پیام ابوالحسن بنی‌ صدر در پی اعتراف سپاه پاسداران به سرنگون سازی هواپیمای مسافربری اوکراینی و مسئولیت‌ ناپذیری خامنه‌ ای/ ‎آیا تسلایی وجود دارد؟

 

جهت شنیدن پیام لطفا اینجا را کلیک کنید

 

ابوالحسن بنی صدر: آیا تسلایی وجود دارد؟
 
وقتی دولتی، ساختاری مرگ‌ آفرین و ویرانگر دارد، از ساختن ناتوان و بر مرگ و ویرانگری تا بخواهی توانا می‌ شود. به دروغگویی حقارت‌ آور و به زندگی در حقارت، معتاد می‌ گردد.
 
ساقط‌ کردن هواپیمای مسافربری با موشک و مرتب دروغ گفتن و سرانجام، در کمال حقارت، اعتراف کردن، ناشی از ساختار رژیم ولایت مطلقه فقیه است. «رهبر» نماد حقارت است. چرا که در مقام فرماندۀ کل قوا، بجای گفتن حقیقت، دم فرو می‌ بندد و اعلام حقیقت را بر عهدۀ «رئیس جمهوری» می‌‌ نهد.
 
ساقط کردن هواپیما، وقتی غیر عمد است، جنایتِ غیر عمد است، اما وقتی، با گفتن مکرر دروغ، کتمان می‌ شود، جنایت به عمد می‌ شود. دروغ جنایتی بزرگ است و وقتی به قصد پوشاندنِ جنایت غیر عمد، گفته می‌ شود، ملتی را که شهروندان خود را به شیوه‌ ای چنان جان خراش، از دست داده‌ است، در نظر جهانیان بی‌ وقر می‌‌ کند. زیرا ملتی جلوه می‌ کند که در نظرش، حیات انسان، ارزش ندارد و راحت می‌ شود به او دروغ گفت.
 
و قرار خامنه‌ ای بر «انتقام سخت» بود. اما سپاه تحت فرمان ولایت مطلقه فقیه، بیشترین مراقبت را بعمل آورد تا موشک هایش خون از دماغ یک امریکایی، جاری نکنند، در عوض، جان مسافران بی‌ گناه هواپیمای مسافربری را بستانند.
 
وقتی خود تسلا نمی‌ یابم، چگونه می‌ توانم به شما خانواده‌ ها و به شما مردم ایران تسلا دهم؟ راستی این است که یک تسلا وجود دارد و آن از میان برداشتن ساختار مرگ‌ آفرین و ویران‌ گر دولت است.

وضعیت سنجی دویست و هشتاد و هفت: سپاه و تحول ناممکن توسط قدرت خارجی:

 

   تجربه قرارداد وین (برجام) مسلم کرد که بحران اتمی راه‌حل خارجی ندارد. مسئله‌ای که رﮊیم مسئله ساز ساخته ‌است، در داخل و به رأی مردم ایران، حل شدنی است. اما تجربه مهم‌تری که نخست در ایران و سپس در کشورهای دیگر انجام گرفت، نتیجه بسیار مهم‌تری ببار آورد: هیچ قدرتی وجود ندارد که بتواند در امور کشوری دخالت کند و بتواند پی‌آمدهای دخالت خود را، حتی مهار کند:

 بنابر تجربه، قدرتهای مسلط می‌توانند رﮊیمی را سرنگون کنند اماقادر به ایجاد رژیم مطلوب خود، که برخوردار از ثبات باشد، نیستند:

     زمانی امریکای لاتین حیات خلوت امریکا شمرده می‌شد و در کشورهای آن، دولت می‌برد و دولت می‌آورد و هربار کشوری دولت منتخبی می‌یافت، کودتا می‌کرد. تغییر رژیم در کوبا توسط قوای تحت رهبری فیدل کاسترو، گویای ورود امریکا به مرحله انحطاط شد. برغم وضع و اجرای تحریمهای شدید، امریکابه تغییر رژیم کوبا موفق نشد.

     در ایران، شاه سابق، به امریکا راه‌کار ارائه کرد: کودتا بر ضد مصدق. کودتا تحت رهبری سیا و انتلیجنت سرویس انجام شد. دستگاه اداری و نظامی سرجای خود بود. حکومت ملی حذف شد و دولت استبدادی وابسته به امریکا و انگلیس، برجا ماند. با وجود این، رژیمی تک پایه شد و بی‌ثبات گشت و سرانجام، مردم ایران، باوجود حمایت قدرتهای خارجی از رژیم شاه، به یمن انقلاب، از میانش برداشتند.

   از آن زمان بدین‌سو، در خاورمیانه، امریکا به تغییر رژیمی از راه کودتا، موفق نشده ‌است. با مداخله نظامی، در لیبی و درعراق و در افغانستان، رژیم تغییر داده‌اند اما موفق به تثبیت وضعیت در این کشورها نشده‌اند. باز، ایران تجربه اول بود: تجاوز قوای تحت فرمان صدام، برخوردار از حمایت امریکا و حمایت‌های مالی و تسلیحاتی رژیمهای کشورهای عرب، به ایران، فرصت بازسازی استبداد را فراهم آورد. اما رژیم تک پایه، نه ثبات جست و نه توانست ساختار سازگار با رشد مردم کشور را داشته باشد.

   سخنان زینب ابوطالبی، بسا بی‌آنکه او بداند، گویای ناسازگاری مطلق رﮊیم ولایت مطلقه فقیه با رشد است. او در سنی نیست که سخنان شاه سابق را شنیده باشد اما، به حکم آن‌که رژیم ولایت مطلقه فقیه به همان‌جا رسیده ‌است که رژیم شاه، در ایام پیش از سقوط رسیده بود، همان سخن را بر زبان می‌آورد: «اگر کسی اعتقاد ندارد، جمع کند از ایران برود». در توجیه سخن خود می‌گوید: «امروز همه ایرانیان به نوعی زندگی سلحشورانه احتیاج دارند». سخن او تنها ترجمان طرز فکری (ضد حیات و رشد) نیست که رژیم ولایت مطلقه فقیه القاء کرده‌ است و برزبان سخنگویان خُرد و درشتش جاری می‌شود، بلکه، مهم‌تر از آن، گویای یأس مطلقی است که از سر تا ذیل رژیم بدان گرفتار آمده‌اند. این یأس می‌گوید این رژیم می‌داند از تصدی رشد ناتوان است. می‌داند ساختارش مرگ‌آفرین و ویران‌گر است. صفت «سلحشورانه» در جنگ کاربرد دارد نه در زندگی. وقتی صفت زندگی شد، زندگی در آستانه مرگ خشونت‌بار، معنی می‌دهد. بدیهی است عقول چنان قدرتمدار و قدرت محوری، در بروی واقعیت‌ها می‌بندند:

