وضعیت سنجی سی‌صد و پنج: «ثروت واقعی هر کشور دارایی‌های عمومی آن است»

 

wazyatsanji305aدر ۱۵ ماه مه ۲۰۲۰، لوموند مصاحبه‌ای با میشل آنگلیتا Michel Anglietta  استاد اقتصاد و یکی از معروف‌ترین نقادان اقتصاد نئولیبرال، بعمل آورده‌است. موضوع مصاحبه «چه باید کرد؟» است. وضعیت سنجی کاستی‌ها را با نقل فهرست‌وار راه‌کارهای پیشنهادی او آغاز می‌کنیم:

 ثروت واقعی هر کشور دارایی‌های عمومی آن کشور است که در تصدی دولت هستند:

     راه‌کارهای اقتصادی که میشل آنگلیتا پیشنهاد می‌کند، این‌ها هستند:

۱. دولتها ناگزیر از اخذ قرضه‌های بسیار سنگین هستند. برای این‌که انفجار قرضه‌ها زیان بخش نگردد، باید نرخ بهره به حداقل رسانده شود تا هم از هزینه قرضه‌ها کاسته شود و هم کساد اقتصادی روی ندهد.

۲. کشورهای پیش رفته چرا گرفتار این وضعیت شده‌اند؟ زیرا آمادگی لازم را نداشتند. چرا این آمادگی را پیدا نکردند؟ زیرا نئولیبرالیسم مرام است و بنابر این مرام، وظیفه دولت جز حمایت از مالکیت خصوصی نیست. این مرام دارایی عمومی را در نظر مردم بی‌قدر کرده‌است حال این‌که ثروت واقعی هر کشور است. به حداکثر رساندن رانت و سود رویه شده‌است و، نتیجه آن، نابرابری روزافزون در جامعه‌ها و زیان کارگران است.

۳. چاره کار «فاجعه‌گرایی روشن‌بینانه» دستجمعی است: صندوق بین‌المللی پول، رشد منفی اقتصادها را ۳- تا ۶- درصد پیش بینی می‌کند. درکشورهای پیشرفته، رشد منفی اقتصاد، در بهترین وضعیت ۲- و در بدترین وضعیت، ۱۰- درصد خواهد شد. از این‌رو،

۳.۱. مسئولان باید زبان حقیقت را بکار برند تا که توان حمایت از رشد اقتصادی بدست آورند.  

۳.۲. برای سلامت محیط زیست و اجرای توافق پاریس، تقدم و فوریت قائل شوند. وظیفه اخلاقی رهبران سیاسی است که با گفتمان لابی‌های صنعتی و پولی که برضد توافق پاریس تبلیغ می‌کنند، مخالفت کنند و این توافق را اجرا کنند. کارفرمایی‌ها باید موظف به کاستن از تولید گازکربن و پخش آن در فضا شوند. از لحاظ ایجاد کار نیز پرداختن به محیط زیست و طبیعت فوریت دارد.

۳.۳. کاستن از نابرابری‌ها در همه جامعه‌ها.

۳.۴. بزرگی مبلغ قرضه دولت نگرانی آور نیست، اگر هزینه آن ناچیز باشد. هرگاه نرخ بهره صفر باشد و قرضه صرف تولید و رشد اقتصادی بگردد، مشکلی ببار نمی‌آورد. مثال ﮊاپن گویا است. درصد قرضه دولتی این کشور نسبت به تولید ناخالص داخلی، ۲۳۸ درصد و بالاترین میزان قرضه در کشورهای پیشرفته است. اما نرخ بهره صفر و قرضه در تولید بکار می‌افتد و میزان قرضه‌ دولت از راه فروش اوراق قرضه، برابر است با میزان پولی که بانک مرکزی ایجاد می‌کند، در نتیجه تورم پدید نمی‌آید.

۳.۵. دولت‌ها باید از قاعده‌ای پیروی کنند که از زمان ارسطو، شناخته بود. به قول ارسطو، «وقتی هنر بدست آوردن دارایی در هنر به دست‌آوردن پول از خود بیگانه می‌گردد، کشور ویران می‌شود». بدین‌قرار، پول برای بدست آوردن دارایی است و اگر دارایی بخاطر بدست آوردن پول فروخته شود، کشور ویران می‌شود.

   وارونه این راه‌کارها رویه رژیم ولایت مطلقه فقیه در طول چهل سال است و رویه رژیم پهلوی بود. بدین‌خاطر است که اقتصاد ایران، رانت و مصرف محور گشته‌است:

 میزان کسر بودجه و حجم نقدینه‌ای که دولت ایجاد می‌کند – در دوره خامنه‌ای – روحانی دارد چهار برابر حجم آن در دوره خامنه‌ای - احمدی نژاد می‌شود -، نه تناسبی با نیاز اقتصاد دارد و نه در تولید سرمایه‌گذاری می‌شود و نه میزان پولی که بانک مرکزی ایجاد می‌کند برابر است با میزان فروش اوراق قرضه دولتی و نه نرخ بهره صفر است. الا این‌که رﮊیم ولایت فقیه می‌تواند بگوید نرخ بهره قرضه دولتی از نرخ تورم کم‌تر است.

 به طبیعت و محیط زیست پرداخته نمی‌شود، به جای خود، کشور دارد بیابان می‌شود و کسانی که کارشان آلودگی‌زدایی از محیط زیست است، زندانی هستند!

 نابرابری‌ها روز افزون و الحاق قشرهای میانه با قشرهای فقیر جامعه، جامعه را دو قطبی و بند از بند گسسته می‌کند.

 نه تنها درآمد حاصل از ثروت عمومی که مهم‌ترین‌شان نفت و گاز هستند، صرف ایجاد دارایی نمی‌شود، بلکه دارایی‌های دولت فروخته می‌شوند برای بدست آوردن پول و خرج آن. بدین‌خاطر است که دولت استبدادی عامل ویرانی کشور است. افزون بر این‌که پیشخور نیز می‌کند و جامعه فاقد تولید برآورنده نیازهای اساسی را به پیشخورکردن نیز معتاد می‌کن

 نبود وجدان به حقوق و پوچی تولید و مصرف انبوه و استقلال و تحول از «پایین»:

۱. وجدان به حقوق: وقتی فرماندار تکزاس جرأت می‌کند بگوید «مهم‌تر از زندگی هم وجود دارد» و وقتی ترامپ و جانسون و بُلسونارو و خامنه‌ای و...نظرهای بس نابخردانه در باره ویروس کرونا و بیماری جهانگیر کوید – ۱۹ برزبان می‌آورند و وقتی این ویروس در جهان پراکنده می‌شود، پس، وجدان به حقوق، چه رسد به عمل به حقوق، یا وجود ندارد و یا بسیار ضعیف است. بنابراین، عاجل‌‌ترین کار وجدان به این حقوق است. این وجدان را جمهور مردم باید بیابند تاکه بدانها عمل کنند و تغییر نظام‌های اجتماعی – اقتصادی کشوری و جهانی، ممکن بگردد.

در غرب، بر فوریت وجدان به حقوق از سوی جامعه شناسان و فیلسوفانی (هابرماس و آلن تورن و ولز و چامسکی و...) تأکید می‌شود اما نه تعریفی از حقوق که تعریف به قدرت نباشد، وجود دارد و نه مجموعه‌ای از حقوق انسان و حقوق شهروندی او و حقوق ملی و حقوق هر جامعه بعنوان عضو جامعه جهانی و حقوق طبیعت، این حقوق و قانون اساسی برپایه این حقوق را جمعی پیشنهاد کرده‌اند که ایستاده‌اند تا مگر ایران کشور الگو/بدیل بگردد.

