و بکاربردن در بعمل درآوردن برنامهای شده است. «بعمل درآوردن»، خود، میگوید که حتی از دید «دانشمندان دانش سیاست» نیز، قدرت یا وسیله و یا فعال مایشائی فرض میشود. که اگر داشتی میتوانی هرکار خواستی بکنی!

راهکار بیرون آمدن از روابط قوا به مدار باز رابطه حق با حق است:

1.  «زورداری نان و آب داری» از خود بیگانه شده «تواناییها داری که اگر بکارشان بری، نان و آب داری» است. توانایی حاصل فعال کردن استعدادها و عمل کردن به حقوق ذاتی حیات است. در روابط قوا، توانایی تخریب میشود. بدون این تخریب، زور جانشین حق در تنظیم رابطهها نمیشود؛

2. از پیش از انقلاب، در رد نظر لنین که میگفت: هدف هرمبارزه سیاسی تصرف قدرت است، سیاست روش زیستن در استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی تعریف و پیشنهاد شد. هرگاه این تعریف امکان اجرا مییافت، یعنی استبداد بازسازی نمیشد، ایرانیان الگوی  زیستن در مدار باز رابطه حق با حق و جامعه برخوردار از جمهوری شهروندان میگشتند. امروز، در ایران و جهان، راهکاری جز رهاشدن از مدار بسته روابط قوا و حقوق را تنظیم کننده رابطهها کردن، وجود ندارد. بجای فرار از قدرت به قدرت، باید  از مدار بسته قدرت به مدار باز حق با حق درآمد. برای شدنی شدن این راهکار،

3. اکثریت باید از تولید و بازتولید اقلیت مالک امکانها و نیروهای محرکه باز ایستد. بداند که در آنچه به حاکمیت اقلیت بر اکثریت بزرگ مربوط میشود، «ماهی از قاعده میگندد و نه از سر که رأس هرم اجتماعی است». بنابراین، در سطح قاعده هرم اجتماعی است که باید گذار از مدار بسته به مدار باز انجام بگیرد. به زبان عمل، در سطح اکثریت بزرگ است که «اعمال قدرت» باید جای به برخورداری هرچه بیشتر از استقلال و آزادی و دیگر حقوق بسپارد. و از آنجا که برخورداری هر انسان از استقلال، نیازمند برخورداری او از امکانها و نیروهای محرکه است، برخورداری از امکانها و نیروهای محرکه باید همگانی بگردد.  اما تحقق این امر بس مهم در گرو جانشین شدنِ رابطههای زور با زور با رابطههای حق با حق است.

4. اما به اجرا گذاشتن این راهکار از دولت که قدرت متمرکز است بر نمیآید، از آنهائی بر میآید که الگوی زندگی در مدار باز حق با حق بشوند و مروج سیاست بمعنای مجموعه تدابیر برای زیستن در استقلال و آزادی و رشد کردن بر میزان عدالت اجتماعی بگردند. بدیل و نیروی محرکه انقلاب بمعنای درآمدن از مدار بسته به مدار باز، اینان هستند.

وضعیت سنجی دویست و دهم: وقتی توپخانه های سنگین زبانی بکار میافتند!؟

تاریخ ایجاد در پنج شنبه, 04 مرداد 1397 16:26 | ویرایش

در چرائی تهدید روحانی و تهدید متقابل ترامپ:

  نخست پمپئو، وزیر خارجه ترامپ بود که تهدید کرد (یک شنبه 22 ﮊوئیه 2018، در اجتماع «ایرانیان» = یهودیان پولدار و عناصر سر سپرده). ترکیب اجتماع «ایرانیان» میگوید و به فریاد آن دموکراسی که امریکا برای ایران میخواهد، از چه قماش است. از قماشی است که، در آن، تنها دست نشاندگان امریکا مجاز خواهند بود ایران را اداره کنند. چراکه در امریکا نیز، ایرانیان مقیم امریکا آزادی حضور در اجتماعی را ندارند که وزیر خارجه امریکا در باره سیاست امریکا در مورد کشورشان سخن میگوید. دعوت شدگان نیز حق پرسش «نامطلوب» را ندارند.

     و سپس روحانی بود که خطاب به ترامپ گفت: با دم شیر بازی مکن! صلح با ایران مادر صلحها و جنگ با ایران مادر جنگها است. تنگه هرمز یکی از تنگههائی است که ما در اختیار داریم.

    سخنان روحانی تهدید با هدف منصرف کردن ترامپ و حکومت او از «به صفر رساندن صدور نفت ایران» بود. پس از آن، او امریکا را تهدید به واکنش کرد و گفت: ایران خواهان زندگی در صلح است. اما چرا ترامپ بدان شدت به او پاسخ داد؟ نخست تهدید ترامپ را بخوانیم:

دیگر هرگز امریکا را تهدید نکنید وگرنه گرفتار پیآمدهائی می‌‌شوید که کمتر کشوری در طول تاریخ، گرفتارشان شده است. ما دیگر  آن کشوری نیستیم که لغوگوئیهای شما، در بردارنده تهدید به خشونت و مرگ را تحمل کند. مواظب باشید!

    این که دو طرف چرا توپخانه سنگین تهدید زبانی را بکار انداختهاند، موضوع این وضعیت سنجی است. اما واکنش بیربط ترامپ به سخنان روحانی، موضوعی است که روزنامههای مهم غرب، از جمله لوموند، بدان پرداختهاند. پیش از نقل توضیح لوموند خاطر نشان کنیم که واکنش ترامپ بدینخاطر بیربط است که تهدید روحانی از موضع دفاع بعمل آمده است. اگر صدور نفت ایران به صفر برسد، چنین و چنان خواهیم کرد. واکنش نسبت به تهدید از موضع دفاع، تهدید به نابودی از آن نوع که در طول تاریخ کم دیده شدهاست، نیست.

    اما لوموند (24 ﮊوئیه 2018) در جستجوی دلایل تهدید ترامپ شده است:

ترامپ میکوشد موضوع را عوض کند. پیش از این، او در مورد کیم جونگ اون نیز همین لحن را بکار برده بود. در مورد ایران هم بطور مرتب میکوشد امید به تغییر رﮊیم ایران را برانگیزد. ناظران سیاسی بسیاری از خود میپرسند آیا او دارد همان روش را بکار میبرد که با کره شمالی بکار برد؟ اما ناظران امریکائی که از نزدیک ترامپ و رفتارهایش را زیر نظر دارند، علت این تهدید شدید را منصرف کردن توجهها از رفتار بس آشتیجویانهاش با پوتین در کنفرانس هلسینکی و نیز ناکامی از سیاستش در قبال کره شمالی می دانند. آرون داوید میلر، دیپلمات امریکائی پیشین که در حکومتهای دموکرات و جمهوریخواه، گفتگوهای دیپلماتیک را تصدی میکرده است، میگوید:

    «گرفتار احساس حرمان و غم ناشی از فقدان پیشرفت در گفتگوها با کره شمالی و عصبانی از واکنشهای منفی نسبت به کنفرانس هلسینکی، ترامپ را بر آن داشته است که دق و دلی خود را  سر روحانی خالی کند و توجه عموم را از موضوعی که رویهاش در قبال پوتین و ... است، منصرف و منحرف کند. تهدید با حروف درشت، جز یک واقعیت را بازگو نمیکند و آن این است که امریکا در قبال ایران، فاقد سیاست است».

رُب مالی Rob Malley، رئیس گروه بحران بینالمللی، نیز بر این است که تهدیدهای ترامپ جدی گرفته نمیشوند. او در حقیقت، میخواهد توجه مولر، دادستان مستقل، مأمور رسیدگی قضائی به مداخله روسیه در انتخابات ریاست جمهوری امریکا را از آن منصرف کند.

در 23 ﮊوئیه، واشنگتن پست خبر داد که ترامپ، بخاطر بجائی نرسیدن سیاستش در قبال کره شمالی، سخت حرمان زده و غم زده است و در خلوت آنرا بروز نیز میدهد. ترامپ، در جا، به خبر واکنش نشان داد. آن را « fake news » دروغی که راست جلوه داده میشود توصیف کرد و نوشت بسیار خوشحال نیز هست. کار پیش میرود و دلیلی ندارد که بخاطر سریع پیش نرفتنش عصبانی باشد.

   ناظران، این تهدیدهای زبانی را بیهوده گوئی  بچهگانه توصیف کردهاند و در واقع نیز چنین است.

