وضعیت سنجی دویست و پنجاه و هفتم: چهار بن‌بست؟ و یک بن بست

جنگ تبلیغاتی – روانی:

در 18 ﮊوئن 2019، امریکا 11 عکس جدید منتشر کرد و به استناد آنها، مدعی شد سپاه پاسداران عامل انفجار دو نفت کش است. از دید آنها، انتخاب یک کشتی نروژی و یک کشتی ﮊاپنی، اخطار به ﮊاپن و اروپا است که بجای واسطه شدن، از ایران نفت بخرید. در برابر، دستگاه تبلیغاتی رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، مدعی شد که جاسک پایانه جدید صدور نفت ایران است و انفجار در این دو کشتی کار امریکا است با دو هدف: خلیج فارس نا امن است، بنابراین، شما اروپاییان نفت و گاز از امریکا بخرید. و تهدید تأسیسات نفتی بندر جاسک که به زودی می‌توانند ظرفیت صدور یک میلیون بشکه نفت در روز را پیدا کنند، هدف امریکا باشد.

سخنگوی سازمان انرﮊی اتمی ایران، به امضاءکنندگان توافق وین هشدار داد که تا 10 روز دیگر، 6 ﮊوئیه 2019، تولید اورانیوم غنی شده، میزان ذخیره آن را از 300 کیلو خواهد گذراند. بهروز کمالوندی، سخنگوی آﮊانس افزود: بنابر نیاز کشور، می‌توانیم اورانیوم غنی تر از 3.6 درصد تولید کنیم. زمان لازم برای تولید اورانیوم غنی تر ، یکی دو روز است.

   بدین‌سان، هرگاه طرف اروپایی کاری نکند، در این تاریخ، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه پا را از قرارداد وین بیرون گذاشته‌ است. از آنجا که ترامپ تهدید «ایران» را «باج‌خواهی اتمی» خوانده ‌است، حمید بعیدی نژاد، عضو گروه مذاکره کننده بر سر اتم و سفیر کنونی ایران در لندن، در مصاحبه با CNN، گفته‌ است: آقای ترامپ بارها برجام را بدترین توافق تاریخ خوانده ‌است حالا چگونه انتظار دارد ایران در این بدترین توافق بماند! «سفیر» غافل شده ‌است که رﮊیمی که او از آن نمایندگی می‌کند نیز ترامپ و حکومت او را بخاطر خارج شدن از قرارداد سرزنش می‌کند و روحانی در دیدار با سفیر فرانسه می‌گوید: برجام به نفع ایران و فرانسه و اروپا و دنیا است. پس عمل می‌باید بیانگر ارزیابی خود از قرارداد باشد و نه طرفی که از آن خارج شده ‌است. چنان‌که اگر ترامپ و حکومت او ارزیابی روحانی از قرارداد وین را مبنی قرار می‌داد، از آن خارج نمی‌شد.

طرفه این‌که مفسر خبری (تلویزیون 24 ساعت، 17 ﮊوئن) توضیح می‌داد: اروپا روشی را در پیش گرفته‌است که ایران خود از توافق خارج شود، تا بتواند بگوید چون به اصرار ما وقعی نگذاشت و امکان آن را به ما نداد، راهکار قطعی پیدا کنیم، ناگزیر به امریکا در تحریم ایران می‌پیوندیم.  

در 18 ﮊوئن، وزارت دفاع امریکا اطلاع داد که 1000 نیروی نظامی دیگر روانه خاورمیانه می‌کند. پیش از آن، سرپرست وزارت دفاع گفته بود: امریکا در پی ایجاد اجماع برضد ایران است.

در 18 ﮊوئن، ﮊنرال پل سلوا، معاون رئیس ستاد ارتش امریکا گفت: امریکا به تنهایی امنیت خلیج فارس را تأمین و تضمین نمی‌کند. کشورهای دیگری که از این آب راه استفاده می‌کنند نیز باید نقش فعالی بر عهده بگیرند. بدین‌قرار، امریکا بدین شیوه می‌خواهد اجماع برضد ایران بسازد.

اروپاییان، از زبان وزیر خارجه آلمان به «ایران» گفته‌اند: در برابر تحریم امریکا، کار چندانی از دست آنها بر نمی‌آید. باوجود این، صلاح ایران در این‌است که در قرارداد بماند. در 19 ﮊوئن، خبر گفتگوی وزیران خارجه سه کشور اروپایی امضاءکننده قرارداد وین، با موگرینی، مسئول سیاست خارجی اروپا منتشر شد. هم‌زمان، از احتمال سفر این سه وزیر به ایران، سخن بمیان آمد.

   نیویورک تایمز بر این ‌است که از دست اروپا کاری ساخته نیست. اما قرارداد را تنها سه کشور اروپایی و اتحادیه اروپا امضاء نکرده‌اند. چین و روسیه نیز امضاء کرده‌اند. این دو کشور از امریکا خواسته‌اند به تحریکات که می‌توانند جنگ ببار بیاورند، دامن نزند. از این مجموعه البته کاری ساخته می‌شود. الا این‌که اروپایی نمی‌تواند با روس و چین متحد شود برضد امریکا، ولو در مورد قراردادی که امریکا خود نیز آن را امضاء کرده ‌است.

در 18 ﮊوئن 2019، خبر احتمال حمله محدود امریکا به تأسیسات اتمی ایران انتشار یافت. دانستنی است که از نتایج اجرای قرارداد وین، یکی این‌ است که اینک امریکاییان از محل استقرار همه تأسیسات اتمی ایران اطلاع دارند و حمله به این تأسیسات می‌تواند موفقیت آمیز باشد.

کارشناسان اتمی بر این نظر هستند که با توجه به این واقعیت که تمامی تأسیسات اتمی ایران در مهار آﮊانس بین‌المللی انرﮊی اتمی است و این تأسیسات همواره در معرض حمله نظامی هستند، اصرار ترامپ نابجا است. زیرا افزون بر تعهدها که برطبق قرارداد وین پذیرفته‌است، ایران اگر هم بخواهد نمی‌تواند بمب اتمی بسازد.

     خبرهای بالا می‌گویند وضعیت، وضعیت بن‌بست است. در آنچه به ایران مربوط می‌شود، خامنه‌ای از چهارسو، راه‌ها را بر خود بسته و خویشتن را زندانی کرده ‌است:

چهار بن‌بستی که خامنه‌ای خود و رﮊیم ولایت فقیه را در آن گرفتار کرده ‌است:

1. بنابر قول دستگاه تبلیغاتی رﮊیم، خامنه‌ای به شینزو آبه، نخست وزیر ﮊاپن گفته ‌است به پیام ترامپ پاسخ نمی‌دهد و با امریکا هم معامله نمی‌کند. در حال حاضر، این امریکا است که از قرارداد وین خارجه شده و عمل به صفر رساندن فروش نفت ایران، عملی جنگی است. گرچه توانسته است مانع خرید نفت ایران بشود – بی‌آنکه آن را به صفر برساند – اما در امریکا منزوی است. بستن راه مذاکره با حکومت ترامپ، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه را در بن‌بست قرار می‌دهد. زیرا همه دیگر امضاءکنندگان قرارداد وین از دو طرف می‌خواهند مذاکره کنند. در حال حاضر، طرف امریکایی می‌گوید آماده گفتگو با ایران بدون قید و شرط است و از ایران، جز اخذ تضمین بر نساختن سلاح اتمی نمی‌خواهد. ایجاد انفجار در دو کشتی را هم بهانه‌ کرده است تا به قول سرپرست وزارت دفاع، برضد ایران اجماع بوجود آورد. بدین‌سان، راه مستقیم که گفتگو با امریکا است، بسته است.

     چون دعوت از نخست وزیر ﮊاپن برای اینکه به او گفته شود به پیام ترامپ پاسخ نمی‌دهیم و با امریکا مذاکره نمی‌کنیم، کاری است که ساده‌لوح نیز نمی‌کند، می‌توان فرض کرد که، در خفا، گفتگوهای انجام گرفته بخاطر گشودن بن‌بست بوده‌ است. در این صورت، وضع تحریمهای جدید از سوی امریکا و متهم کردن «ایران» به ایجاد انفجار در دو کشتی و فراخواندن کشورهای جهان به تحریم شدید ایران (در واکنش به غنی کردن اورانیوم توسط «ایران»)، می‌گویند بن‌بست گشوده نشده ‌است و حکومت ترامپ می‌پندارد با افزودن بر فشارها، «ایران» تن به گفتگو و تسلیم شدن به خواست ترامپ، می‌دهد. هم بعد از سفر شینزو آبه به ایران، ترامپ گفت نه ایران آماده گفتگو است و نه ما و هم لوموند (18 ﮊوئن 2019) به استناد اطلاعات بدست آورده‌اش، نوشت مأموریت شینزو به شکست انجامیده‌ است؛

2. بلحاظ حقوقی و اخلاقی، امریکا منزوی است. غیر دستیارانش در منطقه، از نظر بقیه کشورها، اقدام امریکا نقض یک قرارداد بین‌المللی است که به تصویب شورای امنیت نیز رسیده‌ است. خروج ایران از قرارداد وین، انزوای امریکا را به انزوای ایران بدل می‌کند. با این تفاوت بسیار بزرگ که از دست رﮊیم ولایت مطلقه فقیه کاری برضد دنیا بر نمی‌آید، در عوض، کار امریکا در ایجاد بن‌بست برضد ایران و شرکت اروپا نیز در تحریم ایران، آسان‌ می‌شود.

   یادآور می‌شود که سران رﮊیم مرتب تکرار می‌کردند که امریکا به انزوا درآمده‌ است. به انزوا درآوردن ایران، آنهم بخاطر غنی سازی چند کیلو اورانیوم، خوردن هم چوب و هم پیاز می‌شود. چراکه باوجود تن دادن به 105 تعهد، ایران وضعیتی بدتر از وضعیت قبل از قرارداد وین را پیدا می‌کند. بدین‌قرار، اتمام حجت دوماهه به اروپا و رویه‌ای که اروپا در پیش گرفته‌ است که نتیجه‌اش می‌تواند خارج شدن رﮊیم از قرارداد وین باشد، ایران را در بن بست سختی قراردادن است.

     با توجه به رویه، در رﮊیم ولایت مطلقه فقیه «نیروی» غیر قابل مهاری وجود دارد که به محض پدید آمدن فرصت، آن را می‌سوزاند و هر زمان امکان گشوده شدن بن‌بستی پدید می‌آید، با دست زدن به اقدامهایی، مانع از گشوده شدن بن‌بست می‌شود: گروگان‌گیری و جنگ 8 ساله و بحران اتمی و تحریمها، گواه این امر واقع مستمر هستند. هرگاه این بار نیز موفق شوند، بن‌بست دومی بر بن‌بست اول افزوده می‌شود.

3. و اگر رﮊیم به تهدید خود عمل نکند – در 28 خرداد 98، شمع‌خانی برای شرکت در اجلاس بین‌المللی نمایندگان عالی امنیتی کشورهای جهان به مسکو رفته‌ است و در خبر است که بنابر انتقال مازاد اورانیوم غنی شده به روسیه و نیز واسطه شدن روسیه است – و در قرارداد وین بماند، ماندن در بن‌بست کنونی است. تنها احتمال این‌ است که اروپاییان بطور بسیار محدود، راه باریکهِ معامله پایاپای نفت – کالا یا پول – کالا را بازکنند که البته دردی را دوا نخواهد کرد.

     هرگاه اروپاییان این راه باریکه را بگشایند، بن‌بست گفتگو با امریکا، بلحاظ اقتصادی آزار دهنده می‌ شود و فشار برمردم ایران را تشدید می‌کند، اما به رﮊیم نیز امکان می‌دهد بگوید: در برابر امریکا ایستاده‌ام!

     و اگر راه باریکه گشوده نگردد، رﮊیم با سه بن‌بست روبرو می‌شود.

4. بن‌بست داخلی، بسا مهم‌ترین بن‌بست رﮊیم است. چرا که برنامه اتمی پنهان از مردم به اجرا گذاشته شده و ادامه یافته‌ است. بعد از لورفتن و پدیدآمدن بحرانی که مدام شدیدتر شده، رﮊیم حاضر نشده ‌است مردم ایران را از واقعیت آگاه کند. سنگینی تحریمها بر دوش مردم و اقتصاد ایران نیز، نتوانسته ‌است رﮊیم را به اظهار حقیقت و حل مشکلی که داخلی است، ناگزیر کند. در عوض، مافیاهای نظامی- مالی تا توانسته‌اند، رانت‌های بزرگ را به جیب زده‌اند. و اینک، بحران اتمی رﮊیم را با سه بن‌بست بالا روبرو کرده ‌است. دو مفر، یکی خارجی و دیگری داخلی وجود دارند: مفر خارجی، این‌ است که رﮊیم تا انتخابات ریاست جمهوری امریکا تحریمها را به مردم کشور تحمیل کند و در آن انتخابات، ترامپ شکست بخورد و جانشین او، احتمالاً به قرارداد وین باز گردد. و یا باتوجه به این امر که ترامپ و حکومت او نیز در بن‌بست هستند، ترامپ خود مفری برای خود و برای رﮊیم ولایت مطلقه فقیه ایجاد کند. امری که در وضعیت کنونی محتمل نمی‌نمایند.