۲. پوچی تولید و مصرف انبوه: پیشنهادهای اقتصادی بالا، بدون توجه به این واقعیت که آلودگی محیط زیست و کاهش منابع و پویایی‌های نظام مسلط – زیرسلطه که پویایی نابرابری و پویایی تخریب و پویایی پیشخورکردن و پویایی مرگ از آن جمله‌اند، فرآورده تولید و مصرف انبوه هستند، اگر هم قابل اجرا باشند، مانع از شدت و شتاب گرفتن این پویایی‌ها نمی‌شوند. راه‌کار این‌است که انسان مجموعه‌ای از استعدادها و فضل‌ها شناخته شود، بنابراین، بر وفق حقوق پنج‌گانه، تقسیم کار کنونی تغییر کند. برابر استعدادها و فضلها کارها ایجاد شوند و اقتصاد فرآورده‌هایی را تولید کند که نیازهای اساسی انسان (غذا و مسکن و پوشاک و فرآورده‌ها و خدمت‌‌ها که فعالیت‌های استعدادها و فضل‌ها، در جریان رشد، بدانها نیاز دارندو یا پیدا می‌کنند) را بر می‌آورند؛

۳. بازیافت استقلال و آزادی: پس از فاجعه‌ای که ویروس کرونا ببارآورد، حالا دیگر نه از جهانی شدن و جهانی کردن که از استقلال سخن می‌گویند. حتی ترامپ می‌گوید: اگر واکسن پیدا شود، اول باید امریکاییان واکسینه شوند. چرا سخن از استقلال به میان نبود و حالا بمیان است؟ زیرا غرب خود را در موضع مسلط می‌دید و در پی جهانی‌کردن بود؛ دولتها خدمتگزار ماوراء ملی ها بودند و هنوز هم هستند و ماوراءملی‌ها باید اختیار نیروهای محرکه را از آن خود می‌کردند و این نیروها را هرجا می‌خواستند، بکار می‌انداختند. حاصل این‌نوع جهانی‌کردن وضعیت کنونی جهان و ناتوانی جهانیان از مقابله با ویروسی است که علت انتقال آن به انسان و جهان‌گیر شدنش نیز، به قول میشل آگلیتا، مدیریت‌های نزدیک بین و بی‌کفایت است.

بدین‌قرار، راه‌کار، بازیافت استقلال و آزادی است: هر انسان و هر جمع انسانی و هر جامعه، نیازها دارد که تنها خود باید برآورد و نیازها دارد که باید با دیگری، با جمع‌های دیگر، با جامعه‌های دیگر، جمع شود و دستجمعی برآورند. بنابراین، نوع دیگری از جهانی شدن ممکن و راه‌کار است: هر کشور، در آنچه به نیازهایی مربوط می‌شود که خود باید برآورد، خودتکافو بگردد و کشورهای جهان در برآوردن نیازهایی همکاری کنند که به همکاری جهانیان احتیاج دارند: بازگرداندن سلامت به محیط زیست، حقوق طبیعت از مواردی است که هم هرشهروند و هر جامعه در کشور خود و، هم، جامعه جهانی در سطح جهان باید رعایت کنند، بازرگانی جهانی، بهره برداری از دریاها و بسا مدیریت جهانی منابع حیاتی و پاسداری از صلح و رشد هم‌آهنگ جامعه‌ها.

۴. فعال شدن «پایین»: فعل‌پذیری جامعه‌ها ناشی از اعتیاد «لایه‌های پایین» آنها به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت و یأس و ترس و ناتوانی القائی توسط سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همران آن است. یکبار دیگر خاطر نشان می‌کند که «تحول از بالا»، وضعیت امروز جهان را ببارآورده‌است. هرگاه بنابر خارج شدن از «فاجعه بزرگ» باشد، این «پایین» است که باید از فعل‌پذیر به فعال تحول کند. برای این‌که «پایین» فعال شود، باید

۴.۱. عمل به سه تدبیر بالا، بخصوص وجدان به حقوق و عمل به حقوق و وجدان به استقلال و آزادی و روش کردن استقلال و آزادی، دست کم در معنای استقلال درگرفتن تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم، باید همگانی بگردد. به سخن روشن، استبداد «بالا» در همه جامعه‌ها باید از میان برخیزد.

۴.۲. در جهان امروز، در کشورهایی دموکراسی برپایه انتخاب وجود دارد که، در آن، حاکمیت را منتخبان، «بنام ملت» و «به نمایندگی از طرف ملت»، اعمال می‌کنند. در کشورهای دیگری، «بالا» برای خود ولایت قائل است و جامعه‌ها تحت ولایت و یا ولایت مطلقه «بالا» هستند، هرگاه در همه جامعه‌ها، «ولایت با جمهور مردم» بگردد، دست‌کم در این حد که تصمیم را مردم بگیرند و منتخبان جز اجرای تصمیم نکنند، تحول از «پایین» میسر می‌شود.

۴.۳. تشکیل مدیریت جهانی بر پایه استقلال با تعریف نه مسلط – نه زیرسلطه، با «تغییر از پایین» تحقق‌پذیر می‌شود و جهانی شدن بر وفق حقوق پنج‌گانه ممکن می‌گردد.

۴.۴. بدیهی است که عمل به راه‌کارهای بالا، ایجاب می‌کند که چیزی مهم‌تر از زندگی وجود نداشته باشد و مرام‌ها نقش توجیه‌گر قدرت – نقد نظر میشل آنگلیتا: این سرمایه‌سالاری است که سبب از خود بیگانه شدن لیبرالیسم در نئولیبرالیسم شده‌است؛ سرمایه‌سالاری چون می‌خواهد دارایی‌های متعلق به جمهور مردم را به خود منتقل کند، نئولیبرالیسم را در توجیه بی‌قدر کردن دارایی عمومی بکار می‌برد – را از دست بدهند و رشد، رشد انسان و از آبادانی طبیعت جدایی‌ناپذیر بگردد.

وضعیت سنجی سی‌صد و چهارم: درسهایی که یک بیماری جهان‌گیر می‌آموزد:


بیماری کوید – ۱۹ واقعیتهایی را آشکارکرد و دروغها و مجازها و غیر عقلانی‌ها و خرافه‌هایی را بی‌اعتبارگرداند. بنابراین، درسها می‌آموزد. مجله نوول ابسراتور، مورخ ۱۱ ماه مه ۲۰۲۰، مصاحبه‌ای را با جامعه‌شناسی بنام اوا ایلوز(Eva Illouz )که هفته نامه، بزرگ توصیفش می‌کند، بعمل‌آورده‌است. بنظر این جامعه‌شناس، این بیماری، ۷ درس می‌آموزد. این درسها را نقل و نقد می‌کنیم و درسهای مهم و به فکر نرسیده و برزبان او جاری نشده را نیز خاطر نشان می‌کنیم:

 هفت درس یک بیماری جهانگیر:

۱. درس اول این‌که ما در سایه دولتهای قدرتمند زندگی می‌کنیم:

۴.۶ میلیارد از جمعیت جهان، به اراده خود به قرنطینه رفتند، کار و زندگی اجتماعی خود را، بدون اعتراض عمده‌ای، واگذاشتند. این جمعیت عظیم، به دلخواه خود، جنبه‌های اساسی آزادی خود را رها کردند. این در حالی که ما اطلاعات کلیدی را در اختیار نداریم (برای مثال نمی‌دانیم واقعاً چه تعداد به این بیماری مبتلی شده‌اند و درصد واقعی مرگ و میر آن چیست؟). این بدان معنی است که به قول توماس هابس، ترس از مرگ، قوی‌ترین حالت عاطفی سیاسی است و ما همواره حاضریم بخاطر امنیت خویش، آزادی خود را فدا کنیم. به قرنطینه رفتن این جمعیت عظیم قدرت فوق‌العاده دولت را در کشورهای جهان اثبات می‌کند. در همه جا، ظرفیت اطاعت شهروندان از دولت فوق‌العاده است. به کدام دلیل می‌گوییم دولتها قدرت فوق‌العاده دارند؟ به این دلیل که تصویب‌نامه صادر کردند و تصمیم‌های گاه بی‌ربط اتخاذکردند و شهروندان آنها را به اجرا گذاشتند. مُدی، نخست وزیر هند، از امروز به فردا، یک میلیارد مردم هند را به قرنطینه فرستاد، بدون اینکه به آنها فرصت آماده شدن بدهند...