اما واکنش روحانی، اعتراف به واقعیتی از کار درآمد: حق با پمپئو است و ما همه از یک قماش هستیم. معاونش نیز  از نمایش وحدت خبر داد. در چرائی اتخاذ این لحن از سوی روحانی که نافی «اعتدال و امید» او و گویای از خود بیگانه شدنش در احمدی نژاد و شباهت جوئیش به خامنهای است، نظرهای گوناگون اظهار شدهاند:

روحانی مشی رهبر شدن را در پیش گرفتهاست و باید اقتدار گرایان رﮊیم را راضی کند. در این باره، اطلاعی نیز دریافت کردهایم که از صحت آن مطمئن نیستیم و آناینکه اروپائیها پیشنهاد کردهاند خامنهای، بعذر کهولت، از کار کناره جوید و روحانی جای او را بگیرد و یک میانهرو واقعی هم رئیس جمهوری بگردد تا جو افکار عمومی در غرب تغییر کند و بتوان به بحران پایان داد.

با توجه به این واقعیت که قوای اصلی (سپاه و ارتش و نیروهای انتظامی و اقتدارگرایان که مقامهای کلیدی را در اختیار دارند) در اختیار روحانی نیستند، روحانی برای آنکه بحران را خود تصدی کند، صلاح را در این میبیند، بجای آنها، خود عمل کند.

کسانی نیز دو وضعیت، یکی وضعیت کره شمالی و دیگری وضعیت ایران را مقایسه کرده و رد و بدل شدن تهدیدها را زمینهسازی برای گفتگوی دو طرف امریکائی و رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، دانستهاند.

کسانی نیز کار روحانی را کاری از روی ناچاری ارزیابی کردهاند. اینک که «اعتدال و امید» راهبجائی نبرده است، او چارهای جز همآواز شدن با سخت سران رﮊیم ندارد.

     اما دو واقعیت مهم از دید ناظران و ارزیابیکنندگان گریختهاند:

تن ندادن به حل مشکل در درون کشور و با مردم و از طریق مردم:

در سخنان طولانی روحانی، اشارهای به این مهم که مردم ایران تصمیمگیرندهاند و مشکل باید در درون و از راه مراجعه به مردم کشور حل شود، نیز، نمیتوان یافت. در عوض، مردم موظف میشوند که یکپارچه از رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، سازنده و ادامه دهنده بحران اتمی، حمایت کنند. وگرنه، بازیچه دست ترامپ شمرده خواهند شد. راهکاری که در سر دارد و در زبانی گنگ، بر زبان میآورد، راه حلی است که با قدرتهای خارجی، از راه جستجوی آن رابطه قوائی که رﮊیم را بر پا نگاه دارد. با وجود این، تهدیدهای او بوضوح میگویند که رﮊیم، خود را در بنبست میبیند و راهکاری ندارد. چرا که اگر راهکار داشت، بجای تهدید، از آن سخن میگفت. امیدوار است که تهدید کردن به بستن «تنگهها»، واسطهها که اروپائیها و روسها و بسا چینیها و چرا نه، عربها، باشند، دست بکار شوند و مانع از آن گردند که امریکا صدور نفت ایران را به صفر برساند. در درون نیز، زور باوران رﮊیم را با خود یار میکند و با توجه به تصدیق و تأیید موضع او توسط خامنهای و سران سپاه، اگرهم این روش بجائی نرسید، روحانی خواهد گفت: ملاحظه میفرمایید که این روش جواب نداد!

     اما تا آن زمان که معلوم شود روش خامنهای و سران سپاه جواب نمیدهد، فشار شدید تحریمها را مردم باید تحمل کنند. هم اکنون که  مرحله رجز خوانی است، بهای دلار و سکه، نسبت به تهدیدهای زبانی، با گرانتر شدن واکنش نشان میدهد. تورم شدت میگیرد. مشکلهای آب و ریزگرد و بیکاری و فقر و آسیبهای اجتماعی، راهحل نمیجویند و تشدید میشوند. چرا رﮊیم بجای تندادن به رعایت حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی ایرانیان و حقوق طبیعت، خود را در وضعی قرار میدهد که مجبور از «نرمش قهرمانانه» دیگری و تسلیم مصیبتبار تری به غرب شود؟

     زیرا تن دادن به حقوق مردم، تن دادن به انحلال استبداد مطلقه است. اما تن دادن به تسلیم در برابر بیگانه، حفظ رﮊیم است که اوجب واجبات است. این رویه رﮊیم تا این زمان، کارآ بودهاست، زیرا مردم ایران هم فشارهای سنگینی را که رﮊیم مدام به آنها منتقل میکند، تحمل کردهاند و هم به حقوق خویش عمل نکرده و هم از رﮊیم رعایت آنها را مطالبه نکرده و هم از تن دادن به فشارها، باز نایستادهاند. هرگاه مردم ایران دو کار، یکی عمل به حقوق و مطالبه رعایت آنها و دیگری شانه به زیر بار فشارها ندادن را بکنند، راهحل داخلی جانشین راهحل خارجی میشود. مردم ایران باید بدانند فعلپذیری روش زندگی کردن نیست، تن دادن به مرگ در ذلت است. بنابراین، مردم کشور میتوانند آن نکنند که ترامپ انتظار دارد، بلکه آن کنند که با تغییر وضعیت خود، منطقه را به تغییری راهبر شوند که این بخش از آسیا را نیز از سلطه امریکا و روس بدر میبرد.

     در حقیقت، راهحلها که رﮊیم پیش رو دارد، هم بسیار کم شمار و هم معلوم هستند:

راهحل گفتگو به روش ترامپ – کیم جونگ اون: به دنبال مبادله آتش توپخانه زبانی، ترامپ گفت آمادهایم با ایران به توافقی واقعی برسیم. اما این راهحل، با توجه به خطر به صفر رسیدن صادرات نفت ایران، نمیتواند دراز مدت باشد. باید در کمترین زمان به نتیجه برسد. نتیجه نیز از پیش معلوم است: برآورده شدن توقعات ترامپ: تعهد دائمی به تولید نکردن بمب اتمی و ممنوع شدن از داشتن موشکهای دوربرد و دست و پای خود را از منطقه جمع کردن و قطع کمک و نیز رابطه با سازمانهائی که امریکا و اسرائیل آنها را تروریست میخوانند. اما تن دادن به این خواستها، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه را در نظر مردم منطقه و مردم ایران، نماد خفت و ذلت میکند. رﮊیم در موقعیت رﮊیم کره شمالی نیست و چنین تسلیمی برایش مرگبار است. با اینحال، این آسانترین راهکار است.

راهحل مقابله از راه بستن «تنگهها»: یکی از این تنگهها تنگه هرمز است. بستن آن، فشاری به امریکا وارد نمیکند جز بلحاظ افزایش قیمتها. چرا که امریکا دارد مازاد تولید پیدا میکند. اما به اقتصادهای دیگر خریداران نفت کشورهای واقع در حوزه خلیج فارس، صدمه شدید وارد میکند. با توجه به جنگ اقتصادی که امریکا با اروپا و چین و ﮊاپن به راه انداخته است، بستن تنگه هرمز ترامپ را راضی یا ناراضی میکند؟ اقتصاد نگون بخت ایران چه اندازه توان تحمل بسته شدن تنگه هرمز را دارد؟ سرانجام این راهحل چه میشود؟ جنگ نظامی به دنبال جنگ اقتصادی؟ یا بازگشتن به میز مذاکره و تن دادن به مطالبات ترامپ؟

راهحل حفظ قرارداد وین با برخورداری از حداقل صادرات نفت برای زندگی بخور و نمیر: این راهحل در دوره خامنهای – احمدی نژاد تجربه شده است. پایان آن، تن دادن به «نرمش قهرمانانه» بود. در آن دوره ایران روزانه یک میلیون بشکه نفت صادر میکرد. چون پیش از برقرار شدن تحریمهای شدید، از فروش نفت به قیمت بشکهای 116 دلار، ارز کافی بدست آورده بود و میتوانست تحریمها را دور بزند، فشاری که رﮊیم به مردم تحمیل میکرد، تا زمانی قابل تحمل بود. از زمانی ببعد، تورم 40 درصد شد و فشار طاقت شکن گشت.

امید بستن به رأی دادگاه لاهه: رﮊیم به دادگاه لاهه شکایت بردهاست و بنابر قول وسائل ارتباط جمعی رﮊیم، رئیس دادگاه به وزیر خارجه امریکا نامه نوشتهاست که تا صدور حکم دادگاه، از هر اقدامی خودداری کنید. پیش از این، بهنگام ملیکردن نفت، انگلستان به همین دادگاه شکایت کرد. مصدق در دادگاه حاضر شد و از حق ایران در ملی کردن صنعت نفت دفاع کرد. دادگاه نیز بسود ایران رأی داد. اما رأی دادگاه سبب نشد که انگلستان از فروش نفت ایران جلوگیری نکند و سپس، انگلیس و امریکا، به دستیاری شاه و زاهدی، در 28 مرداد 1332، کودتا کنند و حکومت ملی مصدق را ساقط کنند. اگر دادگاه حکم بسود «ایران» بدهد و ترامپ نیز حکم دادگاه را اجرا کند، تازه وضعیت همان میشود که اروپا پیشنهاد میکند: اجبار در زندگی در محدودیت اقتصادی.  

