وضعیت سنجی دویست هفتاد و هفتم: چهل سال بحران و جنگ و ویرانگری برای رسیدن به سراب؟!

تکه پاره کردن وجدان همگانی در درون:

     یک‌بار دیگر خاطرنشان کنیم که در برابر دولتی که، در درون، اقتصاد و ارتش را در دست داشت و وابستگی مالی دولت به ملت، جای خود را به وابستگی ملت به دولت داده بود، در برابر دولتی که، در بیرون، از حمایت کامل امریکا و غرب برخوردار بود و به روسیه و چین نیز امتیاز اقتصادی می‌داد، از یک جنبش همگانی با وجدانی روشن بر حقوق و خواسته های تمامی ساکنان سرزمینی که وطن ما است، کار بر می‌آمد و برآمد. از راهکارهای دیگر، کار بر نیامد. مراقبت از این وجدان همگانی، کار اول همه اقوام و نیز سازمانهای سیاسی ایران می‌باید می‌بود. چرا که وجود وجدان همگانی، یعنی این که جمهور مردم تبعیض‌ها و نابرابریها را دیگر بر نمی‌تابند و مخل زندگی در استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی می‌داند.

   مراقبت از وجدان همگانی به درک این مهم و عمل به آن بود: هویت‌ها از جنسی و قومی و غیر این دو، پذیرفته‌اند. برخورداری از حقوق انسان و حقوق سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی شهروندی، هم تنظیم کننده رابطه‌ها میان هویت‌ها می‌شوند و هم عمل همگان به حقوق، قدرت را بی‌محل و حقوق را تنظیم کننده رابطه‌ها می‌کنند و جمهور مردم، راه رشد در استقلال و آزادی را در پیش می‌گیرند. اما در عمل، گروههای «سیاسی» و «مذهبی» به جان وجدان همگانی افتادند و آن را تکه پاره کردند. مرزها ساختند و درپشت آنها، سنگر گرفتند و تفنگ را تنظیم کننده رابطه‌ها کردند و زمینه بازسازی استبداد را پدیدآوردند و هنوز نیز، «تفنگ‌های خود را زمین نگذاشته‌اند».

   امروز، بسیار بیشتر از 40 سال پیش از این، پیشاروی دولت جبار، در وضعیتی که منطقه و جهان دارد، به وجدان همگانی، به از میان برداشتن مرزهای زورساخته نیاز است. این نیاز، جهانی است. از این‌رو، حقوق پنج‌گانه و قانون اساسی بر پایه این حقوق به مردم ایران و مردم جهان پیشنهاد شده‌ است.

   در بهار انقلاب ایران، مقامهای امریکایی و اسرائیلی، سخنانی که برای مردم ایران هشدار بشمار بودند، برزبان می‌آورند. در درون، بنی‌صدر، توجه‌ها را به آن سخنان جلب می‌کرد و بر هشداردادن مداومت می‌ورزید. دو سه نمونه از آن سخنان و هشدارهای بنی‌صدر:

 در جلد 6 کارنامه، (صفحههای 167تا 175)، بنیصدر سخنان بگین در کنست را بررسی کرده است. بگین، نخست وزیر وقت اسرائیل گفته‌ است: «این جمهوری بیش از همه به زیان اسرائیل است و نباید بگذاریم در هیچ زمینه‌ای کمترین موفقیتی بدست بیاورد. هنوز از مشکلی نیاسوده، باید این جمهوری را گرفتار مشکل دیگری بکنیم تا از پا درآید.»

     بنی‌صدر هشدار داده ‌است: این سیاست امریکا است که از زبان بگین اظهار می‌شود. امریکائیان همین معنی را گفته‌اند. لابد بیانات وزیر خارجه سابق امریکا (کیسینجر) در باره گروگانها را شنیده‌اید... امروز نیز آنها که به ظاهر و در حرف، خود را ضد امریکائی مینمایانند، در واقع، با جلوگیری از هر موفقیتی در هر زمینه، سیاست امریکا را در ایران به اجرا میگذارند».

 درکارنامه 19 تا 26 اردیبهشت 1360، نتایج سنجش افکار ( با 575۰ نمونه) ذکر شده ‌است: 76 درصد مردم ایران نظر داده‌اند که امضاءکنندگان قرارداد الجزایر – همانها که توافق محرمانه بر سر به تأخیر انداختن رهاکردن گروگانها را با ریگان / بوش بعمل آورده بودند-، تسلیم شرائط امریکا شده‌اند . 16 درصد پاسخ نداده‌اند و 6.5 درصد موافق عمل امضاء کنندگان قرارداد بوده‌اند. 1 درصد گفته‌اند: قرارداد به زیان نمی‌شود اگر امریکا به آن عمل کند.

   5 و 6 درصد، همان اقلیت بسیار کوچک طرفداران رژیم است که از انتخابات ریاست جمهوری اول بدین‌سو، در فرصتهای دیگر، از جمله «انتخابات» مجلس اول و ریاست جمهوری مهندسی شده هم، همان ماند. از آن کاسته شد و بر آن افزوده نشد. در مورد مجلس اول، بنی‌صدر به خمینی نوشت: در انتخابات پرتقلب مجلس اول، تنها 6.6 میلیون نفر در دادن رأی شرکت کردند. یعنی در حدود 28 درصد کسانی که، در سن رأی دادن هستند. مجلس نماینده نصف بعلاوه یک رأی دهندگان، یعنی نماینده 14 درصد مردم ایران است. برفرض که در انتخابات تقلب نیز نشده بود، مجلس نماینده 14 درصد مردم، مجلس ضعیفی است. و خمینی کار حل مسئله گروگانها را بر عهده این مجلس، یعنی گردانندگان حزب جمهوری اسلامی گذاشت که این مجلس را ساخته بودند تا آلت فعلشان باشد و آنها با ریگان و بوش، بر سر به تأخیرانداختن آزادی گروگانها معامله پنهانی کردند تا کارتر شکست بخورد و ریگان رئیس جمهوری امریکا بگردد.

     با توجه به این مهم که در انتخابات ریاست جمهوری اول، 124 نامزد وجود می‌داشت و نامزدهایی رأی آوردند که، آن زمان، مخالف مرزسازی‌ها و تکه پاره کردن وجدان همگانی بودند – حتی حبیبی که نامزد حزب جمهوری اسلامی و... بود و کم‌تر از 5 درصد رأی آورد -، آن انتخابات ترجمان وجدان همگانی بر اصول راهنمای انقلاب و «انتخابات» مجلس اول، فرآورده تکه پاره شدن وجدان همگانی بود. بدین‌خاطر مردم از رأی دادن سر باز زدند. از این‌رو، کودتای آن مجلس بر ضد رئیس جمهوری، کودتا برضد مردم و وجدان همگانی بر اصول راهنمای انقلاب بود. بدین‌خاطر است که رﮊیم ولایت مطلقه فقیه آن اصول را، تا امروز، به دست فراموشی سپرده‌ استامروز نیز، رئیس جمهوری و مجلس، هردو بی‌اختیار و آلت فعل «رهبر»، از بی‌اختیاری ملت نمایندگی می‌کنند.

 در همان کارنامه، بنی‌صدر در باره موضع هنری کیسینجر، وزیر خارجه اسبق امریکا – که در بردن شاه به امریکا و طراحی گروگانگیری نقش داشته‌است - هشدار داده‌ است: خوانندگان لابد اطلاع دارند که اخیراً کارتر در باره گروگانها مطالبی گفت که بسیاری از مبهم‌ها را روشن کرد. اما حرفی که آقای کیسینجر گفته‌است، بسیار مهم است. گفته‌ است: اگر انقلاب ایران بخواهد به خارج از مرزهای خود صادر شود، باید موانع بسیاری را که پیش رو هستند از میان بردارد سپس به اهداف خود برسد. این موانع بسیارند. از جمله، اختلافات مذهبی و قومی و بحرانهای اقتصادی و سیاسی و اختلافهای مرزی با عراق. در نهایت اگر از تمام موانع سالم عبور کند، باید مسائل خود با کشورهای خلیج فارس را حل کند. ولی اطمینان داشته باشید (او خطاب به اعضای انجمن یهودیان واشنگتن سخن میگفته‌ است) تا آن روز، اسرائیل به اهداف نهائی خود دست یافته ‌است »

   ذیل سخنان او، بنی‌صدر نوشته‌ است: خیلی صریح و روشن می‌گوید اختلافهای قومی و مذهبی در ایران را آنها به راه انداختند. برای اینکه انقلاب مانتواند صادر شود. او از بحرانهای اقتصادی و سیاسی در ایران سخن می‌گوید که از نظر من کودتای خزنده است».

   وقتی اسناد سفارت امریکا انتشار یافتند، معلوم شد که سخنان کیسینجر، طراح نقشه بردن شاه به امریکا، نظرهای شخصی او نیست، سیاست امریکا است. در آن اسناد، هم توافق سلیوان، آخرین سفیر امریکا در ایران با نمایندگان خمینی، برسر اتحاد روحانیان و ارتش وجود دارد و استفاده از اقوام و ایلها برای به شکست کشاندن انقلاب و هم استفاده از عراق و کشورهای خلیج فارس برضد ایران. در عمل هم، با چراغ سبز امریکا و حمایت کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، رژیم صدام به ایران حمله کرد و هم «بنی‌صدر به پاریس تبعید شد». در ماه‌های اول جنگ بود که «فکر کمربند سبز» به خمینی القاء شد:

القای فکر کمربند سبز به خمینی یکی از عوامل نگاه‌داشتن ایران در «بحران‌های اقتصادی و سیاسی» و جنگ:

   در چهلمین سالگرد گروگانگیری،علی مطهری، واقعیتی را بازگو کرده ‌است. این واقعیت، تمام وضوح و اهمیت خود را به دست می‌آورد، وقتی بدانیم، خمینی روز نخست با تصرف سفارت مخالف بوده و دستور بیرون کردن تصرف کنندگان را داده ‌است و روز دوم، تصرف سفارت و گروگانگیری را انقلاب دوم و بزرگ‌تر از انقلاب اول خوانده‌ است:

 علی مطهری در 13 آبادن، در دانشکده ادبیات گفته ‌است: «امام هم در ابتدا که خبر تسخیر سفارت را به ایشان دادند گفت بیرونشان کنید اما بعد حاج احمدآقا و آقای موسوی خوئینی‌ها پیش امام رفتند و به امام گفتند این کار آثار بدی دارد و شور انقلاب می‌خوابد و امام بالاخره موافقت کرد».

 دکتر ابراهیم یزدی، وزیر خارجه در زمان اشغال سفارت آمریکا، به دویچه وله گفته ‌است: کاردار لینگن پس از اطلاع از اشغال سفارتخانه به دیدن من آمد و موضوع را خبر داد. من عصر همان‌روز به روال معمول به دیدار آقای خمینی در قم رفتم تا گزارش سفر الجزیره را بدهم. آقای خمینی با شنیدن اینکه سفارتخانه اشغال شده‌ است، گفت اینها که هستند؟ زود بریزیدشان بیرون... اما نمیدانم چه اتفاقی افتاد که روز بعد گفتند این انقلابی بود بزرگتر از انقلاب اول».

     مخالفت خمینی با اشغال سفارت را احمد خمینی و موسوی خوئینی‌ها، نه تنها به موافقت برمی‌گردانند، بلکه بر آنش می‌دارند گروگانگیری را انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول بخواند و بحران گروگانگیری را پدید آورد که در امریکا طراحی شده بود و کیسینجر یکی از طراحان او و نیز یکی از دست‌اندرکاران معامله پنهانی بود که «اکتبر سورپرایز» نام گرفت. امروز که به رویدادهای چهل سال بازمی‌نگریم، تکه پاره کردن وجدان همگانی و رویارویی‌های مسلحانه در درون و گروگانگیری و جنگ هشت ساله و بحران اتمی و ماجرای «کمربند سبز» و گرفتار شدن ایران در 9 جنگ را مجموعه‌‌ای از عملیات می‌یابیم که کیسینجر از آن سخن گفته بود.

   گروگانگیری انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب ایران بود را موسوی خوئینی‌ها به خمینی القاء کرد که مشفق «مقام امنیتی» می‌گوید: او مأمور اجرای طرح امریکایی گروگانگیری بوده‌است!؟ فکر «کمربند سبز» را چه کسی به خمینی القاءکرد؟

 از دو دیدگاه، یکی دیدگاه تنظیم رابطه با کشورهای دیگر بر اصل موازنه عدمی و بنای اقتصاد تولید محور و بازیافتن استقلال اقتصادی و آماده شدن برای ایفای نقش محور شدن ایران بگاه فروپاشی امپراطوری روس و ورود امریکا به مرحله انحطاط و دیگری استقرار رﮊیم ولایت فقیه و ناگزیر ماندن در اقتصاد مصرف محور، خمینی دیدگاه دوم را داشت و صریح می‌گفت: «اقتصاد مال خر است» و «بنی‌صدر می‌خواهد ایران را سوئیس و فرانسه کند مردم برای اسلام انقلاب کرده‌اند».

   در ماه اول بعد از تجاوز قوای تحت امر صدام به ایران، که معلوم شد این قوا توانا بر غلبه بر قوای ایران نیستند. در آن تاریخ (19 تا 21 اکتبر 1980)، معامله پنهانی بر سر گروگانها با نمایندگان ریگان بوش انجام گرفت. با توجه به این‌که در زمستان سال 1359، سخن از «کمربند سبز» بمیان آمد، از عوامل راضی کننده خمینی به انجام معامله کثیف با طرف امریکایی، گرفتن اسلحه و شکست دادن رﮊیم صدام بوده ‌است. تحقیق‌های رسمی کنگره امریکا و والش، قاضی مستقل، مبرهن می‌کند، طرف امریکایی، به طرف ایرانی، وعده شکست صدام و حتی برکناری او را داده بود. در ایران، نخست بر زبان کسانی شعار «راه قدس از کربلا می‌گذرد» جاری شد، که در دو معامله اکتبر سورپرایز و ایران گیت، طرف ریگان/بوش بودند. اینها بودند که فکر «کمربند سبز» را در خمینی القاء کردند.