چهل سال بود که نئولیبرالها در بوق می‌کردند دولت بیش از اندازه پرزور، ناکارآمد، سطحی و باد کرده ‌است. حالا پرشمارند نئولیبرالهایی که، از امروز به فردا، واگرد کرده و جانبدار دولت قوی شده‌اند. بعد از دهه‌ها که نمو اقتصادی بی‌پایان، شرط اجتناب ناپذیر زندگی جامعه‌های ما بود، حالا بعد سیاسی و اخلاقی امور انسانی، بازآمده و نقش اول در اشتغالات همگان شده‌ است. الا این‌که سیاستی که بازگشته است، از نوعی کاملاً جدید است: سیاستی در باره شرائط زندگی است که بیش از پیش، باید فاجعه‌های طبیعی – محیط زیستی و زیست شناسی را مدیریت کند. کروناویروس جنبه‌ای از سیاستی را به ما می‌نمایاند که تضمین کننده شرائط زندگی ما، آنهم در حالی باشد که آب و هوا و محیط زیست ما را تهدید به فروریختن از اساس می‌کنند.

●نقد:

۱. جامعه‌شناس تمام واقعیت را نمی‌بیند: آزادی و امنیت دوگانه نیستند. وقتی در بیرون از قرنطینه، امنیت نیست، پس آزادی نیز نیست چرا که آزادی حقی از حقوق ذاتی حیات است. بکاربردن این حق در به خطر انداختن زندگی، ممکن نمی‌شود مگر به تعریف آن به قدرت ضد حیات. در قرنطینه تحرک و... نیست، امنیت بنابراین، آزادی در محدوده فرنطینه هست. در حقیقت، اوا ایلوز گستره آزادی را با خود آزادی یکی می‌انگارد. هرگاه در قرنطینه نیز امکان برآوردن نیازهای اساسی نباشد، نه امنیت و نه آزادی هست. نمونه ایران.

۲. از اتفاق، ویروس کرونا بی‌کفایتی اداره کنندگان دولت‌ها را نمایان کرد. از ورود ویروس به عمل در انسان تا جهان‌گیر شدن و از آن، تا درمان، بی‌کفایتی‌ها و کاستی‌هایی را عیان کرد که نتیجه اهمیت ندادن به این دو تعریف و کاربرد از استقلال و آزادی، هستند: کشورها در نیازهایی که خود باید بر آورند، خودکفا نیستند (نبود استقلال) و در برآوردن نیازها که با همکاری با یکدیگر برآوردنی هستند، توانا به همکاری در سطح جهان، به جای خود، در سطح اتحادیه‌ها و بسا در سطح کشور نیستند (نبود آزادی).

۳. این امر که ۴.۶ میلیارد انسان به قرنطینه رفتند، بیانگر قدرت دولت‌ها اگر باشد - اگر، زیرا آنها به استناد شورا‌های پزشکی مردم را قرنطینه کردند -، بیانگر توانایی آنها نیست. به شرح بالا، بیانگر ضعف آنها است. چراکه اگر ضعیف نبودند، بیماری جهانگیر نمی‌شد و اگر به حیات و حقوق ذاتی آن، بهای لازم را می‌دادند، بنابراین، تجهیزات لازم برای دفاع از حیات را ایجاد می‌کردند، نیازمند قرنطینه کردن مردم نمی‌شدند. ویروس کرونا، ضعف و قوت فرهنگ‌ها و دولت‌ها را نمایان کرد: در کشورهایی که زور و دروغ و غیرعقلانی و مجاز در زندگی فردی و جمعی کم‌تر نقش دارند و دولتها مجهزترند، مبارزه با بیماری موفق‌تر بوده ‌است.

۲. درس دوم: تمامی دولتها به یک نحو قدرت خود را بکار نبرده‌اند:

   بحران کرونا ویروس به کشورها و ملتها، قوت‌ها و ضعف‌های رژیم‌های سیاسی آنها را نمایان کرد: در اسرائیل، از دیرباز، بامسائل مدنی همانطور رفتار می‌شود که مسائل امنیتی. بنابراین، از نخست تا دوایر سری، همان فنون ضد تروریست را بکار بردند و همه اسرائیلی‌هارا تحت کنترل قرار دادند. در امریکا، بیماری معلوم کرد که درک از آزادی، درکی افراطی است: برخی از فرمانداری‌ها، مثل کارکاس، تصویب‌نامه قرنطینه کردن ساکنان ایالات تحت فرمانداری خود را، بنام حق اجتماع مذهبی در کلیساها رد کردند (در اسرائیل نیز خاخام کانیوسکی نیز همین رویه را اتخاذ کرد). و یا شماری از امریکاییان خواهان ادامه کسب و کار خود شدند. لیبرالیسمی که راست افراطی، در دهه‌های اخیر ترویج کرده‌است، با مدیریت بحرانی که حیات انسان‌ها تهدید می‌کند، نمی‌خواند.

   اسرائیل مرزهای خود را بست اما فرانسه، مرزهای خود را با ایتالیا، حتی در شدت شیوع بیماری، بازگذاشت. دموکراسی‌هایی که لیبرال نیستند، چون اسرائیل و لهستان و ترکیه و مجارستان، بیماری فراگیر را دست‌آویز کردند برای تعلیق آزادیهای مدنی و بی‌اختیارکردن دو قوه قانون‌گذاری و قضایی (نتان یاهو از محاکمه گیربان آسود که در ۱۷ مارس باید انجام می‌گرفت)؛ حتی دموکراسی مستحکمی که دموکراسی امریکا است، امروز، دارد گرفتار اقتدارگرایی ضد دموکراتیک و شخص بی‌ثبات و قراری می‌شود که ترامپ است.

     برخی دیگر از دولت‌ها، چون سوئد و آلمان و هلند، ترجیح دادند بنا را بر اعتماد به مسئولیت‌شناسی شهروندان خود بگذارند تا که خود به سلامت و پرستاری از خود و از یکدیگر بپردازند. بدین‌سان، اینان بحران را با ترکیب روحیه مدنی و آزادی، مدیریت کردند. نتیجه روش آنها چند ماه بعد قابل ارزیابی می‌شود.

   زیرا این ویروس همه چیز هست مگر زیست‌شناسانه: نخست سیاسی و آشکارکننده روابط دولت و شهروندان است. درسی که ما می‌آموزیم این‌است، تنها تألیفی از یک دموکراسی توانمند و دولت صاحب مشیت در بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی توانا به دفاع از حیات شهروندان، از راه ایجاد تعادلی میان آزادی و ادامه حیات اقتصادی و بهداشت آنها، می‌شود. حال آن‌که دولت‌های لیبرال و غیر لیبرال از بحران بیماری و یا غیر آن، در کودتا و زیرپا گذاشتن حقوق شهروندان استفاده می‌کنند.