 در بروی این واقعیت می‌بندند که ادامه حیات بشر بر روی این کره خاکی، درگرو خشونت‌زدایی‌ها، در گرو برخورداری از حق صلح، در گرو وجدان به حقوق، در گرو جانشین رشد قدرت کردن رشد انسان و آبادانی طبیعت است. در صحنه دفاع از حیات، آنها نقش پیدا می‌کنند که الگو/بدیل‌های زندگی حقوند می‌گردند؛

 بنابراین، وجدان به استقلال و آزادی خویش، وجدان به همه حقوق خویش، عمل به حقوق خویش، فعال‌کردن استعدادها و فضلهای خویش، رشد کردن و رشد دادن. الگوها آنها نیست که یکدیگر را می‌کشند تا سلطه‌گران هستی آنها را به غارت برند.

   باوجود چنین یأسی که صدر و ذیل رژیم را فراگرفته‌ است، رویدادهای این ایام، باز می‌گویند، در واقعیت و حقیقت را:

1. امریکا نمی‌خواهد اما اگر هم بخواهد، حتی از تصدی تغییر رژیم ولایت مطلقه فقیه ناتوان است. و

2. مردم ایران بر این ناتوانی امریکا بمثابه قدرت، وجدان یافته‌اند و به مداخله‌اش در امر داخلی ایران، هر شکل به خود بگیرد(تحریم و ترور و «حمایت از جنبش)، مخالف هستند.

   آیا دستور وزیر خارجه به دربستن به روی «ایرانیان» خدمتگزار امریکا، بخاطر پی بردن به این دو واقعیت است؟ با اطمینان نمی‌توان به این پرسش، پاسخ مثبت داد.

wazyatsanji287

 سپاه و این واقعیت که تغییر رژیم ولایت مطلقه فقیه امری داخلی است:

   سپاه بمثابه حزب سیاسی مسلح غیر از سپاه بمثابه مجموعهایاز افراد که در جامعه زندگی می‌کنند است. این افراد، زندگی دوگانه‌ای دارند: زندگی بمثابه عضو حزب سیاسی مسلح و زندگی در میان مردمی که در کام فقر و آسیبهای اجتماعی فرو میروند و رژیم ولایت فقیه نیز که عامل فرو رفتن مردم در کام فقر و آسیبها است، از حل مسئله‌ها که می‌سازد و برهم می‌افزاید، هم ناتوان است و هم می‌داند ناتوان است.

   زندگی اعضای حزب سیاسی مسلح میان مردم، اعتبار و حیثیت می‌خواهد. اعضای سپاه می‌دانند که این اعتبار را ندارند. محورکردن امریکا و «انتقام نمایشی» اعتبارآور نشد و اعتبار ربا شد. زیرا

1. مردم ایران حالا دیگر همه می‌دانند امریکا توانا به تغییر رژیم نیست و هم موافق تغییر رژیم توسط امریکا نیستند و هم می‌دانند این رژیم تک پایه ولایت مطلقه فقیه است که امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی ایران کرده‌است. عامل اول وضع و اجرای تحریمها رژیم ولایت مطلقه فقیه است که مسئله اتم را که داخلی است، خارجی می‌کند و باوجود تجربه شکست خورده، همچنان، بحران اتمی را وسیله تنظیم روابط قوا با قدرتهای جهان می‌کند. بنابراین، نه تنها سپاه دیگر نمی‌تواند از «مبارزه با امریکا» اعتبار حاصل کند، بلکه بخاطر نقش داشتن در گرفتار شدن مردم ایران به 9 جنگ، اعتبار از دست داده است و می‌دهد؛

2. ناتوانی از مدیریت یک اقدام نظامی، آن‌هم نمایشی (از پیش به طرف مقابل اطلاع داده شده است) اعتبارآور نیست و اعتبار ستان است. بخصوص وقتی شدت این ناتوانی را سرنگون کردن هواپیمای مسافربری، آشکار می‌کند:

3. دروغ بمدت سه روز و سرانجام اعتراف، بیانگر انحطاط اخلاقی بهت‌آوری است. وقتی رئیسی، قاتل تاریخی، می‌گوید (سخنان 23 تیر او): «مردم در جریان حادثه سقوط هواپیما، قدردان شفافیت و خضوع سپاه هستند»، هم به مردم ایران و مردم دنیا توهین می‌کند و هم با توجیهی که دروغی مفتضح است، سپاه را بی‌اعتبار می‌کند. چرا که هواپیمای مسافربری را سپاه زده ‌است. پس روز نخست، آن‌هم از زبان مسئول اول، «فرمانده کل قوا»، باید حقیقت را به مردم ایران و مردم جهان می‌گفت. وادارکردن مأموران به گفتن دروغ و پس از اعلان نخست وزیر کانادا، تن به اعتراف دادن و در اعتراف هم از دروغ مضایقه نکردن، ذره‌ای اعتبار و حیثیت اخلاقی برای سپاه باقی نگذاشته است. جمله‌ای، از زبانی خارج شد و ضربه مرگبار به اعتبار سپاه وارد کرد:

4. شخصی بنام نادر طالب‌زاده، «مجری و مستند ساز»، در برنامه تلویزیونی (23 دی 98) گفته‌ است: «10هواپیمای مسافربری دیگر هم بخاطر شلیک اشتباهی، در مقابل حمله به پایگاه امریکا، هیچه»! نوع مقایسه دو امر غیر قابل مقایسه را ذهنی می‌توان انجام دهد، که برای حیات انسان، ارزشی هیچ قائل نیست. انسانیت و معنویت و حق، در طرز فکر او، کارکردی ندارند. بسا وجود ندارند. نزد این عقل قدرتمدار و قدرت محور، آنچه اهمیت دارد، «قدرت نمایی» است ولو نمایشی.

   محمد صادق کوشکی، «استاد حقوق در دانشگاه»، تحقیر زن و حیات انسان را توأم می‌کند. وقتی در مقام توهین به رخشان بنی‌اعتماد (فراخوان داده بود برای اجتماع در میدان آزادی) می‌گوید:«5۰ نیروی سپاه در مرز‌های شرق کشور هدف ترور قرار گرفته‌اند، خانمی که فراخوان می‌دهی، اگر آن بچه‌های سپاه در مرز نبودند، دست امثال عبدالمالک ریگی به تو و دخترت می‌رسید. شاید هم خوشت می‌آمد شاید دوست داشتی ....»

