عباس معیری هنرمندی که از دنیا رفت و در هستی ماند

 moayeri abbas  در سوم آبان ۱۳۹۹، عباس معیری، هنرمندی چشم از جهان پوشید که پیام آور هنری بود که در ایران آفریده شده و حیاتی چنین دیرپا دارد. در دنیای خارج از ایران، گمان بر این بود که مینیاتور هنری مرده است. او بود که گفت این هنر نمی‌میرد چراکه هستی نمی‌میرد. او بمدت ۳۰ سال استادی کرد و این هنر را آموخت و خود نیز صاحب سبک شد. در سبک او، استقلال و آزادی و صلح نقش دارند: هر اثر او ترجمان استقلال است، ترجمان آزادی است، ترجمان صلح است، ترجمان امید است، بیانگر زندگی است.

   بگاه مطالعه اندیشه سهروردی، با کار ماسیون آشنا شدم. او ویژگی‌های این هنر ایران را یافته و ثبت کرده‌است. از معیری، در باره آنها پرسیدم. به تفصیل پاسخ داد. حاصل توضیح او این بود که دراین هنر، هر اثر، هستی را در خود باز می‌گوید، طلا و نقره، رنگها، هر یک نقشی را بر عهده می‌گیرند تا چشم جهان بین بتواند در اثر، هستی را سیر و سیاحت کند.

   این امر که موازنه عدمی در ایران اصل راهنما شد، این امر که ایران سرای اندیشه و عرفان و هنری شد در تلاش برای بیان استقلال و آزادی و فراخوان به استقلال و آزادی، لاجرم باید در عرفان ایرانی، در نقاشی ایرانی، در موسیقی ایرانی، به استمرار، بازگو می‌شد و بازگو می‌شود. عباس معیری، نقاش، مجسمه ساز، عارف مسلک، که از زبان سه تار نیز سخن می‌گفت، هنرمندی است که خود او، در مبارزه پی‌گیرش، بیانگر استقلال و آزادی بود، برای برخورداری ایرانیان از برابری و دوستی و صلح اجتماعی مبارزه می‌کرد. نقاشی‌های او جهانی در صلح را می‌نمایانند و جهانیان را به صلحی می‌خوانند که تحقق آن به برخورداری همه انسان‌ها از استقلال و آزادی است.

   بدین‌قرار، تا وقتی که هنرهای ایران ترجمان استقلال و آزادی و دوستی هستند و هنرمندان این هنرها آثار جدید خلق می‌کنند که همه هستی حقوند را در خود، بیان می‌کنند، این اطمینان وجود دارد که استبداد از میان بر می‌خیزد و ایرانیان حیات ملی را در استقلال و آزاد و رشد بر میزان عدالت اجتماعی ادامه می‌‌دهند.

   عباس معیری، آفریننده این هنر و خود و هنرش ایرانیان و جهانیان را به استقلال و آزادی، به صلح و دوستی، به امید می‌خوانند. همسر او، شیوا می‌داند که نقاش این زندگی نمی‌میرد.

۳ آبان ۱۳۹۹

ابوالحسن بنی‌صدر

وضعیت سنجی سی‌صد و بیست و هفتم: بیداری از رؤیای «شیوه زندگی امریکایی» و ترامپیسم و ساختار جهانی قدرت:

   مقاله اول را ژاک آتالی، مشاور اقتصادی میتران، رئیس جمهوری اسبق فرانسه نوشته‌ و در 8 اکتبر 2020 انتشار داده ‌است:

پایان رؤیای شیوه زندگی امریکایی:

   « بمدت دو قرن، رؤیای شیوه زندگی امریکایی، اشخاص را از سراسر جهان، بخصوص از اروپا، به امریکا جذب می‌کرد. اینان براین باور بودند که در امریکا، آزادی سیاسی وجود دارد، دانشگاههایی وجود دارند که در هیچ جای جهان وجود ندارند. امکان کار و کارفرمایی وجود دارد که در هیچ کشور دیگری نظیر ندارد. آنها که در جستجوی ثروت به آرﮊانتین و برزیل و ونزوئلا و یا سرزمین‌های جدید می‌رفتند، کسانی شمرده می‌شدند که بر خطا بودند.

   اما امروز، بیداری از رؤیای شیوه زندگی امریکایی، به بیداری از خواب وحشت می‌ماند: مدت 40 سال است که سطح زندگی اغلب شهروندان امریکا و خارجیانی که در امریکا زندگی می‌کنند، بالا نرفته است. حال آنکه سطح درآمد ثروتمندان بیشتر از دو برابر شده است. برای بسیاری از گروه‌بندیهای اجتماعی، از جمله سفیدها، امید به زندگی در کاهش است. حدود 30 میلیون نفر به مصرف مواد مخدر، از جمله، 10 میلیون به مرگبارترین‌ها معتادند. بیمه‌های اجتماعی عملاً وجود ندارند. شمار فقیران افزایش یافته و سر به 40 میلیون نفر می‌زند. وضعیت محیط زیست فاجعه بار است؛ خانه‌های ثروتمندترین‌ها واقع در مناطق شیک کالیفرنیا را آتش سوزیها که قابل مهار نیستند، ویران کرده‌اند. بیشتر از 30 میلیون امریکایی قابل اخراج از منازل مسکونی هستند زیرا توانایی پرداخت اجاره بها و یا وام خود را ندارند. نظام مالی که بظاهر در پیشرفت است، بطورکامل بر سازوکارهای سوداگری شکننده قراردارد. 63 شهر از 75 شهر که بزرگ‌ترین شهرهای امریکا هستند، دیگر حتی نمی‌توانند بهره وامهای خود را بپردازند. بدهی‌های کارگاههای امریکا بالغ بر سه چهارم تولید ناخالص داخلی امریکا است. قرضه خانواده‌ها 15000 میلیارد دلار است و قرضه دولت تا بدانجا افزایش یافته که به تصور نمی‌آید. 31000 پل (یک سوم پلهای امریکا) نیازمند تعمیر هستند و 46000 پل دیگر در معرض فروریختن هستند. نظام آموزش و پرورش گرفتار چنان فاجعه‌ای است که بهترین دانشگاهها به انحصار دانشجویان خارجی درآمده و 45 میلیون از امریکاییانی که وارد این دانشگاهها شده‌اند، زیر بار وامها نمی‌توانند کمر راست کنند. 15 درصد جمعیت بیکارند و بیشتر از 25 درصد جوانانی که از آسیا یا افریقا آمده‌اند، بیکارند. مجلس نمایندگان و مجلس سنا نتوانستند بر سر برنامه حمایت اجتماعی توافق کنند. امری که سبب می‌شود دهها میلیون نفر دیگر بر جمعیت فقیران افزوده گردد. ارزشهای جامعه امریکایی نیز دیگر مورد اعتناء نیستند: فرقه‌گرایی و جماعت گرایی و نژادگرایی جامعه امریکایی را به گروه‌بندی‌ها نفی کننده یکدیگر بدل کرده‌ است. سیاه با سفید و مرد با زن و دموکرات و جمهوری‌خواه بکار نفی یکدیگرند. نظریه‌های هرچه افراطی‌تر در باره توطئه‌گری سخت به رواج هستند؛ فرقه‌ها که در فریفتارترین فضاهای مجازی، چون QAnon (گرو‌های راست افراطی حامی ترامپ که در فضای مجازی، ترامپ را رئیس جمهوری تبلیغ می‌کند که در کار ریشه‌کن کردن فساد نظام است) پدید آمده‌اند، دارند واقعیت پیدا می‌کنند. اینان قرائت دیگری از دنیا را تبلیغ می‌کنند و رویه‌ای کاملاً ضد دموکراتیک در پیش گرفته‌اند و خواهان پامال کردن دشمنان داخلی و خارجی هستند که خود می‌تراشند. یک سوم امریکاییانی که در دهه 1980 بدنیا آمده‌اند، فکر می‌کنند زندگی در دموکراسی اساسی است و بقیه آماده‌اند که از دموکراسی بخاطر دفاع از حق حمل اسلحه و تن ندادن به قواعد حداقل زندگی جمعی، بگذرند.