     در بیرون ایران، نه ملک عبدالله(پادشاه اردن) که می‌گویند در سال 2004، از خطر تشکیل «هلال شیعه» سخن گفته ‌است، بلکه نخست ملک حسین، پدر او بود که گفت: دلیل اصرار خمینی به جنگ را تشکیل «کمربند سبز» دانست. اما در ایران، هم بنی‌صدر به خمینی توضیح داد که این «فکر» دام است و سبب می‌شود ایران فرصت رشد را از دست بدهد و فقیر بگردد و هم یاسر عرفات نزد او رفت و گفت: نه می‌گذارند قوای ایران وارد بغداد شود و نه می‌گذارند، قوای عراق وارد تهران شود. دو طرف را به جنگ فرسایشی و طولانی مبتلی می‌کنند تا با تضعیف یکدیگر و تضعیف کشورهای دیگر منطقه، فرصت لازم برای اسرائیل بوجود آید و قدرت متفوق منطقه بگردد. همان هدف که کیسینجر از آن سخن گفته بود. و نیز، در دادگاه ایران گیت انگلیسی، آلن کلارک، وزیر دفاع در حکومت تاچر، توضیح داد چرا جنگ عراق و ایران ادامه یافت: «جنگ در سود انگلستان و غرب بود، اسباب ایجاد و ادامه‌اش را فراهم کردیم».

   باوجود این هشدارها جنگ ادامه یافت. طرفه این‌که وقتی خمینی جام زهر شکست را سرکشید، منکر ادامه جنگ به خاطر کمربند سبز شدند و گفتند: خمینی موافق هلال شیعه نبود و موافق اتحاد مسلمانان بود! تا این‌که، داعش در عراق و سوریه شکست خورد، این بار، منکر شوندگان، از نو، سخن از موفقیت در متحقق کردن هلال شیعه بمیان آوردند تا که مردم عراق و لبنان روی به جنبش آوردند:

 دو جنبش عراق و لبنان و پیامشان:

1. هردو جنبش در حوزه وجدان همگانی روی داده‌اند. مبری از خشونت بوده‌اند. یادآور می‌شود که در عراق، از سه سو، به اجتماع مردم تیراندازی شده ‌است. شرکت کنندگان در جنبش مرتب پرسیده‌اند: چرا ما را به گلوله می‌بندید؟ هر دو جنبش، فرآورده تجربه‌ای مدام هستند:

2. از دو نوع ارتباط، یکی ارتباطی است که دولتهای استبدادی با بکاربردن زور برقرار می‌کنند. در طول 40 سال، «کمربند سبز» را قلمرو جنگ و خون‌ریزی و ناامنی و بی‌کاری و فقر کرده‌اند: وضعیت مردم ایران، وضعیت مردمی در جنگ و تحریم و خشونت و بی‌کاری و فقر و فساد است. همین وضعیت را عراق و سوریه دارند. لبنان وضعیت بهتری دارد آن‌هم بخاطر این‌که قدرتهای حاضر در صحنه، کمک مالی می‌کنند. باوجود این، کشوری که «سوئیس خاورمیانه» خوانده می‌شد، نسل جوانی بی‌کار و فقیر دارد. دلیل این وضعیت، وجود مرزهای قومی و مذهبی و طایفه‌ای و جنسی و تا بخواهی تبعیض‌ها و نابرابری‌ها است. استفاده از این مرزها توسط قدرتهای خارجی، چشم انداز این کشورها را بازهم مأیوس کننده‌تر کرده ‌است.

     برای بیرون آمدن از این وضعیت، چاره‌ای جز وجدان همگانی به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق در سطح جمهور مردم و به جنبش برخاستن نیست. این دو جنبش می‌گویند مردم عراق و لبنان، برای برداشتن مرزها، این راه‌کار را دارند تجربه می‌کنند. هرچند وجدان بر حقوق و عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، در مرحله جنینی است. دو نگاه به اجتماع بزرگ مردم عراق و ایران و نیز شیعه‌های دیگر کشورها، در اربعین، یکی نگاه رﮊیم ولایت مطلقه فقیه و دیگری نگاه عراقی‌ها و روزنامه نگاران حاضر در محل، بسیار گویا هستند: رﮊیم ولایت مطلقه فقیه اجتماع را به «رخ‌کشیدن» قدرت شیعه، تبلیغ می‌کند، اما از دید مردم عراق و ناظران (گزارشهای روزهای 17 و 18 اکتبر 2019) در اجتماع اربعین، مرزها برداشته شدند. بدین‌خاطر اجتماع 20 میلیونی (گزارش نوول ابسرواتور و مدیاپار و...) ممکن شد: «ویژگی دیگر اربعین این‌است: با این‌که یک حرکت معنوی شیعی است، سنی‌ها و حتی مسیحی‌ها و ایزدی‌ها و زردشتی‌ها و صابعین در آن شرکت می‌کنند. و این امر بس شایان توجه جز این معنی نمی‌دهد که مردمان، مستقل از رنگ و باور، امام حسین، نماد جهانی آزادی و همدردی و هم‌نوائی، نمادی فرادینی و فرامرزی است».

   به گزارش خبرنگار نوول ابسرواتور، در طول راه پیمایی، ملایانی بلندگو در دست، می‌گفتند: امام حسین را سنی‌ها کشتند! تضاد مرز برداشتنی که ناظر می‌بیند و تبلبغ مرز با «دشمن» که «ملا» می‌کند. این تبلیغ را با گفتن دروغ می‌کند. چرا که یزید و دستگاه او، قدرتی بود که دین را وسیله توجیه خود و در همان‌حال از خود بیگانه می‌کرد. کاری که هم امروز، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه می‌کند. نزاع آن روز، نزاع شیعه و سنی نبود، نزاع حق و تجاوز به حق بود.

   بدین‌سان، جمهور مردم شرکت کننده در آن «بزرگ‌ترین اجتماع»، همگرایی را با رها شدن از مرزهای مذهبی و ملی و قومی تمرین می‌کردند و جنبشی ضد فساد – به گزارش نوول ابسرواتور، جمعیت به خوردن و بردن 410 میلیارد یورو ظرف 16 سال، اعتراض می‌کردند – ضد دولت بریده از ملت را آغاز می‌کردند.

3. بدیهی است که امریکا و دولت سعودی و اسرائیل و رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، غایب نیستند. عوامل آنها عمل می‌کنند. با وجود این، حرکتهای اعتراضی بر ضد «ایران»، واکنش سخنان ناسنجیده خامنه‌ای و دستیاران او و نیز تیراندازی‌ها به مردم در جنبش است. باتوجه به آن سخنان، مردم عراق پذیرفته‌اند گروه‌های مسلح وابسته به ایران، در تیراندازی به آنها شرکت دارند. بروز این‌گونه عارضه‌ها، آن‌هم وقتی رﮊیم ولایت مطلقه فقیه به تبلیغات ضد جنبش ادامه می‌دهند، قابل پرهیز نیست. در 5 نوامبر، اجتماع مردم در میدان تحریر بغداد، استقلال بمثابه پایان بخشیدن به مداخله‌ها از بیرون را تصویب کرد. پس، اگر جنبش همگانی بتواند خود را از عارضه‌ها برهد، می‌تواند به هدفهای خود برسد:

4. بنابراین که در شمال ایران، کشورهای فاصل ایران و روسیه و در جنوب ایران و در حوزه خلیج فارس، منابع عظیم نفت و گاز وجود دارند و با توجه به این مهم که سرزمین همسایه‌های شمالی و شرقی ایران، یک طبیعت را دارد، اینک که تقلای چهل ساله برای ایجاد کمربند دولتهای استبدادی ضد مردم، به شکست انجامیده‌ است، مردم کشور ما این فرصت را دارند، نقش محوری در ایجاد مجموعه‌ای بزرگ، بر اصل موازنه عدمی بگردند. هرگاه رابطه‌های کشورها را حقوق ملی تنظیم کنند و در درون هر کشور، به حقوق انسان و حقوق شهروندی او و حقوق طبیعت عمل شود، این سرزمین‌ها، سرزمینهای رشد در استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی می‌شوند و الگوی زندگی در صلح و تعاون می‌گردند. دو جنبش و جنبشهای پیش از آن، در ایران و کشورهای دیگر، می‌گویند این هدف قابل تحقق است.    

وضعیت سنجی دویست و هفتاد و ششم: ستون پنجم؟

   رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، به مردم نمی‌گوید که آمار اقتصادی کشور را او در اختیار صندوق بین‌المللی پول می‌گذارد و ارزیابی‌های صندوق به استناد این آمار است. بنابراین، ارزیابی جدید صندوق، شدت وخامت وضعیت اقتصادی کشور را کم‌تر از آنچه هست، نشان می‌دهد. با وجود این، گزارش بر این‌است که رشد اقتصاد ایران، منفی و میزان رشد منفی 9.5 درصد می‌شود. میزان تورم را نیز 50 درصد ارزیابی می‌کند. بنابر گزارش، اقتصاد کلان ایران مشقت بسیار شدیدی را تحمل می‌کند و خواهد کرد. این اقتصاد در سال 2020 نیز رشدی نخواهد داشت.

   اما آیا مسبب این وضعیت اقتصادی تنها امریکا است که با وضع و اجرای تحریمها، اقتصاد ایران را گرفتار رشد منفی 9.5 درصد کرده‌است؟ پاسخ این پرسش را از زبان روحانی و جناح مخالف او در رﮊیم بشنویم:

 دولت تعطیل و کشور قفل شده‌است!؟:

   روحانی سه جمله گفته‌است، هر سه رسا و گویا: در آینده خواهم گفت «کی کشور را تعطیل کرده‌است» و «مردم می‌دانند چه کسی برجام را زمین زد» و «اگر بخواهیم فساد از بین برود، همه چیز باید شفاف باشد. خورشید شفافیت را که روشن کنید فساد از بین می‌رود». در پاسخ جمله اول او، ذوالنور، «نماینده» مجلس گفته‌است: «من معتقدم این آقایان مملکت را قفل کرده‌اند. قفل شدن مملکت نتیجه کار یک عزیز شعبده باز است که آمد کلید را به مردم نشان داد اما زیر دستمال شعبده بازی خود قفل را مخفی کرده بود و با کار خود مملکت را قفل کرد.» بدین‌سان، دو طرف می‌پذیرند کشور تعطیل است: ایران امروز به سرایی می‌ماند که تعطیل شده و بردرش قفل زده باشند.

هر سه جمله روحانی گویای وضعیتی هستند که کشور در آن‌است. توضیح او در باره کسانی که دولت را تعطیل کرده‌اند و نیز جمله او در باره کسی که «برجام را زمین زده‌است»، گویای وجود «ستون پنجمی» است در درون رژیم که کار حکومت ترامپ را در هرچه مؤثرتر شدن تحریم‌ها آسان می‌کند. می‌گوید:

   «خفه نکنیم شرکت‌ها را. هر چی شرکت بزرگ است، با یک دلیلی، با یک اتهامی، یکی را می‌بندیم، یکی را درش را قفل می‌کنیم. یکی را می‌گیریم. یکی را می‌بریم این دادگاه، یکی را می‌بریم آن دادگاه. من نمی‌خواهم بگویم بخش خصوص ما فساد ندارد. ممکن است یک جایی هم فساد داشته باشد. اشکال ندارد. با آن برخورد کنیم. (ولی) تعطیل نکنیم کشور را. به دلیل اینکه ما در انتخابات یک شعاری می‌خواهیم داشته باشیم که رأی ما زیاد باشد کشور را تعطیل نکنیم. به ضرر شماست. فردا ما هستیم انشاء‌الله اگر زنده بودیم به مردم می‌گوییم کی کشور را تعطیل کرده است. نکنید این کارها را».

   این سخنان جمله سوم او، ««اگر بخواهیم فساد از بین برود، همه چیز باید شفاف باشد. خورشید شفافیت را که روشن کنید فساد از بین می‌رود»، بطور کامل توضیح می‌دهند: دستگاه قضائی تحت ریاست رئیسی، بخشی از مجموعه‌ای است که نقش ستون پنجم را برای امریکا، در هرچه که کارسازتر شدن تحریمها را ممکن کند بازی می‌کند. این‌کار را با از حرکت انداختن چرخ اقتصاد کشور و سلب امنیت و منزلت انجام می‌دهند. به سخن روشن، کار این بخش تنها سلب امنیت و ضمانتهای حقوقی و قضائی لازم برای تصدی کار مدیریت کارفرماییها، زیر عنوان مبارزه با فساد، نیست، فقط تسویه حساب بسود مافیاهای نظامی – مالی هم نیست، بلکه مردم ایران را میان دوسنگ، یکی قدرت بیگانه و دیگری دستگاه ولایت مطلقه فقیه گرفتار کردن نیز هست. زمینه‌سازی برای به مالکیت کامل آن مجموعه درآوردن ،مجلس و رئیس جمهوری و وزیران هم هست. بدین‌قرار، مجموعه بسیار بیش از «دولت سایه» است. چراکه محور این مجموعه «رهبر» و «بیت» او است.

   پدیده ستون پنجم در همه کشورها وجود دارد و امر واقع مستمر است. در ایران و دیگر کشورهای در موقعیت ایران که قدرت خارجی نقش محور را در سیاست داخلی و خارجی آنها بازی می‌کند، ستون پنجم کارش تنها اختلال و «تعطیل کشور» نیست، بلکه کشور را تحت دولت جبار وابسته به روابط با قدرتهای مسلط نگاهداشتن نیز هست:

 وقتی کانون قدرت، ستون پنجم ساز می‌شود؟:

   از جامعه شناسی سیاسی بپرسیم، به ما پاسخ می‌دهد امر واقعی که در ایران از یک ویژگی مهم برخوردار است، این‌ است: کانون ثابت قدرت، ستون پنجم تولید می‌کند و پایگاه اصلی آن می‌شود تا که هربار دولت از مهارش بدر رفت، به مهارش بازگرداند. چرا کانون ثابت قدرت ستون پنجم ساز است؟ پاسخ تاریخ به این پرسش این‌است: نگرانی اول کانون، پیدا شدن کانون دومی در دولت است. نگرانی دوم او این‌ است که اتصال مقام اول اجرایی به مردم، کانون را فاقد قدرت و اختیار کند. قتل صدراعظم‌های محبوب مردم که امر واقع مستمر در تاریخ ایران و کشورهای دیگر گرفتار استبداد بود، به این خاطر است. نگرانی سوم کانون، برهم خوردن تعادل قوا در درون و از میان رفتن کانون و کشته یا برکنار شدن مقام اول ایفاکننده نقش کانون است. طرفه اینکه از عوامل سقوط سلسله‌ها، یکی همین ستون پنجم بوده‌ است و هست که کانون ایجاد می‌کرد و می‌کند.