راهحل پنجم تن دادن است به انقلابی از درون (تسلیم شدن به هدفهای بیستگانه انقلاب، از جمله ولایت جمهور مردم) و یا انقلابی از بیرون:

انقلاب از درون و یا انقلاب از بیرون؟:

    پمپئو، وزیر خارجه امریکا، در جمع دست نشاندههائی که غیرتشان به ارباب امریکائی از ارباب بیشتر است، به نفی انقلاب ایران پرداخت وقتی وضعیت امروز را حاصل آن خواند. با این دروغ، نقش امریکا در بازسازی استبداد، از راه طراحی گروگانگیری و برانگیختن صدام به حمله به ایران و تحریمهای مداوم و کودتاها توسط عوامل «ایرانی» را، پوشاند: او نگفت که نخستین کودتا، به نخستوزیری رساندن بختیار و قرار و مدار در کنفرانس «سران هفت کشور ثروتمند جهان» در گوادولوپ، بر حفظ نظام با حمایت از حکومت بختیار گذاشته شد. او نگفت کودتای دوم، توسط بختیار، در شب 22 بهمن انجام گرفت و به شکست انجامید. او نگفت کودتای سوم، کودتای نوژه، باز توسط بختیار انجام گرفت و ناکام شد. او نگفت چراغ سبز به صدام برای حمله به ایران، توسط حکومت امریکا داده شد و باز، این بختیار و اویسی و براون، وزیر خارجه اسبق انگلستان، و چراغ سبز امریکا بودند که به صدام اطمینان دادند که ارتش ایران توانا به مقاومت نیست و با حمله ارتش او، ارتش ایران از پا در میآید و تسلیم میشود. او نگفت که طرح تجزیه ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه را وزارت دفاع امریکا و نیز اسرائیلیها در همان تاریخ تهیه کرده بودند و هدف حمله نظامی عراق به ایران، تجزیه ایران بود. او نگفت: ارتشبد جم مراجعه و پیشنهاد کرده بود امریکا به کردها پول و اسلحه بدهد تا با رﮊیم ایران بجنگند و این افسر ارشد «ایرانی» از امریکا خواسته بود خوزستان را تصرف کند و بگذارد روسها نیز شمال ایران را تصرف کنند و بختیار را در خوزستان حکومت ببخشد تا بتدریج، قلمرو آمریتش توسعه پیدا کند.  

     او نگفت، باوجود شکست کودتای شب 22 بهمن، برﮊنسکی، مشاور امنیتی کارتر، همچنان بر اقدام به کودتا اصرار میورزید. او نگفت اگر کودتای شب 22 بهمن روی نمیداد و تحول بدون خشونت انجام میشد، انقلاب گرفتار خشونتگری نمیگشت. او نگفت بدون آن کودتا و ترورهای روزها و شبهای بعد از آن، طرح محرمانه دکتر ابراهیم یزدی امکان اجرا نمییافت و «نهادهای انقلاب» یا ستون پایههای جدید استبداد بر ستونپایههای موجود افزوده نمیشدند. او نگفت اگر گروگانگیری در امریکا طراحی و در ایران اجرا نمیشد، کودتاها در درون نظام جدید، روی نمیدادند و استبداد وابسته بازسازی نمیشد. او نگفت معامله محرمانه جمهوریخواهها بر سر گروگانها با خمینی و دستیاران او (اکتبر سورپرایز)، از عوامل تعیین کننده کودتای خرداد 60 بود. او نگفت که ایجاد و ادامه جنگ در سود انگستان و امریکا و اسرائیل بود و این دو قدرت و دستیارشان در منطقه، اسباب ایجاد و ادامهاش را، از جمله با فروش محرمانه اسلحه به دو طرف (ایران گیتها)، فراهم کردند. او نگفت در طول چهل سال، یک طرف بحرانها امریکا بوده‌‌است و نقش این قدرت در بازسازی استبداد، واقعیتی نیست که بتوان انکارش کرد. او نگفت فرق است میان نقد انقلاب و نفی انقلاب و فرق است میان فرآوردههای استبداد بازسازی شده با انقلابی که نخستین قربانی بازسازی استبداد شد. او نگفت ظرف چهل سال، امریکا در کار فاسد کردن ایرانیان  سیاسی کار و منحصر کردن بدیل، به بدیل وابسته است و این جنایت بسا مهمترین خدمت امریکا به ادامه حیات استبداد ملاتاریا است که اینک استبداد مافیاهای نظامی- مالی  گشته است.

    او نگفت از ﮊانویه سال جاری مسیحی که ترامپ گفت این آخرین بار است که، برابر قرارداد وین، تعلیق تحریمها را امضاء میکند، جنب و جوش وابستهها برای بدیل سازی، از نو، آغاز گرفت. از آنجا که بدیلی از نوکران را نمیتوان به افکار عمومی امریکا و بقیه جهان قبولاند، نیاز به بدیلی مقبول، در محدوده وابستگی، است. پس، نخست محدوده است که باید تعیین شود. در حقیقت، سه محدوده بیشتر وجود ندارند: محدوده رﮊیم ولایت مطلقه فقیه و محدوده وابستگی به امریکا و متحدانش در منطقه (اسرائیل و دولت سعودی و...) و فراخنای استقلال و آزادی، یعنی بیرون از رﮊیم و درون ایران، بنابراین، مستقل از هر قدرت انیرانی. نفی انقلاب، درجا، فراخنای استقلال و آزادی و بدیل جانبدار نظام اجتماعی باز بر پایه استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی است که حذف میکند. بنابراین، دو محدوده بیشتر باقی نمیماند. محدوده درون رﮊیم که محل فعالیت«اصلاح طلبان» است که آنها هم، نه از راه اتفاق، انقلاب را نفی میکنند، از راه مساوی کردنش با خشونتگری که متصدی نخستش خود آنها بودند. در محدوده دوم، جز بدیل وابسته نمیتواند واقعیت بجوید. نه تنها بدینخاطر که با نفی انقلاب، به رﮊیم استبدادی و وابسته شاه سابق مشروعیت میبخشد، بلکه بدینخاطر نیز که بجای نقد انقلاب یعنی یافتن کاستیهای آن و جبران کاستیها تا که انقلاب به هدفهای خویش برسد و بجای نقد بازسازی استبداد با هدف شناسائی عوامل درون نظام جدید و عوامل بیرون آن که بازسازی را ممکن کردند، دست کم بخشی از عوامل بیرون از نظام جدید را محور بدیل رﮊیم میگرداند و با نفی نقش اول مردم، «انقلاب هدایت شده» را روش منحصر میکند. اگر «انقلاب هدایت شده» توسط قدرت سلطهگر، در پرده بود، پمپئو آن را از پرده بیرون انداخت.

     در حقیقت، نفیکنندگان انقلاب، از حل تناقض ناتوان بودند. توضیح اینکه از سوئی انقلاب را نفی میکردند و مردمی که خودانگیخته انقلاب کردند را مردمی نادان و بیشعور و «گله گوسفند» توصیف میکردند و از سوی دیگر، - در ظاهر- از همان مردم میخواستند به عمل بر خیزند و به عمر رﮊیم ولایت مطلقه فقیه پایان ببخشند. این تناقض جز با راهکار «انقلاب هدایت شده» قابل حل نبود. پمپئو چون انقلاب را نفی کرد، چاره نداشت جز نهان را آشکار کند و بگوید:

    « بله، حتماً، من همیشه به آن‌هایی که فکر می‌کنند این امر غیرممکن است یا فکر می‌کنند که افق زمانی، قرن‌ها و نه ساعت‌ها، خواهد بود، یادآوری می‌کنم که اوضاع تغییر می‌کند. لحظات تعیین‌ کننده‌ای وجود دارند. وقت‌هایی وجود دارند که، در آنها، اموری اتفاق می‌افتد که غیرمنتظره و پیش‌بینی‌نشده هستند. انقلاب ما، یکی از آنها خواهد بود».