   خامنه‌ای می‌گوید: او تولید سلاح اتمی را تحریم کرده‌ است وگرنه، امریکا آن توانایی را نداشت که مانع ایران بگردد. در این صورت، بر او است توضیح دهد تأسیسات اتمی برای چیست؟ وقتی قرار بر ساختن بمب اتمی نیست و نیروگاه اتمی نیز یکی است که مرتب نیز کار نمی‌کند و سوخت اتمی آن را هم روسها می‌دهند، چرا باید برای تأسیسات بدون مصرف، بهایی این اندازه کمرشکن پرداخت؟ تا امضای قرارداد وین می‌گفتند این تأسیسات بکار گرفتن تضمین از امریکا می‌آید: امریکا باید تضمین کند که رﮊیم را بر نمی‌اندازد. اینک بر آن افزوده شده‌ است جانشین خامنه‌ای. توضیح این‌که خامنه‌ای در کار آن‌است که با استفاده از بحران، جانشین خود را بر همگان بقبولاند. الا اینکه زندانی شدن در چهاردیواری بن‌بست‌ها، موقعیت او را در رﮊیم نیز، بطور روزافزون ضعیف‌تر می‌کند. روحانی راه‌کار همه‌پرسی را مطرح کرد و گفت «رهبر» نیز با آن موافقت کرده ‌بود. در عمل، خامنه‌ای تن به این مفر برای خارج شدن از بحران، نداد. زیرا خروج از چهار بن‌بست، ممکن نمی‌شود مگر این‌که نتیجه همه‌پرسی مخالفت مردم ایران با بقای تأسیسات بی‌هدف و سخت زیان‌بار باشد.

بن‌بستی که ترامپ و حکومتش درآنند:

   ترامپ مبارزات انتخاباتی خویش را آغاز کرد و در نخستین سخنرانی، به ایران نیز پرداخت. اما نگفت او نیز گرفتار بن‌بستی است که خود آن را ایجاد کرده ‌است. لوموند (18 ﮊوئن) در نوشته ای زیرا عنوان «کارآیی راه‌کارهای ترامپ در باره ایران محدودند، از جمله می‌نویسد:

● ترامپ برغم این که کشورهای اروپایی توافق وین را امضاء کرده‌اند، آنها را از خرید نفت ایران بازداشته و نفت ایران را در قرنطینه نگاهداشته است. با این‌کار، اقتصاد ایران را گرفتار افلاس کرده است. با وجود این، توانا به عبور از دو مشکل نیست:

   یکی مشکل فقدان اعتبار است. برای مثال، امریکا می‌گوید ایران در دو کشتی در دریای عمان، انفجار ایجاد کرده‌ است. و آلمان قول امریکا را نمی‌پذیرد و پمپئو آلمان را به بی‌غیرتی متهم می‌کند. پیش از این، امریکا مدعی شد که رﮊیم صدام مشغول ساختن بمب اتمی است و آن را مجوز حمله نظامی به عراق کرد. پس از جنگ، معلوم شد که حکومت امریکا دروغ گفته است.

   مشکل دوم بسیار مهم‌تر است و آن ابهامهای موجود در سیاست حکومت ترامپ در باره ایران است. بطور رسمی، این سیاست عبارت می‌شود از «واردکردن حداکثر فشار برای کشاندن ایران به پای میز مذاکره». مذاکره نه تنها در باره اتم که موشکهای دوربرد و دست کشیدن ایران از مداخله در کشورهای خاورمیانه. اما وقتی امریکا ایران را به ایجاد انفجار در دو کشتی متهم می‌کند ، عملاً می‌پذیرد که کارآیی سیاستش محدود است.

● در سوم ماه مه، ترامپ اظهار خوشبینی کرد و گفت: «وقتی او به ریاست جمهوری رسید، ایران دنیا را گرفتار وحشت کرده‌ بود اما اینک ایران است که گرفتار بلبشو و وحشت است». نفس ایران دارد بند می‌آید و حالا اگر ایرانیان می‌خواهند با من مذاکره کنند، من آماده‌ام. شکست مأموریت شینزو آبه، نخست وزیر ﮊاپن که هم‌زمان شد با حمله به دو کشتی در دریای عمان، مسلم کرد که ترامپ بر خطا بوده ‌است. آزمایش موشکهای دوربرد نیز قطع نشدند و در یمن نیز، حوثی‌ها، که از حمایت ایران برخوردارند، بیش از پیش فعال شدند. و تسنیم، خبرگزاری سپاه، نیز خبر می‌دهد که توافق اتمی، کارآیی خود را از دست داده‌ است و ایران دلیلی برای ماندن در آن نمی‌بیند.

● ترامپ بولتون را بعنوان مشاور امنیتی و پمپئو را بعنوان وزیر خارجه دارد که هردو جانبدار سیاست تهاجمی و تغییر رﮊیم ایران هستند. بمناسبت چهلمین سالگرد انقلاب ایران، بولتون گفته بود: فکر نمی‌کنم سال دیگر باشید و سالروز انقلاب را جشن بگیرید. و حالا، پمپئو مدعی است که ایران با القاعده در رابطه است. با توجه به قانونی که بعد از ترورهای 11 سپتامبر 2001 به تصویب رسید و به حکومت امریکا امکان می‌دهد بدون کسب اجازه از کنگره وارد جنگ شود، طرح این ادعا، جز زمینه سازی برای حمله نظامی به ایران معنی نمی‌دهد.

     با وجود این، خروج از توافق وین و زمینه سازی برای حمله نظامی به ایران، حکومت ترامپ را در وضعیتی قرار داده ‌است که نه راه پس دارد و نه راه پیش: ترامپ، در 20 ماه مه سال جاری ایران را تهدید کرد: «هرگاه ایران جنگ بخواهد، جنگ بطور رسمی به وجود ایران پایان خواهد بخشید». اما، در نیمه همان ماه، وزارت دفاع امریکا در حال بررسی اعزام قوای بیشتر به منطقه بود. و اعزام نیرو به منطقه، سیاست ترامپ را که خلاصی یافتن از مرداب خاورمیانه است نقض می‌کند.

   بدین‌سان، ترامپ و حکومت او نیز خود خویشتن را در بن‌بست قرار داده‌اند. از راه‌کارهای ترامپ، یکی نظامی است: حمله به تأسیسات اتمی و نظامی و اقتصادی ایران. این راه‌کار اگر رﮊیم بر جا بماند، ترامپ و حکومت او را از بن‌بست خارج نمی‌کند و او را مسئول گرفتار آتش جنگ شدن تمامی منطقه نیز می‌کند و بیش از پیش امریکا را در مرداب فرو می‌برد. اگر در بن‌بست بماند، باز به قول لوموند، او رئیس جمهوری است که پیمان‌هایی را لغو کرده‌ است که امریکا خود عامل انعقادشان بوده‌ است. بدین‌سان، ضعیف شدن امریکا را به نمایش گذاشته‌ است. بر آن باید افزود که در سیاست خارجی، هیچ موفقیتی بدست نیاورده و بی‌اعتمادی به امریکا را تشدید نیز کرده‌ است. در حکومت او، موقعیت امریکا در خاورمیانه ضعیف‌تر شده ‌است. پس راه‌کاری که می‌ماند تن دادن به یک همکاری بین‌المللی، برای کاستن از تنشها در منطقه و گشودن بن‌بست با ایران، توسط واسطه‌ها است.

   بن‌بستها که دو طرف در آن هستند، مساعدترین وضعیت برای برخورد نظامی را بوجود آورده ‌است. تمایل‌های جنگ طلب در دو طرف وجود دارند. در عوض، نه ایرانیان و نه امریکاییان و نه بقیه مردم دنیا، موافق جنگ نیستند. اما ترامپ و حکومت او متحدانی در درون رﮊیم ولایت مطلقه فقیه دارند که می‌توانند او را از بن‌بست خارج کنند. توضیح این‌که وضعیت بن‌بست آن‌هم باوجود تحریکها که می‌توانند آتش جنگ را به جان هستی منطقه بیاندزاند، اقتصاد ایران را از پا در می‌آورد. از این‌رو، مافیاهای نظامی – مالی متحدان ترامپ هستند. رهایی اقتصاد از دست این مافیا، کاری است که باوجود ولایت مطلقه فقیه، ناشدنی است. چراکه هم دولت واقعی و هم دولت در سایه از آن این مافیاها است و هم در دولت اسمی (حکومت روحانی و مجلس) حضور جدی دارند و در تدارک اسباب تصرف آن نیز هستند.

     و مردم ایران بدانند اگر هم مردم امریکا بن‌بست جانب آمریکایی را با جانشین کردن ترامپ با رئیس جمهوری دیگری بگشایند، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه از بن‌بست‌ها خارج نمی‌شود. مردم خود می‌توانند خود و دولت را از بن‌بستها خارج کنند، هرگاه توانایی خویش را بکار برند.

وضعیت سنجی دویست و پنجاه و ششم: اقتصاد بدون نفت؟

اقتصاد بدون نفت و کودتا، دو امر واقع مستمر از دوران قاجار تا امروز:

     کوشش برای بازسازی اقتصاد تولید محور متکی به خود، بنابراین، مستقل، کوشش پی‌گیر پویندگان راست راه استقلال و آزادی، از دوران قائم مقام فراهانی تا امروز، است. دوران قاجار، دوران فروش امتیاز بود و دوران پهلوی، دوران مصرف محور کردن اقتصاد ایران و وابسته کردن آن به اقتصاد مسلط امپراطوری انگلستان شد. باکودتای 28 مرداد 1332، کشماکش میان امریکاییان و انگلیسیان برسر به اختیار درآوردن سازمان برنامه، با غلبه نسبی، امریکا پایان پذیرفت.

   چون جنبش ملی‌کردن صنعت نفت، حکومت رهبر نهضت ملی ایران، مصدق، را به شاه سابق و گروه دست نشانده حاکم بر دولت تحمیل کرد و دولت انگلیس خرید نفت ایران را تحریم نمود، حکومت مصدق، برنامه اقتصاد بدون نفت را به اجرا گذاشت. با آن‌که، هزینه‌های شرکت نفت نیز بر عهده حکومت مصدق قرارگرفت، اقتصاد بدون نفت نتایج خود را ببارآورد. چرا که بنابر دو سند محرمانه – که اینک از رده محرمانه خارج شده‌اند- امریکاییان به این نتیجه رسیدند که حکومت مصدق را تحریم اقتصادی از پا در نمی‌آورد و این حکومت توانا به تأمین بودجه دولت و اداره اقتصاد ایران است. لذا، راهکار دیگری جز کودتا بر ضد او نمی‌ماند و کودتا نیز روی داد.

     رﮊیم کودتا که، در آن، شاه، ولایت مطلقه یافت، محور مصرف را جانشین محور تولید گرداند و اقتصاد مصرف و رانت محور زیر سلطه را بازساخت. تکیه اقتصاد به صدور نفت و واردکردن کالا، روز افزون شد. قرار بر صدور هرچه بیشتر نفت شد. بنابر جدول صدور نفت، قرار بر رساندن میزان صدور نفت به روزانه 8 میلیون بشکه بود. جدول دیگری زمان پایان یافتن ذخایر شناخته شده نفت ایران را نیز معلوم کرد: این ذخایر، با فرض صدور آن اندازه نفت، می‌باید در سال 1995، به پایان می‌رسیدند (نگاه کنید به کتاب نفت و سلطه). در جمع مسئولان اقتصاد کشور، شاه – بنا بر سندی از اسناد سری، او به راکفلر پیشنهاد کرده بود استخراج نفت ایران افزایش بیابد و امریکا آن را بخرد و برای خود ذخیره کند – گفته بود: نفت تمام می‌شود. می‌گویید مس داریم. آن هم تمام می‌شود، بعد چه باید بکنیم؟ هرگاه در دوران او اقتصاد کشور تولید محور و مستقل شده بود، پرسش او محل پیدا نمی‌کرد. باوجود نگرانی که او اظهارکرد و پرسشی که با مسئولان اقتصاد کشور در میان گذاشت، ابعاد رانت‌خواری بود که بزرگ‌تر شدند. تا بدان‌حد که شاه سابق ناگزیر شد بگوید: ما دیگر پولهای نفت را آتش نمی‌زنیم.

     انقلاب، از جمله بخاطر گرفتار پویایی تلاشی شدن اقتصاد ایران، از رهگذر صدور نفت و ورود کالاهاو بزرگ شدن بودجه و نقش نظام بانکی بمثابه مکنده سرمایه‌ها و انتقال آنها به خارج، ضرور شد تا مگر نیروهای محرکه نه در متلاشی کردن اقتصاد که در ایجاد اقتصادی تولید محور توانا به رشد، بکار افتند. برنامه حکومت ملی پیشاپیش، تهیه شده بود و بنای اقتصاد تولید محور بی‌نیاز از صدور نفت و صرف درآمد آن در متلاشی کردن اقتصاد کشور، آغاز گرفت. یکبار دیگر، استبدادیان مشغول به بازسازی استبداد وابسته، در خرداد 1360 کودتاکردند و اقتصاد مصرف محور دوران پهلوی بازساختند. چرا برنامه اقتصاد تولید محور را اجرا نکردند، زیرا با استبداد سازگاری نداشت.