   رئیس جمهوری آینده امریکا هرکس باشد، این احتمال که امور به سرعت سامان بپذیرند، ضعیف است. می‌دانیم که هرگاه ترامپ انتخاب شود، بسود ثروتمندترین‌ها عمل خواهد کرد و امریکارا با بحران حاد هویت روبرو خواهد کرد. اما بایدن، هراندازه او احترام برانگیز هم که باشد، نه کارمایه و نه وسائل سیاسی لازم را برای انجام اصلاحات عظیم و ضرور دارد.

   پیش از آنکه یک نسل جدید برای تغییر برخیزد و ملتی را بزایاند که با اصول راهنمای پدران بنیادگذار امریکا بخواند، که همه ما بدان نیاز داریم، دموکراسی امریکا در ایام تاریکی خواهد زیست. همانطور که امروزه مشاهده می‌شود، انگلیسها ملیت یکی از کشورهای اروپایی را تحصیل می‌کنند و آرﮊانتینی‌ها ملیت پدرو مادر بزرگ‌های خود را به یاد می‌آورند و بسا روزی شاهد امواج مهاجرت از امریکا به اروپا بگردیم. موجهای مهاجرت ایده‌ها و سرمایه‌ها و انسانها.

   لذا، اروپا باید خود را آماده کند: طرح یک قاره برخوردار از دموکراسی، برخوردار از عدالت اجتماعی، برخوردار از محیط زیست سالم، مدافع آزادی‌ها در همه جای جهان و برخوردار از اسباب نیرومندی. هرگاه اروپا در این کار شود، بطور جدی می‌توان از "رؤیای زندگی اروپایی" سخن گفت.»

   پیش از انقلاب ایران، در جریان انقلاب و از آن پس تا امروز، در کتاب استقلال و آزادی، در فصل شناسایی پویایی‌های نظام سلطه‌گر – زیرسلطه، بنی‌صدر فراگرد انحطاط ابرقدرتی که امریکا است و ابرقدرتی که روسیه بود را مطالعه کرده و بطور مداوم خاطرنشان کرده ‌است که انقلاب ایران به مردم ایران و مردم کشورهای دیگر جهان این امکان را داده ‌است که خویشتن را از نظام سلطه‌گر -زیرسلطه خارج کنند. اما استقرار استبداد ولایت مطلقه فقیه به هرقیمت، کارها که باید انجام می‌شدند (اجرای اصول راهنمای انقلاب ایران) را ناممکن و کارها که زمان انحطاط و انحلال ابرقدرت را به تأخیر می‌انداختند (گروگان‌گیری و جنگ و بازسازی استبداد و بازسازی اقتصاد مصرف و رانت محور و بحرانها که اینک جنگهای ده گانه شده‌اند)، درپیش گرفته شدند:

برای این‌که نسل جدیدی در امریکا برخیزد، نسلهای جدید در همه جامعه‌های در موضع زیرسلطه باید به جنبش درآیند:

   باز آنجا که زور از فساد جدایی‌ناپذیر است، برای این‌که قدرت سلطه‌گر، سلطه‌گری از دست دهد، باید که زور و فساد‌زدایی را رویه کرد. به ترتیبی که سلطه‌گر عرصه زور و فسادگستری نیابد؛ بنابراین، نتواند نیروهای محرکه را با زور و فساد ترکیب کند و بکار برد. به سخن دیگر، استقلال بمعنای نه مسلط و نه زیرسلطه و آزادی بمعنای بکارانداختن ترکیب نیروهای محرکه با حقوق، در رشد انسان و آبادانی طبیعت، را باید روش زندگی فردی و جمعی کرد. استقلال و آزادی متحقق می‌شوند به رهایی از پویایی‌های نظام سلطه‌گر – زیر سلطه، از 22 پویایی، آشناترین‌ها به ذهن‌ها را فهرست می‌کنیم:

1. پویایی اقتصاد رانت و مصرف محور که باید با پویایی اقتصاد تولید محور در خدمت رشد انسان و آبادانی طبیعت جانشین کرد؛

2. جانشین کردن پویایی صدور و تخریب نیروهای محرکه با پویایی بکارانداختن آنها در رشد انسان و آبادانی طبیعت؛

3. پویایی متلاشی شدن پیوندهای اجتماعی و سامانه اقتصادی که سرمایه‌ها، از جمله، سرمایه اجتماعی را از میان می‌برد و «فرد جبار» و فرقه‌های قدرتمدار و فسادگستر را پدید می‌آورد. این پویایی را با پویایی توحید اجتماعی به یمن تنظیم رابطه‌ها با حقوق باید جانشین کرد؛

4. پویایی نابرابریها که توان خلاقه جامعه را به تحلیل می‌برد و جانشین کردن آن با پویایی گذار دائمی از نابرابری به برابری؛

5. پوبایی تبعیض‌های جنسی و سنی و قومی و ملی و دینی و... که باید با پویایی تبعیض‌زدایی جانشین کرد؛

6. پویایی خشونت و فساد و آسیب‌های اجتماعی که باید با خشونت و فساد و آسیب‌زدایی جانشین کرد.

7. پویایی مرگ که باید با پویایی زندگی جانشین کرد.

   رهاشدن از این پویایی‌ها و پویایی‌های دیگر، نیازمند جانشین کردن بیان قدرت با بیان استقلال و آزادی بمثابه اندیشه راهنما است. چرا که وقتی اندیشه راهنما بیان قدرت است، انسان از حقوق ذاتی حیات خویش غافل می‌ماند و همانند ترامپ می‌گوید (18 اکتبر 2020): «من اگر به حرف دانشمندها گوش داده بودم اکنون با کشوری روبرو بودیم که در رکود گسترده اقتصادی به سر می‌برد». بنابر تحقیق دیگری، ترامپیسم دین و ملی‌گرایی قدرت محور است و اگر هم ترامپ انتخاب نشود، ترامپیسم برجا می‌ماند. در حقیقت، علم به تنهایی بکاربردنی نیست. پس فکر راهنما باید ترکیب آن با فن و پول و نیرو و دیگر نیروهای محرکه و حقوق یا زور را تصویب و تجویز کند. اگر فکر راهنما بیان قدرت بود، ترکیب با زور را تصویب و تجویز می‌کند و البته رهایی از پویایی‌های نظام سلطه‌گر – زیر سلطه، ناممکن می‌شود و جامعه سلطه‌گر (امریکا) نیز گرفتار پویایی مرگ می‌شود اگر نسل جدید پویایی زندگی را جانشین آن نکند. بدین‌قرار، اندیشه راهنما باید بیان استقلال و آزادی باشد تا ترکیب نیروهای محرکه را با حق، تصویب و تجویز کند و راهنمای انسان باشد در بکارانداختن این ترکیب در رشد او و آبادانی طبیعت.

   قدم اول وجدان به حقوق و قدم دوم بازکردن در فکر راهنما به روی حقوق و، درجا، عمل به حقوق و تظیم رابطه‌ها با حقوق و قدم سوم نقد اندیشه راهنما با هدف بازیافت بیان استقلال و آزادی، سه قدمی هستند که انسانهای این عصر باید بردارند.