   بدینسان، نوعی از انقلاب مطلوب است و آن «انقلاب ما»، یعنی انقلابی است که توسط امریکا رهبری شود و ایران را بطور کامل به مدار وابستگی بازگرداند. سخنان او در این باره صریح هستند. او جز این نمیخواهد که رﮊیم بطور کامل در مدار وابستگی به امریکا عمل کند. «انقلاب ما»ی او همین است. آیا جز بدینخاطر است که این قسمت بسیار مهم از سخنان او را ترجمه کنندگان سانسور کردند؟

    ایستادگان بر تجربه انقلاب که میکوشند با از پیش پا برداشتن موانع – که عمده استبداد بازسازی شده است -، هدفهای انقلاب را متحقق بگردانند، اینک روشن میبینند که تقلای چهل ساله سلطهگران برای کشاندن آنها به مدار وابستگی کدام هدف را تعقیب میکرده است. اینک میبینند که تهدید به حذف در صورت تن ندادن به وابستگی و سیمای «بدیل مقبول» کدام هدف را تعقیب میکرده است. اینک میبینند چهار دهه ضدیت مثلث زورپرست با عمل کنندگان به دو حق استقلال و آزادی و دیگر حقوق و ایستادگان بر این دو حق و حقوق دیگر، کدام هدف را تعقیب میکرده است. زورپرستان «ایرانی» و سلطهگران بدینخاطر که جز قدرت را نمیبینند، گمان میبرند یا باید وابسته گشت و یا حذف شد. نمیتوانند ببینند که آن زندگی که واقعی است، زندگی در استقلال و آزادی است و آن زندگی را ایستادگان بر دو حق استقلال و آزادی و دیگر حقوق میکنند و ایران اگر بخواهد بزید، در استقلال و آزادی است که میتواند بزید.

وضعیت سنجی دویست و یازدهم: ونزوئلا یا کره شمالی؟

قدر نعمت ندانستن و گرفتار وضعیت امروز شدن!؟

ظریف، گفته است وضعیت امروز اقتصاد میگوید اگر توافق وین انجام نمیگرفت، وضعیت امروز همان زمان پدید میآمد. او مخالفان توافق را سرزنش کردهاست که قدر نعمت را ندانستند. بدیهی است که  عقل قدرتمدار او، در مدار بستهای که مدار قدرت است، جز آن یا این را نمیتواند ببیند و نمیبیند. وگرنه نخست از خود میپرسید: او که تعهدنامه را امضاء کرد، چرا از امریکا نخواست توافق را امضای قطعی کند؟ مگر نه خود او پذیرفت حکومت امریکا مختار باشد و تحریمها را به حال تعلیق درآورد و هر سه ماه یکبار تمدیدکند؟ او نباید میدانست که هر قدرت مسلطی، هر زمان که لازم ببیند، همان کار را میکند که ترامپ کرد؟ او نباید میدانست که در خود رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، دولت واقعی حاکم بر دولت تدارکاتچی میتواند توافق وین را از اعتبار بیاندازد؟

    اما پرسشی که او و حکومت، مقدم بر همه، خامنهای باید بدان پاسخ دهند این است؟ وقتی بنابر انصراف از تولید سلاح هستهای بود، چرا برای بحرانی که خود آنرا ایجاد کردهاند، راه حل در درون و از راه مراجعه به مردم را برنگزیدهاند؟ وقتی کشور اورانیوم ندارد و وقتی برای تولید برق، امکانهای دیگر در اختیار دارد، چرا باید برای حفظ «اعتبار نظام»، 105 تعهد بپذیرند و تازه امریکا رئیس جمهوری پیدا کند که بگوید آن تعهدها کافی نیستند؟ چرا ظریف از این راهکار سخن نمیگوید؟ زیرا در مدار بستهای که کلید قفل آن در دست خامنهای است، البته به این راهکار نمیتوان و نباید اندیشید؟

خطاب به سفیران ایران در کشورهای جهان، محسن هاشمی، فرزند علیاکبر هاشمی رفسنجانی – رفسنجانی ،یکی از عوامل اصلی ادامه جنگ به مدت 8 سال و نوشاندن جام زهر شکست در پایان آن و امضای قطعنامه 598، بود -، پس از مقایسه وضعیت امروز (جنگ اقتصادی) با وضعیت 30 سال پیش (روزهای پایانی جنگ 8 ساله)، میگوید:

    «فشار تحریم‌ها که از نیمه دوم سال افزوده خواهد شد، این شرایط را سخت‌تر خواهد کرد و ما را به این نکته واقف می‌کند که نجات ایران در گرو تصمیم امسال ما است، تصمیم سختی که سی سال قبل توسط مسئولان کشور گرفته شد و صلحی پایدار، پر فایده و کم‌ هزینه را برای ایران و نظام جمهوری اسلامی به ارمغان آورد».

    راستی ایناست که امروز نیز، چون 30 سال پیش، رژیم خود را در بنبست قرار داده و باید به تصمیمی که قدرت خارجی میگیرد، تن در دهد. او «نجات ایران» - در حقیقت، نجات رﮊیم ولایت مطلقه فقیه – را در گرو تصمیمی چون تصمیم آن روز میبیند. آن روز، ایران به قطعنامه 598 که 5 کشور دارای حق وتو در شورای امنیت تهیه کرده بودند، تسلیم شد. پس امروز نیز باید به تصمیم ترامپ تسلیم شود.

    30 سال پیش، رﮊیم خمینی به تسلیم تن در داد. آن واقعیت که فرزند آن پدر نمیگوید ایناست که خمینی و پدر او و خامنهای باید به مردم ایران توضیح میدادند چرا در خرداد 60 کودتا کردند؟ چرا پیشنهاد غیر متعهدها را که شورای عالی دفاع و خمینی پذیرفته بودند، با کودتا و با ممانعت از آمدن هیأت عدم تعهد که حامل موافقت رﮊیم صدام با آن پیشنهاد و پایان جنگ بود، پیروزی مسلمی را از مردم ایران دزدیدند و جنگ را به مدت 8 سال ادامه دادند و از آن پس نیز، ایران را در حلقه آتش، تا به امروز، نگاه داشتند؟ آنها با حکومت تاچر چه رابطهای داشتند که سبب شد آلن کلارک، وزیر دفاع او، در دادگاه ایرانگیت انگلیسی بگوید: جنگ در سود انگلستان و غرب بود، اسباب ایجاد و ادامه آن را فراهم کردیم؟

    چرا هیچگاه به این پرسش اساسی، اساسی از منظر حیات ملی، پاسخ ندادهاند؟ زیرا اگر پاسخ میدادند و حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش را میپذیرفتند، باید جای خود را به منتخبان واقعی مردم ایران میدادند. مردم ایران از بیراهه بازسازی استبداد خیانت و جنایت و فساد پیشه، به راست راه متحقق کردن هدفهای انقلاب باز میآمدند. و امروز نیز بحرانی نبود که لازم باشد یکبار دیگر، جام زهر تسلیم را سرکشید. اما مردم ایران نیز به جد توضیح نخواستند و رﮊیم به بحران سازی ادامه داد و اینک باز باید جام زهر را سرکشد:

ترامپ میگوید آماده گفتگو بدون شرط با ایران است یعنی ایران از همان راه برو که کره شمالی رفت؟!:

در 30 ﮊوئیه 2018، در کنفرانس مطبوعاتی مشترک با نخستوزیر ایتالیا، ترامپ گفت:

   «البته که حاضرم با آنها ملاقات کنم. هروقت که بخواهند.نمی‌دانم آنها آماده باشند. هیچ پیش‌شرطی نداریم. هروقت بخواهند. هم برای آنها خوب است،هم دنیا. این کار را از موضع قدرت یا ضعف انجام نمی‌دهم، فکر می‌کنم ملاقات کردن کار مناسبی است.»

 لوموند (31 ﮊوئیه) در باره این قول ترامپ، مقاله مفصلی را انتشار دادهاست. چکیده آن ایناست که ترامپ همان روش را با ایران بکار میبرد که با کره شمالی بکار برده بود: رساندن فشار به حداکثر و ناگزیر کردن ایران به تسلیم شدن به شرائط خود.

    لوموند توضیح میدهد که روحانی همان اقتدار را ندارد که کیم جونگ اون دارد. کره شمالی واسطه ای داشت که کره جنوبی بود و حامی ای چون چین داشت. اما ترامپ اروپا را تحقیر کردهاست. از اینرو، اروپا نمیتواند واسطه شود. می ماند پوتین. سخنگوی وزارت خارجه ایران نیز میگوید: امریکا قابل اعتماد نیست و شرائط گفتگو با حکومتی غیر قابل اعتماد فراهم نیستند.

  در همانحال، پارهای از روزنامه‌‍های عرب زبان (از جمله المستقبل 31 ﮊوئیه) بر این باورند که برغم تکذیب ایران، از طریق عمان، تماس با امریکا برقرار شده است و بن علوی، وزیرخارجه عمان بعنوان واسطه به امریکا، سفر کردهاست. هرگاه وزیر خارجه عمان پیام رﮊیم را رسانده باشد، سخنان ترامپ روشنی کامل پیدا میکند. زیرا پاسخی علنی میشود به پیامی محرمانه: آماده گفتگو هستم بدون شرط و از موضع نه قوی و نه ضعیف، از موضع برابر. سه ماه به انتخابات مجلس امریکا بیش نماندهاست و نظرسنجیها نیز بسود دموکراتها هستند. بنابراین، صرف یک دیدار بسود جمهوریخواهها است. پمپئو گفته است: « اگر ایران بتواند بپذیرد که وارد توافق هسته‌ای جدیدی شود، دونالد ترامپ آماده است که با این کشور مذاکره کند». وسائل ارتباط جمعی رﮊیم این سخن را شرط دانستهاند. رئیس جمهوری امریکا میگوید بدون شرط و وزیر خارجهاش میگوید با شرط. اما، ترامپ، در همان دعوت به گفتگو بدون پیش شرط گفته است: تاکه آن توافق بد را با توافق خوب جانشین کنیم. تازه سخن پمپئو را میتوان تخفیف قائل شدن شمرد.