   اینک که تحریم‌ها شدت گرفته‌اند، سازمان برنامه و بودجه و نیز مرکز پژوهش‌های مجلس، برنامه اقتصاد بدون نفت را تهیه کرده‌اند. از خود نیز نپرسیده‌اند استبدادی که بودجه و اقتصاد کشور را به روزی انداخته‌اند که زنگنه، وزیر نفت، می‌گوید در 40 سال گذشته، هیچ‌گاه بدین بدی نبوده است و کشور را گرفتار 9 جنگ و شدیدترین تحریمها کرده‌اند و باوجود قراردادن مردم ایران تحت رﮊیم تحریم، همچنان بر هرچه مصرف و رانت محورتر اقتصاد ایران، اصرار ورزیده‌اند، کجا می‌تواند برنامه اقتصاد بدون نفت را به اجرا بگذارد؟ در حقیقت، برنامه تهیه شده خود می‌گوید که تهیه کنندگان می‌دانند که این رﮊیم توانا بر اجرای برنامه اقتصاد تولید محور نیست. هرگاه به این کار توانا بود، برنامه عمل (منتشره در کتاب قانون اساسی بر پایه حقوق پنج‌گانه) را به اجرا می‌گذاشت:

مؤلفه‌های پنج‌گانه استبداد ولایت مطلقه فقیه، مانع بزرگ بنای اقتصاد تولید محور:

     پیش از این، سه مؤلفه خیانت و جنایت و فساد، که تمامی رﮊیمهای استبدادی در آنها اشتراک دارند را موضوع بحث قرار داده‌ایم. در واقع، مؤلفه‌های اصلیِ مشترک فیه استبدادها، پنج هستند: بی‌نظمی بخاطر تحمیل پویایی تلاشی به جامعه و اقتصادش و جانشین حقوق گرداندن زور در تنظیم رابطه‌ها در درون دولت و میان دولت و جامعه ملی دو مؤلفه دیگر هستند که سه مؤلفه بالا جدایی‌ناپذیرند. این پنج مؤلفه سبب می‌شوند دستگاه اداری که نقش راه‌بردی در رشد دارد، در ویران‌کردن نیروهای محرکه و جهت ویران‌گر بخشیدن به این نیروها نقش پیدا ‌کند.

     باوجود این، میان استبدادهای در موضع مسلط (چین) و استبدادهای در موضع زیر سلطه (استبدادهای حاکم بر کشورهای مسلمان) تفاوتی ماهوی وجود دارد. چرا که اقتصاد در موضع مسلط نیروهای محرکه را نه تخریب و نه صادر می‌کند. حال این‌که اقتصاد در موضع زیر سلطه، این نیروها را هم تخریب و هم صادر می‌کند.

   بدین‌قرار، هرگاه بنا بر بنای اقتصاد بدون نفت باشد – که به ضرورت تولید محور می‌شود -، نخست این دولت است که می‌باید بازسازی شود:

1. تا که دولت در درون خود، زور را بی‌محل و حقوق را تنظیم کننده رابطه‌ها کند و رابطه‌های خود با جامعه را نیز، بر وفق حقوق پنج‌گانه تنظیم کند. به سخن دیگر، باید تمامی ساختار دولت تغییر کند. از آنجا که از قدرت نمی‌توان انتظار داشت خود خویشتن را منحل کند، این جامعه مدنی است که می‌باید ابتکار عمل را از آن خود کند: شهروندان، با عمل به حقوق پنج‌گانه، دولت استبدادی را بی‌محل و محکوم به انحلال گردانند؛

2. تا که دولت و جامعه از پویایی تلاشی برهندو نظم بیابند. در حقیقت، اقتصاد مصرف و رانت محور ایران گرفتار بیشترین بی‌نظمی، راست بخواهی، بند از بند گسستگی‌ها است. این تلاشی ناشی از تنظیم رابطه‌ها با زور، بنابراین، جهت دادن به نیروهای محرکه در تخریب است. بدون این‌که دولت نظم بیابد و نظام اجتماعی، به یمن عمل به حقوق، بنابراین، تنظیم رابطه‌ها با حقوق، باز و تحول‌پذیر شود، ممکن نیست بتوان اقتصاد گرفتار پویایی تلاشی را (بیابان شدن طبیعت و گسترش فقر و خشونت در شکل آسیب‌ها و نابسامانی‌های اجتماعی و بلبشوی مدیریت اقتصاد دو بخش دولتی و خصوصی و مداخله دو دولت واقعی و سایه در سیاست خارجی و ایجاد تب قیمت دلار و... شدت این تلاشی را گزارش می‌کنند)، از این گرفتاری رها و تولید محور و برخوردار از نظمی گرداند که نمی‌تواند جز حاصل عمل به حقوق باشد؛

3. تا که دولت جنایت‌کار و جنایت گستر، دولت حقوند و حق گستر بگردد. راستی این‌است که قدرت از تضاد و تخریب پدید می‌آید. تخریب مجموعه‌ای از جنایت‌ها است. ایران امروز حاصل تخریب، به سخن دیگر، جنایتهای استبدادها و برقراری رابطه‌های قوا میان فرد با فرد و گروه با گروه، بنابراین، امر واقع مستمر شدن جرمها و جنایتها است. در قلمرو اقتصاد، تخریبهای طبیعت و نیروهای محرکه جنایتهایی هستند که رﮊیم و گروه‌هایی که کارشان بردن و خوردن است، انجام می‌دهند. بدون باز ایستادن از تخریب نیروهای محرکه، هر کار، حتی آنچه را که تهیه کنندگان طرح، اصلاح بودجه خوانده‌اند، ناشدنی است؛

4. تا که رﮊیم ولایت مطلقه فقیه از خیانت بازایستد. در واقع، استبداد خیانت پیشه است نه تنها به این خاطر که قدرت خارجی را محور سیاست داخلی و خارجی می‌کند، (گروگان‌گیری و جنگ و بحران اتمی و گرفتاری ایران در 9 جنگ)، بلکه بدین‌خاطر که جامعه ملی و یکایک شهروندان و به استبدادیان نیز، در حقوقشان، خیانت می‌کند. به امید و اعتماد شهروندان خیانت می‌کند به اعتماد کارکنان خود نیز خیانت می‌کند. بدون اطلاع مردم، در درون و بیرون مرزها، هرآنجه را به سود بقای خود می‌داند، ولو مرگبار برای حیات ملت، انجام می‌دهد. در حقیقت، هر رﮊیمی که میان حفظ وجود خود و برخورداری جمهور مردم از حقوق، حتی حق حیات، تعارض ببیند و حفظ وجود خود را مقدم بداند و بگرداند، خائن است. میزان استبداد است که میزان خیانت یک رﮊیم را بدست می‌دهد. بودجه امروز کشور، اقتصاد امروز ایران، فرآورده تنظیم رابطه‌ها توسط زور، پویایی تلاشی و جنایت و خیانت و فساد است. بدون رهاکردن دولت و جامعه از این 5 عامل چگونه می‌توان بودجه را اصلاح و اقتصاد را از فروش نفت خام، بی‌نیازکرد؟ و

5. تا که دولت و جامعه از فساد پالایش بجویند. راست بخواهی، چهار عامل بالا، فساد را ذاتی زندگی‌های فردی و جمعی می‌کند: زبان قدرت را همگانی می‌کند، دروغ را همگانی می‌کند. شهروندان را از حقوق ذاتی حیات خویش غافل می‌کند، بنابراین، عقلهای شهروندان، خودانگیختگی، استقلال و آزادی، خویش را از یاد می‌برند و توانایی ابتکار و ابداع و خلق را از دست می‌دهند. نازا می‌شوند.کار هر کس این می‌شود: با دیگری و دیگران و طبیعت رابطه‌ای برقرارکردن و، بدان، از دیگری و دیگران، «درآمد» حاصل کردن. در نتیجه، دین و مرام، گرفتار جبر فسادی می‌شود . از خود بیگانه شدن دین و مرام، از جمله، از رهگذر و بخاطر توجیه فسادها است. اقلیت صاحب امتیاز فرآورده همگانی شدن فساد و عامل اول فسادگستریِ ویران‌گر می‌شود.

   آنها که از رابطه قدرت با مرام، ناآگاه هستند و یا آگاهند و خود طالب قدرت هستند، در سنجش وضعیت اقتصاد ایران، از قدرت غافل می‌شوند و به سراغ این و آن ایدئولوﮊی می‌روند: یکی آن را لیبرالی و دیگری نئولیبرالی و سومی اولی یا دومی اما ناقص توصیف می‌کنند و چهارمی آن را اسلامی می‌خواند. حال این‌که هرگاه در سیر تحول مسیحیت و لیبرالیسم در غرب و سوسیالیسم در شرق و اسلام در ایران تأمل کنند، در می‌یابند که قدرت به مرام برای توجیه خود نیاز دارد و چون این نیاز در ضد و نقیض شدن دائمی است، مرام برای توجیه نیازهای ضد و نقیض شونده، باید مدام از خودبیگانه شود. جریان از خود بیگانه شدن تا خالی شدن مرام از محتوائی که داشت ادامه می‌یابد. زمان خالی شدن کامل مرام، زمان فراگیر شدن سرطان فساد ‌است.

   برنامه تهیه شده، نه تنها به این 5 عامل اشاره نیز نمی‌کند، بلکه از ساختار دولت (دولت واقعی تحت امر «رهبر» و دولت اسمی (قوه مجریه و مجلس) و دولت سایه یعنی مافیاهای نظامی – مالی) نیز غافل می‌شود و راه‌کاری را پیشنهاد می‌کند که دولتی با این ساختار که خیانت و جنایت و بی‌نظمی و تنظیم رابطه‌ها با زور و فساد ذاتی وجود آن است، باید آنرا انجام دهد!!

   با وجود این، برنامه پیشنهادی را برررسی می‌کنیم:

برنامه پیشنهادی سازمان برنامه و بودجه برای بی‌نیازکردن بودجه از درآمد نفت:

«نسخه جراحی بودجه روی میز تصمیم‌گیران قرار گرفت. برنامه جراحی بودجه در ۴ محور ارائه شده است؛ درآمدزایی از منابع جدید، مدیریت هزینه‌های فعلی دولت، ثبات‌سازی اقتصاد کلان و توسعه پایدار و در نهایت تقویت نهادی بودجه. جراحی بر تمام این محورها برای دو بازه کوتاه ‌مدت و بلندمدت پیش‌بینی شده است. برنامه‌های عاجل در درآمدزایی شامل اصلاح یارانه کالاهای اساسی، اصلاح یارانه حامل‌های انرژی، افزایش پایه‌های مالیاتی و طرح دوفوریتی مبارزه با فرار مالیاتی می‌شود. در بحبوحه اصلاحات ساختاری، تدوینگران برنامه‌های حمایتی برای اقشار آسیب‌پذیر در نظر گرفته‌اند».

   درآمدزایی را که روشن بگردانیم، عبارت می‌شود از حذف یارانه‌ها از کالاهای اساسی یعنی به نرخ دلار در بازار آزاد وارد و عرضه کردن آنها. به سخن دیگر، تأمین بخشی از بودجه با سه برابر کردن نرخ رسمی ارز (4200 تومان و نرخ امروز بازار 12900 تومان). اصلاح قیمت «حاملهای انرژی» یعنی منطبق کردن قیمت برق و فرآورده‌های نفتی بر قیمت نفت در بازار جهانی. در ازای آن وعده داده می‌شود اقشار آسیب‌پذیر از عوارض افزایش شدید قیمتها مصون نگاه داشته شوند. تدبیر سوم، افزایش مالیاتها است. دولتی که هم اکنون قادر به اخذ مالیاتها نیست، از اقتصادی که رشد آن منفی است (بنابر محاسبه صندوق بین‌المللی پول که مستنداتش آماری است که دولت در اختیارش می‌گذارد، رشد منفی اقتصاد ایران 6 درصد می‌شود)، چگونه بتواند مالیاتهای بیشتری اخذ کند؟ مبارزه با فرار مالیاتی تدبیر چهارم است. اما فرارکنندگان دولت واقعی و دولت سایه را در اختیار دارند و دولت اسمی هم به فرمان آنها است. دولت اسمی حتی توانا به بازپس گرفتن وامهای ستانده اینان از نظام بانکی نیست.

   بنابراین، هرگاه این طرح پیاده شود، اقتصاد ایران گرفتار سرنوشتی می‌شود که هم اکنون اقتصاد ونزوئلا بدان گرفتار است: مسابقه میان تب تورم و منطبق کردن قیمتهای کالاهای اساسی و حاملهای انرﮊی با آن.