   انحلال ابرقدرت روسی و اینک انحطاط و انحلال ابرقدرت امریکایی، این واقعیت را در برابر چشمانی قرار می‌دهد که قدرت آنها را کور نکرده باشد:با دین و نیز مرام ستیزی، بدان خاطر که راه را بر نقدکردن و نقد پذیرفتن می‌بندد، دین و مرام از میان نمی‌رود، بلکه سبب می‌شود آن و یا این از داشته‌های ناسازگار با قدرت، خالی و از توجیه‌گرهای قدرت پر شوند. ترامپیسم در امریکا و کلیسای ارتودکس در روسیه و ولایت مطلقه فقیه در ایران و القاعده و داعش در اغلب کشورها، از جمله، فرآورده دین ستیزی هستند. نسلهایی که بخواهند به جنبش در آیند، باید که دین و مرام ستیزی را با گشودن دَرِ دین‌ها و مرامهای خود به روی حقوق پنج‌گانه و خرافه و غیر عقلانی‌زدایی جانشین کنند و بدین کار، انسان‌های تنها را از جباریت و جامعه‌های خود را از بین‌الملل ارتجاع برهانند.

وضعیت سنجی سی‌صد و بیست و پنجم: منشاء اجتماعی جباریت و پدیدآورندگان جباران؟

   کتاب اول از مجموعه کتاب‌ها در باره مردم سالاری، نوشته ابوالحسن بنی‌صدر، در باره استبداد فراگیر (توتالیتاریسم) است. در این کتاب، ستون پایه‌های این استبداد شناسایی شده‌اند. در کارهای دیگر نویسنده، جریان منتجه‌های رابطه‌های قوا، از قاعده هرم اجتماعی به رأس آن و چرایی آلت فعل قدرت متمرکز در رأس شدنِ «رهبر»، توضیح داده شده ‌است. توضیح داده شده‌ است که تا وقتی نظام اجتماعی قدرت محور برجا است و قدرت در رأس هرم متمرکز می‌شود و از بالا به پایین بکار می‌رود و مرگ و ویرانی و فساد را فراگیر می‌کند، انقلاب‌ها نیز در ضد انقلاب از خود بیگانه می‌شوند و استبداد بازسازی می‌گردد. و اینک، روبرت بوایر، اقتصاددان، در مصاحبه با لوموند (2 اکتبر 2020)، توضیح می‌دهد چسان ویروس کرونا سرمایه‌داری را، بیش از بیش، قوت بخشیده ‌است. بدین‌سان، مدیریت جبارانه سبب انتشار ویروس در جهان می‌شود و این ویروس، جباری که سرمایه‌داری است را قوت می‌بخشد. چرا؟ زیرا نظامهای اجتماعی کشورهای جهان قدرت محورند.

   یک بار دیگر، به نقش هریک از قشرهای جامعه در برقرارماندن نظام‌های اجتماعی قدرت محور به پردازیم:

شهروندانی که در جریان قدرت از پایین به بالا و از بالا به پایین، در موضع زیرسلطه هستند:

تبعیض‌ها و نابرابریهای سی‌گانه (رجوع کنید به ضمیمه قانون اساسی بر پایه حقوق پنج‌گانه)، در جامعه‌ها، بر زنان روا می‌روند. وجود این تبعیض‌ها و نابرابری‌ها می‌گویند که هر رابطه قوایی، میان «قوی»تر و «ضعیف»تر، رابطه‌ای است که، در آن، نقش فعل‌پذیر و زیرسلطه را زن ایفا می‌کند. محکوم بودنش به ایفای نقش فعل‌پذیر، بدین‌خاطر است که در نظام اجتماعی قدرت محور، نه تنها استواری ساختار زیرین‌ترین قشرهای جامعه ایجاب می‌کند که زنان فعل‌پذیر باشند، بلکه از قاعده تا رأس هرم اجتماعی، زنان محکوم به این نقش هستند. در حقیقت، استواری هرم اجتماعی، این فعل‌پذیری را اجتناب‌ناپذیر می‌کنند. بدین‌سان، در نظام‌های اجتماعی، زنان بیشتر از همه، فاقد منزلت ثابت هستند. برای یافتن امنیت به قدرت پناه می‌برند و، در همان‌حال، قدرت سالب امنیت آنها است. بدین‌خاطر بود و هست، که در روزهای اول انقلاب، بنی‌صدر گفت: استقلال و آزادی زن و مرد، با استقلال و آزادی زن آغاز می‌گیرد.

از قاعده تا رأس هرم اجتماعی، رابطه مافوق و مادون، به «بسط ید» تعریف می‌شود. برای مثال، در خانواده، پدر بر همسر و فرزندان، بسط ید دارد. بسط ید یعنی «حق اعمال زور». اما آیا مافوقی که برای خود بسط ید قائل می‌شود، می‌داند زور از فساد جدایی‌ناپذیر است؟ نه. بسا می‌پندارد که زور را برای جلوگیری از فساد بکار می‌برد. چرا نمی‌داند، زیرا گرفتار خلاء‌های پرشماری است که آنها را زور پر می‌کند. خلاء وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، خلاء علم و فن و خلاء ترکیب علم و فن و حق و بکاربردن آن در تنظیم رابطه‌ها. از این‌رو، قشرهای اجتماعی به میزانی که گرفتار خلاء‌ها هستند، به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت، معتاد می‌شوند و فعل‌پذیرانه، جباریت جباران را می‌پذیرند. خاطر نشان ‌کنیم که فساد و زور از ویژگی‌های جباریت است؛ خواه بسط ید مطلق تعریف شود (استبداد فراگیر) و خواه بسط ید محدود (استبدادهای نافراگیر). چراکه در تمامی سلسله مراتب اجتماعی، تنظیم کننده بخش عمده‌ای از رابطه‌ها، ترکیبی است که زور و فساد دو عنصر اصلی آن هستند.

     بدین‌قرار، در هر یک از سلسله مراتب اجتماعی، مردان نیز، دو نقش فعل‌پذیر و فعال دارند: فعل‌پذیر نسبت به مافوق و فعال نسبت به مادون. ساختار را نقش فعل‌پذیر زنان و نقش فعال/فعل‌پذیر مردان نگاه می‌دارد. جبری چنین سخت، اعتیاد به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت – ترس‌ها عامل مداوم شدن این اعتیاد- هستند - را اجتناب نا‌پذیر می‌کند و این اعتیاد و نیز رابطه هر شهروند با فکر راهنما (دین و غیر دین)، از عوامل جباریت جباران هستند.

نقش رابطه شهروندان با اندیشه‌ راهنما:

   شهروندانی که در نظام اجتماعی جبار زندگی می‌کنند، طرزفکرشان، خواه دین و خواه غیر آن، به ضرورت، بیان قدرت است و کارش توجیه آن. بدین‌خاطر که قدرت فعال مایشاء و دین یا مرام توجیه کننده آن‌، بنابراین، فعل‌پذیر است، دائم در معرض از خودبیگانگی و فساد است. افزون براین، این رابطه انسان با دین یا مرام است، که انسان‌ها را آلت فعل جباران می‌گرداند. توضیح این‌که هرگاه شهروندان حقوند باشند، دین یا مرام سازگار با حقوندی، هم بیان حقوق و هم برای انسان می‌شوند. اما وقتی منزلت شهروند، بمثابه عضو جامعه قدرت محور، را «بسط ید» تعیین می‌کند، دین یا مرام هم بیان قدرت و هم انسان برای دین یا مرام می‌شود. چرا؟ زیرا جباریت مشروعیت خویش را از «آرمان شهری» می‌گیرد که در آینده متحقق خواهد کرد. اطاعت در زمان حاضر، شرط بنای آرمان شهر است. اما آرمان شهر را دین یا مرام تشریح می‌کند. جبار نیز خود را کسی معرفی می‌کند که بیش از همه، بدون خطا و اشتباه، در خدمت دین یا مرامی است که وقتی همگان چون او در خدمت آن شوند، تحت رهبری او، آرمان شهر بنا خواهد شد. بدین‌سان، بر شهروندانِ در خدمت دین یا مرام، اطاعت از جبار، واجب می‌شود. این تغییر رابطه میان انسان و دین یا مرام از منظر دیگر نیز، ضرور می‌شود: جباریت بدون زور و فساد استقرار نمی‌یابد، بنابراین، باید «نوعی» از زور و فساد مشروعیت پیدا کند: آن «نوع» از زور و فساد مشروعیت پیدا می‌کند که «بخاطر دین» باشد. بدون تغییر رابطه میان انسان و دین، چگونه بتوان، ممنوع‌ها و منکرهای دین را مباح و مشروع و بلکه واجب گرداند؟