  طرفه اینکه این روزها وسائل ارتباط جمعی رﮊیم به «فاجعه ونزوئلا» و رسیدن میزان تورم به یک میلیون در صد مینویسند. پرداختن به روشی که حکومت چاوز و جانشین او در پیش گرفتند و این فاجعه اقتصادی را ببار آورد. این همان حکومت است که رﮊیم ستایشگرش بود و در کمک به آن، در ونزوئلا، خانهسازی میکرد و «رئیس جمهور» (احمدینژاد) در مراسم سوگواری چاوز شرکت کرد. پیام اینگونه نوشتهها روشن است: باید میان ونزوئلا شدن و کرهشمالی شدن یکی را انتخاب کنیم. جام زهر را بنوشیم و «نظام ولایت مطلقه فقیه» را حفظ کنیم چراکه «حفظش اوجب واجبات است»!

    اما آیا پیام دلار 11 هزار تومانی نیز همین است و یا ضد این است؟

دلار 11 هزارتومانی میگوید باید گفتگو کرد  وگرنه ایران ونزوئلا می شود :

    دلار 11 هزارتومان، یعنی بیشتر از سه برابر شدن قیمت آن، ظرف سه ماه، دلیل اقتصادی ندارد. نه شدت تورم و نه کاهش شدید واردات در کار است تا آن را توجیهکند. اما ساختار سیاسی - اقتصاد کشور آن را توجیه میکند:

وجود 1500000(یک میلیون و پانصد هزار) میلیارد تومان نقدینه و انتشار این شایعه که دولت میخواهد اسکناس چاپ کند.

دلار گران دو نیاز دولت را بر میآورد: یکی تأمین کسر بودجه و دیگری جمع کردن نقدینهای که دولت خود، روزمره، به اقتصاد تزریق میکند. بدیهی است اخذ «مالیات» غیر مستقیمی چنین سنگین، تا بخواهی طاقت شکن است.

توزیع بسیار نابرابر این نقدینه که سبب میشود بخش عمده آن در اختیار مافیاهای نظامی – مالی قرار گیرد.

در سطح کشور، مناطق بزرگی از مدار توزیع نقدینه و مصرف فرآوردههایی که وارد میشوند، بیرون هستند. تمرکز حجم نقدینه در تهران و چند شهر بزرگ و نیز تمرکز جمعیت و مصرف در این شهرها، خود از عوامل ایجاد کننده فرصتهای رانتخواری هستند.

بخش مهمی از اقتصاد که خصوصی نیست، از مهار حکومت خارج است. طرفه اینکه جعفری، «فرمانده» کل سپاه به روحانی طعنه میزند که چرا به متصدیان اقتصاد کشور غضب نمیکند. او میداند که روحانی اگر این توان را داشت، به سرداران سپاه غضب میکرد و اقتصاد را از دست سپاه و مافیاهای نظامی – مالی خارج میکرد. سپاه تنها نیست، «اموال رهبری» و بنیاد مستضعفان و آستان قدس و بازار غیر رسمی پول که عملاً بر نظام بانکی حاکم شده و بانک مرکزی را از اتخاذ سیاست و اجرای آن بمقدار زیاد ناتوان کردهاست، نیز هستند.

● نظام بانکی در اقتصاد مصرف و رانت محور است که عمل میکند، بنابراین، هم در ایجاد فرصتهای رانتخواری و هم در رانتخواری شرکت میکند.

● شرکتهای دولتی نیز بدینخاطر که زیان ده هستند و کسری خود را با اخذ وام از نظام بانکی، تأمین میکنند، نقش اندکی در تبدیل پول به سرمایه و نقش مهمی در ایجاد فرصتهای رانتخواری – خود چنین فرصتی هستند – دارند.

چشم انداز اقتصاد باوجود تشدید تحریمهای امریکا که تاریک است. بنابراین، کاهش درآمد ارزی دولت بعلاوه افزایش قیمتها مساوی میشود با گران شدن دلار و طلا

مصرف محور بودن اقتصاد که سبب میشود در اختیار دارندگان حجم عظیم نقدینه، فرصتهای رانتخواری ایجاد کنند. در حقیقت، سوداگرها کارشان این است که در اقتصادها، عنصر یا عناصر ضعیف را مییابند و به آن یا آنها حمله میکنند. سوداگران همین کار را با اقتصاد ایران میکنند. بخصوص که ضعف پول ملی نه تنها آشکار است، بلکه روز به روز تشدید میشود.

و بخش مهمی از دولت ( دستگاه ولایت فقیه و ابوابجمعی آن) از مهار دولت خارج و بر آن حاکم است. و این پدیده فرآورده ولایت مطلقه فقیه و آن بخش از دولت است که تابع مستقیم او است. استبدادهای توتالیتر گرفتار این بیماری کشنده میشوند. این امر که فرمانده سپاه به رئیس جمهوری تحکم میکند و قیم مردم میشود و میگوید مردم به رئیس جمهوری ایران اجازه دیدار با رئیس جمهوری امریکا و حتی رؤسای جمهوری آینده امریکا را نمیدهند، یعنی اینکه حکومت توانا به اجرای توافقی که میکند – حقیقتی که مطهری در باره اجرا نشدن «برجام» برزبان آورد -، نیست و توانا به اتخاذ سیاست و اجرای آن نیز نیست. صدا و سیما و بقیه شبکه تبلیغاتی دولت حاکم بر دولت نیز برضد حکومت تبلیغ میکند.

    باوجود این ساختار، دولت نه میتواند نقدینه ایجاد نکند و نه میتواند فرصتهای رانتخواری (از یاد نبریم که رانتها حداقل 40 درصد و به قولی – قول توکلی وقتی نامزد ریاست جمهوری بود – 60 درصد تولید ناخالص ملی رانت است) را از میان بردارد و نه میتواند سیاست اقتصادی به معنای تحول اساسی اقتصاد مصرف و رانت محور به اقتصاد تولید محور را اتخاذ و اجرا کند. بنابراین، محکوم به سرنوشت ونزوئلا با شدتی بسیار کمتر و تحت دو فشار شدید است:

دو فشار شدید، یکی در جهت مذاکره کردن و دیگری در جهت مذاکره نکردن با ترامپ:

1. فشار شدید در جهت مذاکره کردن با امریکا: ساختار اقتصاد ایران توأم با فقر گسترده – خط فقر هر خانوار 5 میلیون تومان – و بیکاری روزافزون عامل فشار عظیم به حکومت است برای ورود در گفتگو و نوشیدن جام زهر دیگر به شرحی است که از قول محسن هاشمی آمد. غیر از  محسن هاشمی،

1.1. ناطق نوری نیز گفته است: نباید مذاکره با امریکا را ردکرد تا نگویند ایران به دنبال جنگ و خشونت است. ذوق زده هم نشویم، یشنهاد ترامپ در شورای امنیت ملی بررسی شود؛

1.2. روزنامه جمهوری اسلامی نیز بر همین نظر است و به صدا و سیما اعتراض میکند که چرا بر ضد حکومت روحانی تبلیغ میکند.

1.3. وزیر خارجه عمان میگوید عمان آماده ایفای نقش میانجی است. و ناطق نوری احتمال میدهد که او این نقش را بازی میکند. و

1.4. ترامپ ضعیفترین رئیس جمهوری امریکا برای گفتگو است. هم به دلیل ضعفش در درون امریکا و هم و بخصوص بخاطر بیزاری افکار عمومی جهان از او و اعلان جنگ اقتصادی که به اروپا و چین و ﮊاپن کرده است. و هم بدینخاطر، که به قول لوموند (همان مقاله) نیز، آلترناتیو وابسته، امکان جانشین رﮊیم شدن را ندارد و ترامپ مجبور است با همین رﮊیم معامله کند.

2. اما هرگاه نقدینه نزد مافیاهای نظامی – مالی متکی به حزب سیاسی مسلح و دستگاه ولایت مطلقه فقیه حاکم، جمع باشد و آنها با استفاده از نیاز دولت تحت حکم خود (قوه مجریه یا حکومت و مجلس. زیرا قوه قضائی بطور رسمی ابواب جمعی دولت حاکم = ولایت مطلقه فقیه است) به پول برای تأمین کسر بودجه، عامل تشدید بحران اقتصادی شده باشند، دولت را در گروگان دارند و میتوانند مانع از گفتگو با امریکا شوند. هم اکنون،

2.1. جعفری، «فرمانده» سپاه، در 9 مرداد 97، گفته است: «مردم ایران اجازه مذاکره با شیطان بزرگ را نمیدهند. این آرزو را به گور خواهید برد که با مقامات ایران دیدار کنید. حتی رؤسای جمهور بعدی امریکا هم آن را نخواهند دید. دولت و ملت مقاومت خواهند کرد».