● نقد:

     جامعه‌شناس تنها به رویه دولتهای اروپایی و امریکا و اسرائیل پرداخته‌ است و تازه ضعف آنها را نیز از قلم انداخته‌ است. رابطه قدرت و مرام را نیز لحاظ نکرده ‌است. برای مثال، تقصیر را نه بر دوش سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همراه آن – دین سالاری یکی از آنها است – که بر دوش مرامی (لیبرالیسم) انداخته است که کارش توجیه قدرت و خود قربانی قدرت است. چنان‌که آزادی حقی از حقوق ذاتی حیات است. دست‌آویزکردن آن برای به خطر انداختن زندگی، وقتی ممکن می‌شود که آزادی به قدرت تعریف شود. در مثال، اوا ایلوز، اجتماعی مذهبی و یا گشودن محل کسب و کار. در این‌جا سئوال مهمی محل پیدا می‌کند: هرگاه دولتها در سطح کشور و در سطح جهان، بدون فوت وقت، از راه شور و شرکت دادن موافق و مخالف خود، راه‌کار مبارزه با بیماری را می‌جستند، راه‌کار دیگری یافت نمی‌شد؟

۳درس سوم: نئولیبرالیسم براستی مضر سلامت و بهداشت انسانها است:

   نئولیبرالیسم همواره منابع متعلق به عموم و نیز دولتها را بسود ثروتمندان غارت کرده‌ است. بنابراین جای تعجب نیست اگر رهبران نئولیبرال، همه، ترامپ، بولسونارو، دوترت، جانسون، مدیران صنعتی شمال ایتالیا کُندترین دولتها در واکنش نشان دادن به بیماری جهان‌گیر بودند. اینان نخست دست بدامان «داروینیسم» اجتماعی ( هرکس توانست بر بیماری پیروز شود، زنده می‌ماند و اگر نتوانست می‌میرد) شدند. اما زود کشف کردند که دولت مدرن با شهروندان خود یک پیمان بر سر تندرستی آنها بسته است: حتی در امریکا که دوا و درمان خصوصی است و قشرهای فقیر و طبقه کارگر به زحمت به آن دسترسی دارند، شهروندان از دولت انتظاردارند که مسئولیت حل بحران بیماری واگیر را برعهده بگیرد. نئولیبرالیسم شرائط پیمان را از میان برده‌است. صاحبان بنگاههای اقتصادی که اغلب اداره سیاسی کشور را بر عهده دارند، کشور را همانند بنگاه خود اداره می‌کنند: سرمایه‌گذاری در بخش‌هایی که بیشترین سودآوری را ببار می‌آورند. اینان جز به سود نمی‌اندیشند. ترامپ بودجه اداره‌ای را قطع کرد که وظیفه‌اش مدیریت بیماریهای واگیر بود و هم اکنون نیز بودجه مبارزه با بیماری جهانگیر را کم کرد. او و همانندهایش به قلمرو اجتماعی، بمثابه قلمرو سودآور می‌نگرند: سود حاصل باید هزینه را توجیه کند. این رویه روابط اجتماعی را گرفتار هیستری می‌کند و قدرت را عاری از انسانیت می‌کند.

نئولیبرالیسم برای ثروتمندان و سیاستمدارانی که در خدمت آنها هستند بسیار سودمند اما برای بقیه مردم بسیار زیانمند است. زیرا مفهوم «داشته عمومی» و قرارداد میان دولت و شهروندانش را نیز ویران می‌کند. هرگاه این بحران همانند بحران ۲۰۰۸ حل شود، یعنی به‌جای آن‌که به همه طبقات اجتماعی کمک کند، تنها توقعات ثروتمندان را برآورد، از بحران، نئوفئودالیسم سر بر می‌آورد و اغتشاش‌های اجتماعی پر حجم ببار می‌آورد.

● نقد:

     نئولیبرالیسم حاصل از خود بیگانگی مستمر لیبرالیسم توسط قدرت است. این سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همراه آن، بنابراین، نظام‌های سلطه‌گر – زیرسلطه است که باید تغییر کنند.

۴. درس چهارم: اعتماد برای مدتی دراز متزلزل شده‌است:

     اغلب کشورهای جهان، بهیچ‌رو، آماده نشده بودند و تجهیزات پزشکی پایه را برای مقابله با ویروس کرونا نداشتند. نخست به این دلیل که جهانی‌کردن و انتقال بنگاه‌های صنعتی سبب شده‌است که اغلب کشورها، در تجهیزات پزشکی، وابسته به چین باشند. اما، ورای مورد تجهیزات، رهبران، با قرار و قاعده، اعتماد شهروندان به خود را از دست داده‌اند. نتان یاهو، در سوء استفاده از بحران بیماری برای فرار از چنگ قانون، افراط کرده‌ است. ترامپ حامیان سوپر قلدر سفید خود، در ایالت‌های مینوسوتا و میشیگان، را بر آن داشته‌است که به قواعد قرنطینه اعتناء نکنند. بولسونارو در یک اجتماعی ضد قرنطینه شرکت کرد و وزیر بهداشت اسرائیل، یاکو لیتزمن، در جهان انگشت نما شد وقتی مقررات فاصله گیری افراد از یکدیگر را که وزارت خانه خود او مقرر کرده بود، زیرپا گذاشت. این شخص مظنون به فساد و خیانت در امانت نیز هست.

   در پرشمار کشورها، بخش بزرگی از مردم عمقاً احساس می‌کنند که رهبرانشان به آنها خیانت می‌کنند. این‌ است که کشورهایی که بحران بیماری شدت دارد بحران‌های اقتصادی و سیاسی نیز شدت دارند. آیا بحران بیماری سبب برخاستن موجهای شورش در جهان خواهد شد؟ سئول بجا است اما نمی‌توان گفت شورش در جاهایی روی خواهد داد که انتظار می‌رود.

۵. درس پنجم: خانه چندان هم شیرین نیست:

   در ایام جنگ، ترس از مرگ وجود دارد اما ما همراه با یکدیگر با آن رویارو می‌شویم. می‌دانیم دشمن کیست و می‌توانیم خود را پنهان کنیم و با تکیه بر نمادهای قهرمانی، با او بجنگیم، اما اینک با دشمنی روبروییم که او را نمی‌بینیم. در خانه‌ها محصور شده‌ایم و فضای زندگی محدودی داریم بسا از دنیا بریده ایم. این "بمب مرگ‌آور" دیگر بمبی نیست که دشمن بر سرمان فرو می‌ریزد، بلکه خود ما، بدون این‌که بدانیم، این بمب را در خود داریم و به سوی یکدیگر رها می‌کنیم. آنچه در مدت قرنطینه آموختیه‌ایم این‌است که خانه نمی‌تواند کمبود زندگی در بیرون از خانه و در اشتراک با یکدیگر را پرکند. تولید و مصرف وسیله عمده‌ای شده‌اند. مردم این عصر، ارزشهای خاص خود را اجتماعاً، خلق می‌کنند و حتی به شخصی‌ترین بخش زندگی بدین وسیله سامان می‌دهند. محل کار جایی است که ما صلاحیت‌های خود را بکار می‌گیریم؛ کار به ما هدف و منزلت می‌بخشد. اوقات فراغت و استراحت فرصت تحصیل تجربه‌های لذت بردن؛ فرصتهای بازی و امکان دیدن و دیده شدن توسط یکدیگرند. قرنطینه به ما می‌آموزد که خانه قابل تحمل نیست مگر با واردکردن دیگران به آن، توسط تلویزیون و اینترنت و سرویس‌هایی که کالا تحویل می‌دهند. اگر اینها نباشند، زندگی در خانه بسیار تلخ خواهد شد. بخصوص برای آنها که درخانه‌های کوچکی زندگی می‌کنند که برای خانواده‌های متوسط و کارگر ساخته می‌شوند.