   به تاریخ ایران، از مشروطه بدین‌سو که بنگریم، می‌بینیم، همواره آن مجموعه‌ای نقش عامل بیگانه را بازی کرده‌ است که در کانون مرکزی و ثابت قدرت پایگاه داشته ‌است:

 کودتای رضا خان و استقرار دولتی با وابستگی یک جانبه به انگلستان و ستون پنجی که تکیه گاهش دربار بود، این بار، بدون اطلاع مستبد و بر ضد او، ارتش بهنگام حمله قوای روس و انگلیس به ایران در شهریور 1320از هم پاشید؛

 نقش فرزند او، محمد رضا، و دربارش در کودتای 28 مرداد 1332: بکارگرفتن ارتش، خریدن قابل خریدها و ایجاد لژ فرماسونری پهلوی بقصد سرنگون کردن حکومت مصدق، به راه‌ انداختن چماقداران و «روحانیان» که مستقیم به بیگانه متصل بودند و یا شدند و یا کانونی که دربار بود می‌خریدشان؛

 نقش کانون قدرت، خمینی و «بیت» او، در تصویب گروگان‌گیری – که طرحی امریکایی بود – ادامه دادن به آن، تحمیل مجلسی که 70 درصد انتخاباتش تقلبی بود و تحمیل حکومت و متلاشی کردن ارتش با این مدعا که «هیچ‌کس به ایران حمله نمی‌کند» و سازش پنهانی با ریگان و بوش، نامزدهای حزب جمهوری‌خواه در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، کودتای خرداد 1360 برضد انقلاب و تجربه مردم سالاری و ادامه جنگ در سود انگلستان و امریکا و اسرائیل و مستبدهای منطقه. و

 در پی کودتای خرداد 60، ستون پنجمی با سه مأموریت، در درون رﮊیم ولایت مطلقه فقیه شکل می‌گیرد: قبضه کامل دولت در حیات خمینی و بعد از مرگ او، محور سیاست داخلی و خارجی نگاهداشتن امریکا با ادامه دادن به روش ستیز و سازش و فعل‌پذیرکردن مردم. آن ستون پنجم نیاز شدید پیداکرد به ستون فقرات نظامی. این شد که سپاه، همچون کرم هفواد، بطور مداوم فربه شد و حزب سیاسی مسلح گشت و امروز، عمده اقتصاد ایران را در اختیار دارد و از دید مردم، بازار ارز نیز در دست این حزب است.

   آن ستون پنجم که سه مأموریت را به انجام رساند، خامنه‌ای را از دست داد. راست بخواهی، خامنه‌ای متکی شد به ستون فقراتی که سپاه بود و کارگردانانی را راند که او را، - باوجودی که خود نیز اعتراف داشت صلاحیت ندارد و مردم بخاطر رهبر شدنش خون باید گریه کنند -، بر خلاف قانون اساسی، «رهبر» کردند. رانده شدگان، در درون رﮊیم، پیشاروی کانون قدرت، از هیچ امکانی برخوردار نبودند. مدار رﮊیم نیز بطور کامل بسته نبود. پس رانده شده‌ها پای مردم را به میان کشیدند : «فشار از پایین و معامله دربالا».

   دستگاه ولایت مطلقه فقیه یک ضعف ذاتی دارد که مانع از آن می‌شود استبداد فراگیر برقرارکند و با بی‌نقش کردن کامل مردم و مهار همه جانبه آنها، مدار را ببندد. دانستنی است که رﮊیمهای توتالیتر، چون رژیمهای استالین و هیتلر نیز از بستن کامل مدار و جلوگیری از پیدایش «ستون پنجم» حتی برضد قدرت کانونی، ناتوان شدند. از این‌رو، نیاز دائمی دارد به تولید ستون پنجم که مأموریت یا مأموریتهایش بستگی به هدف یا هدفهایی دارد که بخاطرش تشکیل می‌شود. برای مثال، کار این ستون پنجم در مورد خاتمی و حکومتش، فلج کردن آن، با ایجاد بحرانها بود. به قول او، هر 9 روز، یک بحران برای او و حکومتش ایجاد کردند. کار دیگر ستون پنجم جلوگیری از خروج کشور از میان دو سنگ آسیاب، یکی امریکا و دیگری رﮊیم ولایت فقیه بود. در «انتخابات» ریاست جمهوری سال 1382، کار این ستون «مهندسی انتخابات» بسود احمدی نژاد و نیز ایجاد بیشترین فرصت برای قدرتهای بیگانه بود تا که شدیدترین تحریمها را برضد مردم ایران وضع کنند. آن حکومت درآمد عظیم نفت را نه تنها صرف تولید محور کردن اقتصاد ایران و توانمند شدنش نکرد، بلکه به رغم هشدارهای اقتصاددانان، صرف ستاندن توان مقاومتش کرد. و اینک، ستون پنجم که مقر اصلیش «بیت رهبر» است، مأموریت سه گانه دارد: تعیین تکلیف جانشین خامنه‌ای و «تعطیل‌کردن کشور»، یا نگاه داشتن آن میان دو سنگ آسیاب و تصرف دولت.

   از این منظر که بنگریم، آنچه از اواخر ریاست جمهوری احمدی نژاد بدین‌سو، در درون رﮊیم روی داده ‌است، از پرده ابهام خارج می‌شود: روحانی می‌گوید دولت بی‌اختیار است و راست می‌گوید برای این‌که نه تنها اختیارها همه از آن «رهبر» هستند، بلکه ابزارهای در اختیار حکومت و مجلس را هم از دست این دو خارج کرده‌اند. این دو، نقشی جز پوشش دادن به دولت جبار ندارند:

 سلب تدریجی اختیار از حکومت و مجلس

 سلب اختیار از مجلس:

 وقتی نخستین انتخابات ریاست جمهوری انجام گرفت و نامزد حزب جمهوری اسلامی که بنابر طرح محرمانه، قراربود نقش حزب واحد مأمور مهار مردم را بازی کند، 4 درصد رأی آورد، خمینی به آن حزب اجازه داد در انتخابات تقلب کند و سران آن حزب در انتخابات تقلب کردند. این تقلب، در عین اینکه سلب اختیار از مردم بود، سلب اختیار کامل از مجلس نیز بود. زیرا مجلس را به آلت فعل «رهبر» بدل کرد. تا امروز، مجلس همچنان آلت فعل «رهبر» است.

 اما این سلب اختیار از مردم و مجلس کفایت نکرد، لازم شد «شورای نگهبان» بر انتخابات، «نظارت استصوابی» بکند. یعنی افراد مطلوب رﮊیم ولایت مطلقه فقیه را معین و مردم را ناگزیر کند به آنها رأی دهند. این نیز کفایت نکرد:

 مجلسی که تا این حد بی‌اختیار شده بود، گاه اظهار وجود می‌کرد، «حکم حکومتی» درکارآمد و محدوده عمل مجلس را بازهم تنگ‌تر کرد؛

 برای اینکه از میان نامزدهای مصوب شورای نگهبان کسانی به مجلس بروند که «ذوب شده»تر در ولایت فقیه باشند، تقلب در انتخابات مجلس نیز امر واقع مستمرگشت. و

 از آنجا که ممکن بود و شد که نمایندگانی در مجلس از مهار بدر روند و زبان بگشایند، غیر از تهدید «شورای نگهبان» به سلب صلاحیت، احضار توسط دستگاه قضائی هم درکارآمد.

   حاصل این سلب اختیارها، مجلس کنونی است که به گورستانی می‌ماند که گاهی کسی صدا بلند می‌کند که من نمرده‌ام اما درجا او را از صدا می‌اندازند!

 سلب اختیار از حکومت:

 با «بازنگری» قانون اساسی، اختیارهای مهمی را از حکومت و مجلس ستاندند و بر اختیارات «رهبر» افزودند. از آن جمله‌است:

1. اختیار همه پرسی که از آن رئیس جمهوری و مجلس بود و حالا در اختیار «رهبر» است؛

2. صدا و سیما که باز دراختیار حکومت و مجلس بود، اینک در اختیار «رهبر» است. بلحاظ قانونی، حکومت توانایی آن را ندارد که صدا و سیما را به انتشار گزارشهایش ناگزیر کند؛

3. تعیین سیاست اقتصادی و سیاست خارجی که باز در اختیار حکومت و مجلس بود و اینک در اختیار «رهبر» است.

4. فرماندهی کل قوا که غیر از نصب چند مقام، بقیه از آن رئیس جمهوری بود، اینک با «رهبر» است. فرماندهی کل قوا شامل قوای انتظامی نیز می‌شود و همه بطور کامل تحت فرماندهی «رهبر» هستند.

   سلب این اختیارها کافی نشد، در عمل و به تدریج، اختیارهای دیگری از رئیس جمهوری و حکومت او سلب شدند:

 انتخاب وزیران اصلی در اختیار رئیس جمهوری نیست. وزرای 5 وزارت خانه باید مصوب «رهبر» باشند؛

 نخست قرار براین شد که واواک تشکیل شود و اطلاعات سپاه در آن منحل شود و رﮊیم بیشتر از یک دستگاه اطلاعات نداشته باشد. سپاه دستگاه اطلاعاتی خود را حفظ کرد و کارخود را به محدوده سپاه، محدود نکرد و با موافقت خامنه‌ای اختیار را از واواک ستانده و در حال‌حاضر، دستگاه اصلی «اطلاعات» و سرکوب رﮊیم است. از قرار، نخست گفته‌اند موقت است اما مثل دیگر «موقت» ها، این موقت هم دائمی شده‌است؛

 «وزیر» خارجه، یک نوبت بدین‌خاطر که فرمانده سپاه قدس، بدون اطلاع «رئیس جمهوری» و او، بشار اسد را به ایران آورده بود، استعفاء‌کرد. سرانجام تمکین کرد. در قلمرو کشورهای منطقه که رﮊیم کشور را به جنگهای آنها گرفتارکرده‌است، تصدی سیاست خارجی با «بیت» و فرماندهی سپاه قدس است؛

 در شرکت دادن ایران در جنگهای 9 گانه و ادامه دادن به آنها، اختیار با «بیت» و حکومت فاقد اختیار است؛

 در آنچه به رابطه با روسیه و امریکا مربوط می‌شود، باز حکومت فاقد اختیار است و تصدی با «بیت» است؛

 بودجه کشور که مهم‌ترین اختیار حکومت و مجلس است، در عمل، به اختیار در مورد بودجه جاری دستگاه اداری، منهای بودجه نیروهای نظامی و انتظامی و صدا و سیما و «بیت»، محدود می‌شود. بودجه «نهادهای دینی» و نیز بودجه عمرانی، حکومت فاقد اختیار است. چراکه بخش عمده بودجه عمرانی – ولو پولی برای عمران نمی‌ماند – را نیروهای نظامی صرف ایجاد زیر بناها می‌کنند. مبلغ آن را خود تعیین و خود خرج می‌کنند. و

 اختیار بخشی از گمرکات و «بنادر آزاد» نیز از دست حکومت خارج و در دست سپاه است. حکومت نمی‌تواند با قاچاق مبارزه جدی انجام دهد چون بی‌اختیار است.

 غیر دستگاههای تحت امر «رهبر» (اموال رهبری و بنیاد مستضعفان و بخشی از اقتصاد که در دست سپاه است و آستان قدس و دیگر موقوفه‌ها و....) که از اختیار حکومت و مجلس خارج هستند، از شرکتهای دولتی نیز، آنها که نان و آب داشتند، از حکومت ستانده شدند. مأموران خامنه‌ای در وزارت نفت، اختیار «وزیر» نفت را محدود می‌کنند.

 در استانهای کشور نیز دستگاههای امام جمعه‌ها بخشی از اختیارات دستگاه اداری و نیز حکومتی را از آن خود کرده‌اند.

 «شورای نگهبان» به این عنوان که تفسیر قانون اساسی با او است، به دستگاه بازنویسی دائمی قانون اساسی تبدیل شده و به اصل‌ها هر معنی می‌خواهد می‌دهد. «دامنه شرع اقدس که وسیع است»، یعنی تشخیص چه چیز با شرع می‌خواند یا نمی‌خواند، با این «شورا» است. دامنه قانون اساسی را هم وسیع کرده است: نه تنها اختیارات رهبر را کف اختیارات او گردانده، بلکه بهرچه ستون پنجم نخواهد، مهر مخالف قانون اساسی و مخالف شرع می‌زند. نمونه روز، مهم بلحاظ داخلی و خارجی، لوایح پولشویی و مبارزه با تروریسم است. جهانگیری، معاون روحانی، می‌گوید: رهبر و مجلس و دولت (حکومت را دولت می‌خواند) با این لوایح موافقند، چه کسی مانع تصویب قطعی آنها است. سخنگویان ستون پنجم به او تاخت آورده‌اند که از قول «رهبر» دروغ گفته ‌است و باید پاسخ‌گو باشد و معذرت بخواهد. و«رهبر» چه می‌کند؟ نقش مجسمه را بازی می‌کند! نه می‌گوید جهانگیری راست یا دروغ می‌گوید و نه می‌گوید سخنگویان ستون پنجم راست یا دروغ می‌گویند. وقتی رﮊیمی در درون گرفتار تعادل ضعف‌ها می‌شود، رهبر صاحب اختیار مطلق نیز به مجسمه تبدیل می‌شود.