     در طرح مرکز بررسی‌های مجلس، پیش می‌شود که باوجود تأمین بخشی از بودجه از راه فروش اوراق قرضه، بودجه کسری برابر 100 هزار میلیارد تومان پیدا می‌کند. اما اقتصاد بدون نفت، نیاز به ثبات ارزش پول، بنابراین، تابعیت اندازه حجم نقدینه از تقاضای اقتصاد تولید محور دارد. در بهمن ماه سال 97، بنابرگزارش بانک مرکزی، حجم نقدینگی برابر 1760 هزار میلیارد تومان است. هرگاه قرار باشد تأمین کسر بودجه همچنان بر حجم نقدینگی بیافزاید، ثبات ارزش پول ناممکن می‌شود. زمانی تصور می‌شد تورم مساعد با سرمایه‌گذاری است. زیرا سرمایه‌گذاران، پیشاپیش، می‌دانند که سود خواهند برد. اما آن زمان می‌دانستند شدت تورم ضد سرمایه‌گذاری و مشوق رانت خواری و مساعد اقتصاد مصرف و رانت محور است. بنابراین، تثبیت دست کم نسبی ارزش پول و چند انطباق ضرور هستند تا که گذار از اقتصاد مصرف و رانت محور به اقتصاد بدون نفت میسر شود:

1. انطباق حجم بودجه با توقعات اقتصاد تولید محور که ایجاب می‌کند بودجه کسری نداشته باشد. در حال، حاضر، بنابر گزارش خبرگزاری رﮊیم، بدهی دولت 320 هزار میلیارد تومان است. هم اکنون، بودجه کوهی بزرگ‌تر از دماوند است بر دوش اقتصادی که توانایی آدم 100 ساله را هم ندارد؛

2. انطباق ترکیب بودجه با اقتصاد تولید محور؛

3. انطباق ترکیب اعتبارات بانکی با اقتصاد تولید محور؛

4. انطباق ترکیب صادرات و واردات با اقتصاد تولید محور؛

5. انطباق حجم نقدینیه با تقاضای اقتصاد تولید محور، بنابراین، ثبات قیمتها و ارزش پول؛

6. انطباق توزیع نیروهای محرکه و امکانها و درآمدها با توقعات اقتصاد تولید محور، یعنی هرچه عادلانه‌تر کردن توزیع نیروهای محرکه و امکانها و درآمدها در سطح مناطق و در سطح شهروندان؛

7. انطباق حجم سرمایه و ترکیب سرمایه‌گذاریها و دیگر نیروهای محرکه با توقعات اقتصاد تولید محور؛

8. انطباق آموزش و پرورش با تقاضای اقتصاد تولید محور؛

9. انطباق سیاست خارجی با توقعات اقتصاد تولید محور. بنابراین،

10. انطباق امنیت داخلی و خارجی با نیازهای اقتصاد تولید محور. این انطباق بستگی مستقیم پیدا می‌کند با برخورداری شهروندان ایران از حقوق پنج‌گانه، بنابراین، تنظیم رابطه‌ها در دولت و میان دولت با مردم و میان شهروند با شهروند، توسط حقوق.

     بدیهی است این انطباق‌ها از عهده دولت و جامعه‌ای بر می‌آید که فعالیتهای حیاتی را بر حقوق پنج‌گانه منطبق بگردانند، تا که هم اقتصاد تولید محور بگردد و هم انسان برده اقتصاد نشود و هم اقتصاد در خدمت انسان بماند.

   به نقد طرحهای دوگانه ادامه خواهیم داد.

وضعیت سنجی دویست و پنحاه و پنجم: وضعیت ایران در سال ۱۳۹۸

 پرسش از مجله میهن و پاسخ از ابوالحسن بنی‌صدر که در شماره 27 مجله به تاریخ 10 خرداد 1398 انتشار یافته‌ است.

ایرانیان پیشاروی بحرانها:

   راستی این‌ است که رﮊیم ولایت مطلقه فقیه هم اکنون ایران را گرفتار نه جنگ کرده ‌است: 1. جنگ نظامی و 2. جنگ نیابتی و 3. جنگ بواسطه سازمانهای ترور و 4. جنگ اقتصادی که در کمال شدت است و از همه ویران‌گرتر. و 5. جنگ مذهبی و 6. جنگ روانی و 7. جنگ تبلیغاتی و 8. جنگ دیپلماتیک و 9. جنگ سیبرنتیک. براین نه جنگ اضافه باید کرد در معرض حمله نظامی قرارگرفتن ایران را. ولو این حمله روی ندهد، ترس از روی دادنش، اثر ویران‌گر جنگ اقتصادی را تا بخواهی بیشتر خواهد کرد.

   وجود این جنگها و تهدید شدن به حمله نظامی، بکار رﮊیم می‌آید در مهار مردم ایران. پنداری امریکا و اسرائیل و دولت سعودیها و... همدست رﮊیم در بازداشتن مردم ایران از جنبش هستند. با وجود این، جنگها و تهدید شدن ایران به حمله نظامی، از عوامل بند از بند گسستگی‌ها شده‌اند:

1. بند از بند گسستگی در رﮊیم ولایت مطلقه فقیه:

      بند از بند گسستگی‌ها هم در در رأس رﮊیم و هم در بدنه آن خود را آشکارتر از هر زمان می‌نمایانند:

فرماندهی سپاه قدس رئیس جمهوری کذایی سوریه را به ایران می‌آورد و «رئیس جمهوری» ایران وقتی از حضور او در ایران آگاه می‌شود که او را در حیاط مقر ریاست جمهوری می‌بیند! و باز، فرمانده همین سپاه حشد‌الشعبی را به خوزستان و فاطمیون را به خرم‌آباد فرا می‌خواند بی‌آنکه «رئیس جمهوری» و «وزیر» خارجه از آن آگاه باشند. بدین‌سان، افزون بر دولت اسمی و دولت در سایه، دولت سومی وجود دارد که همه کاره‌ است و نیازی به اطلاع دادن آنچه می‌کند به مقامهای اول دولت اسمی را نیز نمی‌بیند. رئیس این دولت آقای خامنه‌ای و اعضای آن افرادی از «بیت» او و فرماندهان سپاه هستند.

آئینه‌ای که سیل شد، این بند از بندگسستگی را بوضوح تمام بنمود: نه تنها دولت از سازماندهی مقابله با سیل ناتوان شد، بلکه هر دستگاه آن کار خود را کرد. کار به تخطئه حکومت و سپاه، یکی دیگری را، نیز کشید. از جمله تخطئه سپاه توسط آقای روحانی و تخطئه او توسط سپاه. دولت اسمی که ارتش و سپاه در قلمرو آن نیستند، توانا به هم‌آهنگ کردن این دو و سازمان اداری و هلال احمر و نهادهای جامعه مدنی نیز نشد. آقای روحانی به پوشاندن نا هم‌آهنگی وزیران خود نیز توانا نیست. وابستگی وزیران به این و آن شبکه روابط شخصی، هم‌آهنگ گرداندن آنها را ناممکن کرده ‌است.

بنداز بند گسستگی در رأس هرم روحانیت، با شماری از مراجع نجف و قم، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه – که آیةالله منتظری آن را از مصادیق شرک خواند – و از خود بیگانه کردن دین در وسیله توجیه عمل رﮊیم، آن را از مشروعیتی که از دین می‌گیرد، محروم کرده ‌است. این رﮊیم فاقد سه مشروعیت دیگر که هر دولتی بدانها نیاز دارد، نیز شده‌ است: جنگهای نه گانه رﮊیم را دیگر نه مدافع ایران در برابر انیران که عامل تجاوز مداوم و همه جانبه انیران به ایران کرده ‌است. بنابراین، فاقد مشروعیتی است که هر دولت حافظ حقوق ملی و نگهبان کشور از تجاوزهای خارجی باید داشته باشد. بی‌کفایتی بس آشکاری که آقای خامنه‌ای نماد آن شده ‌است – حتی نمی‌تواند سران سپاه تحت فرماندهی خود را از توجیه سازی برای حکومت ترامپ و متحدانش بازدارد (سخنان آقایان سعید قاسمی و الله کرم و تکذیب فرماندهی سپاه)- و این واقعیت که اقتصاد کشور مصرف و رانت محور و بند از بند گسسته‌ است و فقر و نابرابری و آسیبهای اجتماعی بطور مداوم فراگیر می‌شوند، رﮊیم را از مشروعیت ناشی از سامان بخشیدن به زندگی شهروندان و رشد آنان نیز محروم ساخته‌ است. و اما برغم ادعای رﮊیم که گویا ایران جزیره امن است، ناامنی‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، ناشی از نابرخورداری از حقوق، اندازه نمی‌شناسد. از این نظر نیز رﮊیم فاقد مشروعیت شده ‌است.

   فقدان مشروعیتها که رﮊیم را نسبت به جامعه ملی بیگانه و رابطه‌اش را با مردم، خصومت‌آمیز کرده ‌است و بند از بندگسستگی‌ها ناشی از ماهیت رﮊیم هستند. توضیح اینکه هر استبدادی از مردم می‌برد و به ضرورت، تألیفی از سه مؤلفه، جنایت و خیانت و فساد می‌شود. چهل سال خیانت و جنایت و فساد، سبب شده ‌است که در رﮊیم و در سطح جامعه، رشته‌های همبستگی پاره شوند و شبکه‌های روابط شخصی قدرت شکل بگیرند:

2. بند از بندگسستگی‌ها در سطح جامعه:

   طبیعت ایران، با صراحت، بریده شدن رشته‌های پیوند میان مناطق مختلف کشور را گزارش می‌کند: بخشی از شرق کشور به حال خود رها شده‌ است. گسستها در شبکه آبیاری ایران و مدیریت مافیایی آب در ایران، عاملی مهم از عوامل بیابان شدن ایران است. مهاجرت از روستاها به حاشیه شهرها غیر از ایجاد گسست میان شهر و روستا، شهرها را نمایشگاه بند از بندگسستگی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی کرده‌ است.

     اقتصاد مصرف و رانت محور بدان‌خاطر که گرفتار مدار بسته صدور نفت و وارد کردن کالاها و خدمات و تزریق حجم عظیم نقدینه است، عامل مهم‌ترِ بند از بندگسستگی همه جانبه جامعه ایرانی ‌است. وقتی در وضعیت کشور در منطقه و جهان تأمل می‌کنیم، عامل بازهم مهم‌تر بند از بند گسستگی‌ها را شناسایی می‌کنیم: سیاست خارجی رﮊیم دنباله سیاست داخلی نیست. بدین‌خاطر که حفظ خود را «اوجب واجبات» می‌داند، به شرح مقدمه، عامل تجاوزهای همه جانبه و مداوم قدرتهای خارجی به ایران است. بدین‌سان، رﮊیم مانع برخورداری ایرانیان از حقوق و امنیت و اعتماد و منزلت و امید و احساس توانایی که، بدون آنها، جامعه در معرض تلاشی قرار می‌گیرد، گشته و در همان‌حال، همه انواع فسادها را گسترش داده ‌است و می‌دهد.

     بدین‌قرار، سه مؤلفه خیانت و جنایت و فساد، بطور روزافزون، نیروهای محرکه‌ای را در ویرانی بکار برده‌اند. نیروهایی را در ویران‌گری بکار برده‌اند که در جامعه برخوردار از حقوق پنج‌گانه (حقوق انسان و حقوق شهروندی او و حقوق ملی و حقوق طبیعت و حقوق هر جامعه بمثابه عضو جامعه جهانی)، در رشد همه جانبه آن می‌باید بکار می‌افتادند:

دوازده امر واقع اقتصادی که مجموعه‌ای را تشکیل می‌دهند:

صدور نفت و گاز و موادکانی نه تنها مردم ایران را از این نیروهای محرکه و زمینه‌های کار محروم می‌کند، بلکه درآمد آنها نقش ماده منفجره را در اقتصاد ایران بازی می‌کند: بنابراین که در آمد نفت و گاز و... مایه اصلی بودجه دولت است، به اتکای آن، دولت حجم بودجه خود را بزرگ می‌کند. چون بودجه برداشت از تولید داخلی نیست، پس آنچه افزوده می‌شود کسری است که با ایجاد پول نامتناسب با نیاز اقتصاد، تأمین می‌شود. بدین‌سان، بودجه دولت، بسان ماده منفجره در اقتصاد کشور منفجر می‌شود. این نه یک انفجار که مجموعه‌ای از انفجارها است که به استمرار روی می‌دهند. در حقیقت،

1. با فقیرشدن مردم، بودجه به ضرورت، مدام بزرگ‌تر می‌شود. 2. جامعه فقیر بطور روزافزون به بخش دولتی اقتصاد وابسته می‌شود. 3. بدان‌خاطر که اقتصاد مصرف و رانت محور است، نابرابری‌ها پرشمارتر و بزرگ‌تر می‌شوند. 4. خشونت‌گری و آسیبهای اجتماعی روزافزون می‌شوند. 5. تورم دائمی می‌گردد. 6. وابستگی اقتصاد بند از بند گسسته به اقتصاد مسلط در افزایش دائمی می‌شود. 7. اقتصاد و جامعه گرفتار پویایی بند از بند گسستگی می‌گردند و 8. دولت در همان‌حال که گرفتار از بند از بند گسستگی و بلبشوی درونی می‌شود، نسبت به جامعه ملی، خارجی تر می‌شود. 9. نیاز دولت واقعی به اعمال خشونت بازهم بیشتر در درون و بحران‌سازیها در درون و بیرون، زمان به زمان بیشتر می‌شود. 10. ارزی که وسیله واردکردن کالاها و خدمات می‌شود هم باید مانع از آن شود که تورم مهار ببرد و هم واردات را هم عامل گسستن بندهای اقتصاد و وابسته شدن بیشترش به بیرون می‌کند – مدار بسته اقتصادی درون با بیرون – و هم واردات را جانشین تولید داخلی می‌گرداند و فرصتهای رانت‌خواری ایجاد می‌کند. 11. چون سرمایه‌ها از امنیت برخوردار نیستند و به تولید راه نمی‌برند و در قلمروهایی بکار می‌افتند که در کم‌ترین زمان بیشترین رانت را حاصل کنند، مدار بسته‌ای پدید می‌آید و آمده‌است. در این مدار، نظام بانکی نقش انتقال سرمایه به خارج از کشور را ایفا می‌کند. و 12. همراه با سرمایه، نیروی محرکه‌ای هم از ایران می‌گریزد که تولید کننده نیروهای محرکه است: سیل استعدادها به خارج از ایران جریان می‌یابد. حاصل این دوازده امر واقع، بزرگ شدن قرضه‌های دولت و محکوم شدن دولت و مردم به پیشخورکردن و از پیش متعین کردن آینده‌ای است که به ضرورت بدترین وضعیت می‌شود.