   این عقل زورمدار که تراوشات او از این نوع هستند، کجا بتواند تناقضی چنین فاحش نگوید؟ اگر استبداد مرگ‌آفرین و ویران‌گر نبود، پدیده عبدالملک ریگی، چرا پدید می‌آمد؟ خود او این‌سان زن را مورد تحقیر و توهین قرار می‌دهد، پدیده همین استبداد و بسا زیان‌بارترین پدیده‌ها نیست؟ گویای مرگ‌آفرینی، مرگ فضائل اخلاقی و منزلت انسان و منزلت زن نیست؟

   وقتی این طرزفکر‌، همان طرزفکر حزب سیاسی مسلح است که از زبان سخنگویان جوراجور، بازگو می‌شود و گویای بی‌اعتنائی کامل حزب به زندگی و حقوق حیان انسان است. آیا وقت آن نیست از خود بپرسید: شما پاسدار زندگی هستید و یا دﮊخیمان جان‌ستان؟ آیا فکر می‌کنید دژخیم در نظر مردم اعتبار دارد؟

5. از زمانی که شما، پاسداری از انقلاب اسلامی را رها کردید و ستون فقرات رژیم ولایت مطلقه فقیه شدید، یعنی از همان ماه‌های اول بعد از انقلاب، کار اصلی و مداوم شما سپاهیان و بسیجی‌ها، سرکوب مردم ایران است. آیا جنبشی را سراغ دارید که شما آن را سرکوب نکرده باشید؟ در بیرون مرزهای ایران، کار شما عمل در ساختار قدرت منطقه‌ای و جهانی، بنابر این، حمایت از رژیمهای استبدادی و راندن مردم از صحنه، هربار که به صحنه آمده‌اند، بوده‌ است و هست. این رویه، نه در ایران و نه نزد مستضعفان جهان، برای سپاه و مردم ایران اعتبار باقی نگذاشته است.

   اینک شما اعضای سازمانی هستید که مردم کشور آن را داس اجل می‌بینند. داسی که حیات انسان و حیات ایران را از ریشه می‌کند. این سازمان دیگر نمی‌تواند مردم ایران را میان دو سنگ آسیا، یکی خود و دیگری قدرت خارجی، قراردهد. در تضاد رژیم با حیات، چه رسد به رشد، محل عمل شما، همان است که داس اجل دارد. اما شما عضو جامعه نیز هستید و این داس ریشه حیات شما را نیز می‌کَند. این امر که فرستنده‌های دست نشانده به سپاه حمله می‌کنند، بدین‌خاطر است که سپاه، بمثابه سازمانی در خدمت استبدادی که خیانت و جنایت و فساد را روش کرده ‌است، ضعف است، نه قوت. شما سپاهیان نیک می‌دانید که حمله را به نقطه ضعف می‌کنند. بی‌اعتباری سپاه واقعیت است و در رویارویی میان رژیم با مردم، این ضعف می‌تواند قوت بگردد، اگر شما از سرکوب مردم ایران باز ایستید و تحول از درون، به دست مردم و با هدف استقرار جمهوری حقوندان، را ممکن کنید، اعتبار می‌جویید. لختی بیاندیشید: هرگاه توان سرکوب سپاه مطلق باشد و طی دهه‌های آینده نیز، بتواند به سرکوب ادامه دهد، سرانجامی جز ایران ویران متصور است؟ بدین‌قرار، سرکوب از هم اکنون در بن‌بست است. چرا باید به کاری ادامه داد که حاصل آن، بعد از چهل سال، وضعیت امروز ایران است؟ چرا نباید از بن‌بست بدرآمد؟ چرا باید کاری که امروز کرد، به فردا گذاشت. فردایی که جنبش برغم سرکوب، پیروز شود، بسیار دیر نیست؟

وضعیت سنجی دویست هشتاد و پنجم: داس اجل؟

 روحانی می‌گوید وعده‌ها که داده‌است، در دوره صلح داده‌است و اینک دوره جنگ است و در دوره جنگ، آن وعده‌ها برآوردنی نیستند.

 دوبار وعده دادن و هردوبار با وجود تحریم‌ها و تبدیل شدن رﮊیم به داس اجل:

1. در سال 1392، باراول که روحانی نامزد ریاست جمهوری شد، ایران تحت تحریم شدید اقتصادی بود. او ریاست جمهوری یافت و قرارداد وین را به تصدیق و تأیید خامنه‌ای رساند و، به اتفاق، بر آن برجام نام نهادند. زیرا نمی‌خواستند تن دادن به 105 تعهد بر مردم ایران معلوم شود و قراردادی ناقض قانون اساسی خود ساخته‌شان، «مراحل قانونی» را طی کند. از آن پس، او وعده داد بیابان‌زدایی می‌کند، فقر را ریشه‌کن می‌کند و... به عاقدان قرارداد هشدار داده شد: اگر امریکا از قرارداد خارج شد، چه خواهید‌کرد؟ آنها گوش و چشم بر واقعیت بستند و هشدار به حق را نشنیدند و نخواندند و تسلیم نامه را امضاءکردند.

2. باردوم هم که روحانی نامزد ریاست جمهوری شد، ترامپ از قرارداد وین خارج شده و تحریم‌ها را برقرارکرده بود. باز، او وعده داد ایران را از همه تحریمها رها سازد.

   بدین‌قرار، امروز حق ندارد بگوید در دوران صلح وعده‌ها داده‌است و اینک دوران جنگ است و آن وعده‌ها برآوردنی نیستند. افزون براین‌که عامل تحمیل جنگ اقتصادی و هشت جنگ دیگر، رﮊیم ولایت فقیه است. هرگاه قرار بر عمل به قول‌های داده شده بود، باید از گرفتار شدن کشور در جنگها جلوگیری بعمل می‌آمد. دست‌کم «مسئله اتمی» با مردم ایران حل می‌شد و هرگونه تحریمی بلاموضوع می‌‌گشت. حالا، «وزیر» خارجه خامنه‌ای و او، در اطاق دربسته و در جمع شماری از کارگزاران رﮊیم، از برگشتن وضعیت در عراق و لبنان به زیان «ایران» سخن می‌گوید. یعنی تنها جنگ اقتصادی نیست که نفس مردم ایران را بند آورده‌است، حاصل چهل سال هزینه مالی و سالها به قربانگاه فرستادن جوانان ایران، نیز، محاصره ایران از دشمن شده‌است. در درون مرزها، روحانی خود می‌گوید 60 میلیون از مردم ایران، نیازمند یارانه‌اند. بنابراین، او که باوجود تحریمها وعده داده بود فقر مطلق را از میان بر دارد. آیا امروز، وقتی از 60 میلیون یارانه بگیر، سخن می‌گوید به شکست رﮊیم ولایت مطلقه فقیه اعتراف نمی‌کند؟ در توضیح چرایی ناتوانی رﮊیم، نبود مدیران کاردان را دلیل می‌آورند. یعنی این‌که سازوکار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، کار رژیم را به افلاس کشانده‌است. بیابان نیز همچنان در حال پیشرفت است و سرپرست محیط زیستی که روحانی گمارده‌است، همچنان از نبود بودجه و شدت خطر سخن می‌گوید. رژیم ولایت مطلقه فقیه به داس اجل مانند شده‌است و ریشه خود را نیز کنده است:

 از ورشکسته به تقصیر تا داس اجل:

   چهار دهه است که رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، نیروهای محرکه کشور را در تخریب کشور وخود بکار می‌برد. اینک خود و کشور ورشکسته‌اند. این ورشکستگی به تقصیر است. زیرا جبار و دستیاران او می‌توانستند به بیراهه استبداد نروند و خیانت و جنایت و فساد را روش نکنند. حالا هم، با وجود ورشکستگی به تقصیر، می‌توانند حاکمیتی را که از مردم دزدیده‌اند، به مردم بازگردانند. به جای آن، به خود نقش داس اجل را داده‌اند تا مگر هر نیروی حیاتی را از میان بردارند:

 مهاجرت استعدادها از کشور؛

 فرار سرمایه‌ها از ایران؛

 بی‌کاری جوانان کشور و به کار تخریب سرمایه ها و امکانها قراردادن جمعیتی از جوانان کشور به خدمت دستگاه اداری درآمده؛

 بدل کردن جمعیتی از نیروی جوان را به نیروی سرکوب ؛

 تخریب دین از راه میان تهی‌کردن آن و اخلاق و فرهنگ؛

 گسترش آسیبها و نابسامانی‌های سخت ویران‌گر در سطح جامعه و

 تعمیم تنظیم رابطه‌ها با قدرت در سطح جامعه و با طبیعت، بنابراین، فراگیر کردن خشونت،

تنها درو شده‌ها توسط داس اجلی که رژیم شده‌اند نیستند. داس اجلی که بودجه دولت است، بطور مستمر، کارش دروکردن حیات اقتصاد کشور است. به بودجه کشور، از منظر ترکیب درآمدها و هزینه‌ها و رابطه‌اش با اقتصاد کشور، در نوبتی دیگر، خواهیم پرداخت. در این وضعیت سنجی، به کسر بودجه و اثر آن بر پویایی فقر و بی‌کاری می‌پردازیم:

 کسر بودجه و اثر آن بر پویایی فقر و بیکاری:

   در 9 دی ماه 98، دنیای اقتصاد در باره کسر بودجه نوشته است:

   « پس از رونمایی از لایحه بودجه ۹۹، برآوردهای مختلفی از میزان کسری بودجه، ارائه شده است. ارقامی که به بیش از ۲۰۰هزار میلیارد تومان نیز می‌رسید. در همان روزهای ابتدایی بررسی بودجه در مجلس، برخی کارشناسان اقتصادی در نامه‌ای به نمایندگان مجلس نوشتند«نتیجه برخورد نه‌چندان جدی با اصلاحات ساختاری بودجه در لایحه بودجه سال ۱۳۹۹چیزی جز کسری قابل‌توجه پنهان در لابه‌لای بودجه نیست که بر اساس محاسبات مراجع معتبر کارشناسی، رقم آن بالغ بر ۱۶۰ هزار میلیارد تومان برآورد شده است.» برخی از امضاکنندگان این نامه جزو کارشناسان مرکز پژوهش‌های مجلس به‌شمار می‌روند. پس از آن، برخی نمایندگان مجلس نیز ارقامی از کسری بودجه ۹۹ ارائه دادند که تا ۲۰۰ هزار میلیارد تومان نیز پیش رفته است. همچنین مرکز پژوهش‌های مجلس، پیش‌تر در گزارشی با عنوان «بودجه به زبان ساده» در این‌باره نوشت: «توازن بودجه صرفا تا حدود زیادی روی کاغذ انجام شده و بودجه در فرآیند اجرا با کسری قابل‌توجهی مواجه خواهد شد. تلاش دولت برای توازن بودجه، عمدتا به استفاده از استقراض از طریق اوراق یا صندوق توسعه ملی محدود شده و با وجود این، بازهم این هدف محقق نشده است و معادل نصف بودجه و بیشتر، کسری است که به‌طور صوری (به رغم استقراض‌و...) تراز شده است.»

   بودجه عمومی دولت که به مجلس داده شده‌است، 563 هزار میلیارد تومان است. نصف بودجه 281.5 هزار میلیارد تومان می‌شود. اما بقیه بودجه از کجا تأمین می‌شود؟ یکی از محل فروش نفت و گاز معادل یک میلیون بشکه در روز و دیگری فروش نفت و گاز در داخل کشور و سومی فروش دارایی‌های دولت و چهارمی، حقوق و عوارض گمرکی و مالیات بر حقوق که، در واقع، از محل درآمد نفت و گاز و کسر بودجه پرداخت می‌شود. درآمد دولت از این محلها – فروش ثروت ملی توأم با اسراف و تبذیر و فساد است – نصف بودجه را تأمین نمی‌کند. مؤسسات دولتی نیز کسر دارند که باید با استقراض تأمین شود. کل بودجه دولت 1988 هزار میلیارد تومان است. باوجود تحریمها، اقتصاد ایران توانایی جذب این قدرت خرید را که از راه صرف بودجه ایجاد می‌شود، ندارد. بنابراین، اولین اثر آن، شدت تورم است. شدت تورم یعنی کاهش درآمدها بنابراین، شدت بازهم بیشتر فقر.