   بدین‌سان، از رئیس جمهوری نقش «تدارکاتچی» هم ستانده شده‌ است. کانون قدرت برای حکومت و مجلس، نقش پوشش را تعیین کرده ‌است. هربار خواسته‌اند، نقشی بیشتر از این ایفا کنند، ستون پنج حکومت یا مجلس را سرجای خود نشانده است.

   روحانی که امروز این سه جمله را بر زبان می‌آورد، بهنگام انتخابات ریاست جمهوری و مجلس نیز می‌دانست دولت (حکومت و مجلس) بی‌اختیار است. اما بجای گفتن حقیقت به مردم، خود را کلید حل مشکلات خواند. فردا هم که «انتخابات» مجلس است، نه او و نه «اصلاح‌طلبان» به مردم نخواهند گفت حکومت و مجلس فاقد اختیار هستند و کشور تعطیل است. چرا؟ زیرا بیرون از رژیم، خود را فاقد حیات سیاسی می‌بینند. براین باورند که کانون قدرت به آنها، بخاطر کشاندن بخشی از مردم به پای صندوق رأی، نیاز دارد. پس از این نیاز باید استفاده کرد و امتیاز حضور در رژیم را از دست نداد. زبان حال اینان این‌است: در رژیم بودن ولو هیچ‌کاره بهتر از مرده سیاسی شدن است!

   اما واقعیت این‌است که باماندن در رژیم است که حکم مرده در دست غسال را پیدا می‌کنند، در چنین رژیمی ماندن، امتیاز نیست، سلب حقوق و کرامت از خویش است. هرگاه به مردم حقیقت را بگویند و مردم کشور به حقوق و نقش تعیین کننده خویش وجدان پیداکنند، در می‌یابند در برابر چنین رﮊیمی تنها از آنها کار ساخته‌است اگر

1. کانون ثابت قدرت تا وقتی هست، ستون پنجم می‌سازد و دولت را فلج می‌کند و عامل تخریب نیروهای محرکه و واپس رفتن مردم می‌شود. رها شدن دائمی جامعه از این کانون، نیاز به آن دارد که حقوق جانشین قدرت در تنظیم رابطه‌ها در سطح مردم بگردند. اگر این تغییر که انقلاب بمعنای دقیق کلمه است، انجام نگیرد، کانون بازسازی می‌شود و ویران‌گر از پیش می‌گردد: در پی انقلاب مشروطیت، استبداد پهلوی، در پی جنبش ملی‌کردن صنعت نفت، استبداد فرزند او و در پی انقلاب 57، ولایت مطلقه فقیه. پس، تقصیر با انقلاب نیست تقصیر با قطعی نکردن آن با وجدان بر حقوندی و عمل به حقوق است.

2. افزون بر وجدان بر حقوندی و نقش خویش، عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق را در سطح خود عملی کنند. تا بکار دیگر و بسیار مهمی توانا شوند:

3. مرزهای قومی و جنسی و دینی - قدرت ایجاد کرده و برای آنها توجیه قومی و جنسی و دینی و... تراشیده- که مانع پدید آمدن وجدان همگانی شفاف و برخاستن به جنبش همگانی هستند را از میان بردارند. موفق‌ترین مورد برداشتن مرزها در انقلاب 57 روی‌داد و اگر مرتجعان دوباره این مرزها را برقرار نمی‌کردند و به استناد مرزها، به تفنگ نقش تنظیم کننده رابطه‌ها را نمی‌دادند، استبداد هرگز ممکن نبود بازسازی شود. امروز نیز، در عراق و لبنان می‌بینیم که مردم درکار برداشتن این مرزها هستند. یعنی این‌که در برابر قدرتهای صاحب همه اختیارها و امکانها، از جنبش همگانی با وجدانی زلال به حقوق کار بر می‌آید. بدین‌قرار،

4. چنین جنبشی نیازمند بدیل است: هرکس خود بدیل خویش می‌شود با وجدان یافتن بر حقوق پنج‌گانه و عمل به این حقوق و مردم بدیل خود می‌شوند با تنظیم رابطه‌ها با حقوق و بدیل رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، دولتی می‌شود با قانون اساسی برپایه حقوق پنج‌گانه که منتخبان چنین مردمی آن را اداره می‌کنند و برنامه عمل را برای خارج‌کردن کشور از تعطیلی به اجرا می‌گذارند.

 
 
 
 
 
Merken
 
 

وضعیت سنجی دویست و هفتاد و چهارم: در آینه ویرانه‌ای که سوریه گشته‌‌است:

 

     ماجرا از این‌جا شروع می‌شود: صدام به ایران قشون می‌کشد. به قول آلن کلارک، وزیر دفاع در حکومت تاچر، جنگ در سود انگلستان و غرب است و انگلستان و امریکا و دستیاران منطقه‌ای این دو اسباب ایجاد آن را فراهم می‌کند. از جنگ ایجاد شده، قوای صدام پیروز بیرون نمی‌‌آیند. صدام با پیشنهاد غیر متعهدها برای پایان یافتن جنگ موافقت می‌کنند. قرار بر پایان یافتن جنگ در خرداد 1360 می‌شود. حالا باید انگلیس و امریکا و دستیاران منطقه‌ای اسباب ادامه‌اش را فراهم کنند: معامله سری با ریگان و بوش و کودتای خرداد 60 و از هیأت عدم تعهد خواستن که به ایران نیاید و جنگ نعمت است و...، اسباب ادامه جنگ فراهم می‌شود.

   بهمان سندهای وزارت خارجه انگلستان و نامه محرمانه آلسکاندر هیک، نخستین وزیر خارجه امریکا در ریاست جمهوری ریگان که بسنده‌کنیم، ایجاد جنگ از طریق برانگیختن صدام به قشون‌کشی انجام گرفته‌است و از دو راه، این کار انجام گرفته‌است: یکی متلاشی کردن ارتش ایران و دیگری قانع‌کردن صدام به این‌که پیروزی برق‌آسا در انتظار او است و اطمینان دادن به او که از حمایت امریکا و انگلیس و... برخوردار است. اما ادامه جنگ، همان‌سان که نوشته آمد، حاصل کار «روی رﮊیم خمینی» است: کودتای خرداد 60 که حاصل سازش پنهانی با حکومت ریگان بود و این فریب که در صورت شکست صدام و جانشین شدنش رﮊیمش با دولتی که شیعه عراق در اختیار می‌گیرد، کمربند سبز تشکیل دادنی می‌شود. چهل سال است هستی ایران خرج ایجاد «کمربند سبز» و دسترسی «ایران» به آبهای مدیترانه می‌شود. سوریه‌ هم ویران شد، از جمله، یکی به این‌خاطر که «کمربند سبز» پدید نیاید و دیگری به این‌خاطر که نقشه‌های تجزیه کشورهای منطقه اجرا شوند. این شد که دنیایی، در سوریه، دست بکار جنگ شد:

 سرنوشتی که سوریه پیداکرد، جبری و محتوم نبود، اگر وجدان همگانی، بجای تکه پاره شدن، تقویت می‌شد، سوریه می‌توانست کشور مردمی مستقل و آزاد بگردد:

 با حمله امریکا به عراق، رﮊیم صدام از میان برخاست و عراق، در عمل، سه قسمت شد. سالها بعد از آن، بهار جنبش شد و «بهار عرب» واقعیت پیدا کرد. هرجا وجدان همگانی قوت نسبی داشت، جنبش همگانی موفق انجام گرفت. دو نمونه موفق‌تر، جنبشهای تونس و مصر بودند. دو نمونه جانشین شدن جنبش با تخاصم مسلحانه، بنابراین خارج شدن مردم از صحنه و وارد شدن گروههای مسلح به آن، لیبی و سوریه هستند.

   در نمونه تونس، چون بعد از جنبش، ولو تمایلهای سیاسی وارد صحنه شدند، اما وجدان همگانی را تکه پاره نکردند. امروز، دولتی دارد، متفاوت با دولت‌های دیگر در کشورهای عرب. اما نمونه مصر چنین نیست. در این کشور، غیر از اینکه جنبش همگانی نتوانست بدیل درخور با خود را پدیدآورد، گروه‌های سیاسی که در جنبش شرکت نیز نداشتند، وارث جنبش شدند و معتاد به قدرتمداری و «معتقد به تحول از بالا»، در مقام ایفای نقش قیم مردم، کار اولشان تکه پاره کردن وجدان همگانی شد. روشن سخن اینکه،

1. جنبش همگانی نیاز به وجدان همگانی به حقوق دارد. بدون این وجدان، جنبش همگانی، اگر هم روی دهد، دیر نمی‌پاید. اگر مردمی به حقوق خویش وجدان یافته باشند اما به آن حقوق عمل نکرده باشند و نکنند، وجدان همگانی گرچه کمتر درمعرض تکه پاره شدن قرار می‌گیرد، اما توانا به ایجاد نهادهای سیاسی حقوند نمی‌شود. بدین‌قرار، جنبش همگانی موفق، بدون وجدان همگانی بر حقوندی انسان، ناممکن است. آنها که قدرت را هدف و روش می‌کنند و به غلط می‌پندارند قدرت قابل تقسیم است و می‌توان آن را میان این و آن گروه سیاسی و قومی و... تقسیم کرد، تکه پاره کنندگان وجدان همگانی هستند. اینان بخاطر اعتیاد به هدف و روش کردن قدرت، بنابراین، با ادعای تغییر از بالا، نزاعشان با یکدیگر، برسر قیمومت و نه حتی برسر صحیح یا غط بودن تغییر از بالا است. هرگاه این گروهها، نتوانستند به حقوقمندی انسان وجدان بیابند و تغییر کنند، جامعه با عبور از آنها است که می‌تواند جنبشی با وجدان همگانی به حقوندی انسان را پدید آورد و بعد از پیروزی جنبش، این وجدان در خطر تکه پاره شدن قرار نگیرد. در مورد مصر، همانند مورد ایران، نه گروههای قدرتمدار که بر سر تصرف دولت به نزاع برخاستند، به حقوندی انسان وجدان یافتند و نه جنبش توانست از اینان عبور کنند. در نتیجه،

2. در مورد مصر، این‌گروهها، در جا، قدرت را جانشین حقوق کردند و با از بین بردنِ موضوعِ وجدان همگانی که حقوندی هر انسان است، بدست خود، زمینه حذف خویش و بازسازی استبداد را فراهم آوردند. نظامی‌ها کودتا کردند و اینک مصر گرفتار استبداد نظامیان است. پیش از مصر، جنبش همگانی مردم ایران به این سرنوشت گرفتار شده بود.

 اما از دو نمونه لیبی و سوریه، نمونه سوریه، موضوع این نظرسنجی است. در سوریه، اکثریت سنی مذهب است. اقلیت علوی هم هست. در این کشور، عرب و کرد با هم زندگی می‌کنند. موضوع وجدان همگانی این مردم که سبب همبستگی مداوم بگردد، جز حقوق چه چیز می‌تواند باشد؟ در بهار عرب، مردم سوریه نیز به جنبش درآمدند، هرگاه جنبش فرآورده وجدان به حقوندی بود و به یمن این وجدان، سوریها می‌توانستند، مرزهای مذهبی و قومی را درنوردند – کاری که ایرانیان در جریان انقلاب بدان توانا شدند -، وضعیتی کمابیش نظیر وضعیت تونس را پیدا می‌کردند. در آن صورت، استبداد نبود، مرگ و ویرانی نیز نبود. شرط این‌که وجدان به حقوندی انسان سوری، همگانی شود، این بود:

1. تمامی سازمانهای سیاسی متعلق به سنیان و علوی‌ها و کردها و...، تن به تحول می‌دادند، یعنی وجدان به حق وندی شهروندان سوریه می‌جستند و رها از خود قیم انگاری و تحول از بالا، در می‌یافتند که این شهروندان سوری هستند که باید تغییر کنند تا تغییر دهند (تحول از پایین) و سیمان اتحاد ملی می‌گشتند. هرگاه چنین می‌کردند، استقلال و آزادی اصل راهنمای آنها می‌شدند. در نتیجه، نه خود به قدرتهای خارجی رجوع می‌کردند و دست نشانده آنها می‌شدند و نه امکان مداخله به این قدرتها را می‌دادند. از آن‌جا که چنین همبستگی، بدون وجدان همگانی به حق وندی و عمل به آن ناممکن است، خود از عوامل قوت‌گرفتن این وجدان می‌گشتند وتحول می‌توانست، بدون مرگ و ویرانی و دربه دری و کینه‌هایی که اینک پدید آمده‌اند و دیر خواهند پایید، انجام گیرد.

2. یا در بیرون این گروهها، در بطن جامعه، وجدان همگانی به حقوندی پدید می‌‌آمد و جنبش با عبور از مرزهایی که قدرت در پوشش مذهب و قوم ایجاد کرده ‌است، جنبش را به پیش می‌بردند. بر فرض، در این مرحله جنبش کامیاب نمی‌شد، اما وجدان پدید آمده بود، مرگ و دربدری و ویرانی و کینه‌ها ببار نیامده بودند و استبداد، هم ناتوان شده بود و هم، بر حاکمان نیز مسلم گشته بود رﮊیمشان محکوم به سقوط است.

   اما جمهور مردم و گروههای سیاسی و مذهبی و قومی، چاره را در وجدان به حقوق و عمل به حقوق ندانستند و نکردند و این گروه‌ها به قدرتهای خارجی روی آوردند. مردم از صحنه رانده شدند و حاصل کار گروهها، سوریه ویران است بامردمی ویرانه نشین یا دربدر و در هردو حال، در بند عزای انبوه کشته‌های خویش.