     این 12 امر واقع که یک که مجموعه را تشکیل می‌دهند و یکدیگر را ایجاب می‌کنند، سندهای خیانت و جنایت و فساد پیشگی رﮊیم هستند. هم جنایت (بارسنگین خشونت‌ها که بر هم انباشته می‌شوند) و هم خیانت (تقدم مطلق به بقای خود دادن که بنفسه خیانت به مردم و حقوق آنها است و دستیار انیران شدن در واردکردن خشونتهای نفس‌گیر به مردم کشور) و هم فساد است: ولایت مطلقه فقیه که انکار تمامی حقوق پنج‌گانه است، ریشه فساد و مجموعه فسادهای بالا، دو فساد ریشه هستند که دامنگیر جامعه ایران شده‌اند. و هنوز،

بنابر این‌که دولت استبدادی در هر ترکیبی که از علم و فن و سرمایه (سه نیروی محرکه) می‌سازد، نسبتهایی را رعایت می‌کند که کارآیی زور را به حداکثر رسانند، دانش و فن جز در بزرگ کردن ابعاد تخریب کاربرد پیدا نمی‌کنند. این توضیح به جا است که در هر رابطه، بنابر طبیعت آن، یکی از دو ترکیب کاربرد پیدا می‌کند: هرگاه رابطه، رابطه قوا باشد، ترکیب علم و فن و پول و... با زور کاربرد پیدا می‌کند. سیاست شناسان و جامعه شناسانی که به شناسایی قدرت پرداخته‌اند، از این مهم غافل شده‌اند که زور وجود ندارد، نیرو وجود دارد. ترکیب علم و فن و پول و... با زور، پس از آن ممکن می‌شود که سلطه‌گر، نیرو را در زور از خود بیگانه می‌کند.

     هیچ دولت استبدادی نمی‌تواند نیروهای محرکه‌ای چون دانش و فن و سرمایه و نیرو را با حقوق ترکیب کند. زیرا ناگزیر از شناسایی حقوق انسان و حقوق شهروندی او و حقوق ملی و حقوق طبیعت و حقوق جامعه ملی بعنوان عضوی از جامعه جهانی می‌شود. اما شناسایی این حقوق، بنابراین، تن دادن به تنظیم رابطه‌های توسط حقوق، نافی استبداد و باعث انحلال آن‌است.

بدین‌سان، شهروندان که هم نیروی محرکه و هم سازندگان نیروهای محرکه هستند، هرگاه نتوانند این دو نقش حیاتی را ایفا کنند، یا باید مهاجرت گزینند و یا تن به تخریب شدن و تخریب کردن بسپارند. بیان‌های قدرت افراطی، به دروغ، میان کار و نان و امنیت و حقوق رابطه‌ای برقرار می‌کنند که بنابر آن، میان کار و نان و امنیت با استقلال و آزادی انسان و دیگر حقوق او، تعارض وجود دارد و اولی‌ها نه تنها بر دومی‌ها تقدم دارند، بلکه دومی‌ها شری هستند که باید از آنها رها شد (فیلسوفان توجیه‌گر این و آن بیان قدرت افراطی). ستایشگران استبدادهای نظامی ( ستایش رئیس جمهوری برزیل از این نوع استبداد) و بسا استبدادهای فراگیر (ستایش گرایشهای راست افراطی از نازیسم و فاشیسم) از منظر نقش انسان بمثابه نیروی محرکه و سازنده نیروهای محرکه در او نمی‌نگرند. در نتیجه، نقش قدرت – که خود فرآورده تخریب نیروهای محرکه است - را در تخریب نیروهای محرکه از دید جمهور مردم پنهان می‌کنند.

     در حقیقت، انسان هم در مقام نیروی محرکه و هم در مقام تولیدکننده نیروی محرکه، در تولید نیروهای محرکه نیازمند برخورداری از استقلال و آزادی و دیگر حقوق خویش است. چراکه ساختن نیاز به برخورداری از حقوق و رابطه حق با حق و تنظیم رابطه‌ها توسط حقوق دارد. و جز با برخورداری از حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، نمی‌توان نیروهای محرکه (علم و فن و سرمایه و مواد اولیه و نیرو و... و حقوق) را ایجاد کرد و در رشد انسان و آبادانی طبیعت بکاربرد. از این دید که بنگریم، مشاهده می‌کنیم کار و نان و امنیت، فرآورده برخورداری انسان‌ها از استقلال و آزادی و همه دیگر حقوق است. حقوق با کار و نان و امنیت – که در شمار حقوق هستند- در تعارض و حتی در موقعیت تقدم و تأخر با یکدیگر نیستند. یک مجموعه را پدید می‌آورند که یکدیگر را ایجاب می‌کنند. سخن دقیق این‌که برخورداری از حقوق نیازمند برخورداری از امکانهای اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نیز طبیعی است. هرگاه همگان از این امکانها بر خوردار باشند، شهروندان حقوقمند و حقوند می‌شوند و کار و نان و امنیت، نیز می‌یابند.

   بدین‌خاطر است که، امروز، با مشاهده تولید و مصرف انبوه زندگی‌سوز، دانشمندانی که خدمتگزاری سرمایه‌سالاری را نمی‌پذیرند، تجدد را برخورداری انسان از حقوق و رشد را نه بزرگ شدن ابعاد تخریب نیروهای محرکه، که رشد انسان و آبادانی طبیعت تعریف می‌کنند. هشدار دهندگان مدام هشدار می‌دهند: تا هنوز دیر نشده و می‌توان حیات را از کام مرگ بیرون کشید، باید از تخریب شدن و تخریب کردن بازایستاد. از این منظر که در وضعیت ایران امروز بنگریم، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه ارتجاعی است که به قهقرا می‌رود و توان ویران‌گریش افزایش می‌یابد. پیشاروی این واقعیت و وضعیت کشور، چه باید کرد؟

وضعیت در سال 1398 و کاری که می‌توان و باید کرد:

3. وضعیت در سال 1398 و آنچه می‌توان کرد؟:

1. وضعیت در سال 1398:

مجموعه امور واقعی که بر شمرده شدند و نیروهای محرکه‌ای که تخریب می‌شوند و در تخریب بکار می‌روند و جنگها که کشور گرفتار آنها است، می‌گویند و به صراحت که وضعیت مردم ایران، در هر چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی بدتر خواهد شد:

1.1. قشرهای میانی جامعه همچنان به قاعده هرم اجتماعی ملحق خواهند شد. در قاعده هرم نیز فقیرترین‌ها حاشیه آن را تشکیل می‌دهند و خواهند داد. این حاشیه بزرگ‌تر می‌شود؛

1.2. دو قطبی شدن مداوم جامعه، حاصل تغییر ساختار جامعه، خلائی را بوجود آورده‌ است که آن را شبکه‌های روابط شخصی قدرت پر می‌کنند. این شبکه‌ها تنها در رأس هرم بوجود نیامده‌اند. در بدنه و حتی در قاعده هرم نیز با پیوندهای عمودی و افقی، بوجود آمده‌اند؛

1.3. بدین‌قرار، رابطه‌ها را بیش از پیش، قدرت تنظیم می‌کند. این پدیده، پدیده‌ای جهانی گشته‌ است. در جامعه‌های غرب نیز، بیشتر شدن نقش قدرت در تنظیم رابطه‌ها، می‌گوید چرا گرایشهای راست افراطی قوت می‌گیرند.

1.4. گرچه محاسبه تولید ناخالص داخلی بر اساس مصرف، نادرست است، اما بنابر همین محاسبه، رشد اقتصاد کشور منفی خواهد شد. این توضیح جا دارد که از دوران شاه، اقتصادی که بزرگ می‌شد، اقتصاد دولتی وابسته به اقتصاد مسلط بود. و اقتصادی که رشد منفی داشت و فقیر می‌شد، اقتصاد غیر دولتی بود که فرآورده‌های اقتصاد مسلط، دائم قلمروهایش را تصرف می‌کردند. در اقتصاد ایران همچنان بر آن پاشنه می‌چرخد؛

1.5. فرار استعدادها و دیگر نیروهای محرکه از کشور و فقر فرهنگی جامعه – که خرافات خلاء آن را پر می‌کنند- ادامه می‌یابند. از مجموعه بزرگ دانش و فن، دانش و فنی که اثر ویران‌گر زور را بیشتر می‌کنند، در ترکیبی که تنظیم کننده رابطه‌ها در درون رﮊیم و میان رﮊیم با جامعه است، کاربرد بیشتری پیدا می‌کنند: دولت واقعی، ناگزیر می‌شود، بیش از پیش، روابط خود با مردم ایران را با قدرت تنظیم کند؛

1.6. بلحاظ سیاسی، دولت واقعی بی‌پوشش‌تر می‌شود. چیدن مهره‌ها و خودکامگی روزافزون فرماندهان سپاه و نقش پیداکردن سپاه قدس در درون مرزها و در تنظیم روابط با کشورهای منطقه، گویای آن هستند که دولت اسمی، «رئیس جمهوری» و مجلس، بی‌محل‌تر می‌شوند؛

1.7. در حقیقت، بند از بند گسستگی دولت ولایت مطلقه فقیه که آن را با خطر فروپاشی از درون رویارو کرده‌ است، بازیافتن انسجام را ضرور می‌کند. می‌دانیم که از روز نخست، رﮊیم با مشکل «یک دست کردن» دولت روبرو بوده‌است. اینک که «دشمن»، از پی هم، جبهه جنگ گشوده و رﮊیم کشور را وارد این جبهه‌ها کرده‌است، بند از بند گسستگی می‌تواند مرگبار بگردد. راه‌کار پیشاروی دولت واقعی، کودتا است. کاری که، زمان به زمان، بدان دست زده‌است. یک بار قرار بود حکومت روحانی را برانند و «دولت در سایه» جانشین آن شود. نوع «انتخابات» خواهد گفت، کودتا «مخملی» خواهد شد و یا غیر آن.

2. راه‌کارهای موجود و آنچه می‌توان کرد:

2.1. با توجه به فشارها که از بیرون و درون به مردم کشور وارد می‌شوند، ترسی که مردم بدان گرفتارند، همچنان ترس از «بدتر» است. تحت آن فشارها و این ترس و بدون مشاهده چشم انداز روشن، مردم به جنبش همگانی سرانجام بخش روی نمی‌آورند. جنبش‌های اعتراضی همچنان روی می‌دهند. اما جنبش همگانی نیازمند فعال شدن هم‌آهنگ نیروهای محرکه سیاسی و بدیل خود شدن مردم و وجود بدیلِ اداره کننده دولت و نیز روشن شدن کامل هدف و قابل تحقق بودن آن است؛

2.2. فروپاشی رﮊیم از درون هم ممکن است. نوع تحولی که جامعه خواهان آن می‌شود، در زمان وقوع و نوع این فروپاشی بس مؤثر است.