● نقد:

   از واقعیت‌ها که زندگی در قرنطینه بر انسان‌ها شناساند، تولید و مصرف انبوه و پیشخورکردن و از پیش متعین کردن آینده، به سخن دیگر خود بکام پویایی مرگ سپاری است. دورتر به این مهم باز می‌گردیم.

۶. درس ششم: در این بحران، ارزش کار و تولید بطور کامل وارونه شده‌است:

   در شبکه‌های اجتماعی لطیفه‌ای در جریان است که به کریستیانو رونالدو، بازیگر فوتبال که میلیونها دلار درآمد دارد و پرستارانی مربوط است که درآمدشان بخور و نمیر است: پرستاران از رونالدو کمک مالی درخواست می‌کنند. یعنی این‌که کار خطرناک پرستاری از بیماران را اینان برعهده دارند اما به همه ارزشی که کارشان دارد، درآمد ناچیزشان کفاف زندگی آنها را نمی‌کند. در حقیقت، ما زندگی‌مان را به زنان و مردانی مدیونیم که در فروشگاه‌های بزرگ و بیمارستانها کار می‌کنند و کوچه‌ها و خیابان‌ها را آب و جارو می‌کنند و یا کسانی که غذا به درخانه ما می‌آورند و یا آنها که مراقب شبکه‌های برق هستند. این انسانها هستند که برای بقای حیات ما نقشی اساسی یافته‌اند. پوچی کار ثروتمندها و پولداران، تمام عیار، نمایان شده ‌است. حال آنکه آنها که معمولاً به چشم نمی‌آیند و بی‌ارزش شمرده می‌شوند، اینک می‌بینیم که کارهاشان اساس زندگی ما را تشکیل می‌دهند. اگر درسی باید گرفت، این‌است که چرخ دنیای «عادی» ما با ارزشهای دروغین، در واقع ضد ارزش می‌چرخد. زیرا آنها که از حیات ما حمایت می‌کنند و نظم اجتماعی را حفظ می‌کنند، در پایین سلسله مراتب اجتماعی قراردارند؛ حال آنکه آنان که در رأس هرم قراردارند، بطور کامل بیهوده هستند.

۷. رابطه میان لائیک‌ها و مذهبی‌ها، دیگر هرگز چون گذشته نخواهد شد:

   هم در آنچه به واکنش‌ها به بحران مربوط می‌شود و هم در آنچه به مدیریت بحران راجع می‌شود، اختلافها میان مذهبی‌ها و لائیک‌ها، شدتی به خود گرفتند که بندرت سابقه دارد. مسیحی‌های امریکا و ارتودکس‌های افراطی اسرائیل، وقع چندانی به علم نمی‌گذارند و در عوالم خود زندگی می‌کنند و جز به رهنمودهای کشیشان و خاخام‌های خود گوش نمی‌کنند.

   در عوض، لائیک‌ها رفتاری نمونه در پیش گرفتند، مسئولیت فردی و جمعی برعهده گرفتند: جوان‌‌ها از رهنمودهای وزارت بهداشت پیروی کردند و بلحاظ محدودکردن آزادی‌های و ادامه زندگی اقتصادی خود، گذشت‌های مهم کردند تاکه ازمسن‌ترها حمایت کنند. ما شاهد یک مسئولیت شناسی مدنی فوق‌العاده جمعیت لائیک شدیم. به یمن انضباطی که این شهروندان، در شبکه‌های مددکاری بروز دادند که خود ایجاد کردند، تجربه مشخصی به انجام رسید. رفتاری که بهنگام بحران اینان درپیش گرفتند، ثابت می‌کند که دین دیگر نمی‌تواند مدعی برتری اخلاقی باشد.

 درسهای دیگری که از قلم افتاده‌اند و واجد اهمیتی بسیار بیشتر هستند:

   مقایسه‌ای جامعه‌شناس انجام داده‌است میان مذهبی‌های افراطی و لائیک‌های مسئولیت شناس است. این‌گونه مذهبی، به مذهب از منظر قدرت می‌نگرند و به موقعیت خود تقدم قائل می‌شوند و در خدمت قدرتی هستند که سرمایه‌سالاری و سالاریهای همزاد و همراه هستند. همان‌طور که لائیک‌های راست افراطی با صراحت می‌گویند: «چیزهای مهم‌تر از زندگی نیز وجود دارند» (قول فرماندار تکزاس، هم مسلک ترامپ که مخالف قرنطینه است). در غرب، آنها که در خدمت سرمایه‌داری هستند، نه حیات انسان که به «اقتصاد» تقدم می‌دهند، خواه مذهبی و خواه لائیک. باوجود این، جامعه شناس درسهای مهمی را شناسایی کرده‌است که همه جامعه‌ها می‌توانند بیاموزند و بکار برند. درسهایی را نیز ازقلم انداخته است که واجد اهمیتی بسیار بیشترند: وجدان به حقوق توسط «لایه‌های پایین» جامعه، پوچی تولید و مصرف انبوه، اهمیت استقلال و آزادی، بمثابه خودتکافویی در برآوردن نیازهای اساسی و همکاری جهانی در برآوردن نیازها که نیاز به این همکاری دارد (جهانی‌کردن به یمن مشارکت دموکراتیک جامعه‌ها به جای جهانی‌کردن بمعنای به تصرف ماوراء ملی‌ها دادن نیروهای محرکه و کره زمین و حال و آینده بشریت)، فعل‌پذیری جامعه‌ها که از جمله ناشی از اعتیاد به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت است و...

   در وضعیت‌سنجی سی‌صد و پنچ، این درسها شناسایی خواهند شد.

وضعیت سنجی سی‌صد و یکم: در جهان بعد از کرونا، کدام راه‌کار – بخش دوم

 

wazyatsanji301a   در وضعیت سنجی سی‌صدم، خاطر نشان شد که برسر شش موضوع زیر، بحث‌ها داغ هستند:

 ابعاد تخریبی که اقتصاد از رهگذر کاهش «تولید ناخالص داخلی» باید تحمل کند؛

 زمین گذاشتن بارسنگین و تغییر نظام اقتصادی و بناگذاشتن نظام جدید بر پایه نیازهای واقعی: انسان برای اقتصاد نیست، اقتصاد برای انسان است؛

● قرنطینه و رابطه آنبا قدرت و فرهنگ؛

● جهانی شدن و استقلال؛

 جایگاه‌های چپ و راست و راست افراطی «عوام فریب» بعد از «کوید – 19». و

 وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها به حقوق

   از این شش موضوع، سه موضوع، در وضعیت سنجی سی‌صدم، بررسی شدند. اینک به سه موضوع دیگر می‌پردازیم:

 ابعاد تخریبی که اقتصاد از رهگذر کاهش «تولید ناخالص داخلی» باید تحمل کند:

   برآوردها در باره درصد کاهش تولید ناخالص داخلی و افزایش بی‌کاری و گسترش دامنه فقر و پی‌آمدهای‌شان، مرتب تغییر می‌کنند. امر مهمی که بدان پرداخته نمی‌شود این‌است: آیا باید نظام اقتصادی – اجتماعی کنونی را حفظ کرد؟ پاسخ جانبداران سرمایه‌داری به این پرسش، آری است. اینان همه کوشش خود را بکار می‌برند تا مگر جامعه‌های غرب را متقاعد کنند که نظام کنونی جانشینی جز اقتصاد فقرآور ندارد و تغییر نظام کنونی همان و از دست دادن رفاه و به سرنوشت کشورهای فقیر گرفتار شدن همان. از ترس گرایش اکثریت بزرگ به راه‌کار دیگر، بنابراین، از دست دادن موقعیت خویش است که صاحب امتیازان اصراردارند فرصت فکرکردن به اکثریت بزرگ داده نشود. از زبان بولسونارو و ترامپ و... می‌گویند: میزان تلفات ناشی از بیماری فراگیر گرچه می‌تواند بالا باشد، اما نظام اقتصادی، بی‌آنکه دست به ترکیب آن بخورد، باید بلادرنگ، فعال بگردد.