     خرج این بودجه فقر را فراگیر‌تر می‌کند زیرا، اولاً برداشتی از تولید ملی نیست چرا که تولید ملی بنابر پیش‌بینی صندوق بین‌المللی پول، منهای 9 درصد می‌شود و ثانیاً، دو رقم، یکی رشد منفی اقتصاد و دیگری بودجه عظیم دولت، یعنی انفجار بمب اتمی در اقتصاد رانت و مصرف محور ایران. توضیح این‌که

1. اثر خرج این بودجه در اقتصادی رانت و مصرف محور با رشد منفی آن‌هم به میزان 9 درصد، بیشتر از خرج بودجه‌ای است که بخش بزرگی از آن، از محل فروش نفت تأمین می‌شد. چراکه با فروش نفت و گاز وقتی تحریم در کار نبود، دولت ارز بدست می‌آورد. با آن ارز، کالا و خدمات وارد می‌کرد که قدرت خرید را جذب می‌کرد. اما در شرائط تحریم، نمی‌تواند کالا و خدمات لازم برای جذب قوه خریدی که صرف بودجه ایجاد می‌کند، وارد کند. در نتیجه، اثر بودجه بر تورم بیشتر است؛

2. تورم فقر را فراگیر می‌کند. این فقر مانع از خرید قشرهای فقیر می‌شود. از سویی، ناتوانی از خرید، تاحدودی از شدت تورم می‌کاهد، اما از سوی دیگر، سبب رکود نیز می‌شود. یعنی اقتصاد گرفتار بیماری مهلکی که مصرف و رانت محوری است، به دو بیماری نیز گرفتار می‌شود. یکی از این دو تورم است که بیماری مزمن است و دیگری رکود توأم با رشد منفی است. بدین‌سان، بودجه اقتصاد کشور را گرفتار سه بیماری مهلک کرده‌ است.

3. کسر بودجه که به یقین از نصف بودجه بیشتر است، دیگر به دولت امکان سرمایه گذاری نمی‌دهد. دولت که نمی‌تواند سرمایه‌گذاری کند و رشد کل اقتصاد که منفی است، دو بیماری مهلک دیگر ببار می‌آورد: یکی بزرگ شدن میزان بیکاری و دیگری گریز استعدادها و سرمایه‌ها از کشور. بنابراین، در سال آینده، نرخ تخریب نیروهای محرکه بازهم بالاتر می‌رود.

4. بودجه‌ای بدین بزرگی، باوجود سخت‌ترین تحریم‌ها – که حکومت ترامپ می‌گوید در سال آینده بازهم شدید‌تر می‌شود -، غیر از ایجاد فرصتهای رانت‌خواری و توزیع بازهم نابرابرتر درآمدها، قاچاق و بازار فرآورده‌های قاچاق را بازهم گسترده‌تر می‌‌کند. ارز لازم برای واردکردن کالاهای قاچاق از کجا تأمین می‌شود؟:

 بخشی از ارز، از دولت حاصل می‌شود. توضیح این‌که دلار 4200 تومانی برای واردکردن کالاهای اساسی را بدست می‌آورند. اما اگر اینگونه کالاها را وارد کنند، مقداری از آن را وارد می‌کنند و آنچه از ارز می‌ماند صرف واردکردن کالاهای قاچاق می‌شود بخاطر سود عظیم آن.

 ارز حاصل قاچاق مواد مخدر که عمده آن در دست حزب مسلح سیاسی است، منبع ارزی عمده واردات قاچاق است.

 بخشی از سرمایه‌های گریخته از ایران نیز بکار سودآور قاچاق اختصاص می‌یابد.

 قاچاق فرآورده‌های نفتی به خارج از کشور نیز بخشی از ارز لازم برای واردکردن کالای قاچاق را تأمین می‌کند.

   قاچاق، در شرائط عادی، بر هر اقتصادی، اثر ویران‌گر دارد. سبب کاهش سرمایه‌گذاری‌ها و بالارفتن نرخ بی‌کاری می‌شود. اما اقتصاد ایران، در شرائط عادی نیست، هم مصرف محور است و هم در تحت تحریمهای شدید است و هم بودجه عظیم ضد تولید چون بمب در آن متلاشی می‌شود.

5. در طول چهل سال، کسر بودجه، رژیم را ناگزیر کرده‌ است بر قیمت ارز و نفت و گاز بیفزاید. باتوجه به کسر عظیم بودجه، از هم‌ اکنون، روانشناسی جامعه، روانشناسی انتظار افزایش قیمتها است. این روان‌شناسی، هرگاه اقتصاد تولید محور و در شرائط عادی بود و میزان افزایش مورد انتظار قیمتها معقول بود، ممکن بود سبب سرمایه‌گذاری بگردد، اما وقتی اقتصاد رانت و مصرف محور است و میزان مورد انتظار افزایش قیمتها نیز بالا است، کسی پول نگاه نمی‌دارد. آن را یا به کالا تبدیل می‌کند (عامل تورم) و یا تبدیل به ارز و طلا می‌کند. بنابراین، از قدرت خریدی که بودجه دولت ایجاد می‌کند، چیزی به سرمایه بدل نمی‌شود، سهل است، انتظار گران شدن نفت و ارز و ... اثرات ویران‌گر آن را بازهم بیشتر می‌کند.

6. اما کشور گرفتار جنگهای 9 گانه است. بنابراین، بودجه صفت جنگی نیز دارد. بودجه جنگی افزون بر بیشترکردن انتظارگرانی، امنیت ستان نیز هست. چون همه روز صحبت از احتمال درگیری مستقیم رﮊیم با امریکا و متحدانش در منطقه (اسرائیل و سعودیها وشیخ‌ها) است، احساس ناامنی مرتب شدید‌تر می‌شود و بنوبه خود، سبب پرهیز از سرمایه‌گذاری و تبدیل کردن دارایی‌ها به ارز و خارج کردن آن از کشور می‌شود.

7. مجموعه ویران‌گریهای بالا را در آئینه حجم عظیم نقدینه می‌توان دید. حجم این نقدینه، در مرداد سال جاری با نرخ رشد ۱/ ۲۶ درصدی نسبت به مرداد سال ۱۳۹۷به رقم ۲۰۷۶ هزار میلیارد تومان رسیده است. مقایسه آن، با آغاز ریاست جمهوری روحانی، تابخواهی گویا است: آن زمان، حجم نقدینگی 479 هزار میلیارد تومان بود. یعنی ظرف 6 سال، 4.3 برابر شده‌ است. این حجم عظیم نقدینه بی‌کار نمی‌ماند. چون فرصت ساختن وجود ندارد، در ویران‌گری بکار می‌افتد. این ویران‌گری دائمی است. تورم یکی از ویران‌گریهای آن‌ است. در ویران‌گریهای بالا نیز شرکت دارد. فقیرکردن دولت نیز یکی از ویران‌گری‌های حجم عظیم نقدینه است. در عین‌حال که حاصل قرض گرفتن از نظام بانکی و کسر بودجه (= با فقیر شدن دولت) است، دولت راکه به درآمد واقعی دسترسی ندارد، ناگزیر می‌کند به قرض ستانی (و حالا برای پرداختن یارانه‌ای که وعده داده است) روی آورد.