2.2. بنابر اطلاعی که پیشبینی کننده کودتای ترکیه (خانم ادموندز) انتشار داده است، همزمان با فشار اقتصادی شدید، تعدادی از سران نظامی را امریکا خریده است و وقتی تمام شرائط فراهم شد، باید کودتا کنند. صحت و سقم این خبر به کنار، اطلاع ،تصدیق قول لوموند در باره ناتوانی آلترناتیو وابسته به امریکا است.

2.3. به قول روزنامه جمهوری اسلامی (9 مرداد)، صدا و سیما هم بر ضد حکومت روحانی تبلیغ میکند. در حقیقت، جوسازی میکند تا گفتگو با امریکا تابویی ناشکستنی بگردد.

3. به گروگان گیرندگان حکومت، وقتی میتوانند مانع از گفتگو بگردند، که مردم ایران به امثال جعفری اجازه دهند نقش قیم آنها را بازی کند. و نیز عوامل ناگزیر کننده حکومت به گفتگو و جام زهر سرکشیدن وقتی مؤثر واقع میشوند که مردم ایران نقش مرده در دست مردهشوی را بازی کنند. بنابراین، در وضعیت کنونی، نقش مردم تعیین کننده است. هرگاه مردمی حقوق خویش را بشناسند و به این حقوق عمل کنند و صاحب سرنوشت خویش بگردند، وضعیت یکسره تغییر میکند. اینبار امریکا است که در جایگاه واقعی خود قرار میگیرد که جایگاه بدهکار به ایران بابت گذشته سیاه سیاستش در ایران و اموالی است که بالا کشیده و بابت سلطهگریش بر منطقه می باشد. اگر مردم ایران تصمیم به زندگی در استقلال و آزادی و برخورداری از حقوق، بگیرند، بدیل ایستاده بر استقلال و آزادی را سخنگوی خویش خواهند کرد و وضعیت دیگر خواهد شد.

وضعیت سنجی دویست و دهم : میان دو سنگ آسیا؟

 

    روز دوشنبه 16 ﮊوئیه 2018، برابر  25 تیر 1397، در هلسینکی، ترامپ و پوتین دیدار کردند. در توصیف این  دیدار، روزنامههای طراز اول غرب (لوموند و گاردین و نیویورک تایمز که پوتین را در هرحال برنده مذاکره میدانند و روش ترامپ را افتضاح آمیز ارزیابی میکنند و بوستون کلاپ و واشنگتن پست که کار ترامپ را من ستائی و خود را جانشین غرور ملی کردن ارزیابی میکند. وال استریت ﮊورنال که مینویسد: وقتی ترامپ میگوید اول امریکا، مقصودش این است: اول ترامپ. و حتی فاکس نیوز)، به اتفاق، پوتین را مسلط و ترامپ را تحت سلطه پوتین توصیف کردند. نه تنها رئیس دموکراتها در سنای امریکا که دو سناتور جمهوریخواه نیز ترامپ را ضعیف و سخنان او را در کنفرانس مطبوعاتی خفتبار و کاری که یک رئیس جمهوری نباید بکند، شمردند. و پل رایان، رئیس جمهوریخواه مجلس نمایندگان، از ترامپ خواست بفهمد که روسیه متحد امریکا نیست و گفت تردید ندارد که روسیه در انتخابات ریاست جمهوری امریکا دخالت کرده است. دان کتس Dan Coats مدیر اطلاعات ملی آمریکا – که ترامپ به این مقام نصبش کرده است - در پاسخ به اظهارات ترامپ گفت: نظر جامعه اطلاعاتی امریکا در باره مداخله سیاسی روسیه در امریکا روشن بوده است و از این پس نیز در باره این مداخله اطلاع رسانی واقعبینانه خواهدکرد.

    ترامپ دخالت روسیه در انتخابات امریکا را که بسود خود او انجام گرفته بود، محکوم نکرد. در عوض، اف.بی.آی و سازمان اطلاعات امریکا، سیا، را سرزنش کرد. او گفت سیا به او در این باره گزارش کرده است اما من هیچ دلیلی برای باورکردن آن نداشتم. بدینسان، او قول پوتین را تصدیق و قول اف.بی.آی و سیا را تکذیب کرد. بیشتر از آن، قوه قضائی امریکا را هم به سخره گرفت. اتحادیه اروپا را دشمن امریکا خواند و روسیه و چین را هم «بنوعی» دشمن امریکا خواند. با توجه به اینکه مسلمانان را هم دشمن امریکا خوانده بود، بنابراین، بخاطر منزوی نشان دادن و منزوی کردن امریکا، مورد سرزنش شدید قرار گرفت. سناتور مک کین، جمهوریخواه، ترامپ را بدینخاطر که از منافع امریکا دفاع نکرده است، ضعیف و کار او را «خطائی تراﮊیک» توصیف کرد. دیگران، این صفتها را به ترامپ دادند: خفتبار، بریده از واقعیت، انزجارآور، زشتکاری وحشتناک، ناوطن پرستانه، یک شرمساری ملی و ضعیف و خطرناک و خائن و... و در بازگشت به امریکا، ترامپ که خود را با طوفان انتقادات روبرو دید، ناگزیر شد بگوید میخواسته است بگوید دلیلی در باور نکردن به گزارشهای دستگاههای اطلاعاتی امریکا ندارد. غافل از اینکه این جمله تناقضآمیز، بنابراین دروغ است. زیرا این جمله را در پاسخ ادعای مدعی میگویند و در آن کنفرانس، مدعی پوتین بود که انکار میکرد.

    اما واقعیتی که وسائل ارتباط جمعی اروپا و امریکا و نیز مقامات اروپا خاطر نشان میکنند، ایناست: اروپا و امریکا، به اتفاق، روسیه را بخاطر مداخله در اوکراین و ضمیمه کردن شبه جزیره کریمه، مورد تحریمهای اقتصادی قرار دادند و به انزوا در آوردند. اینک، ترامپ سیاست امریکا در قبال روسیه را احمقانه و این سیاست را دلیل بدی روابط دو کشور، تا لحظه دیدار خود با پوتین، ارزیابی میکند. افزون براین، عامل سیاست پوتین که جدائی افکندن میان اروپا و امریکا و متلاشی کردن اتحادیه آتلانتیک است میشود. نتیجه این است که رشتهها پنبه میشود، سهل است، پوتین دست بالا را نیز پیدا میکند. دست بالا را پیدا میکند زیرا بنابر سرمقاله لوموند (17 ﮊوئیه)، هدف پوتین جدا کردن امریکا از متحدانش بود و مک مستر، دومین مشاور امنیتی ترامپ به او نسبت به این هدف پوتین هشدار داده بود. باوجود این، ترامپ پیش از رفتن به هلسینکی گفت تنها است. بر تصدیق لوموند باید افزود: در مواردی، ترامپ تنها در برابر روسیهای قرار گرفت که، در آن موارد، با آسیا و اروپا تعامل دارد. 

    نوشتند و گفتند که علت ضعف ترامپ، وجود «پرونده اسرار افتضاحآمیز» او در دست پوتین است. در کنفرانس مطبوعاتی، در این باره هم از پوتین پرسش شد. گرچه او وجود چنین پروندهای را تکذیب کرد و از روزنامهنگاران خواست این دروغ را از سر بدر کنند، اما اگر ترامپ خویشتن را در موضع ضعف قرار نمیداد، این پرسش از ذهن پرسش کننده نیز خطور نمیکرد. بدینسان، وقتی رئیس جمهوری «تنها ابر قدرت» جهان، در گفتگو، تحت سلطه پوتین قرار میگیرد، میتوان فهمید که توافقها و عدم توافقهای احتمالی میان این دو، کدامها هستند:

عوامل تعیین کننده توافقها و عدم توافقها:

    در سخنان ترامپ و پوتین که تأمل کنیم، میبینیم در مواردی که پای قدرتهای رقیب (اروپا و چین) بمیان نیستند، توافق دو طرف نمایانتر است:

در مورد امنیت اسرائیل و وضعیت در سوریه با توجه به اینکه سیاست اروپا با سیاست امریکا همسو است، پوتین از لزوم همکاری سخن می‌‌گوید و ترامپ برای «ایران» شاخ و شانه میکشد: ما که داعش را از میان برداشتیم، نمیگذاریم ایران از موقعیت سوء استفاده کند. طرفه اینکه پیش از روسها، «ایران» در سوریه حضور داشت و منتقدان سیاست روسیه میگویند (علی خرم، نماینده سابق رﮊیم در سازمان ملل و سفیر سابق در لیبی و چین): «ما نگاه به شرق را بار‌ها امتحان کرده ایم. روسیه هر جایی که خواسته است مشکلاتش را با غرب حل کند از ایران استفاده کرده است. این کشور هیچ وقت قابل اعتماد نبوده است، مثال‌های فراوانی وجود دارد. آخرین آن مربوط به سوریه است. ایران از روسیه برای حضور نظامی در سوریه دعوت و لابی کرد، به روسیه پایگاه داد، اجازه استفاده از فضای ایران برای ارسال موشک به سوریه را داد حالا که روسیه در سوریه بر کار سوار شده است، حرف خروج ایران از سوریه را مطرح می‌کند.» (دیپلماسی ایرانی، 25 تیر ماه 97).