   بدین‌قرار، امری که سبب می‌شود شهروندان قشرهای «پایین» جامعه نیز به خدمت جباران درآیند و در همان‌حال متوجه نشوند که گرفتار بیشترین آسیب‌ها می‌گردند و یا توجیه‌های مبلغان جبار را بپذیرند، همین «انسان برای دین است»، می‌باشد. از این‌رو است که در نظام‌های جبار، خواه، در نظام هیتلری و خواه در نظام استالینی و خواه در نظام پاپی قرون وسطی و خواه در نظام خمینی، انسانها برای مرام و دین هستند.

     انسان برای دین یا مرام است ، امر واقعی جهان شمول و مستمراست و با امرهای دیگر مجموعه‌ای پدید می‌آورد سخت جبار: انسان برای اقتصاد است، طبیعت برای اقتصاد است، انسان در استخدام سرمایه است، عضو برای سازمان است، فرد برای جامعه است و یا جامعه برای فرد است ... تا انسان برای غذا و دم و دود و پوشاک و خانه و هزینههای تفاخر - به سخن دیگر، انسان برای موقعیت اجتماعی است که مساوی می‌شوند با انسان برای قدرت و در خدمت قدرت است - جباری می‌شوند که هم بر ذهن‌های شهروندان حاکم می‌‌گردند و هم مدار بسته زندگی هر شهروند را ایجاد می‌کنند.  

   بدیهی است نهادهایی هم نقش «پاسداری نظام» را برعهده می‌گیرند:

 wazyatsanji325

نهادهای اجتماعی و کارگزاران آنها که «پاسداران نظام» هستند:

   لنین گفته بود که حزب پیش‌آهنگ طبقه کارگر را روشنفکرانی سازمان می‌دهند و رهبری می‌کنند که به طبقه خود خائن و به پرولتاریا خادم می‌شوند. در مدعای او این واقعیت وجود دارد که در نهادهای جامعه، کسانی نقش «رهبر» و «رئیس» پیدا می‌کنند که، در نظام اجتماعی، خود را بیشتر سلطه‌گر، کم‌تر سلطه‌پذیر، بیشتر فعال و کم‌تر فعل‌پذیر، تعریف می‌کنند. کار ترکیب زور و فساد با علم و فن و پول که دولت بدون بکاربردن آن، نمی‌تواند اسباب داخلی و خارجی ماندگاری خود را فراهم کند، نیز، از «توده‌ها» بر نمی‌آید؛ از این گروه‌بندی‌ها بر می‌آید. ساختن آرمان‌شهر ذهنی که، بدون آن، «توده‌ها» را نمی‌توان برانگیخت، نیز، از اینان بر می‌آید. جبارسازان واقعی این‌ها هستند. اکثریت بزرگ که، از راه تحقیر، «توده‌ها» نام گرفته‌اند، یا در موضع فعل‌پذیر هستند (زنان) و یا جز در رابطه با مادون از خود(مردان قشرهای پایین جامعه)، فعل‌پذیر هستند، جبار تراش نیستند اما جبارپذیر (از رهگذر اعتیاد به اطاعت از قدرت و خود را در خدمت دین یا مرام و «رهبر» تعریف کردن) هستند.

   توضیح این‌که شهروندانی که بیشترین فشارهای تبعیض‌ها و نابرابریها و دیگر پویایی‌های نظام سلطه‌گر – زیرسلطه برآنها وارد می‌شود، نسبت به آرمان‌شهری که، در آن، خبری از فشارها نباشد، حساس هستند. بنابر نوع زندگی خود، برای قدرت انواع قائلند و قدرتمداری را خاص «اهل علم» می‌دانند. وجدان به حقوق ذاتی حیات خویش ندارند و وقتی هم برخورداری از حقوق به آنها وعده داده می‌شود، برخورداری از این حقوق را در آینده‌ای قابل تحقق می‌انگارند که وعده دهندگان ساختن آن را وعده می‌دهند. اینان زمانی وارد عمل، تحت رهبریِ «هوادار حقوق مستضعفان» و عدالت‌گستر، می‌شوند که جامعه کوچک حکومت‌گران دچار گسست‌های ترمیم ناپذیر می‌شود و در بیرون آن، گروه‌بندی‌هایی که جایگاه بدیل حذف‌ناپذیر را پیدا می‌کنند، متصدی نهادهای مختلف نیز می‌شوند. نه تنها نهادهای سیاسی را تصدی می‌کنند، بلکه متصدیان نهادهای دینی و آموزش و پرورش و هنری و اجتماعی و بسا اداری و نظامی و اقتصادی نیز یا «بی‌طرف» می‌شوند و یا از آنها پیروی می‌کنند. «توده‌ها» واپسین قشرهای جامعه هستند که به جنبش می‌پیوندند. چراکه، از جمله، پذیرفته‌اند رهبری شونده‌اند و نه رهبری کننده.

   انقلابهای ایران و فرانسه و امریکا و حتی روسیه، از لحاظ رهبری کنندگان و رهبری شوندگان، همانندند؛ هرچند از لحاظ تحول نظام اجتماعی و قشربندی اجتماعی نایکسانند. از جمله، بدین‌خاطر که موقع و موضع آن کشورها، موقع و موضع مسلط و موقع و موضع ایران، موقع و موضع زیرسلطه بودند.        

   در جنبشهای موفق که کشورهای مختلف به خود دیده‌اند، «آخری‌ها اولی‌ها» (وعده انجیل) و «مستضعفان امامان» (وعده قرآن) و «زحمتکشان بانیان جامعه بی‌طبقه و انسان جامع» (وعده نحله مارکس) و «زیرسلطه‌ها مستقل و آزاد» (وعده جنبش‌های رهایی بخش) نشده‌اند. چرا؟ زیرا جنبش‌ها، جنبشهای وجدان به حقوق ذاتی حیات و عمل به این حقوق نگشته‌اند: بخاطر نقش اول داشتن قدرت، جنبش‌ها،جنبش باز و تحول‌پذیر گرداندن نظام اجتماعی نگشته‌اند.