 در آینه سوریه ویران واقعیتها خود را، هرچه شفاف‌تر نشان می‌دهند:

 wazyatsanji274

 واقعیت اول، حضور مستقیم و غیر مستقیم قدرتهای منطقه‌ای و جهانی در سوریه: امریکا و فرانسه و انگلستان در سوریه قوای نظامی مستقر کرده‌اند، با رفتن قوای امریکا، انگلستان و فرانسه از خود می‌پرسند چه بایدشان کرد. اسرائیل غیر از تصرف بلندی‌های جولان از سال 1967، بطور مرتب، بر سوریه بمب و موشک می‌بارد. روسیه در سوریه پایگاه دریایی دارد و در جنگ این کشور شرکت مستقیم دارد. دولتهای عرب، از طریق گروههای مزدور و مسلح حضور دارند و مردم سوریه را بدون دفاع کرده‌اند. رﮊیم ولایت مطلقه فقیه هم حضور نظامی دارد و هم از طریق حزب‌الله لبنان عمل می‌کند. ترکیه که راه زمینی عبور گروههای مسلح به سوریه بود، اینک قوای مسلح خود را وارد خاک این کشور کرده‌است.

   آینه سوریه تصویر شکست حضور نظامی مستقیم و غیر مستقیم در این کشور را با شفافیت تمام نشان می‌دهد. خروج قوای امریکا از سوریه، قبول شکست است. دست کم، ترامپ در پذیرفتن این شکست، از دیگر سران دولتها، عاقلانه‌تر عمل می‌کند.

 واقعیت دومی که آینه‌ای می‌نمایاند که سوریه ویران است، شکست گروههای سیاسی روی‌آورنده به قدرتهای خارجی است. مراجعه کردها به رﮊیم اسد برای استقرار ارتش سوریه در مرزهای سوریه با ترکیه، تن دادن به شکستی است که درسی بزرگ می‌آموزد: با ماندن در مدار بسته قدرتمداری، سرانجام، همه آنچه را که بخاطرش مبارزه می‌کردی، از دست می‌دهی و سرانجام دست به دامن استبدادی می‌شوی که می‌خواستی از میان برداری. پیش از این تجربه، تجربه انقلاب ایران، این درس بزرگ را آموخته بود: آنها که در درون رﮊیم خمینی، طراح استبداد فراگیر شدند و ستون پایه‌های استبداد جدید را بناکردند، نه تنها همه آنچه را که بخاطرش با رﮊیم شاه مبارزه می‌کردند، از دست دادند، نه تنها به دست استبدادی که بازساختند، ناچیز شدند، ترسان از هر تحولی، در حاشیه رﮊیم، رانده و مانده، خود را «خندق» رﮊیم ولایت مطلقه فقیه گرداندند. و آنها که دست به عملیات مسلحانه زدند، وجدان به حقوندی خویش را به خواب کردند، به قدرتهای خارجی‌ای وابسته گشتند که مبارزه با آن را هدف کرده‌ بودند. و شماری از آنها، به جمع بقایای درمانده رﮊیم پهلوی درآمدند.

 واقعیت سومی که آینه سوریه، هرچه شفاف‌تر نشان می‌دهد، شکست تحول از بالا، بنابراین، قدرت را هدف و روش کردن است. ویرانه‌ای که سوریه شده ‌است به فریاد می‌گوید زور مسئله ساز است و هرگز مسئله را ‌حل نمی‌کند: رﮊیم سوریه استبدادی است که با ادعای تحول از بالا – با از میان برداشتن موانع به زور – پدید آمد. آینه سوریه هم شکست این رﮊیم را مصور (مرگ و ویرانی و دربدری) در برابر چشمان عبرت بین قرار می‌دهد و هم شکست همه سازمانهای سیاسی مدعی تحول از بالا، بنابراین، غافل از حقوق پنج‌گانه، را. وضعیت امروز غرب، نیز بیانگر یک تجربه تاریخی تحول از بالا است. حاصل آن تنظیم روزافزون رابطه‌ها با قدرت و بی‌نقش شدن حقوق و قرار گرفتن انسان در برابر چشم‌انداز تاریک مرگ طبیعت و مرگ زندگی است. از این‌رو، در جهان امروز، عاجل‌ترین کار، وجدان همگانی جستن به حقوندی هر انسان است.

 واقعیت چهارمی که آینه سوریه نشان می‌دهد، انحطاط رﮊیمهای استبدادی عرب و غیر عرب، بیشتر عرب است. این رژیمها از جنبشهای همگانی وحشت دارند پس در همه جا، برضد این جنبشها عمل می‌کنند. نقش سعودیها و اماراتی‌ها در کودتای مصر، در برانگیختن ارتش سودان به مقابله با جنبش مردم این کشور و اتحاد عملی با اسرائیل و کمکهای مالی عظیم به حکومت نتان یاهو و شقاوت این رﮊیمها وقتی با جنبش مردم روبرو می‌شوند -که کشتار مردم یمن و ویرانه کردن کشور آنها، نمونه اخیر آن ‌است -، در آینه سوریه دقیق‌تر قابل مشاهده ‌است. چرا که دو نمونه لیبی و سوریه، حاصل مداخله این رژیمها است. در لیبی، روسیه و چین، مانع عمل امریکا و اروپا با اجازه شورای امنیت نشدند و اینان نیروهای عملیات مخصوص و قوای هوایی خود را وارد عمل کردند. لیبی امروز حاصل آن مداخله است. گروه‌های مسلح مزدور که در آن کشور عمل می‌کنند، دست ساخت رﮊیم‌های استبدادی عرب هستند. قرار بر این بود، تجربه لیبی را در سوریه تکرار کنند، اما این‌بار، روسیه و چین در شورای امنیت قطعنامه امریکا و اروپا را وتو کردند. کشورهای مختلف، در حمایت از رﮊیم بشار اسد و یا در ضدیت با آن، وارد عمل شدند و مردم سوریه چندین بار بیشتر کشته و زخمی و دربدر و سرزمینشان ویران شد.

 پنجمین واقعیتی که آینه سوریه ویران می‌نمایاند، انحطاط امریکا بمثابه تنها ابر قدرت جهان و ضعف مفرط اروپا است. غیر از ناتوانی ناتو در سوریه، این واقعیت که ترکیه عضو ناتو است و بی‌اعتناء به نظر دیگر اعضاء به سوریه حمله کرده‌ است، گویای ناتوانی ناتو از مهار عضو خویش است. اینک با وجود اینکه امریکا مجازات اقتصادیش می‌کند و دیگر اعضای ناتو با حمله‌اش به سوریه مخالفت می‌کنند و می‌خواهند به آن پایان بدهد، ترکیه به حمله به سوریه، مصر است.

     پند آینه این ‌است: با مشاهده انحطاط قدرتهای سلطه‌گر، کشورهای منطقه، یا وجدان به حقوندی می‌یابند و در استقلال و آزادی، راه رشد در پیش می‌گیرند و یا فرصت را همچنان می‌سوزانند، با دیوار دشمنی‌ها را بالا بردن و خود خویشتن را گرفتار خشونتی مرگ‌آور کردن.

 واقعیت ششمی که آینه سوریه هرچه شفاف‌تر نشان می‌دهد، شکست تجزیه از درون و حتی از بیرون است: با وجود نقشه‌های تجزیه که وزارت دفاع امریکا و اسرائیل، چهار دهه پیش، تهیه کرده‌اند و به اجرا گذاشتن سیاست تجزیه کشورهای منطقه، نمونه سوریه درسهای بزرگ می‌آموزد که می‌باید آویزه گوشها شوند:

1. الف. بدون وجود رﮊیم استبدادی ضد حقوق شهروندان و ب- بدون مراجعه به قدرت خارجی و بناگذاشتن بر ضدیت، ج. هیچ جامعه‌ای از درون تجزیه نمی‌شود.

   هم مراجعه کننده به قدرت‌خارجی می‌داند که نسبت به منافع آن متعهد می‌شود و هم قدرت خارجی، جز بخاطر منافع خود «کمک» نمی‌کند. و هر زمان قدرت «حامی» صلاح خود را در ادامه حمایت ندید، حمایت شده را به حال خود رها می‌کند. این امر، یک امر واقع مستمر است. الا اینکه گروه‌های سیاسی، وقتی قدرت را هدف و روش می‌کنند، خود را کور می‌کنند که نبینند و یا می‌بیینند و فرصت را برای لفت و لیس مغتنم می‌شمارند.

2. تجزیه توسط قدرت خارجی – مورد سوریه و نقش امریکا و انگلستان و فرانسه و اسرائیل در تجزیه این کشور- نیز دوام نمی‌یابد مگر با حضور مداوم قدرت خارجی. چرا که ضرورت همزیستی اقوام و مذاهب باهم و دفاع مشترک دربرابر تجاوز خارجی و قطعه قطعه و بلعیده نشدن توسط قدرتهای خارجی و حتی گرفتار استبدادی خودی (سازمان مسلحی که حاکم می‌شود) نگشتن، تجزیه را بی‌محل می‌کنند.

3. در سوریه، نزاع بر سر قدرت است. در این نزاع، دین عادی هم بکار توجیه نمی‌آید، دین از خود خالی و از توجیه‌گرهای قدرت پرشده‌ای بکار توجیه‌ سبعانه‌ترین خشونت‌ها می‌آید. سوریه امروز، تماشاگه از خود بیگانه شدن دین توسط قدرت برای توجیه برادر/خواهر کشی است. مراجعه به رﮊیم اسد، جا برای تردید نمی‌گذارد که هویت قومی نیز مانع همزیستی نیست و باید این هویت را در وسیله توجیه تضاد و خصومت، از خود بیگانه کرد تا که بکار توجیه جنگ و تجزیه بیاید..

4. وجدان برحقوندی و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، تضمین کننده همزیستی در همبستگی و رشد دائمی است. این وجدان نه اجازه می‌دهد گروهی به قدرت خارجی متوسل شود و نه اجازه می‌دهد امکانی برای آن وجود پیدا می‌کند. باوجود این وجدان، قدرت خارجی نیز نمی‌تواند گروههای دست نشانده را وسیله تحمیل جنگ داخلی و ناتوانی روزافزون کشور کند.

 هشتمین واقعیتی که آینه سوریه با شفافیت تمام نشان می‌دهد، تعادل ضعفها در منطقه است:

1. در آنچه به دولتهای منطقه مربوط می‌شود،

1.1. ترکیه به سوریه حمله برده ‌است. هرگاه موضع‌گیری امریکا و کشورهای اروپا واقعی باشد، ترکیه در تجاوز به سوریه، تنها است. اقتصاد نیرومندی که بتواند از پس جنگ در تنهایی برآید، آن‌هم با وجود خطر قرارگرفتن در معرض تحریم، ندارد. گرفتار جنگی فرسایشی و توان فرسا می‌شود و از پا در می‌آید.

1.2. هرگاه روسها در جنگ سوریه شرکت نمی‌کردند، سوریه امروز وضعیت دیگری می‌داشت. به سخن دیگر، منهای حضور روسیه، با وجود گرفتاری در 9 جنگ که اینک جنگ نفت نیز به آن افزوده شده‌ است، سوریه نمایشگاه ضعف رﮊیم ولایت مطلقه فقیه می‌گشت. با وجود حضور روسها، از ایران تا لبنان، کمربند سبز، کمربند فقر و خشونت و ویرانی ‌است.

1.3. اما سعودیها و شرکای آنها عامل ویرانی سوریه شدند و آینه‌ای که سوریه شده ‌است، ضعف مفرط آنها را نمایان می‌کند.

2. در آنچه به قدرتهای فرا منطقه‌ای مربوط می‌شود،

2.1. امریکا به ناکارآیی خود اعتراف می‌کند. اروپا نیز ناتوانی از بازداشتن ترکیه از حمله به سوریه و از اقدام مستقل را آشکار می‌کند.

2.2. کارشناسان غرب روسیه را برنده اصلی جنگ سوریه می‌خوانند. پوتین از عربستان و امارات دیدن می‌کند و با آنها قراردادها امضاء می‌کند. روسیه می‌گوید مانع جنگ میان قشون ترکیه با قشون سوریه می‌شود. اما روسیه چرا برنده ‌است؟ زیرا برد دولت روسیه از ضعف مفرط دیگر دست اندرکاران جنگ در سوریه است. به یاد می‌آورد که روسیه وقتی وارد جنگ سوریه شد که غربی‌ها نمی‌خواستند قوای زمینی وارد جنگ کنند و با حمله‌های هوایی ویران می‌کردند اما به جنگ پایان نمی‌دادند. روسیه نیز قوای زمینی وارد جنگ نکرد اما نیروی هوایی خود را حامی ارتش سوریه و قوای ایران و حزب‌الله لبنان کرد.

   بدین‌سان، منهای حضور نظامی قدرتهای فرامنطقه‌ای، در جنگ سوریه، تعادلی برقرار می‌شود، میان ضعف‌ها بدین معنی که هیچ‌ یک از دولتهای منطقه، آن توانایی را نمی‌یابد که دست بالا را پیدا کند. حاصل این تعادل، ویرانه برجا ماندن سوریه می‌شود. غیر از این، دو راه‌کار می‌ماند:

- خارج شدن قوای خارجی از سوریه و این کشور ویران را به رﮊیم بشار اسد سپردن یا

- خروج قوای خارجی از سوریه همراه با همگرایی و همبستگی در سطح مردم سوریه و تغییر دولت و رابطه مردم با دولت. راهکار دوم، نیاز به وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق و خشونت‌زدایی در سطح جامعه سوری دارد.

 
 
 
 
 
Merken
 
 

وضعیت سنجی دویست و هفتاد و پنجم: پیشخورکردن و تحمیل فقر به نسلها که می‌آیند:

  در سطح جهان، جنبشها در اعتراض به نابرابریهای روزافزون، برهم افزوده می‌شوند. بنابر تحقیق توماس پیکتیPiketty (کتاب سرمایه و ایدئولوﮊی)، خاورمیانه، یعنی سرزمینی که بر اقیانوس نفت و گاز قراردارد، در نابرابری، مقام اول را دارد. ثروتمندان این منطقه در شمار ثروتمندان طراز اول دنیا و فقیرانش نیز در شمار قشرهای فقیر در جامعه‌های هستند که بلحاظ سطح زندگی مشابه مردم خاورمیانه هستند. بانک تنظیمات بین‌المللی که بانک بانکهای مرکزی کشورهای جهان است، هشدار می‌دهد که از بحران اقتصادی 2008 بدین‌سو، در مقیاس جهان، میزان قرضه‌هایی که تنها بقصد افزایش سرمایه اخذ شده‌اند، بنحو بس نگران کننده‌ای افزایش یافته و سر به 2600 میلیارد دلار زده‌اند. با این وضعیت، در صورت رکود اقتصادی، بانکها را توانایی رویارویی با آن نیست. و در تاریخ 16 اکتبر 2019 ، صندوق بین‌المللی پول نیز در باره قرضه بالای کارفرمایی‌ها در همه کشورهای جهان، هشدار می‌دهد.