    بدینقرار، معامله بر سر سوریه، میان روسیه و امریکا محتمل است و این احتمال قوی است. این معامله اگر سر بگیرد، به زیان ایران سر میگیرد. چرا که در مورد سوریه، این «ایران» است که تنها است. دورتر خواهیم دید که هم ولایتی، فرستاده خامنهای به مسکو و هم «نماینده» مجلسی که از روسیه قدر دانی کرد. روسیه، بدینخاطر که نمیگذارد ایرانیان از گرسنگی بمیرند (دریافت نفت در ازای مواد غذائی!) و هم خامنهای این ضعف مفرط را اظهارکردهاند.

در مورد قرارداد وین (برجام)، وضعیت دیگر است: چین و اروپا نمیخواهند تابع امریکا شوند. اروپا و ﮊاپن نیز قرارداد مبادله آزاد کالاها و خدمات را امضاء کردنذ و گفتند این کار را کردند تا که ترامپ درس بگیرد. بنابراین، هرگاه روسیه بخواهد با امریکا معامله کند، از شرق و غرب خود تحت فشار قرار میگیرد. بخصوص که با اروپا در حال تعامل برای خنثیکردن تحریمهای امریکا تا حد ممکن است:

   لوموند (16 ﮊوئیه 2018)، گزارشی را زیر عنوان «اروپائیها تقاضای امریکا را برای منزوی کردن ایران ردکردند»، انتشار داده است. نکات عمده این گزارش اینها هستند:

1. فدریکا موگرینی، مسئول سیاست خارجی اروپا اعلان کرد که وزیران خارجه 28 کشور عضو اتحادیه اروپا، بر سر «ابزار حقوقی» برای حمایت از  کارفرمائیهای اروپائی که در ایران عمل میکنند، در برابر مجازاتهای امریکا، توافق کردند. در این روز، اروپائیان تقاضای امریکا را برای منزوی کردن اقتصادی ایران ردکردند. ما تمامی تدابیر لازم را برای آنکه ایران بتواند از تمامی امکانات اقتصادی درپی لغو تحریمها، استفاده کند، سنجیدهایم.

     این «ابزار حقوقی» که قانون بلوکه کردن تحریمهای امریکا برضد ایران است، در 6 اوت 2018 که مرحله اول تحریمهای امریکا عملی میشود، به اجرا گذاشته میشود. مرحله دوم تحریمها، در 4 نوامبر، روز انتخابات میان دورهای کنگره امریکا به اجرا گذاشته خواهند شد. از سال 1996 بدینسو، عدم رعایت تحریمها که امریکا بر ضد کشوری وضع میکند، بنابر اصل «قابل اجرا در جهان»، هر فرد و یا شرکت غیر امریکائی را قابل مجازات از سوی امریکا میگرداند. بدینخاطر است که شرکت توتال تصمیم گرفت از ایران خارج شود. امریکا تقاضای اروپا را برای معاف کردن شرکتهای اروپائی از مجازات بخاطر معامله با ایران، رد کرد.

2. با وجود این، موگرینی میپذیرد که عمل به قانون بلوکه کردن تحریمهای امریکا، مشکل است. زیرا وزنه اقتصاد امریکا در اقتصاد جهان نادیدهگرفتنی نیست. من در موقعیتی نیستم که بگویم آیا کوششهای ما کفایت میکنند اما هر کار در توان داریم را برای جلوگیری از مرگ توافق اتمی با ایران، خواهیم کرد. زیرا پیآمدهای مرگ این توافق برای همه فاجعه بار خواهد بود.

    لودریان، وزیر خارجه فرانسه، نیز گفت: «ضرور است همه کار بکنیم تا که ایران بتواند نفت خود را بفروشد. اتحادیه اروپا و چین و روسیه در جستجوی سازوکاری مالی هستند که صدور نفت ایران را تضمین کند».

    بنابر دادههای اتحادیه اروپا، بخش نفت ایران، در سال 2017، 50 میلیارد دلار درآمد از آن ایران کرده است. صادرات گاز ایران ناچیز است. در سال 2017،  ایران ده میلیارد مترمکعب گاز صادر کرده است. اروپا 20 درصد از نفت صادره ایران را میخرد. کمیسر اروپائی انرﮊی بر روی سازوکاری کار میکند که به اروپا امکان دهد به خرید نفت ایران ادامه دهد. پولی که در معامله نفت بکار میرود، نه دلار که یورو است. مبادلات پولی میان بانک مرکزی اروپا و بانک مرکزی ایران انجام میگیرد.

     بدینسان، در همان روز دیدار ترامپ با پوتین، اروپا اعلان میکند که تقاضای ترامپ را برای به انزوای اقتصادی درآوردن ایران رد میکند و میگوید به اتفاق روسیه و چین درکار ایجاد سازوکاری است که تحریمهای امریکا را بلوکه کند. گرچه موگرینی میگوید کار مشکل است، اما رفتار اروپا دست پوتین را پر میکند. بدین خاطر، موضع او، در آنچه به توافق وین مربوط میشود، روشن و صریح است: توافق وین توافق خوبی است و من نگرانی خود را بخاطر خروج امریکا از آن به او اظهار کردم. در برابر، ترامپ به این بسنده میکند که «باید جلو بلندپروازیهای اتمی ایران را گرفت». پس از کنفرانس مطبوعاتی مشترک، ترامپ گفته است: توافق اتمی وین برای روسیه و کشورهائی خوب است که با ایران تجارت دارند، برای امریکا، در نتیجه برای بقیه دنیا بد است! بدینسان، معامله امریکا و روسیه بر سر توافق وین، بخلاف معامله بر سر سوریه، مشکل است. باوجود این،

توافق بر سر مناطق نفوذ: با توجه به ضعیف شدن امریکا، حتی در خاورمیانه که تا جنگ در سوریه، قلمرو نفوذ و سلطه امریکا بود و اجازه نمیداد روسیه، وقتی هم یکی از دو ابر قدرت دنیا بشمار بود، جاپائی برای خود ایجاد کند، اینک ناگزیر است برای روسها منطقه نفوذ بشناسد.

    نگرانی اروپائیان (لوموند 17 ﮊوئیه) اینست که ترامپ با نادیده گرفتن «متحد تاریخی خود»، یعنی اروپا، در باره اروپای شرقی نیز با روسیه معامله کند.

    بدینسان، خود را در روابط قوای منطقهای و بینالمللی زندانی کردن، ایران را در ضعیفترین موقعیت قرار دادهاست و در دو معامله مهم، یکی بر سر سوریه و دیگری بر سر قرارداد وین، بازنده است. با وجود وضوح روابط قوا، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه کدام راهکار را در پیش میگیرد؟ تن به گفتگو با حکومت ترامپ میدهد؟

علامتهای ضعفی که خامنهای و دیگران نشان میدهند و امکان و احتمال گفتگو با حکومت ترامپ:

در 25 تیر، یک روز پیش از گفتگوهای پوتین - ترامپ، خامنهای روحانی و وزیران او را نزد خود خواند. اعتماد خود را به حکومت روحانی اظهار کرد و در آنچه به سیاست خارجی مربوط میشود، گفت: «البته طرف‌های اروپایی موظفند تضمین‌های لازم را در خصوص برجام بدهند اما نباید اقتصاد کشور را به این موضوع گره زده و معطل آن شود». او بر «لزوم گسترش روزافزون دیپلماسی و ارتباطات خارجی»، تأکیدکرد و افزود: «به جز موارد معدودی همچون امریکا، روابط کشور با شرق و غرب باید هر چه بیشتر تقویت شود و تحرک عملیاتی و هدفمند دیپلماسی افزایش یابد».