   بدین‌قرار، کارگاه تولید و بازتولید دولت و دیگر نهادهای جبار وقتی تعطیل می‌شود که کارفرمایان و کارکنان آن – در بالا معرفی شدند – به حقوق خویش وجدان یابند و جنبش را جنبش عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق کنند. وقتی در جنبشهای همگانی جامعه خود تأمل کنیم، در می‌یابیم که سوق دادن جنبش‌ها به بیراهه بس دراز و پر از پرتگاه‌های مرگ سبب شده ‌است که جنبش در تغییر متصدیان قدرت و دولت ناچیز گردد. بدین‌سان، بنابر درس تجربه، راست راه و کوتاه و خوش فرجام، رهایی بلادرنگ از قدرت باوری و قدرت محوری و وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق است. باوجود راه، قدرت جبار جهانی شده و اینک همه انسانها، در برابر این قدرت قرار گرفته‌اند که آنها و محیط زیست آنها را گرفتار پویایی مرگ کرده ‌است. از این منظر که بنگریم،

تغییرها که از تقدم برخوردارند و آنها که باید در تغییر تقدم بجویند:

1. نهادها، از جمله نهاد آموزش و پرورش، کارشان این‌ است که صاحبان صلاحیت برای تصدی، مقامهایی را تربیت‌ کنند که مقامهای «اعمال قدرت» هستند. به دانش‌آموز و دانشجو ترکیب علم و فن را با زور – از او پنهان می‌کنند که از فساد جدایی‌ناپذیر است- و پول و ... می‌آموزند اما با حقوق نه. هنوز در جایی از جهان، نمی‌آموزند که حقوق انسان ذاتی حیات او و حقوق شهروندی ذاتی زندگی شهروندی و حقوق ملی ذاتی حیات جامعه و حقوق طبیعت ذاتی حیات طبیعت و حقوق هر جامعه ذاتی حیات او بمثابه عضو جامعه جهانی، هستند. تغییر نهادها و رابطه شهروندان با آنها، با همه ضرورتی که دارد، نمی‌تواند، پیش از تغییر شهروندان انجام‌ پذیرد. از این‌رو، این نوجوانان و جوانان هستند که می‌باید به وجدان به حقوق و، درجا، عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق و آموزش ترکیب دانش و فن و نیرو و سرمایه و... با حقوق تقدم دهند و بلادرنگ بدان بپردازند.

2. از آنجا که نظام اجتماعی بسته و نیمه بسته را به نظام اجتماعی باز (= نظامی که در آن، رابطه‌ها را حقوق تنظیم می‌کنند)، بدون وجدان اکثریت بزرگ - که قربانی بیشترین تبعیض‌ها و نابرابریها هستند -، به حقوق و رها شدن از اعتیاد به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت، میسر نمی‌شود، نیروهای محرکه تغییر هم بمثابه الگو و هم بمثابه آموزگارِ مستقل و آزاد زیستن، با این اکثریت بزرگ باید ارتباط برقرار کند.

3. در پی تغییر رابطه انسان با دین یا مرام و ... و برای انسان شدن دین یا مرام و...، نزد قشرهای اجتماعی که جبار تراش هستند، جباریت پایه استوار خود را از دست می‌دهد. از آنجا که انسان بدون اندیشه راهنما وجود ندارد، گشودن طرزفکرها به روی حقوق پنج‌گانه، بنابراین، ایجاد اشتراکات از حقوق، کاری است که همگان می‌توانند بدان بپردازند. بدیهی است که این‌کار از عهده قدرت باوران بر نمی‌آید. زیرا حقوق قدرت را بی‌محل می‌کنند. اما طرز فکرهای اکثریت بزرگ، وقتی خود را متصدی رها شدن از موضع زیرسلطه می‌بیند، بروی حقوق باز می‌شوند. زیرا این راه رها شدن آنها از نظام اجتماعی قدرت محور است. بدین‌قرار، زنان همزمان با بازیافتن استقلال و آزادی خویش، نیروی محرکه‌ای می‌شوند که مقاومت ساختارها را می‌شکند و جامعه باز، در برگیرنده شهروندان حقوند، متحقق می‌گردد.

4. شهروندانی که در نهادهای مختلف فعالند، بخصوص آنها که ستونهای فقرات نظامهای حاکم را تشکیل می‌دهند، از دو گروه ترکیب می‌شوند: آمران و مأموران که از «توده‌ها» هستند. قدرت معانی کلمه‌ها را نیز از خود بیگانه می‌کند. چنان‌که کلمه اطاعت، در معنیِ اجرای دستور بکاربردن زور، ناچیز شده‌ است. اینست که بکاربردن قواعد خشونت‌زدایی (نگاه کنید به اصل 168 قانون اساسی برپایه حقوق پنج‌گانه)، بخصوص در رابطه زن و مرد و در قاعده هرم اجتماعی یکی از مهم‌ترین راه‌کارهای رهاشدن از نظام اجتماعی قدرت محور است. خشونت را با خشونت نمی‌توان از میان برداشت چراکه خشونت جدید جانشین خشونت پیشین می‌شود. این با کم نقش شدن خشونت و پر نقش شدن حقوق در تنظیم رابطه‌ها است که جباریت از میان بر می‌خیزد و جباران نیز می‌توانند انسانیت خویش را بازیابند.

5. با توجه به این امر که جباریت بنفسه اخلاق‌ زدایی است و رابطه انسان با دین و مرام و.... را تغییر می‌دهد تا که فساد اخلاقی و جرم و جنایت و جنگ را برای دین و... مشروع کند، این در سطح نیروهای محرکه تغییر است که بازشناسی اخلاق، بمثابه مجموع حقوق و مکارم اخلاق و هرچه فعال و حساس کردن وجدان اخلاقی، ضرورت پیدا می‌کند. فعال و حساس کردن وجدانی ضرورت پیدا می‌کند که هر پندار و گفتار و کردار را به حق و به این یا آن اخلاق کرامت‌افزا، می‌سنجد. مبارزه با دروغ و ترور اخلاقی که دو سلاح زورپرستان و جباران است، ضرورتی به تمام دارد. دروغ هم زور و هم فساد است. زور است زیرا تنها در رابطه قوا کاربرد دارد. تنها در رابطه قوا کاربرد دارد – حتی وقتی دروغگو می‌پندار از راه مصلحت دروغ می‌گوید – زیرا با پوشاندن حق و حقیقت، خلائی پدید می‌آورد که جز زور آن را پر نمی‌کند و فساد است زیرا پوشاندن حقیقت است. از این‌رو، شیوع دروغ درجامعه، ویرانی و فسادگستری و در سطح جامعه و جباریت را از رأس تا قاعده نظام اجتماعی، فراگیر می‌کند.

وضعیت سنجی سی‌صد و بیست و ششم: عصر فرد جبار؟

 

 

 wazyatsanji326a  در وضعیت سنجی سی‌صد و بیست و پنجم، جبارپروران را شناساندیم. توضیح دادیم که پدیده خاص ایران نیست و جهان شمول است. اینک، لوموند (9 اکتبر 2020)، شرحی در باره کار اریک سادین Eric Sadin، فیلسوف فرانسوی انتشار داده ‌است. این فیلسوف کارش مطالعه تأثیر روانی صفحه‌ها (تلویزیون، انترنت، تلفون همراه و...) بر زندگی ما انسان‌ها است. عنوان کتاب جدید او این‌ است: عصر فرد جبار. پایان دنیای مشترک«L’Ere de l’individu tyran. La fin d’un mondecommun» او نسبت به پدیدار شدن نوع جدیدی از فاشیسم هشدار می‌دهد:

عصر فرد جبار؟:

   همه جبار و تنها؟ نسلی بیش از پیش حکومت ناشدنی، بیش از پیش، در گفتار و کردار خشن، بیش از پیش پرخاشگر، انتقام‌جو، انتقام خونین طلب و در همان‌حال، خودمحور و هوس‌باز؟ آیا برخی از معاصران ما چنین هستند؟ همه ما چنین هستیم؟ چرا و کدام جریان ما را با خود برده و به این‌جا رسانده‌ است؟