2.3. بدیل وابسته به امریکا و دستیارانش در منطقه، ترس مردم را از بین نمی‌برد، بلکه تشدید می‌کند. مدت چهل سال مردم ایران را از گرفتارشدن به سرنوشت افغانستان – اینک سوریه و ... نیز بر آن افزوده شده‌ است – ترسانده‌اند. اینست که بدیل وابسته همچنان عامل نگهداشتن مردم کشور در مدار بد و بدتر و بدترین می‌ماند؛

2.4. با توجه به تجربه سه انقلاب، هرگاه رابطه‌ها را همچنان قدرت تنظیم کند، پیشاپیش، معلوم است که بر فرض سقوط رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، استبداد برجا می‌ماند. اینک این امر واقع جهان شمول بیش از هر زمان دیگر شناخته شده ‌است: هم درد شناخته شده ‌است و هم درمان:

2.5. تنظیم رابطه‌ها توسط حقوق که افزون بر ترکیب علم و فن و نیرو و سرمایه و حقوق و تنظیم رابطه‌ها با آن، نیازمند معرفت به حقوق و عمل به آنها است، درمان است. این درمان هم در رابطه‌های فرد با فرد و هم در رابطه‌های درون و بیرون گروهی باید بکار رود تا که جامعه مدنی ناسازگار با استبداد و سازگار با آن نوع دموکراسی که فرآورده تنظیم رابطه‌ها با حقوق است، واقعیت پیدا کند. اگر در جامعه‌های گرفتار سرمایه‌سالاری، این درمان آسان نباشد، در جامعه ما، می‌تواند مشکل نباشد. در عمل،

2.6. بدیلی ضرور است که در آن، رابطه‌ها را حقوق تنظیم کنند و این بدیل، جانشینِ قدرت کردنِ حقوق در تنظیم رابطه‌ها را هدف و روش بشناسد؛

2.7. در سطح جامعه، نیروهای محرکه سیاسی، دانشجویان و دانشگاهیان و معلمان و زنان و کارگران رابطه‌ها را با حقوق تنظیم کنند و بدین کار، انسجام ضرور را برای یک جنبش پی‌گیر و موفق بدست‌آورند؛

2.8. هسته‌های کوچک و پرشمارحقوند در همه جای کشور تشکیل شوند. اساس کار اعتماد کامل تشکیل دهندگان به یکدیگر باید باشد. بنابراین، با توجه به وضعیت سیاسی کشور، هسته‌ها کوچک و تا ممکن است نفوذناپذیر باید باشند؛

2.9. گروههای سیاسی موجود در داخل و خارج از کشور بروی یکدیگر باید باز شوند به سانسور خود و یکدیگر پایان دهند و بحث آزاد را روش شناسند و در آن شرکت کنند. و

2.10. نهادهای جامعه مدنی که، در آنها، حقوق تنظیم کننده رابطه‌ها و رابطه آنها با جامعه است، تا ممکن است پرشمار شوند و در همه قلمروهای اجتماعی و فرهنگی و بسا اقتصادی فعال بگردند.

وضعیت‌سنجی دویست و پنجاه و چهارم: خشونت و حق و کرامت و منزلت انسان

چند امر واقع مستمر:

1. دانش‌آموز و دانشجوی هوشمند که مقام اول علمی بدست می‌آورد، وزیر و شهردار می‌شود، در تنظیم رابطه با همسر و همسر با او، نه ترکیب علم و فن و حق که ترکیب علم و فن و زور، کاربرد پیدا می‌کند و جنایت روی می‌دهد. بدین‌سان، تنظیم کننده رابطه قدرت می‌شود و کار را به ارتکاب قتل می‌کشاند.

2. نجفی همسر اولی نیز دارد و همسر اول می‌گوید شوهر خویش را سخت دوست می‌دارد. بنابراین، این نجفی است که با او حق دوستی را بجا نیاورده ‌است.

3. هر دو امر، گویای امر واقع مستمر سومی هستند و آن این‌که منزلت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، زن در جامعه ایران، بسیار نازل است.

4. استفاده از زن در روابط شخصی قدرت، امر واقع مستمر و جهان شمول است. و از آنجا که شبکه‌های روابط شخصی قدرت دولت را در اختیار دارند و در هرم اجتماعی، از رأس تا قاعده، این شبکه‌ها تشکیل می‌شوند، زن فاقد استقلال و آزادی و وسیله اتصال رشته‌های عمودی و افقی است که شبکه روابط شخصی قدرت را بوجود می‌آورند. از این‌رو، هم قربانی خشونت و هم وسیله بکار رفتن آن در روابط شخصی قدرت است.

4. این واقعیت که میترا استاد کشته شده ‌است و نیست تا از خود دفاع کند، یک واقعیت است و خشونت زبانی با او واقعیت دیگری است. رویه وسائل ارتباط جمعی رﮊیم، از جمله «صدا و سیما»، خشونت‌گری با قاتل و مقتول است. خشونت‌گری از این نوع، بویژه، در استبدادها، از اندازه بیرون است. وگرنه، امر واقعی جهان شمول است.

5. امرهای واقع بالا، امر واقع مهمی را توضیح می‌دهند که عبارت است از ربط ازدواجی که به قتل می‌انجامد به دولت استبدادی: استبداد دستگاه تخریب استعدادها است. این رویداد بس اسف‌بار، امکان می‌دهد شدت تخریب استعدادها توسط رﮊیم ولایت مطلقه فقیه در معرض دید قرارگیرد. استبدادیان می‌توانند بگویند قتل همسر توسط شوهر اهل دانش، امری است که در هر جامعه‌ای رخ می‌دهد. اما قتلی از این نوع، در هر جامعه، یکی و همان گویایی را ندارد. در طول چهل سال، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه دستگاه تخریب استعدادها بوده ‌است: فراراندن استعدادها، ترور آنها، اعدام آنها و نیز، تخریب آنها که به خدمتش در آمده‌اند. امروز، رﮊیم نمی‌تواند یک استعداد را نام ببرد که، امکان بالیدن به جای خود، مصون از تخریب نمانده باشد. از وسائلی که در تخریب بکار می‌برد، یکی وسیله‌ای که در تاریخ ایران، بطور مستمر بکار رفته‌است و می‌رود:

6. پرونده سازی برای مقامهای رﮊیم: نجفی می‌گوید همسرش او را تهدید می‌کرده‌ است که اسرارش را گزارش می‌کند. گفته‌های او را ضبط و در اختیار سازمان مربوطه قرار می‌داده ‌است. هرگاه راست گفته باشد که بدین‌خاطر همسر خود را تهدید کرده ‌است، پس ناچار اسراری داشته ‌است که از افشا شدنشان بشدت در هراس بوده ‌است. راست و دروغ این مورد به کنار، استفاده جاسوسی از زن و استفاده از زن بمثابه «شئی جنسی» برای پرونده سازی بر ضد این و آن مقام، امر واقع مستمر هم در ایران و هم در کشورهای دیگر جهان است. جز این‌که، وقتی قدرت فرآورده شبکه روابط شخصی می‌شود، این روش همگانی می‌گردد.

7. امرهای واقع بالا می‌گویند و به صراحت که قدرت تنظیم کننده رابطه‌ها در رأس رژیم است. شدت آسیبهای اجتماعی و امرهای واقعی از نوع بی‌کاری و فقر و فضای فرهنگی بسته و نشناختن حقوق انسان و حقوق شهروندی برای شهروندان و حقوق طبیعت برای طبیعت ایران – که خود اشکال خشونت هستند و برانگیزنده به خشونت -، می‌گویند که از رأس تا قاعده هرم اجتماعی، قدرت تنظیم کننده رابطه‌ها است. نشناختن کرامت و منزلت برای زن و مرد، بخصوص زن، شدت خشونت را بیشتر کرده‌ است و جهت خشونتی که دائم بر ویران‌گری آن افزوده می‌شود، از بالا به پایین، از مافوق به مادون است. بدین‌خاطر میزان خودانگیختگی یا استقلال و آزادی شهروندان و جامعه، بسیار نازل است، جامعه احساس خفگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی می‌کند:

منشاء خشونتی که ایران در آتش آن می‌سوزد:

     نه مگر تعریف ولایت مطلقه فقیه، بسط ید مطلق «ولی‌امر» برجان و مال و ناموس مردم است؟ در این تعریف، از حق هیچ نیست. این تعریف، می‌گوید و به صراحت که قدرت (= پول + زور+ علم+ فن + و...) تنظیم کننده رابطه «ولی‌امر» از رأس تا قاعده هرم اجتماعی است. هرم اجتماعی فرآورده تنظیم رابطه‌ها با قدرت و محور شدن قدرت در ساختار هرمی شکل پیدان کردن جامعه است.

     امر مهم این‌است که در ترکیب بالا، پول و علم و فن و... به نسبتهایی در ترکیب شرکت می‌کنند که اثر تخریبی زور را به حداکثر برسانند. پرسش مهمی محل پیدا می‌کند: آیا می‌توان ترکیبی را تصور کرد که، در آن، زور اثر علم را بیشتر کند؟ نه. زیرا هرگاه قرار براین باشد که کارآیی علم و فن و پول به حداکثر برسد، جای زور را باید به حق سپرد. به سخن روشن، ترکیبی خالی از زور و پر از علم و فن و سرمایه و دیگر نیروهای محرکه را در رشد انسانهای حقوقمندی بکاربرد که به یمن عمل به حقوق خویش، بطور خودجوش، رابطه‌هاشان با یکدیگر، رابطه‌های حق با حق می‌شود. چنان‌که دانشمندانی که بردانش خویش می‌افزایند، بدون این‌که حتی یکدیگر را بشناسند، بایکدیگر رابطه علم با علم پیدا می‌کنند. شهروندانی که برای مثال، به دو حق استقلال و آزادی خویش عمل می‌کنند، بی‌آنکه یکدیگر را بشناسند، برگستره برخورداری از این دو حق می‌افزایند و این دو حق، بطور خودجوش، رابطه‌های آنها را بایکدیگر تنظیم می‌کنند. و بالاخره، دو همسر وقتی می‌دانند که از استعدادهای انسان، یکی استعداد دوست داشتن است و از حقوق انسان نیز یکی حق دوست داشتن است، با بجا آوردن حق دوستی، خودانگیخته، دوست یکدیگر می‌شوند و رابطه‌ آنها را حق تنظیم می‌کند.

   از این منظر که در مورد نجفی، بنگریم، بر مبنای اظهارات – که می‌توانند حقیقت نباشند – مشاهده می‌کنیم:

1. همسر اول می‌گوید عاشق او است. پس او حق دوست داشتن را بجا آورده ‌است؛

2. نجفی با او حق دوست داشتن را بجا نیاورده‌ است. پس در تنظیم رابطه همسر اول او با او را، از سوی همسر حق و از سوی نجفی قدرت تنظیم کرده ‌است. با همسر دوم، دو طرف، حق دوستی را بجا نیاورده‌اند، در نتیجه رابطه آنها را قدرت تنظیم کرده‌ است و حاصل آن، قتل و تباه شدن مقتول و قاتل شده ‌است. در این رابطه، ترکیب تنظیم کننده رابطه، اثر تخریبی زور را به حداکثر رسانده است. نقش فکر راهنما چه بوده ‌است؟

   از قرار، فکر راهنما اسلام بوده ‌است. فکر راهنما در ترکیب کاربرد پیدا نمی‌کند. در توجیه تنظیم رابطه کاربرد می‌یابد. اما برای این‌که فکر راهنما رابطه زور با زور را توجیه کند، باید از خود بیگانه شود. دو طرف با دین همین کار را کرده‌اند. دین را بیان کننده حقوق و خود را حقوند نشمرده‌اند. در نتیجه، نه تنها قواعد خشونت زدایی را نیاموخته و بکار نبرده‌اند، بلکه دین را مانع خشونت نشمرده‌اند و بسا توجیه کننده آن نیز شمرده‌اند.

   هرگاه سری به نهادهای جامعه بزنیم، می‌بینیم، این نه تنها در نهاد خانواده که در تمامی نهادهای جامعه، قدرت محور است و رابطه‌ها را تنظیم می‌کند. حاصل تنظیم رابطه‌ها توسط قدرت از بالا تا پایین هرم اجتماعی، رﮊیم ولایت مطلقه فقیه است – که از خودبیگانگی کامل دین است – و این رﮊیم، بنوبه خود، عامل تنظیم رابطه‌ها توسط قدرت و ساختار هرمی شکل پیداکردن جامعه بر محور قدرت است. منشاء خشونت اینست.