   غافل از اینکه نفس تشکیل هیأت وزیران به اتفاق رئیس جمهوری در حضور او و سخن گفتن او از ضعف اقتصادی، یعنی این که «ایران»، در روابط قوا، موضعی جز موضع فعلپذیر نمیتواند اتخاذ کند. این موضع را دیگران، با صراحت بیشتری بازشناخته و، بدان، گفتگو بدون خط قرمز را توجیه کردهاند:

در 22 تیرماه 97، ولایتی که پیام خامنهای و روحانی را برای پوتین برده بود، در آنچه به سوریه مربوط میشود، موضع ضعیف اتخاذ کرد: هر زمان مقامات سوریه و عراق بخواهند، ایران از این دو کشور، خارج میشود. در عوض، از وعده پوتین به سرمایهگذاری در ایران، تا مبلغ 50 میلیارد دلار سخن گفت. سخن او حتی اگر هم مقام روسی نمیگفت نمیتواند سخنان او را تصدیق کند، بخاطر وجود تناقضها در آن، دروغ بود. از جمله این تناقض که وقتی ترامپ تهدید میکند که فروش نفت ایران را به صفر خواهد رساند، مسئله اول، تضمین فروش نفت ایران و نه جانشین شرکتهای اروپائی شدن در سرمایهگذاری در بهره برداری از منابع نفت و گاز ایران است. اگر ایران نتواند نفتی را که هم اکنون استخراج میکند، صادر کند، سرمایهگذاری جدید در نفت، یعنی زیان را چند برابر کردن. البته بعد معلوم شد، احتمالاً روسها وعده دادهاند در ازای دریافت نفت، مواد غذائی به ایران بدهند.

   در این باره، اطلاعی بدست آوردهایم که قول کمیسر اقتصادی اروپا است حاکی از اینکه کار ایران میتواند به همان سختی شود که کار عراق بعد از شکست صدام از قوای امریکا و متحدانش شد: منحصر شدن فروش نفت در ازای غذا و دارو.

اما خرم در همان مصاحبه با دیپلماسی ایرانی، توضیح میدهد: دیپلماسی وقتی کارآئی دارد که خط قرمزی درکار نباشد. خط قرمزهای رﮊیم از جمله گفتگو بر سر موشک و برنامه اتمی برای برآوردن خواست ترامپ هستند.

به دنبال «وزیر» بهداشت که نسبت به سخت و سختتر شدن وضعیت اقتصادی کشور هشدار داد، خادمی، «نماینده» مجلس (25 تیر 97) و عضو کمیسیون انرﮊی، گفت: «در حال حاضر وضعیت ما به گونه‌ای است که باید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنیم، باید بین اینکه نفت به روسیه بدهیم و در قبال آن مواد روزانه‌مان را تامین کنیم و یا اینکه اصلا نتوانیم مواد اولیه مورد نیازمان را هم تامین کنیم، یکی را انتخاب کنیم. در شرایطی که به ما اجازه نمی‌دهند نفت بفروشیم و کالای مورد نیازمان را وارد کنیم، ممنون روسیه هم هستیم که به ما کالا می‌دهد تا از گرسنگی نمیریم».

    بدین قرار، وضعیت، وضعیت از گرسنگی مردن یا نمردن است. ضعفی تا این حد شدید که اظهار نیز میشود، ایران را در موقعیت فعال قرار نمیدهد در موقعیت فعلپذیر قرار میدهد. آیا در این موقعیت، گفتگو از موضع ضعف اجتنابناپذیر است؟ آیا یکبار دیگر رﮊیم «نرمش قهرمانانه» را رویه میکند؟

خامنهای جواز گفتگو را صادر کرده و روحانی و ظریف را هم مأمور مذاکره کرده است: سخنان او در باره شرق و غرب (غیر از مورد امریکا) بر لزوم گفتگو صریح هستند. بنابر اطلاع واصل، اجازه گفتگو با پادرمیانی با امریکا را نیز داده است. روحانی به سوئیس و اتریش سفر کرد. در آن سفر، او تهدید نیز کرد که اگر صدور نفت ایران به صفر برسد، دیگران نیز نمیتوانند نفت صادر کنند. سوئیس حافظ منافع امریکا در ایران است و چند نوبت نیز واسطه گفتگو بوده است. یکبار نیز، سفیر سوئیس و صادق خرازی پیشنهادی را تهیه کردند و به تصویب خامنهای و خاتمی رساندند و حکومت سوئیس آن را برای وزارت خارجه امریکا فرستاد. اما رئیس جمهوری وقت امریکا، بوش (پسر)، به آن اعتنائی نکرد. مراجعه خامنهای و روحانی به پوتین نیز او را در موقع واسط قرار میدهد. بخصوص که حکومتش به اتفاق اروپا و چین در کار ایجاد سازوکار برای بلوکه کردن تحریمهای امریکا است. بنابراین، دو مجرای گفتگوی غیر مستقیم باز است.

راهکار، بیرون آمدن از روابط قوا، آنهم از موضع ضعف و انفعال است:

1. خواه گفتگو در حال انجام باشد و یا انجام بگیرد و خواه انجام نگیرد، ایران در وضعیتی نیست که ضعیف و ضعیفتر نشود و به تعهدهای جدید گردن نگذارد.

    ترامپ گفته است: «اگر ببینید در ایران چه خبر است. دارد از هم می‌پاشد و در همه شهرهایشان شورش شده است. تورم دارد به سقف می‌رسد». اما حقیقت این است که جنبش اعتراضی سیاسی در دیماه، انجام شد. بعد از خروج امریکا از توافق وین، جنبش سیاسی کشوری جای خود را به جنبش در این و آن شهر در مضیقه آب سپرده است. به سخن دیگر، سیاست ترامپ هم عامل بازدارنده جنبش است و هم کار انتقال فشار اقتصادی به مردم را برای رﮊیم ولایت مطلقه فقیه بسیار آسان میکند. بنابراین، پیش و پس از تن دادن رﮊیم به تعهدهای جدید، بهای کمرشکن را مردم ایران خواهند پرداخت. از اینرو،

2. هرگاه ایران نخواهد بهای کمرشکن را بپردازد، راه کار، بیرون آمدن از روابط قوا است. یکبار دیگر، باید خاطر نشان کرد که راهکار، اصل قراردادن موازنه عدمی در سیاست خارجی است. این واقعیت را بطور مستمر خاطر نشان کردهایم و باز خاطر نشان میکنیم:

2.1. ایران باید استقلال خویش را بازیابد یعنی امکانها و نیروهای محرکهای را بازیابد که امکان میدهند از روابط قوا، در سطح منطقه و سطح جهان خارج شود. بدون بازیافتن استقلال، آزادی در ضد خود که زورگفتن و زورشنیدن است، ناچیز میشود. این بازیافتن ممکن میشود وقتی:

2.2. شهروندان ایران از حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی و حقوق خود بعنوان جامعه جهانی برخوردار شوند و طبیعتِ سرزمین آنها حقوقش را بیابد. دو حق استقلال و آزادی که از یکدیگر جدائی ناپذیرند، در همه حقوق پنجگانه مشترک هستند. اما استقلال ،عمل به حقوق و توانائی را که حاصل میشود از برخورداری از امکانها و نیروهای محرکه ایجاب میکند. هرگاه ایرانیان از استقلال و آزادی، بنابراین از حقوق پنجگانه برخوردار شوند، در سطح جهان، جامعه الگو میگردند. بدیهی است غیر قابل تحریم می‌‌شوند. کسی چون ترامپ کجا میتواند چنین جامعهای را تحریم کند؟ بدینقرار،

2.3. راهکار، جامعه حقوقمندان گشتن و جانشین کردن دولت قدرتمدار و زور محور با دولت حقوقمدار و کارگزار و خدمتگزار جامعه حقوقمندان است.

2.4. اینک که اسناد اتمی ایران در ید اسرائیل است، پوشاندن «برنامه اتمی» از مردم ایران، جز این نمیگوید که نیاز رﮊیم به بحران، نیازی حیاتی است و از اینکه مردم ایران میباید بهای کمرشکن بحران را بپردازند، باک ندارد. اگرنه، تنظیم چند سیاست، سیاست جمعیتی و سیاست اقتصادی با هدف بازیافتن اقتصاد تولید محور و سیاست انرﮊی و سیاست خارجی منطبق با حقوق پنجگانه، کار اول دولت میشد. منابعی که انرﮊی از آنها تحصیل میشود، تعیین و بر وفق اقتصاد انرﮊی، تدابیری که باید به اجرا گذاشته شوند، سنجیده میشدند. بدینسان، شفافیت جایگزین ابهام کنونی میشود و تحریم و منزوی کردن و به چپاول بردن نیروهای محرکه، ناممکن میشوند. جریان سیلآسای استعدادها به خارج از کشور متوقف میگردد و فرزندان این سرزمین، توان خویش را در ساختن ایران مستقل و آزاد بکار میبرند.

    برخواننده است که برنامه عمل را در سایت انقلاب اسلامی در هجرت و یا سایت بنیصدر بخواند.