   حجم عظیم نقدینه هنوز ویران‌گریهای دیگری ببار می‌آورد که عبارتند از:

8. دراختیاردارندگان این حجم عظیم نقدینه صاحب اختیار واقعی اقتصاد کشور و جهت دهنده به آن می‌شوند. همان‌سان که در طول عمر استبداد پهلوی (ساقط کردن حکومت هویدا با ایجاد تورم و ادامه بحران که به جنبش همگانی سربازکرد) و استبداد ولایت مطلقه فقیه، بحران ارز و طلا و زمین و مسکن را بوجود آورده‌اند. ترکیب بودجه نیز می‌گوید رانت‌برها آن‌را تعیین کرده‌اند:

9. بودجه مثل گوشت قربانی، به نسبت قدرت، میان گروه‌بندیهای درون رژیم توزیع می‌شود. بنابراین‌که گروه‌بندیهای دراختیاردارنده نقدینه رانت‌خواران درجه اول نیز هستند، ترکیب بودجه را متناسب با بردن حداکثر رانت، سازگار می‌کنند. صدها میلیارد تومان خورد و بردی که اقتصاددانانی چون راغفر، از آنها سخن می‌گویند، حاصل بودجه بندی با کسر عظیم و تأمین کسری از راه بالابردن قیمت ارز و طلا و نفت و... است. با بالابردن قیمتها، به دارندگان ارز و طلا و مسکن و... سود رسانده می‌شود (سود اول) و چون فروش ارز و طلا و نفت و... به قیمت بالا، سبب جذب بخشی از نقدینه می‌شود که دولت آن را خرج می‌کند، بنوبه خود سبب گرانی بیشتر و رانت بیشتر می‌شود (سود دوم). بیهوده نیست که گروه‌بندیهای دراختیار دارنده عنان اقتصاد مصرف و رانت محور ایران، این اندازه جانبدار تحریمها و تشدید بحران با امریکا و دولتهای منطقه هستند و مرتب حادثه می‌سازند تا که بحران از شدت نیفتد.

10. از آنجا که بخش عمده حجم عظیم نقدینه در اختیار آنها است که اقتصاد را دراختیار دارند و اقتصاد در اختیارشان از مهار حکومت خارج است (اقتصاد در اختیار سپاه و اموال رهبری و موقوفه‌ها و بنیاد مستضعفان و «بازار آزاد پول» و متصدیان قاچاق)، دولت را از هدایت نقدینه به تولید، ناتوان می‌کنند. این ناتوانی، به نسبتی بیشتر از فقیر شدن دولت (= افزایش کسر بودجه)، افزایش می‌یابد. چنانکه بودجه سال 1399 به فریاد می‌گوید ترجمان سیاست اقتصادی تولید محور، باوجود تحریمهای سخت نیست.

   بدین‌سان، بودجه داس اجلی است که همچنان اقتصاد تولید محور را از ریشه می‌برد. از زمان بهره‌برداری از منابع نفت ایران، تا امروز، بودجه‌های دولت، داس اجل اقتصاد تولید محور شده‌اند و سال به سال، ریشه‌کن‌تر شده‌اند. دو استثناء وجود دارد یکی در دوران حکومت ملی مصدق و دیگری در دوران مرجع انقلاب ایران. آن دو استثناء باید رویه بگردند. امید که پیش از آنکه کار از کار بگذرد، مردم ایران سرنوشت خود را در دست بگیرند

وضعیت سنجی دویست و هشتاد و ششم: وضعیت بهنگام ورود به «برجام» و وضعیت بگاه خروج از آن ؟

در ۱۵ دی ماه ۱۳۹۸، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه با صدور اطلاعیه‌ای،از قرارداد وین خارج شد:

«جمهوری اسلامی ایران در گام پنجم کاهش تعهدات خود، آخرین مورد کلیدی از محدودیت‌های عملیاتی خود در برجام، یعنی «محدودیت در تعداد سانتریفیوژها» را کنار می‌گذارد. بدین ترتیب برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران دیگر با هیچ محدودیتی در حوزه عملیاتی (شامل ظرفیت غنی‌سازی، درصد غنی‌سازی، میزان مواد غنی شده و تحقیق و توسعه) مواجه نیست و منبعد برنامه هسته‌ای ایران صرفا بر اساس نیازهای فنی خود پیش خواهد رفت. همکاری ایران با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی مثل سابق ادامه خواهد یافت و در صورت رفع تحریم‌ها و منتقع شدن ایران از منافع برجامی، جمهوری اسلامی ایران آماده بازگشت به تعهدات برجامی خود می‌باشد.»

     بدین‌سان، قرارداد وین که «برجام» نام گرفت تا برابر قانون اساسی، تشریفات قانونی را طی نکند، در 23 تیر 1394، برابر 14 ﮊوئیه 2015 امضاء شد و در 15 دی 98، برابر 5 ﮊانویه 2020، رژیم ولایت مطلقه فقیه از آن خارج شد. مقایسه دو وضعیت، یکی وضعیت زمان امضاء قرارداد و دیگری زمان خارج شدن رژیم از آن، واقعیت را همان‌سان که هست، در برابر چشمان عبرت آموز قرار می‌دهد:

وضعیت ایران بهنگام امضای قرارداد وین و وضعیت ایران بهنگام خارج شدن از آن:

1. روحانی خود می‌‌گوید وعده‌ها که داده بود، در دوران صلح داده بود و حالا دوران جنگ است. بنابراین، وضعیت بهنگام امضای قرارداد وین، وضعیت صلح بود. و اینک، وضعیت جنگ است. مطبوعات غرب نیز، وضعیت را وضعیت جنگ توصیف می‌کنند: «در گفتگو بسته و در جنگ گشوده شده ‌است»، «خاورمیانه در حال فرورفتن در آتش جنگ است»، «خاورمیانه می‌رود که سرزمین آتش و خون بگردد» و... و رژیم کشور را در دام جنگهای 9 گانه گرفتار کرده ‌است.

   بدین‌سان، امریکا، بیش از پیش، محور سیاست داخلی و خارجی رژیم ولایت مطلقه فقیه و وضعیت، وضعیت جنگ است.

2. اقتصاد کشور وضعیت بمراتب بدتری دارد: حجم نقدینه نزدیک به چهار برابر و نیم شده‌ است (20 هزار میلیارد تومان) و رشد منفی اقتصاد، برابر برآورد صندوق بین‌المللی پول، منهای 9 درصد است. ونرخ تورم فرآورده‌های مورد مصرف خانوارها، در مهرماه سال جاری، 42 درصد بوده ‌است.