حق و کرامت و منزلت انسان:

1. قتل زنی توسط مردی که وزیر و شهردار بوده است و استاد دانشگاه است، دستگاه قضائی رﮊیم را همان‌سان که هست، در معرض دید ایرانیان و نیز ناظران وضعیت ایران قرار داده ‌است: این دستگاه که می‌باید حافظ حقوق و کرامت انسان باشد و بداند که منزلت هر انسان تحقق پیدا می‌کند به حمایت کامل از حقوق و کرامت او، متجاوز به حقوق و کرامت دو انسان است که یکی مقتول و دیگری قاتل و سالب منزلت آنها است. وسائل ارتباط جمعی رﮊیم نیز که دستگاه تخریب است، نقش ویران‌گر خویش را بازی می‌کند؛

2. حقوق انسان، تقدم دارد بر عمل او، ولو جنایت. هرگاه دو انسانی که جنایت حاصل رابطه زور با زور آنها است، از حقوق خود غافل نبودند و می‌دانستند که این حقوق ذاتی حیات هستند، جنایت رخ نمی‌داد. سهل است، رابطه زور با زور برقرار نمی‌شد. از این منظر که بنگریم، عذر نجفی پذیرفته نیست. چراکه نه تنها زور مسئله ساز است و مسئله حل کن نیست، بلکه وقتی پای زور بمیان می‌آید، مدار بسته می‌شود و عقلهای دو طرف، از فراوان راه‌حل‌ها، غافل می‌ماند. پس او نباید خود را در این مدار بسته زندانی می‌کرد. اما کسی که عمری خود را در مداربسته رﮊیم زندانی کرده‌است، چگونه بتواند رابطه زناشویی را رابطه حق با حق و برخوردار از مدار باز ببیند و یا بکند؟ درسی از درسهای این روی‌داد، این درس است که وقتی آدمی رابطه خود را با قدرت تنظیم می‌کند، گرفتار یک مدار بسته نمی‌‌شود، بلکه گرفتار مدارهای بسته تو در تو می‌شود و آسان گرفتار مدارهای بسته جدید می‌شود: او گرفتار مدار بسته ازدواج دوم نمی‌شد، اگر از حقوق ذاتی حیات خویش غافل نمی‌ماند و در می‌یافت، هرگاه به این حقوق عمل می‌کرد، رابطه‌اش با خویشتن و رابطه‌اش با همسر و فرزند و دیگران، خودجوش، با حق تنظیم می‌شد؛

3. بنابر همه روایتها که وسائل ارتباط جمعی، بدون ملاحظه، حقوق و کرامت و منزلت زن، انتشار داده‌اند، میترا استاد قربانی است. هم بخاطر منزلت بسیار نازل زن و هم بخاطر «شئی جنسی» انگاری او و هم بدین‌خاطر که رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، دین را در بیان قدرت از خود بیگانه کرده‌ است تا بدانجا که برخلاف نص قرآن و فقهی که بنامش دم از ولایت مطلقه می‌زند، برای زن منزلتی بیشتر از «شئی جنسی» قائل نیست؛

4. هرگاه دو طرف می‌دانستند که یکی از حقوق ذاتی آنها، حق زوج شدن است، می‌دانستند که این حق را هر دو دارند. بنابراین، ازدواج آنها رابطه حق با حق می‌شد. این رابطه، در رابطه زور با زور از خود بیگانه نمی‌شد مگر با غفلت هردو از حقوق ذاتی حیات خویش. اگر یکی از آنها از حقوق خود غافل می‌شد و زور درکار می‌آورد، دیگری می‌توانست به حقوق خود عمل کند و بر حق بماند و خشونت زدایی را روش کند. هرگاه چنین می‌کرد، طرف دیگر، میان بدرآمدن از غفلت و عمل به حقوق و ترک همسری، یکی را انتخاب می‌کرد و جنایت روی نمی‌داد. بدین‌قرار، ازدواج خود یک رابطه قوا بوده ‌است. سخنان دو طرف (چند و چون شروطی که از آنها سخن گفته‌اند) گویای این واقعیت است که در رﮊیم ولایت مطلقه فقیه، این رابطه قوا نمی‌توانسته ‌است رابطه قوای دیگری را که رابطه قوا با رﮊیم است، برقرار نکند. حتی اگر ازدواج فرآورده رابطه قوای رﮊیم با این مقام خود نبود، آن را بوجود می‌آورد.

     بدین‌سان، مجموعه‌ای که امرهای واقع پدید آورده‌اند، ما را از امر واقع مهمی آگاه می‌کنند: در محدوده رﮊیمی که رابطه‌ها را قدرت تنظیم می‌کند، حق کاربرد پیدا نمی‌کند. داشتن کرامت و منزلت انسان بجای خود، سخن گفتن از آن نیز جرم است. در این رﮊیم، راه‌کار اصلی، حذف‌کردن با زور است. و

5. گفته‌اند که وسائل ارتباط جمعی رﮊیم از این قتل «سریال» سرگرم کننده‌ای را ساخته‌ است تا توجه مردم را از این و آن کار خویش و نیز شدت بحران اقتصادی برگرداند. غیر از این‌که وقتی کشور در آتش خشونت می‌سوزد، رویدادی از این نوع، می‌تواند جامعه را نگران شدت خطر خشونت حیات سوز باید بکند و جنبش خشونت‌زدایی را برانگیزد، هیچ بحرانی شدید تر از بحران، غفلت از حقوق و تجاوز به حقوق غفلت از کرامت و تجاوز به کرامت انسان نیست. هیچ مشکلی بزرگ‌تر از مشکل بی‌منزلت شدن ایرانیان در وطن خویش نیست. هیچ تباهی بزرگ‌تر از تباهی دین وقتی در بیان قدرت از خود بیگانه می‌شود، نیست. هیچ تدنی بزرگ‌تر از تدنی اخلاقی نیست. هیچ ویران‌گری بزرگ‌تر از قاتل شدن یک استعداد برجسته، یک استاد دانشگاه نیست. هیچ خطری بزرگ‌تر از خطر محرومیت زن از منزلت نیست. هر جامعه‌ای وقتی از غفلت از استقلال و آزادی خویش بدر می‌آید، که زنان خودانگیختگی، استقلال و آزادی خویش را بازجسته باشند. پس فرصت را برای مشاهده واقعیت همان‌سان که هست، مغتنم بشماریم. در خود بازبنگریم و خویشتن حقوند خویش را بازیابیم.

پنجاه سال خیانت

مقاله نشریه خبرنامه جبه ملی ایران شماره 46 . تاریخ انتشار اردیبهشت 1355

کودتایی که گروه­های حاکم بر ایران به همدستی سفارت انگلیس به دست سیدضیاءالدین طباطبایی و رضاخان انجام دادند، در زمانی انجام گرفت که مردم ایران از امکانات بسیاری برای آزادی از سلطه گروه­های حاکم داخلی و استقلال از حاکمیت قدرت­های سلطه گر خارجی، به دست آورده بودند. سراسر کشور زیر پوشش جنبش­های انقلابی قرار گرفته بود. مدرس در مرکز در رأس نیروهای استقلال­طلب در تلاش تسخیر حکومت بود. خیابانی بر جنبش آذربایجان و میرزاکوچک خان بر جنبش گیلان و کلنل محمدتقی خان بر قیام خراسان، رهبری می­کردند. در اصفهان و فارس(به تشویق و دست­اندرکاری مصدق والی وقت) و بنادر دلاورانِ آزادی دوست، علیه سلطه انگلستان و پلیس جنوب به­پاخاسته بودند.

انقلاب در روسیه و پایان جنگ در اروپا، موازنه مثبت روسیه تزاری و انگلستان را برای مدتی بسیارکوتاه بر هم زده بود و انگلستان در وضعی نبود که بتواند به دخالت مستقیم نظامی دست یازد. موقعیت فعلی و آتی و منافع گروه­های حاکم داخلی و قدرت مسلط انگلستان سخت در خطر بود، کودتایی که کلنل آیرن ساید انگلیسی طراحی کرد و سیدضیاء و رضاخان زیر نظر مستقیم وی اجرا کردند، پاسخ به نیاز شدید گروه­های حاکم به تثبیت و رشد ویژه خویش و قدرت انگلستان به جهت دادن به تحولات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی کشور ما در رابطه با رشد خویش به مثابه قدرت مسلط جهانی بود. رژیمی که با سلطنت رضاخان استقرار یافته و با سلطنت مستبد وس و فرزندش طی 50 سال ادامه یافته است، به این دو نیاز پاسخ گفته است.

مجال آن نیست که با تحلیل روابط ارگانیک میان ایران و قدرت­های مسلط روشن کنیم که به خلاف دو دسته مداحان رژیم و گردانندگان حزب توده این دوران، دوران رشد و "رفورم ایران" نبوده است. این دوران، دوران تلاشی و انحطاط همه جانبه کشور ما بوده است. فرق است میان صیرورت نظام فئودالی به سرمایه­داری با توسعه سرمایه­داری غرب در ایران و جذب و از خود کردنِ گروه­های حاکم بر کشور. در این 50 سال قدرت مسلط غرب است که در ایران پیشرفت می­کند و گروه­های حاکم نیز به لحاظ آنکه حیات و موجودیت­شان به این پیشرفت وابسته است، زمینه­ساز آنند. حاصل این پیشرفت خشن و ویرانگر، تخریب طبیعت و فرهنگ و خودایرانی است. امرهای واقع که ما به عنوان 50 خیانت در زیر شماره می­کنیم، خود به وضوح این تخریب و تلاش همه­جانبه را بیان می­کند:

در زمینه سیاسی:

1-    در زمینه سیاسی همدستی با مأموران نظامی و جاسوسی انگلستان و انجام کودتای 1299 و استقرار استبداد سیاسی که تا شهریور 1320 تحت حمایت امپراطوری و از 1332 تا امروز بر اثر مواضعه قدرت­های جهانی به طول انجامیده است.

2-    سرکوب جنبش­های آزادی خواهانه و استقلال­طلبانه در شمال و جنوب کشور.

3-    پامال کردن دست­آوردهای انقلاب مشروطیت و از بین بردن حقوق سیاسی مردم کشور و تبدیل مجلس به "آلت فعل" استبداد و استعمار.

4-    تصفیه مکرر قشون از عناصر میهن­دوست و ازبین بردن تمامی سنن استقلال­طلبی و ابتکار در قشون و تبدیل آن به ابزار سلطه­گر خارجی و دائمی کردن رهبری خارجی قشون، و تبعید آیت­الله خمینی و برقراری کاپیتولاسیون به سود مستشاران بیگانه. گفتن دارد که دستگاه­های تبلیغاتی با بوق و کرنا مشغول تبلیغ این دروغ آشکارند که گویا رضاخان کاپیتولاسیون را لغو کرد. حال آنکه اولاً کاپیتولاسیون مستند به قرارداد ترکمانچای بود و به لغو آن قرارداد از جانب دولت روسیه شوروی از بین رفت و ثانیاً در قرارداد نفت 1933 که رضاخان عمداً برای تمدید آن سرکار آمده بود، کاپیتولاسیون به سود شرکت سابق نفت برقرار شد و ثالثاً وی تمایم کشور را زیرسلطه قطعی و بی­چون­وچرا یعنی کاپیتولاسیون انگلستان درآورد.

5-    استقرار جنایت­کارترین حکومت­های پلیسی در خدمت گروه­های حاکم داخلی و قدرت مسلط خارجی.

6-    پی­ریزی یک دیوان­سالارای وابسته در موجودیت و رشد خود بدآمدهایی که نتیجه فعالیت سرمایه­های خارجی هستند.

7-    تسلط قطعی عمال خارجی که عمده در حزب سیاهکار فراماسونری جمع آمده­اند بر امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی کشور.

8-    به شهادت رساندن مدرس؛ عشقی­ها و فرخی­ها و ارانی­ها و فاطمی­ها و ... و ده­ها و صدها تن از بهترین استعدادها.

9-    تنفیذ و اجرای عملی قرارداد وثوق­الدوله و اجرای موادی که در آن قرارداد نیامده بود و نیز اجرای سیاست موازنه مثبت به قصد فراهم آوردن سلطه دائمی غرب و گروه­های داخلی همدست آن.

10- قرارداد سه جانبه قیمومت که پس از جنگ دوم انگلستان و امریکا و روسیه بر سر آن موافقت کردند و بر اثر مبارزه خستگی­ناپذیر مصدق و مخالفت شدید افکار عمومی و انصراف روسیه، بلااجرا ماند و نیز شرکت مستقیم و فعال برای به تصویب رساندن قرارداد الحاقی نفت. دستبرد به قانون اساسی مقدمه تصویب این قرارداد و استقرار دیکتاتوری بود.

11- شرکت در توطئه علیه حکومت مصدق که با دست­اندرکاری فراماسون­ها و حادثه آفرین­های حزب توده، تدارک می­شدند.

12- کودتای 28 مرداد 1332 با شرکت همه گروه­های وابسته به قدرت­های جهانی(امریکا و انگلستان و روسیه)

13- سرکوب جنبش­های ملی ایران و جلوگیری از هرگونه فعالیت­ سیاسی سازنده که لازمه استمرار بخشیدن به حیات ملی است.

14- کشتارهای فراوان نظیر 30 تیر و 15 خرداد(و در زمان پدرش کشتار مسجد گوهرشاد)

15- از بین رفتن قوه­قضائیه و جایگزین کردن دادرسی نظامی به جای قوه قضائی و ایجاد سازمان امنیت، برای پاسداری منافع مشترک گروه­های داخلی و قدرت­های مسلط خارجی.

16- شرکت در گروه­بندی­های نظامی-سیاسی در خدمت غرب و سرکوب جنبش­های خلق­های خاورمیانه به سود غرب.

در زمینه اقتصادی:

17- وابسته کردن قطعی اقتصاد ایران به واردات نیز بودجه دولت و پول کشور به درآمدهای نفت و قرضه­های خارجی و سرمایه­گذاری­های خارجی در ایران به طوری که امروزه یک روز بدون درآمد نفت نمی­توان زیست.