   اما این سرمایه‌ها بکجا می‌روند؟ چرا قشرهای متوسط فقیر و قشرهای فقیر، فقیرتر می‌شوند؟ جنبشها بر ضد نابرابری و فقر آیا همان را می‌گویند که هشدار بانک تنظیمات و صندوق بین‌المللی پول؟:

واقعیتها که قرضه‌های کارفرمایی‌ها‌ بازمی‌گویند:

● واقعیت اول این ‌است که در صورت کند شدن آهنگ فعالیتهای اقتصادی، 40 درصد قرضه کارفرمایی‌های 8 اقتصادی که بزرگ‌ترین‌ها هستند، معادل 19000 میلیارد دلار، غیر قابل پرداخت می‌شود. بدین‌قرار، تنها بدهی کارفرمایی‌های این 8 اقتصاد، برابر 47500 میلیارد دلار است.

● واقعیت دوم این‌ است که مجموع قرضه‌های دولتی و کارفرمایی‌ها (بنگاههای اقتصادی) و خانوارها در جهان این درصدها از تولید ناخالص داخلی را تشکیل می‌دهند:

- قرضه‌های دولتهای جهان، بطور متوسط، 87.2 درصد تولید ناخالص داخلی مجموع کشورهای جهان؛

- قرضه‌های کارفرمایی‌ها 91.4 درصد تولید ناخالص داخلی مجموع کشورهای جهان و

- قرضه‌های خانوارها 59.2 در صد تولید ناخالص داخلی مجموع کشورهای جهان.

   جمع قرضه‌ها 237.8 درصد تولید ناخالص داخلی کشورهای جهان. بدین‌سان، در جهان امروز، در همه‌جا، میزان مصرف از میزان تولید بیشتر است. این واقعیت را محاسبه دیگری نیز تصدیق می‌کند که بنابر آن، تا اول ماه ژوئیه سال جاری مسیحی (2019)، بشر تولید سالانه را مصرف کرده ‌است. به سخن دیگر، جهان گرفتار جبر پیشخور کردن شده‌ است.

   اما وقتی دولتها و کارفرمایی‌ها و خانوارها بدهکارند، طلبکارها چه کسانی هستند؟ سرمایه‌ها به کجا می‌روند؟      

● واقعیت سوم را تحقیق پیکتی بر ما می‌شناساند ( نوشته او منتشره در 14 مارس 2017): مالک سرمایه‌هایی که بانکها قرض می‌دهند، کسانی هستند که دارایی‌ها آنها در سال 1970، سه برابر تولید ناخالص داخلی بوده‌است و در 2015، سر به 6 برابر تولید ناخالص داخلی زده‌ است. دارایی معادل 6 برابر تولید ناخالص داخلی به کجا می‌رود؟ بخشی از آن دارایی‌های غیر منقول هستند. بخشی قرض داده شده‌اند و بخش سومی در کمین رانت‌های بزرگ هستند. سرمایه‌ای که در بازار فرآورده‌های مشتق، بکار است، معلوم می‌کند ثروت اقلیت ثروتمند بسیار بیشتر است:

● واقعیت چهارم: در بازار فرآورده‌های مشتق که در سال 1970 پدید آمد و امروز جهان را فراگرفته ‌است، 1 میلیون میلیارد دلار، سرمایه فعال است. تولید ناخالص جهان را که صندوق بین‌المللی پول و دو سازمان دیگر جهانی برآورد کرده‌اند (برای سال 2018)، در جمع، حدود 100 هزار میلیارد دلار می‌شود. بنابراین، سرمایه‌ای که در بازار فرآورده‌های مشتق بکار است، 10 برابر تولید ناخالص جهان است. بدین‌قرار،

● واقعیت پنجم این می‌شود: سرمایه‌داری جهانی بازاری را ایجاد کرده ‌است که، در آن، حداکثر سود بدست می‌آید. بنابراین، سرمایه‌گذاری در تولید و خدمات، حالا دیگر تابعی از رساندن سود، در بازارِ فرآورده‌های مشتق است. در واقع، اقتصاد واقعی دو کار را انجام می‌دهد: ایجاد فرصتهای رانت خواری و مکیدن از پایین و انتقال به بالا. بدین‌خاطر است که بخش بزرگی از جهان، چون زمینی که از بی‌آبی می‌سوزد، از نبود سرمایه می‌سوزد. وقتی هم اقتصاد گرفتار رکود می‌شود، بار سنگین آن بر دوش قشرهای متوسط و فقیر می‌افتد.

● واقعیت ششم این ‌است که جریان ثروت از پایین به بالا است: از طبیعت و از کشورهای در موقعیت اقتصادی زیر سلطه و گرفتار جبر اقتصاد مصرف محور به اقتصادهای مسلط و در این اقتصادها، با استفاده از شیوه‌های بهره‌کشی، از کارفرمایی‌ها و دولتها و خانوارها به بانکها، جریان می‌یابد. در بانکها به حسابهای آنهایی منتقل می‌شود که 1 میلیون میلیارد دلار را در بازار فرآورده‌های مشتق بکار گرفته‌اند. علت فقر واقعی طبیعت و اکثریت بزرگ بشریت همین است.

● واقعیت هفتم این می‌شود که مهار نیروهای محرکه، سرمایه و دیگر نیروهای محرکه با همین اقلیت است که حزب جهانی بخور و ببرها را تشکیل می‌دهند. این حزب برای حفظ سلطه خود، نه تنها سرمایه‌ای چنان عظیم را از چرخه تولید خارج می‌کند، بلکه بخش مهمی از نیروهای محرکه دیگر و نیز طبیعت را تخریب می‌کند. بنابراین،

● واقعیت هشتم این‌ می‌شود که نه تنها بابت آنچه از طبیعت ستانده می‌شود (منابع موجود در طبیعت)، چیزی به طبیعت پرداخت نمی‌شود، بلکه طبیعت تخریب نیز می‌شود. به سخن دیگر، با تجاوز به حقوق طبیعت، رابطه‌ها با طبیعت را قدرت تنظیم می‌کند و چون رأس هرم قدرت حقوق پنج‌گانه را نمی‌شناسد، در سطح جامعه‌ها نیز بطور روزافزون، رابطه‌ها را قدرت تنظیم می‌کند.

● واقعیت نهم این ‌است که، در سطح جهان و در سطح هر کشور، مناطقی که از مدار جهانی اقتصاد بیرون می‌مانند و بخشی بزرگ از جمعیت، گرفتار فقر روزافزون می‌شوند. از این‌رو است که، سرتاسر جهان گرفتار پویائیهای نابرابری و فقر و خشونت شده‌ است.

● واقعیت دهم: این ‌است که آینده بشر، پیشاپیش، متعین می‌شود. به سخن روشن، نسلهای آینده گرفتار جبرهایی می‌شوند که این اقتصاد ویرانگر تحمیل می‌کند.

   بدین‌سان، مردم جهان گرفتار پویائیهای رابطه‌های مسلط – زیر سلطه، از جمله، پویایی نابرابری هستند. نابرابریها میان کشورها و در هر کشور، میان اقلیت صاحب امتیاز و اکثریت بزرگ و میان مناطق رها شده و مناطق محل تمرکز جمعیت و در بند مصرف روزافزونند. پویایی نابرابری یکی از جبرها است و با پویایی‌های خشونت و فقر و تبعیض و... همراه است. نابرابریها و فقر و خشونت و تبعیض‌ها و... جنبشهای اجتماعی را بر می‌انگیزند و شرکت کنندگان در آنها، با درنوردیدن مرزهای عقیدتی و قومی (مثال لبنان) در آن شرکت می‌کنند. چرا که به قول آلن تورن (کتاب دفاع از مدرنیته) مقابله با «قدرتهای تام» کاری است که تنها از جنبشهای اجتماعی، یعنی جنبشهایی ساخته می‌شود که شرکت کنندگان در آن، بر حقوندی خویش وجدان یافته باشند.

   از آنجا که پدیده جهانی است، مسئله و راه‌حل آن نیز جهانی است. راه‌کاری که امروز جامعه شناس فرانسوی از آن سخن می‌گوید، همان است که نیم قرن پیش از آن، جنبش همگانی مردم ایران، با هدفهای بیست‌گانه، درپی عملی کردنش بود و بنی‌صدر، 56 سال پیش، در زندان رﮊیم شاه، از آن سخن گفت و از آن پس، بطور مستمر، به اهمیت وجدان و عمل به حقوق ذاتی حیات پرداخت و به اتفاق همکارانش، قانون اساسی برپایه حقوق پنج گانه را به مردم ایران و مردم جهان پیشنهاد کرد.

 

   در چنین جهانی، ایران - بنابر برآورد صندوق بین‌المللی پول، تولید ناخالص داخلیش ردیف بیست و هشتم دنیا است. اما بخش عمده آن مجاز است - گرفتار تحریمهای اقتصادی شدید است. باوجود این، این ساختار اقتصاد کشور است که سبب بیشتر شدن نابرابری‌ها و هرچه بیشتر شدن فرصتهای رانت‌خواری و دیگرفسادها می‌شود:

اقتصاد ایران، واقعیتهای دهگانه بالا را شفاف‌تر نشان می‌دهد:

  

1. اقتصاد ایران مصرف و رانت محور است. از دوران خامنه‌ای/احمدی نژاد بدین سو، فرصتهای رانت‌خواری بیشتر و ارقام رانت‌ها بزرگ‌تر شده‌اند (مؤمنی). ساختار این اقتصاد و سازوکارها که در این ساختار، بکارند، نه تنها صدور نفت و گاز و دیگر منابع ثروت کشور را به خارج تضمین می‌کنند – ترامپ بجا می‌گوید که نفت خاورمیانه در مهار امریکا است -، بلکه ناچیزی از درآمد نفت که بعنوان بهای نفت خام به ایران پرداخت می‌شود، در اقتصاد ایران به ترتیبی بکار می‌افتد که حاصل کار اکثریت بزرگ به اقلیت و از طریق اقلیت به خارج از ایران، منتقل بگردد. بدین‌سان، اقتصاد ایران همان میراث پهلوی‌ها و ضامن صدور ثروت کشور به خارج آن است

2. تفاوت مهمی که ایران با کشورهای دارای اقتصاد مسلط دارد، این‌است که مهار نیروهای محرکه در دست گروه اجتماعی که رأس هرم اجتماعی را تشکیل می‌دهند، نیست، در دست آنهایی است که در سطح جهان، رأس هرم نشین هستند. چرا که تخریب بخشی از نیروهای محرکه – قابل مقایسه است شمار کارکنان دولت در ژاپن با جمعیتی بیشتر از ایران با شمار کارکنان دولت در ایران – در خود ایران، بخاطر حفظ نظام سیاسی – اجتماعی است که در واقع، سازماندهی جریان نیروهای محرکه به خارج از ایران است: فرار سرمایه‌ها و استعدادها و صدور نفت و گاز و مواد معدنی به خارج.

3. در بالا آمد که صندوق بین‌المللی پول، تولید ناخالص داخلی ایران را بیست و هشتمین تولید ناخالص داخلی جهان برآورد کرده‌ است. اما برآوردکنندگان و هر کسی که الفبای اقتصاد را بشناسد، می‌داند که بخش عمده این «تولید» مجاز است. چرا که بودجه دولت جزء بزرگ این «تولید» است. اما این بودجه، درآمد نفت و گاز و مواد معدنی بکنار، بقیه کسری است بدهی دولت از کل تولید ناخالص داخلی بیشتر است. این بدهی و بدهی کارفرمایی‌های دولتی و غیر دولتی پرداخت کردنی نیستند و مرتب هم بر حجم آنها افزوده می‌شود.

     و این دولت تنها نیست که قرضه‌اش از تولید ناخالص داخلی بیشتر است، کارفرمایی‌ها و خانوارها نیز با قرض زندگی می‌کنند:

4. بنابرگزارش گروه اصل ۹۰ قانون اساسی درباره مطالبات غیر جاری بانک‌ها، حجم مطالبات غیر جاری بانک‌ها تا به حدود ۵۰ درصد از کل تسهیلات اعطایی بانک‌ها می‌رسد. مطالبات غیرجاری شامل مطالبات سررسید گذشته، معوق و مشکوک الوصول می‌باشد. براساس گزارش بانک مرکزی مجموع بدهی بخش دولتی و غیردولتی به سیستم بانکی ایران به ۱۵۱۱ هزار میلیارد تومان رسیده است که بدهی دولت با احتساب نرخ دلار رسمی ۳۳۳.۸ هزار میلیارد تومان است.

5. در تاریخ اسفند 1396، بدهی شرکتهای دولتی، 42 درصد تولید ناخالص داخلی اعلام شد. اما اگر بخش مجازی این تولید را از آن کم کنیم، این بدهی، از تولید ناخالص داخلی بیشتر می‌شود.و

5.1. معوقات بانکی 150 هزارمیلیارد تومان است. از این بدهی که وصول نمی‌شود، 82 هزار میلیارد تومان، بدهی 500 تا 600 نفر است.

5.2. از 43 هزار واحد صنعتی کوچک هیچ‌یک با ظرفیت کامل کار نمی‌کنند. 11 هزار دچار رکود هستند و شماری با 20 درصد ظرفیت کار می‌کنند و تنها 20 درصد با ظرفیت 70 درصد کار می‌کنند.