3. پویایی‌های فقر و بیکاری و آسیبهای اجتماعی، کار را به جایی رسانده‌اند که روحانی 60 میلیون نفر را نیازمند یارانه می‌داند و آمار رﮊیم از حقیقت به دور است، می‌گوید از هر چهار جوان، یکی بی‌کار است. اما سه جوانی که بکار مشغولند، در اقتصاد تولید محور نیست که بکار مشعولند، در اقتصاد مصرف محور به کار مشغولند. یعنی ناچیزی از قوه خرید به آنها بعنوان مزد و حقوق می‌پردازند که در کشور، تولیدی برای جذب آن نیست و چون واردات نیز محدود است، تورم شدت و شتاب گرفته‌ است.

   از آسیبهای اجتماعی، بالارفتن میزان طلاق و مصرف مواد مخدر و جرم و جنایت، تابخواهی نگران کننده است:

 در سال ۱۳۸۷ به ازای هر ۸ ازدواج یک طلاق وجود داشت و در سال ۱۳۹۷ به ازای هر 1.3 ازدواج یک طلاق وجود دارد؛

 در 19 شهریور 1398، گزارش شد که «مرگ و میر بر اثر مصرف مواد مخدر در ایران بیش از ۲۳ درصد رشد داده است»؛ این آماری است که سازمان پزشکی قانونی کشور ارائه می‌کند. و دبیرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور، از افزایش ۴ درصدی تمایل به مصرف مواد مخدر خبر می‌دهد.

 بنابر تحقیق مهرزاد ابراهیمی و عبدالوهاب چاکرزهی، منتشره در سایت «پژوهش‌های راهبردی مسائل اجتماعی ایران»، به تاریخ پائیز 94، پویایی بی‌کاری و تورم، به نسبت بیشتری، جرائم را افزایش می‌دهد:

الف. نرخ بیکاری اثر مثبت بر میزان جرم و جنایت در ایران دارد؛ به طوری‌که با یک واحد افزایش در نرخ بیکاری، میزان جرم و جنایت 02/2 واحد افزایش می‏یابد.

ب. نرخ تورم اثر مثبت بر نرخ جرم و جنایت در ایران دارد؛ به طوری‌که یک واحد افزایش در نرخ تورم، میزان جرم و جنایت را 58/1 واحد افزایش می‏دهد.

ج. اثر نرخ بیکاری بر میزان جرم و جنایت با ورود متغیر نرخ تورم به عنوان متغیر سوم، بیشتر می‏گردد؛ به گونه‌ای که یک واحد افزایش در نرخ بیکاری، میزان جرم و جنایت را 53/4 واحد افزایش می‏دهد.

4. بیابان همچنان در حال پیشروی است و پدیده ریزگردها نیز در حال شدت گرفتن است. آلودگی محیط زیست شهرها نیز بطور مداوم تحمل شکن‌تر می‌شود.

   بدین‌قرار، در طول سه سالی که وضعیت اقتصادی بدتر و بی‌کاری و تورم بیشتر شده‌ است، بر میزان جرم و جنایت بازهم افزوده گشته ‌است.

   بدین‌قرار، قرارداد وین، در وضعیتی پایان می‌یابد که بدتر از آن متصور نیست. اما چرا؟ زیرا:

 چرا قرارداد وین سبب تا این حد وخامت‌بار شدن وضعیت ایران شد؟:

   بهنگام امضای قرارداد، بنی‌صدر آن را قراردادی بدتر از قرارداد ترکمن‌چای توصیف کرد و توضیح داد که چرا، در هریک از دو وضعیت، یکی وضعیت رفع تحریمها و رسیدن دست رژیم به پول و دیگری وضعیت خارج شدن امریکا از قرارداد و برقرارکردن تحریمها، وضعیت بدتر می‌شود. از 23 تیر 94 تا 15 دی 98، ایران هر دو وضعیت رفع تحریم و برقراری تحریم را به خود دید و وضعیت همچنان بدتر شد. چرا؟ زیرا

1. رژیم ولایت مطلقه فقیه، فاقد فرهنگ استقلال و آزادی و واجد ضد فرهنگ قدرت است. از ویژگی‌های این ضد فرهنگ حیات‌ستانی و ویران‌گری است. ساختار دولت ولایت مطلقه فقیه، ساختار استبدادی، از آن نوع است که میزان تخریب را به حداکثر می‌رساند. اقتصاد کشور نیز مصرف و رانت محور است. از این‌رو، وقتی پول بیشتر در اختیارش قرارمی‌گیرد (دوره احمدی نژاد)، رانت‌خواری و مصرف افزایش پیدا می‌کند. اثر تخریبی پول وقتی دولتی ساختاری از نوع ساختار رژیم ولایت مطلقه فقیه را دارد و اقتصاد مصرف محور است، از اثر تخریبی بی‌پولی بسیار بیشتر است: در طول چهل سال، وضعیت ایران، بطور مداوم بدتر شده‌ است. اما در دروه‌های بی‌پولی و کم پولی، میزان تخریب کم‌تر بوده ‌است. دلیل آن، یکی ساختار دولت و دیگری ساختار اقتصاد مصرف و رانت محور است.

2. اما علت دوم و مهم بدتر شدن وضعیت، این بود و هست که مسئله اتمی، مسئله‌ای داخلی است و باید در ایران و با مراجعه به مردم ایران حل می‌شد و حل شود. اطلاعیه رژیم می‌گوید که در «برنامه اتمی»، همچنان بمثابه وسیله تنظیم رابطه با قدرتهای خارجی می‌نگردد. چرا یک مسئله داخلی را خارجی و مایه بحران بدین‌حد شدید و تا بخواهی خطرناک می‌کند؟ زیرا استبدادی و تک پایه است و از راه تنظیم رابطه با قدرتهای خارجی، برجا بماند. الا اینکه تنظیم رابطه از راه ستیز وسازش، ساختار رژیم را بازهم مخرب‌تر می‌کند. از جمله به این دلیل که بحران‌های داخلی و خارجی که وقتی دائمی می‌شوند، فعال شدن نیروهای محرکه (انسان و سرمایه و...) در تولید را ناممکن‌تر، بنابراین، تخریب آنها را ممکن‌تر و بیشتر می‌کند.