18- از بین بردن موانع پیشرفت اقتصاد مسلط در ایران با:

-         اجرای "پروگرام ده ساله" در دوران رضاخان و برنامه­های اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم در موافقت کامل با استراتژی چندملیتی­ها

-         از بین بردن بخش کشاورزی با تراشیدن موانع برای سرمایه­گذاری در این بخش و نابود کردن دامداری

-         منطبق کردن فعالیت بخش خدمات با سازمان­دهی بخش واردات در کشور و تولید و صدور سرمایه به اقتصادهای مسلط و افزایش نیاز به درآمدهای ارزی و ...

19- صرف درآمدهای نفتی در هزینه­های نظامی و در انجام برنامه­های چندملیتی­ها در ایران و خارج از ایران، به نحوی که همین هزینه­ها نیاز کشور به درآمدهای باز هم بیشتر نفتی را فراهم آورد.

20- تمدید قرارداد نفت یک بار در سال 1312 و بار دیگر پس از کودتای 1332 و تمدید آن در 1354 و گذاردن نفت و(با درآمد آن) تمامی کشور، در اختیار سلطه­گران.

21- ایجاد راه­ها و راه­آهن­ها و بنادر به منظور سرعت بخشیدن به تجاوزات اقتصادهای مسلط. از بین بردن عوامل موجود رشد اقتصادی مستقل و جلوگیری از پیدایش این عوامل. در حقیقت بنادر ایران بنادر وارداتی-نظامی و راه­های ایران رشته­های اتصال این بنادر به شهرهایی است که بیمار پول و زنده به مصرفند.

22- اخذ مساعده­ها و قرضه­های خارجی که از اجزای دائمی بودجه مملکتی شده­اند و هر سال نیز بر کم و کیف آن افزوده می­شود.

-         همسو کردن دینامیک رشد فعالیت­های اقتصادی گروه­های حاکم بر کشور(که در این 50 سال موقعیت خود را به عنوان مالک اراضی و سرمایه­های کشور تثبیت کرده­اند) با دینامیک رشد اقتصادهای مسلط. در حقیقت با از بین بردن امکانات فعالیت مستقل کار و سرمایه و بالا بودن ضریب شود در "رشته واردات" و "مغالطه­کاری­ها" و فعالیت­های بانکی و اداری و ...، سرمایه­ها و نیروی کار در زمینه­هایی به کار گمارده می­شوند که واردات را افزایش می­دهند و در نتیجه نیاز کشور را به صدور نفت و منابع کانی و غیر کانی بیشتر می­کنند. از این روست که گروه­های حاکم که در تار عنکبوت روابط شخصی سازمان یافته­اند، به صدور منابع ثروت کشور، از اربابان خارجی خویش مُصِرترند.

23- قطع رابطه فعالیت تولیدی با طبیعت و فرهنگ و نیازهایی که زاده رشد جامعه ملی هستند و تخریب طبیعت و فرهنگ و انسان با از بین بردن زمینه فعالیت و محکوم کردنش به دمسازی با واردات و به مصرف رساندنش.

24- توسعه زمینه فعالیت سرمایه­های خارجی در ایران و تصویب قوانین به سود سرمایه­گذاری­های خارجی و اجبار سرمایه­های داخلی به اختلاط با آنها به طوری که اکنون گذشته از نفت و پتروشیمی و نظام بانکی که در اداره انحصاری عوامل چندملیتی­هاست، بخش­های "پیشرو صنعت و کشاورزی و حتی خدمات" در دست آنهاست.

25- حاصل این همه بند از بند گسستگی و تلاش کامل اقتصاد ایران و افزایش وابستگی­ها در شماره و ضریب شتاب سرسام­آور گرفتن میزان استخراج و صدور نفت و گاز و مس و منابع دیگر و نیز فرار سرمایه­ها به غرب و شرق

در زمینه فرهنگی:

26- برنامه­گذاری تخریب پایه فرهنگ و هویت خلق اسیر ما، یعنی موازنه منفی و تبدیل انسان خلاق و سازنده به انسان رسمی و مصرف­کننده از راه:

27- غربی کردن ایرانی تا مغز استخوان "بدون تصرف" از راه غربی کردن زمینه اندیشه و عمل. به سخت دیگر قطع رابطه سازنده انسان با طبیعت و جامعه خویش و گماردن مردم با(زیر شلاق و سرنیزه) به تخریب خویش و طبیعت خود.

28- انقطاع همه­جانبه و ایجاد اغتشاش در هویت و شخصیت ایرانی. انقطاع از گذشته، حال و آینده چرا که درباره حال و آینده نیز حق ابتکار و رای و عقیده از ایرانی سلب شده است.

29- گماردن استعدادهای خلاقه مردم کشور به تخریب کشور از راه معتقد کردن وی به "اصول" زیر:

-         فرهنگ غرب جهانگیر و جهان­شمول است و کمال انسانیت در، درآمدن به شکل و شمایل غربی است.

-         لزوم قطع رابطه کردن با زمینه­های اندیشه و عمل که مانع از این "تشبه جویی" می­گردد.

-         تشبه یا اقتباس "دنیا محل اقتباس است" هوش و ابتکار خاص غربی است. دیگران باید از آنها اقتباس کنند.

-         لزوم خودداری از ابداع و اختراع و ابتکار چرا که مانع از "فرنگی شدن تا مغز استخوان و در نتیجه متمدن شدن می­شود".

-         اشاعه عقیده و رفتارهای التقاطی: از فرهنگ خود آنچه را که با "تشبه جویی" می­خواند باید نگاه داشت و بقیه را به دور ریخت.

-         جمع و جور کردن ضدارزش­های خودی و بیگانه و ترویجِ کیش شخصیت، کیشِ پول، کیشِ سکس، کیش فردیت و ... و برقرار کردن این ضدارزش­ها به جای ارزش­های والای انسانیت رزمنده.

30- شستشوی مغزی به منظور تشدید جو ابهام و به قصد آنکه:

-         ایرانی باور به خود را کاملاً از دست بدهد و معتقد شود که ایرانی "فاسد" شده است و به خصوص از فکر کردن مثل جن از بسم­الله بگریزد.

-         در اخذ معلومات به اخذ محفوظات اکتفا کند.

-         خود و هموطنان خود را نمونه کامل حقارت و پستی شمرد.

-         قدرت خودکامه را بپرستد و آن را مصدر بیم و امید و خیر و شر شناسد.

-         به راه­حل­هایی که از "کشورهای مترقی" وارد می­شوند بی­چون و چرا گردن گذارد و ... .

31- داخلی کردن هدف­های چندملیتی­ها یعنی زمینه­سازی برای آنکه ایرانی هدف­های سلطه­گر را هدف­های خاص خود تلقی کند و بدان:

-         موجبات وابستگی یک­طرفه و همه­جانبه خویش را به سلطه­گر و برگشت­ناپذیر گرداند.

-         موجبات پیش­فروش ثروت­ها و صدور استعدادهای کشور خویش را از پیش فراهم آورد.

در خدمت برنامه فوق:

32- بسط فرهنگ استعماری از راه ایجاد مدارسی که با سنن تعلیم و تربیت کشور و واقعیت طبیعت و جامعه ما به کلی بیگانه است. زمینه این آموزش و پرورش غربی است و برای آنها نیروی کار ماهر و برای اداره، دیوان­سالار تربیت می­کند.

33- رواج "فرهنگی بولواری" یعنی اشاعه منحط­ترین و فاسدترین عناصر فرهنگ غربی و خودی طوری که امروز کشور ما از لحاظ انواع فسادها به خصوص زورگویی و دروغ و دزدی و رشاء و ارتشاء و تعلق در ردیف اول کشورهای جهان قرار گرفته است.

34- مبارزه با هر نوع طرز فکر و کشتن و نابود کردن نمایندگان و جانبداران طرز فکرهای مختلف و تصویب و اجرای قوانین اختناقی بر ضد افکار سیاسی و فعالیت­های سیاسی.

35- شخصیت کشی و جلوگیری از بلوغ و رشد استعدادهای جوان و ترویج تدنی و نوکرصفتی و برکشیدن اراذل و سپردن رهبری کشور بدان­ها طوری که زمینه برای پرورش شخصیت­های سیاسی و علمی و ... دارد از بین می­رود.

36- رسمی کردن مذهب و هر نوع طرز فکر مزاحم قدرت خودکامه­ی عامل سلطه خارجی از راه مسخ آنها و مبارزه با رهبری سالم و حمایت از عناصر فاسد(آخوندها و "ایدئولوگ­های درباری").

37- جریان دادن قهر جامعه در منجلاب انواع اعتیادها(تریاک، هروئین، الکل، قمار و ...)

38- از ارزش انداختن وطن و هموطن و ارج گذاشتن به نوکری بیگانه و بی­ارزش کردن مبارزه و جهاد برای آزادی و استقلال کشور و ترویج غرب­پرستی در منحط­ترین وجود آن.

39- میدان دادن به گروه­های دارای تمایلات فاشیستی و ترویج فاشیسم در منحط­ترین وجوه سیاسی-فرهنگی آن یعنی "ایدئولوژی شاهنشاه و شاه­پرستی و نژادپرستی(در وجه برتر شمردن نژاد آریایی(در گذشته دور خود و نه امروز که منحط شده است)) پرستش آریایی برای آنست که ایرانی خود را به عنوان آریایی با اروپاییان از یک نژاد شمارد و دیروز خود را در وجود غربیان امروز پرستش کند. این پرستش با تحقیر دیگران به خصوص نژاد عرب و بنابراین دشمنی با اسلام ملازمه دارد.

40- کوشش برای زمامداری فکری جامعه و تبدیل کردن قدرت سیاسی حاکم به تنها منبع نشر اندیشه­های سیاسی و تنها مجرای جریان ایدئولوژی و طرز رفتار و خور و خواب و ... قدرت سیاسی حاکم بر آنست که چهارچوب مبارزات اجتماعی و کارهای ممنوع و واجب و مجاز را خود و تنها خود تعیین کند تا مگر "برای همیشه" نیروها و استعدادهای جامعه را در مجاری که ایجاد کرده است به هرز برد.

در زمینه­های اجتماعی:

41- تثبیت موقعیت­های گروه­های حاکم و مرمت تار عنکبوت روابط شخصی قدرت که شیوه سازماندهی این گروه­هاست و قرار دادن همه فعالیت­های جامعه تحت پوشش این تار عنکبوت و سلطه این گروه­های چندکاره بر تمامی شئون کشور چون هم سیاست و هم اقتصاد و هم فرهنگ و هم شکل دادن به جامعه در دست این گروه­هاست.

42- رشد سریع دیوانسالاری و قشون به اتکای درآمدهای نفت و قرضه­های خارجی و در خدمت گروه­های حاکم داخلی مؤتلف و وابسته به گروه­های حاکم بر جهان.

43- رشد سریع دیوانسالاری غیردولتی(قشرهای میانه وابسته به دیوانسالاری دولتی) حول محور واردات و صادرات و بورس بازی­های گوناگون.

44- تلاشیِ اجتماعی نتیجه بیگانه شدن طبقه وابسته ساخته و سازنده دولت. در حقیقت به لحاظ عجز از عمل مستقل و ابتکار و به لحاظ آنکه قائمه حیات سیاسی-اقتصادی وی را صدور ثروت­های کشور تشکیل می­دهد. به ناچار ابزار سلطه خارجی و متکی به قشون و زنده به جبر و فشار اختناق است.

45- از بین بردن پیوندهای اقتصادی و فرهنگی و سیاسی مردم کشور به طوری که امروزه زور عامل اصلی وحدت کشور شده است. ترک و عرب و فارس زبان و کرد و لر و ... که قرن­ها با هم زیسته­اند روز به روز از درجه همبستگی­شان کاسته می­گردد.

46- تعمیم تلاشی اجتماعی میان شهر و روستا. میان ایل و غیر ایل. میان قشرهای مختلف جامعه شهری.

47- تشدید نابرابری­ها و تسریع جریان تجزیه و تعمیم آن به درون گروه­ها و طبقه­های اجتماعی از طریق قشربندی­های گوناگون در نتیجه:

48- به کار بردن همه عوامل اقتصادی سیاسی و فرهنگی و اجتماعی که در دست دولت جمع آمده است برای ایجاد برش­های افقی و عمودی در جامعه براساس الگوی قشون به قصد از میان بردن وجدان ملی و وجدان طبقاتی و حذف عوامل مبارزات ملی و اجتماعی.

49- قطعی کردن سیطره دولت(یعنی گروه­های حاکم، قشرهای وابسته که برآیند قوای داخلی و خارجی هستند) بر "ملت"(یعنی جامعه تحت ستم و استثمار) از راه وابستگی یک طرفه "ملت" به فعالیت­های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی دولت و بدان:

50- محروم کردن جامعه ملی از تمامی وسایل دفاع از موجودیت خویش در برابر سلطه­گر خارجی و به کار گماردنش در تخریب خود و وطنش از راه ایجاد شکل­بندی­های اجتماعی بریده از یکدیگر و قالب­زنی­های اجتماعی فاشیستی.

این همه مشتی از خروار است. این واقعیت­ها را همه کس می­تواند لمس کند. این همان واقعیت­هاست که آدم­های قالبی و وابسته­ها، اگر هم ببینند بازگو نمی­کنند.