   البته، صدها دلیل و شاهد بر بی ‌اعتباری سیاستمداران وجود دارند، بی‌اعتمادی به مقامات حکومتها و کارشناسان و قدرت بدستان قابل انکار نیست. هرکس نیز شاهد برهم افزوده شدن خبر و قول دروغ و فریفتاری است. اما رابط این امرهای واقع با یکدیگر چیست؟

   اریک سادین این پرسشها را پیش روی خود می‌نهد و، مستند و قانع‌کننده، به آنها پاسخ می‌دهد: پندار و گفتار و کردار انسان‌های این زمان، بر «تقدم با من است» بنا می‌گیرد. تحول اقتصادی و اجتماعی دهه‌های اخیر سبب شده است که افقهای مشترک را گرفتار بحران ساخته است. بتدریج «تقدم با من است» آن افق‌ها را پوشانده و دیگر کسی آنها را نمی‌بیند. این جریان به استبداد می‌انجامد. در حقیقت، فردگرایی پیشین، که فیلسوفانی چون جان لاک از آن سخن می‌گفتند و فرآورده عصر روشنایی بود، توسط حقوق دیگران و همبستگی‌های سازمان یافته و افق‌های ترقی، محدود می‌شد. اما وعده های لیبرالیسم دروغ از کار درآمدند و انسانها احساس فریب کردند. بن‌بست سیاسی سبب شد که تنهایی گزینی و خود را به خود محدود کردن، رواج بگیرد. و وقتی شبکه‌های انترنتی فراگیر شدند و انسانها با صفحه‌ها تنها شدند، محتوای روان انسان‌های امروز، بس پریشان شد.

«جنگ همه با همه»:

     در همان‌ حال، که همه چیز را از دست داده، در عین حرمان‌ زدگی، انسان منفرد و منزوی، در دنیای خیال، خود را «ابرمرد» و حاضر در همه جا و رتق و فتق دهنده همه کار و همواره در حال بالا رفتن، تصور می‌کند. فرد جدید با تایپ‌کردن بر صفحه، اوامر خود را ابلاغ می‌کند، نظر خود را می‌دهد، جشن‌های خود و یا هیجان‌های آنی خود را انتشار می‌دهد. در همان ‌حال که دیده نمی‌شود و به حسابی نمی‌آید، خود را فرید عصر می‌انگارد. در همان‌ حال که هر اختیاری را از دست داده‌ است، خود را صاحب اختیار مطلق گمان می‌برد. در آن‌حال که از اثرگذاری بر جریان امور ناتوان است، خیال می‌کند جهان به فرمان او است و، غضبناک، به فریاد امر و نهی می‌کند. ضربه و زیان ناشی از ماندن درناتوانی واقعیت ولایت مطلقه خیالی، کینه‌ها، ناسزاها، و قلتها ببار میآورد.

   «محتمل است که، در سالهای پس از کرونا ویروس، فاشیسمی از نوع جدید پدیدار شود. این فاشیسم دیگر دولتی جبار نیست بلکه فاشیسم فردی شهروندان از یکدیگر تنها و منزوی گشته است. این جبارهای جدید، انبوه انسان‌های تنها و منزوی از یکدیگر، بریده از همه وظایف ناشی از همبستگی‌ها و گرفتار وسوسه خود قاضی‌ و مجری حکم گردانی، در کار آنند که «جنگ همه با همه» را به راه اندازند. همان جنگی که جامعه برای آن پدید آمد که از آن خارج شود».

پویایی فردِ آلت فعل قدرت شدن و باوجود این، پناه بردن به قدرت؟:

   پدیده مهاجرت درس خوانده‌های ایران و کشورهای استبداد زده دیگر، بطور مستمر موضوع مطالعه بوده ‌است. مهاجران هم در پی آنند که بی‌اختیار و ناتوانی در کشور خود را با یافتن اختیار و توانایی در کشور مقصد، جبران کنند و هم برای مشکل جمعی که جباریت جباران است، راه‌حل‌های فردی می‌جویند. حساب خود را از حساب جمع جدا می‌کنند و بمثابه فرد به جامعه‌ای می‌رود که گرفتار فراگرد فردِ تنها شدن است. در این جامعه نیز، فردِ تنها باقی می‌ماند.

   در حقیقت، فردها به «صفحه» پناه می‌برند و صفحه آنها را تنها تر می‌کند، بدین‌خاطر است که، بطور روزافزون، رابطه‌ها را قدرت تنظیم می‌کند. از پویایی‌های نظام مسلط - زیرسلطه، یکی پویایی فردِ آلت فعل خودکار قدرت شدن است. در کتاب استقلال و آزادی، نوشته ابوالحسن بنی‌صدر، در باره این پویایی، می‌خوانیم:

پویایی انزوای روز افزون انسان بخاطر گسستن پیوندهای اجتماعی؛ این انزوا با بحران هویت همراه است:

   پویایی فردِ تنها و منزوی و بدون هویت شدن موضوع تحقیق‌های بسیار شده ‌است. انسان منزوی که به قول ادگار مورن، «عدد»، یعنی بی‌هویت گشته‌ است، در برابر قدرتی که سرمایه‌داری و دولت باشند، ناتوانی محض است. دلیل فردِ تنها و منزوی و بی‌هویت شدن این ‌است که قدرت از ایجاد تضاد، بنابراین، منفردکردن پدید می‌آید. بدین‌خاطر است که در رابطه مسلط - زیرسلطه، سلطه‌گر هویت سلطه‌گر و زیرسلطه هویت زیرسلطه را می‌یابد. به سخن روشن، هویتی غیر از هویت موضع، قابل شناسایی نمی‌شود. اما قدرت تنها است. اگر آنها که با قدرت این‌همانی می‌جویند، می‌گویند با کسی دوستی ندارند و عقد اخوت نبسته اند و راست می‌گویند، بخاطر آن‌ است که اساس قدرت بر تضاد است و دو ضد را گرفتار پویایی تنهایی می‌کند. بدین‌خاطر است که، در استبدادها، خاصه در استبداد فراگیر، مستبد تنها است. در این‌گونه استبدادها، تنهایی توأم با بی‌هویتی، به همگان تحمیل می‌شود. سرمایه‌سالاری نیز همین کار را با انسانهای تحت سلطه خود می‌کند.

   با آنکه در همه جامعه‌ها، تنهایی فرد و منزوی و بی‌هویت شدن، امر واقع است اما، در همه جا، یکسان نیست:

11.1. پویایی انزوا در سطح جهان:  

● تنهایی و انزوای کارکنان بنگاه‌های کارفرمایی، ناشی از شیوه تولید که دارد جهانی می‌شود است. کارکنان، هریک، عنصری از عناصر سامانه تولید هستند. در نتیجه، خود را تنها احساس می‌کنند. این انزوا را این‌سان تعریف می‌کنند:

   «مجموع وضعیت‌ها که، در آنها، کارکنان، به این و آن دلیل، در استمداد بگاه ضرورت، با مشکل روبرو می‌شوند. وضعیت حاد، وضعیتی است که کارگر و یا فن‌دان، استمداد را بی‌حاصل تصور می‌کند و به آن اقدام نیز نمی‌کند»؛

● پیش از این، وضعیت‌ها نسبتاً ثابت بودند. هرکس مهار زندگی خود را در دست داشت و تغییر وضعیت را خود تصدی می‌کرد. اما اینک وضعیت‌های نسبتاً ثابت جای به وضعیت‌های نسبتاً ناثابت سپرده‌اند و جریان شتاب‌گیر تغییرها، انسانها را با خود می‌برد. بنابراین، در وضعیت جدید، هویت پیشین بی‌محل می‌شود و هنوز هویت نجسته، انسانها ناگزیر خود را در وضعیت جدید می‌یابند. ثبات کار جای به بی‌ثبات شدن کار سپرده ‌است و آنها که محیط کار خود را ترک می‌کنند، در محیط جدید کار و در محیط اجتماعی جدید، ناشناخته‌اند. (113).