   در برابر، شماری از اقتصاددانان و جامعه شناسان و فیلسوفان فرانسوی (لیبراسیون، 2 آوریل 2020) هشدار نامه‌ای را انتشار داده‌اند شامل این نکات: اگر هم بیماری کرونا مردم دنیا را قرنطینه نشین نکرده بود، اقتصاد سرمایه‌داری ورشکسته نخست طبیعت و بعد انسان و جانداران را از پای در می‌آورد و سرانجام می‌میرد. فرصت را برای بنای نظام اقتصادی – اجتماعی دیگری باید مغتنم شمرد. محورهای پیشنهاد اینان و اقتصاددانانی چون پیکتی و ﮊاک آتالی، عبارتند از

 جانشین کردن انرژی کنونی با انرژی پاک. بنابراین، پایان بخشیدن به استفاده از ذغال سنگ و نفت و گاز و اتم در تولید نیرو؛

 تغییر اولویت‌ها و تقدم بخشیدن، در بخش خدمات، به بهداشت، آموزش و پرورش و در بخش تولید، به کشاورزی سالم، صنایعی که نیازهای اساسی را بر می‌آورند و محیط زیست را نیز آلوده نمی‌کنند؛

 دانش و فن هم در نظام استبداد فراگیر کاربرد دارند و هم در نظامی که، در آن، اصل بر نوع دوستی و ارتقای کیفیت زندگی است، باید در این نظام بکارشان گرفت؛

 سرمایه‌داری مالی کار را به «هزینه»‌ای فروکاسته است که باید دائم از آن کاست. بنگاه‌ها که پیش از این به کار و کارگر تعریف می‌شدند، حالا به سرمایه تعریف می‌شوند. از نو باید کارگاه‌ها را به کارگران سپرد و به کار، ارزشی را بازگرداند که از آن ستانده شده است؛

 باید از تولید و مصرف انبوه کاست تا انسان‌ها فرصت پرداختن به کارهای دیگر را پیدا کنند و از آلودگی محیط زیست کاسته شود و منابع موجود در طبیعت نیز تلف نشوند؛

 سرمایه‌گذاریها و جهت‌یابی آنها را نباید به قوای جباری سپرد که بر بازار حاکم هستند؛ این شهروندان هستند که باید اندازه و هدف هر سرمایه‌گذاری را تعیین کنند؛

 همه مؤسسه‌های مالی و پولی باید اجتماعی بشوند و کم و کیف فعالیتهای آنها را شهروندان تعیین کنند؛

 دموکراتیزه کردن اقتصاد، هم بلحاظ نوع اداره کارگاه‌ها و هم بلحاظ کم و کیف فعالیتهای آنها اجتناب‌ناپذیر است.؛

 استقلال در تولید فرآورده‌ها و تدارک خدماتی که نیازهای اساسی را بر می‌آورند؛

 نباید سرمایه‌داری ورشکسته را نجات داد، اقتصاد را باید از سرمایه‌داری ورشکسته نجات داد. بنابراین،

 اگر کار را به دولت با ساختار کنونی بازگذاریم، همان کار را می‌کند که در بحران 2008 کرد: ایجاد قرضه عظیم برای دولت و تزریق پول به کارفرمایی‌های سرمایه‌سالار و تحمیل عسرت به کارگران و دیگر مردم. تغییر ساختار دولت برای انطباق با هدفهای بالا ضرور است.

   اقتصاددان امریکایی جرمی ریفکین Jeremy Rifkinنیز کتابی انتشار داده‌است در باره زوال سرمایه‌داری. او نیز راه‌کار مشابهی را پیشنهاد می‌کند و...

   باوجود این، پیشنهادکنندگان به این مهم نپرداخته‌اند که جامعه‌ها، خواه آنها که در موضع مسلط هستند و چه آنها که در موضع زیرسلطه هستند، هر دو، در نظام سلطه‌گر – زیرسلطه، گرفتار پویایی‌های این نظام هستند. پس این نظام است که باید تغییر کند. بنابراین، هر دو گروه نیازمند، استقلال یعنی یافتن موضع نه مسلط نه زیرسلطه (تغییر رابطه‌های بیرونی جامعه یا رابطه جامعه‌ها با یکدیگر) و آزادی بمعنای فعال شدن هر شهروند و جامعه مستقل (تغییر رابطه‌های درونی جامعه)هستند:

 جایگاه سه تمایل در جامعه‌ها بعد از کوید - 19:

   درحال حاضر، در جامعه‌های غرب، سه تمایل وجود دارند: چپ و راست و راست افراطی. چپ افراطی نیز وجود دارد اما تکیه‌گاه اجتماعی آن فعلاً ناچیز است. این پرسش که کوید- 19 کدامیک از گرایش‌های را تقویت می‌کند؟، یکی دیگر از موضوع‌هایی است که بحث بر سرآن داغ است:

 این امر که دولتها ناگزیر شده‌اند همه ابعاد زندگی شهروندان را موضوع کار خود کنند، مسلم می‌کند که لیبرال‌ها و نئولیبرالها برخطا بوده‌اند و در باره نقش دولت، حق با چپ بوده‌است و هست. چنان‌که ترامپ ناگزیر شده‌است، بعنوان رئیس جمهوری کارهایی را انجام دهد که پیش از این، سخت با انجام آنها توسط دولت مخالف بود. الا این‌که این هشدار نیز داده می‌شود که بیماری جامعه‌هارا گرفتار ترسهای شدید می‌‌کند و آنها، از ترس، به دولت‌های قدرتمداری تن می‌دهند که با اعمال قوه «نظم» برقرار کنند. با آنکه می‌بینند شیوع بیماری حاصل بی‌کفایتی و بی‌نظمی دولت‌های اقتدارگرا است، باز از ترس به قدرتمدارها پناه می‌برند. بیهوده نیست که ترامپ خود را «اقتدار مطلق» می‌خواند و مجلس نمایندگان را تهدید می‌کند که با استفاده از اختیارات خود، تعطیلش خواهد کرد. بنابراین، هرگاه وضعیت سخت شود، یعنی بی‌کاری و فقر، حتی خطر قحطی، شدت بگیرد، این راست افراطی است که می‌تواند از فرصت استفاده کند.