5.3. دو خودرو ساز اصلی، دهها هزار میلیارد تومان بدهی دارند و ناگزیر ورشکسته‌اند. («نماینده» مجلس)

5.4. بانکها ورشکسته‌اند و با قرض از بانک مرکزی سرپا هستند. (مرکز پژوهش‌های مجلس)

5.5. 98 درصد بار تأمین مالی بنگاههای اقتصادی بر دوش شبکه بانکی است (مرکز پژوهش‌های مجلس)

6. آمارهای رسمی حاکی از آنند که در چهاردهه گذشته مهم‌ترین دلیل رشد نقدینگی «افزایش حجم پول کثیف ناشی از پولشویی»، «بالا رفتن توان خلق نقدینگی توسط بانک‌ها»، «افزایش بدهی بانک‌های دولتی و بدهی بانک‌های خصوصی به بانک مرکزی» و «افزایش بدهی دولت به سیستم بانکی» بوده است.

   آمار بانک مرکزی نشان می‌دهند که طی سال‌های ۱۳۸۱تا ۱۳۹۶ پایه پولی و نقدینگی به ترتیب ۱۸ و ۳۶ برابر شده است. همچنین میزان بدهی بانک‌ها به بانک مرکزی ۵۴ برابر شده است. در بین گروه‌های بدهکار بانکی، رشد بدهی بانک‌های خصوصی به بانک مرکزی بیشتر بوده است. آمار و داده‌ها بانک مرکزی ايران از میزان بدهی بانک‌های غیر دولتی و مؤسسات اعتباری غیر بانکی نشان می‌دهد که بدهی بانک‌های خصوصی در سال‌های ۱۳۸۱تا ۱۳۹۶بیش از ۴۴۰ برابر شده است. و نقدینگی ۳۶ برابر و پایه پولی ۱۸ برابر شده است ( عبدالرضا احمدی و مسعود نیلی).

6.1. بنابر آمار بانک مرکزی در باره وضعیت دارایی‌ها و بدهیهای نظام بانکی در سال گذشته، حجم نقدینگی در سال ۱۳۹۷با رشد ۲۳.۱ درصد، نسبت به سال پیش، به رقم ۱,۸۸۲ هزار میلیارد تومان رسیده است. (4 برابر آنچه در پایان دور دوم ریاست جمهوری احمدی نژاد بود) از مجموع این نقدینگی بیش از ۲۸۵ هزار میلیارد تومان پول و حدود ۱,۵۹۷ هزار میلیارد تومان شبه پول (عمدتاً سپرده‌ و تسهیلات بانکی) است.    

7. باز نه بنا بر واقعیت، بلکه بنابر ضریب جینی محاسبه شده توسط بانک مرکزی و مرکز پژوهشها، ضریب جینی – تعیین کننده میزان نابرابری در جامعه ایرانی – که در سال 1392، 3.2 بوده ‌است، در سال 1393، 3.8 گشته و همچنان در افزایش است. اما این تنها نابرابری نیست که ایرانیان از آن رنج می‌برند،

8. بخش بزرگی از روستاها خالی از سکنه شده و قسمتهایی از شرق و جنوب و جنوب شرقی و جنوب غربی کشور نیز، بحال خود رها شده‌اند این قسمتها هم گرفتار بی‌‌آبی و هم ریزگردها و هم گریز ساکنان و البته سرمایه‌ها هستند. باوجوداین، بسا مهم‌ترین و ویران‌گرترین نابرابریها، نابرابری در آموزش و پرورش و جریان سیل آسای استعدادها به خارج از کشور است.

9. ستاندن از طبیعت و تخریب آن، در ایران، ابعادی به خود گرفته‌، که بسا به ایرانیان، در تخریب طبیعت و بیابان کردن این سرزمین، مقام اول را بخشیده‌ است.

10. نه واقعیت بالا می‌گویند که ایران، نه تنها در پیشخورکردن در ردیف‌های اول است، بلکه در خود خویشتن را گرفتار جبرها کرده است که بدخیم‌ترین آنها جبر از پیش متعین کردن آینده است. به دیگر سخن، نسلهای آینده، پیشاپیش، گرفتار فقر جامع می‌شوند. البته اگر طبیعت ایران همچنان بیابان بگردد، این موجهای جمعیت مهاجر هستند که برانیگخته می‌شوند. اما به کجا می‌توانند بروند؟ وضعیت بس خطرناک کنونی و فقری که روز بروز جامع‌تر و فراگیرتر می‌شود، می‌گویند کودتای خرداد 60 و سوزندان فرصت رشد بمدت 40 سال و اینک گرفتار جنگهای 9 گانه کردن کشور، خیانتی است که بزرگی آن برآورد کردنی نیست.

     پیشاروی این واقعیتها که هم جهانی هستند و هم مردم ما و مردمان دیگری که در موقعیت و وضعیت مردم ما هستند، بیشتر گرفتارشان هستند، در ایران و جهان، راه‌کار یکی و آن جنبشهای اجتماعی بزرگ، به شرط وجدان بر حقوق پنج‌گانه و عمل به این حقوق هستند. باز و تحول‌پذیرکردن نظام اجتماعی توانا به فعال کردن نیروهای محرکه در خود، هدف این جنبشها به یمن عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق می‌شود. بدین‌سان، این جنبش‌ها نیاز بدیلی نماد حقوق پنج‌‍گانه و قانون اساسی بر پایه این حقوق و برنامه عملی که با اجرای آن، واقعیت‌های ده‌گانه بالا از میان برخیزند دارند.

وضعیت سنجی دویست و هفتاد و دوم، ضعف روزافزونی که با «ما قدرت منطقه‌ای هستیم» پوشانده می‌شود:

waziatsanji272a

 ❋ واقعیت ها می‌ گویند:
 
● در ۸ مهر ۹۸، روحانی گفته ‌است: در ۱+۴ هم در سطح وزرا بحث و جلسه داشتند؛ البته آمادگی‌ هایی برای ۱+۵ بوجود آمده بود. چارچوب‌ های ۱+۵، مورد توافق همۀ طرف‌ ها، یعنی ۷ کشور، قرار گرفت. و او، در ۱۰ مهر، توضیح داده ‌است:
 
     «البته این حرف که طرحی را فرانسه آماده کرده بود و کلیت آن طرح، به یک معنا می‌توانست قابل قبول باشد، چون کلیت آن برمی‌ گشت به اینکه ایران دنبال سلاح هسته‌ ای نباشد، که همیشه این را گفتیم، ایران به صلح منطقه و صلح آبراه‌ های منطقه کمک کند، که همیشه کمک کردیم. آمریکا کل تحریم را کنار بگذارد و فروش نفت بلافاصله آغاز و پول نفت در اختیار قرار بگیرد». اما چرا این طرح– که یک ماده کم دارد، در طرح فرانسه متعهد شدن ایران به آزادی عبور و مرور در خلیج فارس نیز هست، و مادۀ ناگفته‌ ای هم دارد که موشک های دوربرد است- سبب نشد که سران ۵+۱ در جلسه‌ ای با روحانی شرکت کنند؟ توضیح روحانی در این باره، این‌ است: «آمریکا در پیغام خصوصی به اروپایی‌ ها می‌ گفت، من آماده‌ ام، اما بعد در مصاحبه اعلام می‌ کرد که تحریم را تشدید می‌ کنم». بدین‌سان، از دید او، ترامپ باید بطور علنی و رسمی می‌ گفت تحریم‌ ها را لغو می‌ کنم، و مقصرِ به نتیجه نرسیدنِ کوشش های مکرون را ترامپ می‌ داند.
 
● وسائل ارتباط جمعی رﮊیم در باره چرخش سعودی ها از جنگ به دیپلماسی و پیام دادن به رﮊیم، نه یک خبر، که خبرها منتشر می‌ کنند، اما بن‌ سلمان، در برنامۀ ۶۰ دقیقه تلویزون امریکا می‌ گوید: خطر بازهم وخامت بارتر شدن رویارویی با ایران وجود دارد. دنیا باید متحداً اقدام قاطعی برضد ایران بعمل‌ آورَد. وگرنه، ایران منافع همۀ کشورهای دنیا را به خطر می‌ اندازد. و عادل الجبیر نیز می‌ گوید آنچه ایران در باره پیام دولت عربستان می‌ گوید، نادرست است.
 
● حوثی‌ ها گفتند به عربستان حمله غافلگیرانه کرده و شماری بزرگ از قوای سعودی را کشته و چند هزار تن را نیز اسیر گرفته‌ اند. سعودی ها مدتی سکوت کردند و در ۳۰ سپتامبر ۲۰۱۹ (۸ مهر ۹۸) مدعای یمنی‌ ها را تکذیب کردند. در همان‌ حال، تحلیل‌ گران رژیم، در پی دو حمله، یکی به تأسیسات نفت عربستان، و دیگری حملۀ زمینی به عربستان، سخن از تحول بزرگ بمیان آورده‌ اند: امریکا و دولت سعودی ناگزیر از کنار آمدن با ایران شده‌ اند.
 
● در ۹ مهرماه ۹۸، باقری، «رئیس» ستاد کل نیروهای مسلح، گفته‌ است: «سپاه به حوثی‌ های یمن «کمک مستشاری» می‌ کند و این کمک تا دور شدن تجاوز از یمن، ادامه می‌ یابد».
 
● در ۸ مهر ۹۸، حسین سلامی، «فرمانده کل» سپاه، در جمع گروهی از فرماندهان و مسئولان سپاه پاسداران، گفته‌ است: «امروز، هم قدرتِ تهاجم داریم، و هم قدرتِ مقاومت. ما امروز در هر اندازه، با هر شدت، دقت و در هر مساحتی، می‌ توانیم به دشمن هجوم ببریم و قدرت ما معتبر است. سپاه در گام اول، ظرفیت انهدام اسرائیل را فراهم کرد و اکنون در گام دوم قصد دارد اسرائیل را از جغرافیای جهان حذف کند. این مهم دیگر آرمان و رؤیا نبوده و هدفی دست ‌یافتنی است».
 
     و وزیر اسرائیلی پاسخ داده‌ است: جوجه را آخر پائیز می‌ شمارند.
 
     خوانندگان به مواردی از این نوع– که در وسائل ارتباط جمعیِ رﮊیم بسیار هستند- آسان دسترسی دارند و می‌ توانند با ما در طرح این پرسش همراه شوند: مواضعِ نایکسان روحانی و سپاه، با بن‌ مایۀ یکسان، کدام هدف را تعقیب می‌ کنند؟ برغم «فشار حداکثری» امریکا و متحدانش در منطقه، دو نوع موضع گیری، یکی با تکیه بر آمادگی امریکا و متحدانش به کنار آمدن با ایران، و دیگری با به رخ کشیدن قدرتِ حذف اسرائیل از جغرافیای جهان، کدام هدف را تعقیب می‌ کند؟ پوشاندن ضعف ها که مرتب نمایان‌ تر می‌ شوند و آرام‌ کردن مردم، و یا دو تمایل در رژیم، بعلاوۀ یک تمایل وسط باز که بنابر موقع، جانب این یا آن تمایل را می‌ گیرد، بدین‌ سان ابراز وجود می‌ کنند؟
 
❋ مواضع نایکسان با بن‌ مایۀ یکسان، کدام هدف را تعقیب می‌ کنند؟:
 
     هم در «بیت رهبری»، سه تمایل خود را نمایان می‌ کنند، هم ضعف های رﮊیم، هر روز بیشتر از روز پیش، نمایان می‌ شوند، و هم رژیم در مجموع خود، در نگاه داشتن مردم در حال و وضعیت انفعال، هرچه از دستش بر می‌ آید، می‌ کند:
 
۱. سه گرایش و حکومت روحانی:
 
     سه تمایل در سطح رﮊیم وجود دارند: تمایل بحران ساز که ادامۀ حیات رژیم را در «بحران قابل کنترل» می‌ داند و تمایل دیگری که ادامۀ حیات رژیم را در گرو بکاربردن «الگوی چینی» می‌ داند. معرف این تمایل، بهنگام مرگ خمینی، هاشمی رفسنجانی و دستیاران او بودند. و تمایلی، نقشِ پارسنگ را میان این دو تمایل بازی می‌ کند. دینامیک بند از بند گسستگی، سبب شده‌ است که این سه تمایل، در «بیت» خامنه‌ ای با یکدیگر، رویارویی کنند:
 
۱.۱. قوی‌ ترین تمایل، تمایلی به سرکردگی مجتبی خامنه‌ ای است. او و حسین سلامی، «فرمانده» سپاه و طائب، مسئول اطلاعات سپاه، شاخص‌ های این تمایل هستند. این تمایل، از عملیات نظامی، زیر عنوان «فشار در برابر فشار» حمایت می‌ کند و بر آن است که اگر امریکا را به جنگ محدود بکشاند، می‌ تواند امتیازهای عمده‌ ای از امریکا بستاند. اظهارات تحریک‌ آمیز حسین سلامی، موضع این گرایش را، هم آشکار می‌ کند، و هم آشکار ابراز می‌ کند.
 
۱.۲. تمایل دوم، به قوتِ تمایلِ اول نیست، اما ضعیف نیز نیست. مسعود خامنه‌ ای و میرحجازی و تفضلی و صفار هرندی و جعفری (رئیس سابق سپاه) و فیروزآبادی (رئیس سابق ستاد کل نیروهای مسلح)، شاخص‌ های این گرایش هستند. اینان با مذاکره و راهکار سیاسی، موافق هستند. روحانی و حکومت او که در خارج، گرفتار بیرون رفتن امریکا از قرارداد وین، و در سیاستِ رﮊیم در منطقه نیز بی‌ اختیار است، با همۀ ضعفی که دارد، همه کار می‌ کند تا مگر حکومت او با «فشارحداکثری» (تحریم ها هرچه شدیدتر)، پایان نپذیرد. اظهارات او و خبرها و گزارش ها که وسائل ارتباط جمعی طرفدار این گرایش انتشار می‌ دهند، هم گویای وجود این تمایل هستند، و هم به روشنی موضعِ این تمایل را اظهار می‌ کنند.
 
۱.۳. در «بیت»، تمایل سومی وجود دارد. نمایندۀ این تمایل در دستگاه خامنه‌ ای، وحید حقانیان است. شماری از سرداران سپاه و روحانیان در این تمایل هستند. این تمایل، رویه ندارد و بنابر موقع، موضع اتخاذ می‌ کند.
 