   امر مهم‌تر اینکه در رابطه قوائی که انسان‌ها فردهایِ تنها می‌شوند، هویت هر کس را جایی تعیین می‌کند که قدرت، در سلسله مراتب اجتماعی، برای او تعیین می‌کند. پویایی‌ها سبب می‌شوند که هم جاها تغییر کنند و هم انسانهای در موضع مسلط و نیز انسانهای در موضع زیرسلطه، مجبور ‌شوند، زود به زود، جای خود را تغییر دهند؛

● فرد شدن، در آغاز، صاحب زندگی خود شدن و در زندگی خود به کسی وابسته نبودن و هویت و شخصیت مستقل یافتن، معنی می‌‌داشت (114). اما پویایی انفراد همراه شد با پویایی تنهایی و آلت خودکار شدن، بنابراین، با بحران شدت‌گیر هویت. نتیجه این شد که فرد پیشاروی قدرت، تنها و گرفتار بحران هویت بگردد. در جامعه مستقل و آزاد، شهروندان برخوردار از حقوق، هویت فردی و جمعی را از راه خلق فرهنگ استقلال و آزادی، نو به نو می‌کنند؛ ولی در نظام مسلط – زیر سلطه، هویت را قدرت به دو طرف در رابطه می‌بخشد: هویت آلت خودکار؛

   پویایی‌های سامانه مسلط – زیرسلطه سبب می‌شوند که فرد در ساختاری گرفتار آید که، در آن، تنها، دربرابر قدرت قرار می‌گیرد. این ساختار راهی به بیرون ندارد مگر با وجدان به خودانگیختگی، به استقلال و آزادی و دیگر حقوق خویش و عمل به این حقوق:

● می‌دانیم که عصر جدید را عصر «مرگ ایدئولوژی»ها می‌خوانند. واقعیت این‌است که اندیشه‌های راهنما از دینی و غیر دینی، در هر دو دسته از جامعه‌ها، نه تنها راه‌حل‌ها برای مسائلی که همچنان بر هم افزوده می‌شوند، ندارند، بلکه خود مسئله شده‌اند. از این‌رو، اندیشه‌های راهنما، نزد اکثریت شهروندان، راهنما نیستند. امری که تنهایی و آشفتگی هویت را تشدید می‌کند. و

● انسان گرفتار انزوا، هویتی ناپایدار دارد؛ نه بخاطر نو به نو شدن از رهگذر رشد (115) بلکه بخاطر پویایی‌ها که سبب می‌شوند هویت قدرت فرموده، زود به زود، تغییر کند. بدین‌خاطر که انسان پیشاروی قدرت تنها است و هویتی خودساخته ندارد، آماده ‌ گرفتار شدن است به بیماریهای تنی و روانی که کزکردگی فراوان‌ترین نوع آن است.

11.2. فرد شدن، تنها و گرفتار بحران هویت، در جامعه‌های در موضع مسلط:

     مشخصات برشمرده در بند الف، مشخصه‌های جامعه‌های در موضع مسلط هستند. این جامعه‌ها، افزون بر آنها، این مشخصه‌ها را نیز دارند:

● قشرهای میانه به تحلیل می‌روند و جامعه‌ها دو قطبی می‌شوند (116). فردهای متعلق به این قشرها، به «توده‌ها» می‌پیوندند؛ تکیه گاه اجتماعی پیشین را از دست می‌دهند و فردهای بدون منزلت اجتماعی می‌گردند.

   از آنجا که جهت از بالا به پایین است، هویت‌ها در جریان سقوط در سلسله مراتب اجتماعی است که از دست می‌روند. هویتی که فردها از تعلق خود به این و آن طبقه می‌‌داشتند، از دست می‌روند. این بی‌هویت‌ها هستند که در پی بازیافتن هویت در سلسله مراتب اجتماعی، جانبدار گرایش راست افراطی می‌گردند.

● بدین‌خاطر است که در جامعه‌های در موضع مسلط، ایجاد مرز‌ها بر اساس هویت راه‌کار دفاع از خود می‌گردد. ترس از تنهایی و بی‌کسی در برابر غول قدرت قرارگرفتن، مرزها بر مرزها افزوده‌است:

- مرزهای نژادی و جنسی و ملی؛ این مرزها در امریکا، عبورناپذیرتر هستند؛

- مرزهای مرامی: بنیادگرایی دینی و نیز مرامهای افراطی، باز در امریکا سخت‌گذرتر هستند؛

- مرزهایی که موقعیت‌های اجتماعی پدید آورده‌اند. در امریکا، سبب ایجاد شهرک‌های حصارمند گشته‌اند؛

- گروه‌بندی‌های اجتماعی پیشین کم وجود شده‌اند. در عوض، در قاعده هرم اجتماعی، میان جمعیتی که قاعده هرم اجتماعی را تشکیل می‌دهد، تازه واردان، میان خود و کهنه واردان مرز ایجاد می‌کنند؛

● هنوز هویت نجسته هویت از دست داده، افزون بر بحران هویت، وضعیتی را بوجود آورده ‌است که در آن،

- بی‌ثبات شدن هویت که سبب بی‌ثباتی رأی و نظر، بنابراین، تصمیم و عمل گشته‌ است. این بی‌ثباتی را انتخابات، روشن گزارش می‌کنند. توضیح این‌که زمانی تمایل‌ها مرامی – سیاسی پایدار بودند. اما حالا دیگر پایدار نیستند. رأی دهندگانی که به چپ رأی می‌دادند، به راست و بسا راست افراطی رأی می‌دهند. گرچه چپ ضعیف‌تر شده‌ است، اما تمایل‌های راست نیز ناپایدار هستند؛

- سازمان گریزی نیز فرآورده انفراد توأم با هویت آشفته است. از جمله بدین‌خاطر که در سازمان‌های سیاسی، هویت‌های نسبتاً ثابت و آراسته، یکدیگر را نمی‌یابند. افراد با هویتهای آشفته نیز نمی‌توانند یکدیگر را بیابند.

● آشفتگی هویت فرد تنها گشته، این پرسش را پیشاروی جامعه‌شناسان قرار داده‌ است: آیا هویت امریکایی، هویت انگلیسی، هویت فرانسوی و... وجود دارد؟؛

● فرد شدن در جامعه، همبستگی را نیز مسئله‌ای گردانده که بر مسئله‌های پیشین افزوده شده‌ است. اثر توانایی و ناتوانایی جامعه‌ها در رویارویی با مشکلی که همگانی‌ است را میزان همبستگی معلوم می‌کند. واقعیت این‌ است که همبستگی ملی گرفتار ضعف است؛

● پیدایش و توسعه شگرف وسائل ارتباط جمعی با فرد شدن، آلت خودکار شدن و گرفتار آشفتگی هویت گشتن شهروندان جامعه‌های در موضع مسلط، ربط دارد؛

● حاشیه نشینی مهاجران در جامعه‌های در موضع مسلط، تنها ناشی از فقر و بی‌کسی نیست، بلکه ناشی از طرد شدن و به خود راه ندادن نیز هست. در این‌جامعه، افرادی که طرد می‌شوند و جمعیت طرد شدگان را تشکیل می‌دهند، نیز حاشیه نشین می‌شوند؛

● بدین‌خاطر است که در این جامعه‌ها نزد اکثریت بزرگ، عقده حقارت و خود ناتوان‌بینی و نزد اقلیت، عقده خود بزرگ بینی، فراگیر می‌شود؛

● نظم فردی و اجتماعی که از ویژگی‌های جامعه‌هایی بود که خود را رشد یافته می‌خواندند و در واقع، در موضع مسلط بودند، بهمان مقدار که رابطه‌ها را بیشتر قدرت تنظیم می‌کند، جای به بی‌نظمی می‌سپارد؛

● بنابراین، آنچه پیشتر فرهنگ ملی خوانده می‌شد و دعوی جهان شمولی داشت، اینک جای به «چند فرهنگی» سپرده‌ است. و این فرهنگها، به میزانی که ضد فرهنگ در خود دارند، میان خود مرز ایجاد کرده‌اند. و

● پیشاروی قدرتی که رابطه‌ها را تنظیم می‌کند، یک راه‌کار که اکثریت بزرگ برگزیده‌ است، تسلیم است. شماری از افراد قشرهای میانی، برای مشکل جمعی، راه‌حل فردی می‌جویند.