   اما وضعیت کنونی حاصل عمل‌کرد راست و راست افراطی است. شیوه مدیریت بیماری توسط ترامپ و همانندهای او در برزیل و انگلستان حاکی از بی‌کفایتی مفرط، و در بخشی، ناشی از تقدم مطلق دادن به منافع سرمایه‌سالاری است. چرا باید جامعه‌ها تن به تصدی دولت توسط این‌گونه کسان بدهند؟ پاسخ این‌است که هرگاه مدیریت چپ و حتی راست مانع از وخامت بارشدن وضعیت در کشورهایی بگردد که دولت‌هاشان در دست این دو تمایل است، راست افراطی بی‌محل می‌شود؛

 در اروپا، در دو کشور، یکی اسپانیا و دیگری ایتالیا که بیماری فراگیرتر بوده‌است، چپ (اسپانیا) و ائتلاف چپ میانه و راست میانه (ایتالیا) حکومت می‌کنند. در فرانسه، دو تمایل چپ و راست ضعیف شدند و ملقمه‌ای از هر دو حزبی شد که حکومت می‌کند. در آلمان نیز ائتلاف حزب سوسیالیست و حزب دموکرات مسیحی و متحدش حکومت می‌کنند. در این سه کشور، نظر تمایل چپ مقبولیت بیشتر یافته‌است. باوجود این، سازمانهای چپ موضع ناظر ساکت را اتخاذ کرده‌اند.

   در وضعیت کنونی، تنها در امریکا، آن‌هم در 4 نوامبر سال جاری مسیحی است که انتخابات ریاست جمهوری و کنگره انجام خواهد شد. کوید – 19، بنابر وضعیتی که پیش خواهد آمد، می‌تواند عامل تجدید انتخاب و یا از عوامل شکست ترامپ بگردد. عامل شکست می‌شود اگر اکثریت جامعه امریکایی به این نتیجه برسد که او با مدیریت ناتوان و آشفتهِ بیماری فراگیر، اقتصاد امریکا را دچار آسیبی بی‌سابقه و بی‌مانند کرده‌است.

 هرگاه حکومت اسپانیا در مدیریت بیماری و پی‌آمدهای اقتصادی – اجتماعی آن، توانا از کار درآید، گرایش چپ در کشورهای اروپایی تقویت خواهد شد. و اگر تمایلهای چپ توانایی همگرایی و اتحاد بجویند، می‌توانند در مدیریت کشورها، بعد از کوید - 19، نقشی مهم بیابند.

   امر مهم این‌که جهت فعالیت دو تمایل راست و چپ از «پایین» به «بالا»، به سخن دیگر، از مردم به دولت است. در مردم به چشم مشتری می‌نگرند که باید کالای سیاسی خود را به آنها فروخت و رأی آنها را بدست آورد و اداره دولت را از آن خود کرد. بدین‌خاطر نمی‌توانند عامل تغییر نظام بگردند. این جهت عمل است که باید تغییر داد:

 تغییر پایین به یمن وجدان به حقوق و تنظیم رابطه‌ها به حقوق:

   راه‌کار وجدان به حقوق را هنوز اهل سیاست مطرح نکرده‌اند اما کسانی چون آلن تورن و هابرماس و نوآم چامسکی مطرح می‌کنند. محققانی نیز که کتابها در باره بحران تمدن و دموکراسی و انحلال قشرهای میانه و... و یا در باره رشد برپایه استقلال و آزادی نوشته‌اند، مطرح کرده‌اند. هنوز تا طرح حقوق پنج‌گانه و تنظیم رابطه‌ها با حقوق راهی است که بسته به زمان وجدان به آنها و عمل به آنها و تنظیم رابطه با آنها، می‌تواند کوتاه یا دراز بگردد.

   مسئله این‌است که بدون تغییر جمهور مردم به یمن وجدان به حقوق و عمل به حقوق و تنظیم رابطه‌ها با حقوق، نه جامعه‌های در موضع مسلط و نه جامعه‌های در موضع زیرسلطه نمی‌توانند از نظام سلطه‌گر – زیرسلطه و پویایی‌های آن، برهند. به این دلیل روشن که هرگاه جمهور مردم به حقوق خویش وجدان نیابند و به این حقوق عمل نکنند و رابطه‌ها بایکدیگر را با حقوق تنظیم نکنند، خلاء را قدرت پر می‌کند و حاکمیت نخبه‌ها از طریق دولت و نهادهای دیگر، بخصوص سرمایه‌سالاری و سازمان‌های سیاسی و نهادهایی که «راهبر» مردم در باور و مرامشان هستند و نهادهای آموزش و پرورشی و هنری و اجتماعی (خانواده و ...) اعمال می‌شود و تنظیم کننده رابطه از بالا به پایین قدرت می‌گردد و نظام سلطه‌گر – زیرسلطه برجا می‌ماند.

   اما این‌بار، ادامه حیات بر روی زمین، ایجاب می‌کند که زندگی در استقلال و آزادی از آن همه انسانها بگردد. هرگاه چنین نشود، پویایی مرگ کره زمین را غیر قابل زندگی می‌کند. آیا ویروس کرونا تخدیر شده‌ها را به خود می‌آورد و برآن می‌شوند زندگی نکبت‌بار دربند پویایی‌های نظام سلطه‌گر -زیرسلطه را با زندگی در حقوندی جانشین کنند؟ بنابراین که امید، ذاتی حیات است و بنابراین که بازیافت زندگی در استقلال و آزادی به جنبش همگانی نیاز دارد و این نیز بدان نیاز دارد که همگان به حقوق وجدان یافته باشند، بر امیدواران حقوند است که در خود بمثابه نیروی محرکه بنگرند و سمت فعالیت را وجدان یابی جمهور مردم به حقوق بگردانند؛ بکوشند، باز بکوشند. در محدوده نظام سلطه‌گر – زیرسلطه، راه‌کارهایی که کشورها در پیش خواهند گرفت، به ضرورت، کوتاه مدت می‌شوند. مسئله را حل نمی‌کنند و مسئله حل نشده بر مسئله‌های برهم انباشته، افزوده خواهد شد و بحران بعدی را مرگ‌‌آورتر و ویران‌گرتر خواهد کرد.

   زیرسلطه‌ها امکانی بیشتر دارند برای رها شدن؛ اینان، با رها شدن خود، به جامعه‌های در موضع مسلط نیز امکان می‌دهند خود را برهند.

وضعیت سنجی سی‌صد و سوم: دنیای بعد از کرونا؟

    وقتی از دنیای بعد از کرونا می‌پرسیم، این پرسش محل پیدا می‌کند: آیا انسانها در دنیای خوبی زندگی می‌کردند و اگر کرونا نبود، از حالا تا 50 سال بعد، جهان بهشت می‌شد و یا جهنمی سوزان‌تر؟  نخست از قول آکادمی ملی علوم امریکا وبرنده جازه نوبل اقتصاد، دنیایی را بهتر بشناسیم که در آن زندگی می‌کنیم:

هم اکنون در جهنم می‌زییم و اگر به رویه کنونی ادامه دهیم، در 2070، یک سوم بشریت باید در نقاط داغی نظیر صحرا زندگی کنند:

آکادمی ملی امریکا هشدار می‌دهد: 50 سال بعد 3.5 میلارد انسان محکوم به زندگی در نقاط داغ چون صحرای افریقا خواهند شد:
   
گزارش در چهار مه 2020، در مجله این آکادمی درج شده و لوموند آن را در 5 مه بازنشر کرده ‌است. چکیده گزارش این‌ است:
   
اگر کاری برای محدودکردن فرستادن گاز کربنیک به فضا نکنیم، 3.5 میلیارد انسان ناگزیر می‌شوند از «کاشانه زیست کردنی»، از کاشانه‌ای خارج شوند که 6000 سال است انسانها بسر می‌برند و پیشرفت می‌کنند.
   
بدین‌سان، یک سوم از جمعیت جهان، ناگزیر خواهند شد در شرائط آب و هوایی نزدیک به غیر ممکن زندگی کنند. این 3.5 میلیارد انسان از کاشانه کنونی خود بیرون خواهند شد. در واقع، زیستگاه آنها جهنم خواهد شد. آکادمی هشدار می‌دهد هرگاه کاری در کاستن از آلودگی جهان انجام نگیرد، بخشی از جهان همچون صحرای افریقا داغ خواهد شد.
   