   اینک که بعد از تجربه هستیم، باید بدانیم که بحران اتمی، راه‌حل خارجی ندارد. چراکه نیازکشور به انرژی، یک مسئله داخلی است. در داخل است که باید میزان نیاز و راه‌کارهای رفع آن، باید مطالعه شود. اگر رژیم تا این زمان نتوانسته است مدلل کند چرا نیاز به انرﮊی اتمی است – کارشناسان ایرانی به یمن مطالعه علمی مدلل کرده‌اند که نیازی به آن نیست -، بدین‌خاطر است که هیچ تحقیق علمی این نیاز را ثابت نمی‌کند. افزون براین، تنظیم رابطه با دنیای خارجی، از راه حل‌کردن و یا حل نکردن مسئله اتمی، یعنی قراردادن کشور تحت تعهدهای سنگین و وضعیت ناپایدار. وضعیت ناپایدار، یعنی گریز نیروهای محرکه از کشور و تخریب آنها.

   می‌ماند تولید سلاح هسته‌ای. هرگاه قصد رژیم این باشد که زمان بدست بیاورد و سرانجام به سلاح هسته‌ای مجهز شود؛ از این‌رو، وضعیتی تا این اندازه خطرناک را بر حل مسئله در داخل ترجیح می‌دهد، جز این نمی‌کند که ایران منزوی را در معرض بیشترین خطرها قرار می‌دهد و در درون مرزها، به دلیل، بدترشدن مداوم وضعیت، حیات ملی را به خطر می‌اندازد. تا این زمان، رژیم از اصل حفظ نظام بر حفظ ایران مقدم است، پیروی کرده‌ است، اما از این پس، تضاد حیات ملی با حیات رژیم، بقای رژیم را ناممکن می‌کند، ولو حکومت امریکا، ترامپ یا غیر او، هرچه در توان دارد برای بقای رژیم انجام دهد. ورود به قرارداد و خروج از آن، راست‌گویان را از دروغگویان و کج فهمان باز شناساند:

 راستگویان و دروغ‌گویان و بهای سنگینی که ایرانیان، بخاطر ترجیح دروغ بر راست پرداخته‌اند و می‌پردازند:

   آنها که با قرارداد وین مخالف بودند، شماری در درون رژیم و شماری در بیرون رژیم، از منظر موقعیت خود، با قرارداد مخالف بودند. واقعیت را آن‌سان که هست نمی‌دیدند.

   آنها که بر اصول استقلال و آزادی و از منظر حقوق ملی در قرارداد می‌نگریستند، به شهادت زمان (چهار سال و نیم عمر قرارداد وین)، به مردم ایران، واقعیت را همان‌سان که بود و هست، گفتند و می‌گویند. راست گفتند و راست می‌گویند. دویست و هشتاد شش وضعیت سنجی اینک در دسترس ایرانیان است. در همه آنها، سمت یابی هر وضعیتی نیز تشریح شده ‌است. ایرانیان، با مراجعه به آنها، هم می‌توانند بدانند چرا در وضعیت امروز هستند و هم می‌توانند صحت و دقت وضعیت سنجی‌ها با محک وضعیت امروز بسنجند.

   اما آنها که قراردادی بدتر از قرارداد ترکمن‌چای را، «پیروزی بزرگ» جلوه دادند و نیز از خامنه‌ای تا روحانی و از او تا مجلس و «شورای نگهبان» به مردم ایران دروغ گفتند و همچنان دروغ می‌گویند.

   باوجود تجربه‌ای چنین واضح که در برابر چشمان همه ایرانیان انجام گرفت، مردم ایران نمی‌‌توانند بگویند هنوز راستگو را از دروغگو تمیز نمی‌دهند. بنابراین، می‌ماند باز ایستادن از پیروی از دروغ (اقلیتی از مردم) و از تن به تقدیر دادن (اکثریتی از مردم) و ترجیح حقیقت (اقلیت دیگری از مردم). هرگاه اکثریت بزرگ، پیروی از حقیقت را ترجیح دهد و خویشتن را حقوند تعریف کند، اینک که نقش تعیین کننده دو حق استقلال و آزادی در زندگی، فردی و جمعی، آشکار شده‌ است، ایران از بیماری مهلک دروغ درمان می‌شود.

پیام آقای بنی صدر به مناسبت فوت آقای نور علی تابنده: دوستی که بر مرگ پیروز شد

 

 آقای نورعلی تابنده، قطب دراویش گنابادی دعوت حق را اجابت کرد و در چهارم دیماه 1398، چشم از جهان فروبست. دوست آزاده‌ام، از دوران نهضت ملی ایران به رهبری مصدق تا پایان عمر، بر صراط استقلال و آزادی ماند. وفای به عهد با استقلال و آزادی، در طول زندگی، نه کاری است که از عهده هرکس برآید و او از عهده آن برآمد و زندگی جست با وجدانی سرشار از شادی و امید.
    او از منظر معنویت در وطن دوستی می‌نگریست. از این‌رو، وطن دوستی و استقلال و آزادی شهروندان ایران، جای مشخصی در عرفانی داشت که او بدان باور داشت. بدین‌خاطر که باور را از گزند قدرت حفظ کرد، یعنی حاضر نشد کارگزار رﮊیم جبار ولایت مطلقه فقیه بگردد و باور خود و باورمندان چون خود را به توجیه جنایت و خیانت و فساد این جبار بگمارد، به دستور جبار، او و درویشان گنابادی، سال‌ها است، تحت رژیم سرکوب هستند.
    اگر روحانیان از او می‌آموختند، دست‌کم، از بکاربردن دین در توجیه ولایت مطلقه فقیه و جنایت و خیانت و فساد همه روزه این رژیم، بازایستند، اگر دارندگان طرزفکرهای مختلف از او می‌آموختند تنها با پرهیز از توجیه قدرت، می‌توانند، رژیمی را به انزوا درآورند و گرفتار انحلال کنند که با خون جوانان ایران، حجامت می‌کند، ایران گرفتار استبدادی چنین ویران‌گر و مرگبار نمی‌ماند.
    عرفان نه گفتن به قدرت و همه عمر تمرین این‌همانی جستن در پندار و گفتار و کردار، با حق علی‌اطلاق است. ایران امروز سخت بدین عرفان نیاز دارد. این عرفان است که اراده ایستادگی در برابر جبار را شکست ناپذیر می‌کند.
    تردید ندارم دوستی که نورعلی تابنده بود، به یمن استقامت در برابر جبار، همانند همانندهای خود، در زندگی هر انسان مستقل و آزاد خواهد زیست. او به جمع همه آنها پیوست که به وسوسه قدرتمداری، گوهر استقلال و آزادی را رایگان از دست ندادند و زنده‌اند و نسل امروز را به زندگی در استقلال و آزادی می‌خوانند.

4 دیماه 1398
ابوالحسن بنی‌صدر