   انسان‌ها اگر پویایی‌های نظام مسلط – زیرسلطه را بشناسند، در می‌یابند، چرا گرفتار جبرها هستند و در می‌یابند چرا راه‌کار، بازشناسی خود است بمثابه مجموعه‌ای از استعدادها و فضلها و حقوند؛ راه‌کار، برخاستن، از راه خود انگیخته فعال شدن بمثابه انسان جامع و عامل به حقوق، است.

11.3. فرد شدن، بی‌کس و گرفتار بحران هویت گشتن در جامعه‌های در موضع زیرسلطه:

● در جامعه‌های در موضع زیرسلطه، از جمله ایران، از هم گسستن ساختارهای اجتماعی پیشین، رشته‌های وابستگی‌ها و همبستگی‌های فرد را بریده و او، تنها، در شهر‌های مصرف محور، نخست درپی یافتن جمعی و به عضویت آن در آمدن می‌شود تا مگر حداقل امنیت را بدست آورد. بدین‌خاطر است که شهرهای بزرگ را مرزهای فراوان از یکدیگر جدا می‌کنند؛

● استبداد دوران جدید، نخست بنام «ترقی» و سپس بنام «دین»، ایجاد کننده مرزهای جدید است. این استبداد به گسست ساختارها شتاب می‌بخشد و در همان‌حال، مرزهای دینی و جنسی و مالی را عبور ناپذیرتر می‌کند. بدین‌خاطر است که مرزهای نژادی و قومی و زبانی و «فرهنگی» عبور ناکردنی‌تر می‌شوند؛

● فقر بسا بیشترین نقش را در فرد و بی‌کس شدن و هویت از دست دادن، پیدا کرده ‌است. در ساختارهای «سنتی» فقیران و فقیرشوندگان موقعیت اجتماعی از دست می‌دادند اما حامی نیز می‌داشتند و بی‌هویت نیز نمی‌شدند. سنگینی بارتکفل، بر تنهایی و بی‌کسی افزوده، فردها را بمثابه پدیده اجتماعی «جدید» بوجود آورده ‌است؛

● بی‌ثباتی‌ها در این‌گونه جامعه‌ها بیشتر است. در عوض، عامل ترس‌ها در جهت‌ دادن‌های سیاسی و اقتصادی بسیار قوی‌تر است؛

● باتوجه به این مهم که نظم و مسئولیت ‌شناسی فرع بر وجدان بر حقوق و عمل به حقوق است و در جامعه‌های استبداد زده، قدرت رابطه‌ها را تنظیم می‌کند، شهروندان گرفتار بی‌نظمی و مسئولیت‌ نشناسی می‌شوند. بی‌نظمی فراگیر می‌شود وقتی ساختار‌ها از هم می‌گسلند و فردها، تنها، هویت از دست داده و هنوز هویت جدید نیافته، در شهرهای مصرف محور، اقامت می‌گزینند؛

● ترسهای پرشمار عاملی از عوامل ایجاد عقده خود ناتوان بینی جامعهِ فردها در برابر دولت جبار است. از این‌رو است که در قاعده هرم اجتماعی نیز، شبکه‌های روابط شخصی قدرت شکل می‌گیرند. بدین‌سان از رأس تا قاعده هرم اجتماعی، انسانها در شبکه‌های تارعنکبوتی روابط شخصی قدرت، گرفتار می‌شوند. در نتیجه،

● انقطاع‌های فرهنگی ناشی از تشبه بخشی از جامعه به سلطه‌گر، همراه شده‌اند با نازایی نسبی فرهنگی بخاطر کاهش میزان خودانگیختگی فردی و جمعی. گذشته‌گرایی «فرهنگی» که در واقع ضد فرهنگی است – زیرا فرهنگ خلق جدید است - از عوامل ناتوان‌تر شدن جامعه‌های در موضع زیرسلطه گشته است. و

● راه‌کارها که فردها در این نوع جامعه می‌جویند، نه جمع شدن برای حل مشکل جمعی، که راهکار فردی یافتن برای آن ‌است و این راه‌کار نیز مهاجرت به کشورهای در موضع مسلط است.

   در جهان امروز، در هر دو نوع جامعه‌ها، از راه مصرف است که بیشتر انسانها هویت می‌جویند.

   راهکار را در پدیده بجوییم، این می‌شود: وجدان به حقوق و به خود بمثابه مجموعه‌ای از استعدادها و تنظیم رابطه‌ها با حقوق و کاربرد همه روز بخشیدن، از جمله، به این تعریف است استقلال و آزادی: استقلال بمعنای خود اتکایی (=کار خود را خود کردن و کار جمع را با جمع کردن» و آزادی بمعنای خود فعال‌بینی، فعال در مقام خود اتکایی و حقوندی.   

گشاینده افق نو بروی انسانها، در دورترین افق‌ها، نگران سرنوشت ایران است

shajarian2نخستین بار، «ایران ای سرای امید» را که شنیدم، صدا از شجریان بود. هنرمندان دیگر نیز، آن را خوانده‌اند؛ آنها هم چون شجریان از صمیم دل خوانده‌اند. از صمیم دل خوانده‌اند زیرا وطن دوستی، وجدان به استقلال و آزادی، بنابراین وجدان به مسئولیت است. هنرمندی افق‌های جدید گشودن، بنابراین، آفرینندگی است و با احساس مسئولیت نسبت به وطن و مردم خویش و همه دیگر انسانها، یگانه است. همین احساس مسئولیت است که شجریان را بر آن می‌‌دارد خطاب به آنها که بروی مردم در جنبش، اسلحه می‌کشند، بخواند: تفنگت را زمین بگذار.

   در همان‌‌حال، آنها را به زندگی در وطنی بخواند که افق استقلال و آزادی بروی همه شهروندان باز است. در وطنی که جبار به دست جوانان اسلحه نمی‌دهد و آنها را به گلوله بستن مردم نمی‌گمارد. هنرمند، به هنر خویش، می‌گوید که هنر ناممکن‌های ذهن پنداشته را ممکن می‌کند و کار جبار ممکن‌های پذیرفته را نیز ناممکن می‌‌گرداند. هنر با حقوندی انسان یگانه‌است و جباریت با حقوندی انسان، نه دوگانه که در تضاد است. از این‌رو، جبار با هنرمند درخور این عنوان در تضاد است و شجریان هنرمند بود.

   نخستین بار که شنیدم او بیمار شده‌است، نامه‌ای به او نوشتم. نوشتم که پیوند او با زندگی ناگسستنی است. تردید ندارم به یمن هنری که افق زندگی را باز و بازتر می‌کند، او زندگی می‌کند و شهروند شهر حقوندان آزاده هست و می‌ماند.

پنج شنبه ۱۷ مهرماه ۱۳۹۹

ابوالحسن بنی‌صدر