     وجود سه تمایل در «بیت» خامنه‌ ای، از ضعف او در مهارِ سپاه و قوۀ قضائی و حکومت، گویایی می‌ کند. تنها در سیاست داخلی و نزاعِ سپاه و حکومت نیست که ناتوانی او خود را نشان می‌ دهد، در سیاست خارجی نیز، او این ضعف را نشان می‌ دهد. در علن، موضع او، همانندِ موضعِ گرایش اول است، اما در خفا، هیچ معلوم نیست که عملیات به دستور، حتی با اطلاع او، انجام می‌ گیرند. چنانکه، بنابر قول امیر علی حاجی‌ زاده، فرماندۀ هوا​ فضای سپاه، زدنِ پهباد امریکایی، نتیجۀ «آتش به اختیاری» موشک بان، بوده‌ است.
 
۲. ضعف ها که پوشانده می‌ شوند:
 
۲.۱. ضعف بزرگ، ضعف اقتصادی است که ضعف هایِ اجتماعی و سیاسی و فرهنگی، سبب شدت آن شده‌ است و می‌شود. در حقیقت، اقتصادِ مصرف محور که باید تضمین کنندۀ صدور نفت و گاز و منابعِ ثروت دیگرِ کشور باشد، سبب فقر و بیکاریِ روزافزونِ مردمِ کشور و طبیعت، شده‌ است. اینک که نفت، تحریم گشته، مردم ایران با این واقعیت روبرو هستند که فاقد اقتصاد، بمعنایِ صحیح کلمه هستند. و در همان وقت، زندگی با فروش ثروت ها نیز ممکن نیست. صدور نیروهای محرکه (سرمایه و استعدادها) زندگی را بازهم سخت‌ تر می‌ کند. عوارضی که تحریم ها از سویی، و صدورِ استعدادها و ترس از سرمایه‌ گذاری ببار می‌ آورند، از جنبۀ عینی، افزایشِ روزافزون قیمت ها و فقر و بیکاری اند، و از لحاظ ذهنی، ترس از بازهم سخت‌ تر شدن زندگی است.
 
     ضعف اقتصادی، ضعف های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی را نیز بازمی‌ گوید: زندگی در مدار سیاسیِ بسته، نه تنها داخلی، که خارجی نیز هست: مدارِ استبداد، مدارِ بسته‌ است، از جمله، به این دلیلِ ساده که رابطۀ دولت با ملت، رابطۀ مسلط با زیرسلطه‌ ای است که محکوم به زیستِ در این رابطه و یا سرکوب شدن، است. در رابطه با خارج، به تعداد جنگ ها، مدارهای بسته بوجود آمده‌ اند و مردم ایران در آنها زندانی شده‌ اند. طرفه اینکه عناصر «ایرانی» دست نشانده، در تقلایِ بستنِ مدارِ دیگری هستند که آن مدارِ یا رژیم یا «اپوزیسیون» دست نشانده، است. زندگیِ اجتماعی در مدارهای بسته، تنها فرار مغزها، آنهم به مقیاس سالانه ده ها هزار تن نیست، بیکاریِ جوانان و سنگین‌ تر شدنِ بار تکفل و آسیب های اجتماعی نیز هستند. و مردم ایران در فرهنگ استقلال و آزادی نمی‌ زیند، زندگی حق وندی ندارند. با بازسازی استبداد و استقرار رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، جامعه‌ ای که باید به یمن انقلاب، فرهنگ ساز می‌ شد، اقتصاد مصرف محور می‌ گوید که استبداد از این کار بازش داشته‌ است. تنظیم رابطه‌ ها توسط قدرت، چراییِ افزایش میزان خشونت و ویران‌ گری های آن را، هم در سطح جامعه، و هم در سطح رابطۀ جامعه با طبیعت، توضیح می‌ دهد.
                                           naft faghr
     روشِ روحانی، «اقناع روانی» است، بدین‌ خاطر از بازسازی ۱+۵ و رفع تحریم ها سخن می‌ گوید. اما روشِ خامنه‌ ای و گرایشِ اول، وسیله کردنِ ضعف اقتصادی برای ناکار آمد جلوه دادن حکومت روحانی از سویی، و ناگزیر کردنِ مردم به خود را قانع کردن که گویا تجدید عظمت ایران، و از افغانستان تا دریای مدیترانه را تحتِ امر آوردن، هزینه دارد و باید بهای آن را پرداخت، از سوی دیگر می باشد..
 
۲.۲. ضعف دستگاه فاسدِ قضائی بر همگان معلوم بود. اما ضعف رئیسی هم از پرده بیرون افتاد: او تنها در حوزه‌ ای می‌ تواند عمل کند که سپاه تعیین کرده ‌است. چنانکه دستورِ او در مورد کارگران قند و شکر هفت تپه و سه زنی که به حبس های سنگین محکوم شده‌ اند و نیز محیط زیستی‌ ها، بلا اجرا ماند. او برای پوشاندن ضعف خود، می‌ گوید: قبل از آنکه سر و کار کارگران به دستگاه قضائی بیفتد، حکومت باید مسئله‌ های آنها را حل کند. می‌ خواهد بگوید اعتراض و دست زدن به عملِ اعتراض، جرم است، پیش از آنکه این «جرم» واقع شود، کاری بکنید که واقع نشود!
 
     در آنچه به مبارزه با فساد، مربوط می‌ شود، رئیسی باید در محدوده‌ عمل کند تا کسانی چون قالیباف و همکاران او در شهرداری، محاکمه نشوند (شریفی همکار قالیباف به اتفاق دیگر «همکاران»، ۴۰۰ تا ۵۰۰ خانه و آپارتمان و مغازه را میان خود تقسیم کرده‌ اند و این یک قلم از خورد و بردهایِ آنها است). ارزیابی‌ ها این ‌است که او را به ریاستِ قوۀ قضائی منصوب کرده‌ اند تا ناتوانی او آشکار گردد و در آینده برای کسی که قرار است جانشین خامنه‌ ای بشود، ، مزاحمتی ایجاد نکند.
 
۲.۳. اما ضعف مجلس و آلودگیِ شماری از «نمایندگان» به فساد، نقل مجالس بود، تا اینکه در خودِ مجلس، موضوعِ نزاعِ زبانیِ علی لاریجانی و «نماینده» مجلس شد. این واقعیت که مجلس بی‌ وجود گشته‌ است، مورد تصدیق دو طرف بود، الا اینکه هر یک، دیگری را مقصر می‌ خواند.
 
۲.۴. ضعف حکومت روحانی را تنها، آمدنِ بشار اسد، بدونِ اطلاع «رئیس» جمهوری و «وزیر» خارجه، آوردنِ افرادِ «حشدالشعبی» به ایران، ... و «سریال گاندو»، آشکار نمی‌ کنند، بلکه گرفتارِ گسست بودنِ حکومت در سطح هیأت وزیران – که عدم اختیارِ «رئیس» جمهوری در برگزیدن وزیران، سبب آن است-؛ اجبار دائمی به پوشش دادن مسئله سازی هایِ تمایلِ مسئله ساز در درون و بیرون مرزها؛ ناتوانی از داشتنِ برنامۀ عمل در چهار بُعد اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی؛ و حتی ناتوانی در جلوگیری از مسئله سازی ها در سطح زندگیِ روزانۀ مردم (جنسی که از خارج وارد می‌ شود، از ۵ تا ۱۰ برابر قیمت به مردم فروخته می‌ شود و ...) نیز، گزارش می‌ کنند.
 
     بدین‌ سان، رﮊیمِ تا بدین‌ حد ناتوان، هم جامعه‌ را گرفتار ضعف های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کرده، و هم خود نیاز مضاعفی به پوشاندنِ ضعف هایش پیدا کرده‌‌ است:
 
❋ نیاز مضاعف رﮊیم ولایت مطلقه فقیه به پوشاندن ضعف ها: 
                                        waziatsanji272        
     بحران و مسئله ‌سازی‌ ها و بالیدن بدان ها، نیاز رﮊیم است، و در همان ‌حال، پوشاندنِ آنها (کار «ایران» نیست)، نیاز دیگری است، اما پوشاندنِ ضعف ها با قدرت نمایی‌ ها، گویایِ شدت ضعف بوده، بنابراین، نیاز به آن، نیاز بزرگ‌ تری است. این دو نیازِ رژیم، امرِ واقعِ مستمر هستند. نه تنها رﮊیمِ ولایت مطلقه این دو نیاز را دارد، رژیم های دیگری در موقعیت این رﮊیم، هم در گذشته، و هم در حالِ حاضر، این دو نیاز را دارند. قدرت های بزرگ نیز وقتی واردِ مرحلۀ انحطاط می‌ شوند، این دو نیاز را پیدا می‌ کند. چنانکه ابر قدرتی که روسیه بود (شوروی سابق)، این دو نیاز را داشت، و زمانی از درون فرو پاشید که این نیاز، عاملِ تشدیدِ ضعفش شدند. از این منظر که در رفتارِ حکومتِ ترامپ بنگریم، سیاستِ خارجی آن را، نه ناشی از شخصیتِ بی‌ ثباتِ ترامپ، که ناشی از ورودِ امریکا، بمثابۀ قدرت، به مرحلۀ انحطاط، می‌ یابیم.
 
     اما رﮊیم ولایت مطلقه فقیه که گرفتار جبرِ این دو نیاز است، ضعف خود را از مردم کشور و مردم منطقه و جهان، این‌ سان می‌ پوشاند:
 
۱. من آنم که «ابرقدرت» منطقه شده‌ ام. در قسمتِ اول این وضعیت سنجی که تأمل کنیم، دم زدن از بدست‌ آوردن قدرت برای از صفحه جهان برداشتن اسرائیل، نه پیام به اسرائیل، که بحرانِ خطرناک ساختن در بیرون و پوشاندنِ ضعف در درون، است.
 
     در واقعی جلوه دادن این قدرت نمایی، امریکا و دستیارانش در منطقه نیز شرکت دارند. زیرا در توجیه سیاست خود، نیازمند واقعی جلوه دادنِ این قدرت نمایی، هستند.
 
۲. این واقعیت که همۀ تمایل های موجود در رژیم، در توجیه کردار خود و وضعیت نابسامان کشور، به حضور و عملِ قدرتِ خارجی متوسل می‌ شوند، دلیلی جز این ندارد که می‌ خواهند ضعف خود را بپوشانند: ناتوانی از رﮊیم نیست. چون رژیم توانا است، «دشمن» همه کار می‌ کند که برایش در داخل و خارج، مشکل ایجاد کند.
 
۳. آمار و «داده‌» های دروغ نیز، همواره وسیلۀ پوشاندن ضعف این رژیم– ادارۀ بررسی های مجلس به تازگی گفته است، آمار، فاقد اعتبار هستند- و همۀ دیگر رژیم هایِ استبداد، و نیز دولت‌ های غربی، است.
 
     و اما در رابطه با منطقه و پیشاروی جبهۀ ترامپ- نتان یاهو- بن‌ سلمان نیز، رﮊیم ضعف های خود را این‌ سان می‌ پوشاند:
 
۱. عمل از طریق گروه های وابسته و سازمان های ترور. توضیح اینکه رﮊیم افزون بر سازمان ترور خود، سازمان های ترور دست نشانده را نیز بکار می‌ گیرد،
 
۲. شرکت در «جنگ های نیابتی» در سوریه و یمن.
 
۳. انجام عملیات توسط سپاه قدس.
 
۴. خود را تنها نیرو در برابر «دشمن» بنمودن.
 
     پوشاندن ضعف ها با توسل بدین روش ها، رﮊیم را ناگزیر کرده ‌است خود و کشور را گرفتار ۹ جنگ کند، که اینک، خطرِ سرباز کردنِ جنگِ نفت به جنگِ مستقیم نیز، بر آنها افزوده شده ‌است.
 
     اما پوشاندن ضعف، خود از عواملِ تشدیدِ ضعف، شده‌ است: از گروگانگیری بدین‌ سو، اقتصادِ کشور، مرتب ضعیف‌ تر می‌ شود؛ طبیعت ایران، بطور روز افزون بیابان می‌ شود؛ اتلافِ منابعِ نفت و گاز بخاطر تولید و مصرف با تکنولوژیِ فرسوده، افزایش می‌ یابند؛ سرمایه‌ ها و استعدادها بطور روز افزون، کشور را ترک می‌ گویند؛ تب تورم مدام تشدید می‌ شود؛ و سرطان فساد و نابسامانی‌ های اجتماعی، فراگیر می‌ شوند.
 
     با وجود ضعفی که تشدید می‌ شود، آنهم در دنیایی که نظام اقتصادی، خود تهدیدی برای بقایِ زندگی بر روی زمین شده‌ است، دیگر چند راهکار که یکی را باید برگزید، نمانده ‌است: اهل دانش و اندیشه در شرق و غرب جهان به این نتیجه رسیده‌ اند که چاره، یکی، و آن وجدان و شعور یافتن به حق وندی، و عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ ها با حقوق، است. حقوق پنجگانه و پیشنهاد آن به مردم ایران و جهان، و نیز قانون اساسی بر پایۀ حقوقِ پنج‌ گانه را، ایستادگان بر اصول استقلال و آزادی، به ایرانیان و جهانیان، پیشنهاد کرده‌ اند، از جمله، بدین‌ خاطر که انقلابِ ایران را زنگ خطر به جهانیان دانسته‌ اند و هدفِ کوششِ مستمر آنها این بوده‌ است که ایرانیان بر حقوق خویش وجدان یابند، خشونت‌ زدایی کنند، و رابطه‌ ها با یکدیگر را با حقوق تنظیم کنند، تا که الگو برای جهانیان بگردند. کودتا مانع شد که ایرانیان، هدف های انقلاب را متحقق کنند، و اینک خود و کشورشان، وضعیتی بس وخیم، یافته‌ اند و اگر نخواهند در این وضعیت بمانند که همچنان وخامت‌ بار تر می‌ شود، چاره، وجدان به حقوق و عمل به حقوق و راست راه زندگی در رشد را در پیش‌ گرفتن است.