گروه محققان چینی و امریکایی و اروپایی، در کار این تحقیق هستند که با توجه به داده‌های محیط زیستی و سیر تحول محیط زیست از دیرگاه تا امروز و میزان افزایش جمعیت جهان و توانایی زمین برای سیرکردن این جمعیت، چند و چون «کاشانه زیست» انسانها چه خواهد شد. به سخن دیگر شرائط زیست و پیشرفت آنها کدامها خواهند بود.
   
هم اکنون، جمعیت و کشاورزی و دام پروری در بخشی‌هایی محدود از زمین متراکم هستند: اغلب جمعیت جهان در مناطق معتدل زندگی می‌کنند. در این مناطق، متوسط حرارت 11 تا 15 درجه سانتی‌گراد است. جمعیت کم‌تری هم در مناطق گرم و یا استوائی زندگی می‌کنند متوسط حرارت 20 – 25 درجه سانتی‌گراد است. گروه محققان بر آنند که در طول 6000 سال این وضعیت تغییر نکرده ‌است.

سخت‌ترین شرائط کدامند؟:
   
این وضعیت تاریخی ثابت، می‌تواند گرفتار تغییرهای تحمل ناکردنی در طول 50 سال آینده بگردد: بنابر قول کارشناسان بین‌المللی، هرگاه فرستادن گازکربنیک به فضا بی‌وقفه افزایش یابد، دمای زمین در 2070، 3 درجه گرم‌تر از حرات زمین پیش از دوران صنعتی خواهد شد. اما بنابر قول انجام دهندگان تحقیق، اکثریت انسان‌ها باید افزایش حرارتی دوبرابر آن، یعنی حدود  7.5 درجه را تحمل کنند. این بدان‌خاطر است که اولاً زمین بیشتر از اقیانوس‌ها گرم می‌شود و ثانیاً مناطقی بیشتر گرم می‌شوند که، در آنها، جمعیت نیز بیشتر افزایش می‌یابد.
   
بدین‌قرار، از حالا تا سال 2070، جمعیت مناطق معتدل، متوسط سالانه حرارت 20 سانتی‌گراد را تجربه خواهند کرد. یعنی درحرارتی معادل حرارت شمال افریقا زندگی خواهند کرد. مردمان ساکن قسمتهایی از جنوب چین و مناطق حوزه مدیترانه زندگی در این حرارت را خواهند یافت. ساکنان مناطقی که هم اکنون بسیار گرم هستند، گرفتار متوسط سالانه 29 درجه خواهند شد. این وضعیت سخت را، در حال حاضر، 0.8 درصد مساحت کره زمین دارد. بیشتر آن نیز صحرای افریقا است. اما از حالا تا سال 2070، حدود 19 درصد زمین گرفتار آن خواهد شد که محل سکنای 3.5 میلیارد انسان است.
انقلاب اسلامی در هجرت: می‌دانیم که مدیر محیط زیست ایران، عیسی کلانتری، هشدار داده بود که عمل نکنیم، تا 30 سال دیگر ایران بیابان می‌شود و 50 میلیون از جمعیت ایران ناگزیر از مهاجرت خواهند شد. بدین‌سان، سرزمین ایران گرفتار  دو ضد حیات است: یکی جهانی که سبب گرمای دمای زمین می‌شود و یکی «ایرانی» که هم‌زمان، سرزمین ایران را بیابان و خاک آن را پوک می‌کند و سبب فرورفتن زمین، حتی در شهرها می‌شود
   
چاره کار، آیا غیر از این‌ می‌تواند باشد که طبیعت را موجود زنده بشناسیم و حقوق ذاتی حیات طبیعت را رعایت کنیم؟ اما آیا می‌توانیم بدون این‌که خود را صاحب حقوق ذاتی حیات بشناسیم و بدانها عمل کنیم، خویشتن را از مرگ در جهنمی برهیم که خود ساخته‌ایم و می‌سازیم؟:

وضعیت امروز را محمد یونس، برنده جایزه نوبل اقتصاد، یادآور می‌شود:
   
لوموند 5 مه 2020، نوشته محمد یونس را انتشار داده‌ است. او نخست وضعیت جدید را یادآور می‌شود و سپس راه‌کار خود را برای بیرون رفتن از این وضعیت تشریح می‌کند. اما وضعیت امروز جهان، آن سان که او می‌بیند:
   
بیماری واگیر کوید-19 دارد به جهان ما زیان‌های اندازه ناپذیر می‌زند. اما زیان هراندزه بزرگ باشد، در عین‌حال فرصت منحصر به فردی است که در اختیار ما قرار گرفته است. تمامی دنیا باید به یک پرسش پاسخ گوید که در باره سرنوشت زندگی بر روی زمین است: موضوع این نیست که چگونه باید چرخ اقتصاد کنونی را باز به حرکت درآورد. به یمن تجربه غنی خویش، ما این اقبال را داریم که به این پرسش پاسخ دهیم. پرسش واقعی این‌است: آیا ما باید به اقتصادی بازگردیم که ویروس کرونا چرخهای آن را از حرکت بازداشت و یا باید به عبور از آن بیاندیشیم؟ تصمیم با ما انسان‌ها است. بیهوده‌ است بیاد بیاورم که دنیای پیش از کروناویروس، دنیای تباهی بود. پیش از این‌که این ویروس توجه‌ها را به خود جلب کند، بشریت آماده رویارویی با بهمنی از تراژدی‌ها می‌شد: فاجعه محیط زیست که کره زمین را غیر قابل سکنای برای انسان می‌کند و فرصت پیشگیری از آن دارد از دست می‌رود؛ هوش مصنوعی که انبوه بیکاران را پدید می‌آورد؛ تمرکز ثروت که کارش دارد به انفجار می‌کشد. دهه ای که آغاز شده‌ است واپسین فرصت است و ما از هشداردادن به این‌که این فرصت را نباید از دست داد، باز نایستاده‌ایم. هرگاه این فرصت را از دست بدهیم، دیگر هر کار که بکنیم اثرات ناچیز و ناکافی خواهد داشت و کره زمین را نجات نخواهد داد. بنابراین، باید از خود بپرسیم: آیا می‌خواهیم به این دنیا بازگردیم؟ پاسخ آری یا نه این پرسش، انتخابی است که ما باید بکنیم.
   
نخست باید بر سر این امر تفاهم کنیم که اقتصاد یک وسیله بیش نیست؛ وسیله رسیدن به هدفهایی است که ما انسانها تعیین می‌کنیم
   
بیماری واگیر، بطور ناگهانی، وضعیت جهان را تغییر داده است. افقهای شگفت انگیزی را به روی ما گشوده‌ است که به خیال نیز در نمی‌آمدند. ما همه جهت‌ها را می‌توانیم در پیش بگیریم. چه آزادی انتخاب باورنکردنی‌ای! برای این‌که انتخاب صحیحی انجام دهیم، باید در باره اقتصادی که می‌خواهیم داشته باشیم، به توافق برسیم. باید به تفاهم برسیم که اقتصاد جز یک وسیله نیست و این وسیله بکار وصول به هدفهایی می‌آید که ما تعیین کنیم. اقتصاد دامی نیست که قدرت خداوندی گسترده است که ما انسانها را بدام اندازد و مجازات کند. هیچ‌گاه نباید از یاد ببریم که اقتصاد یک وسیله است و این وسیله را ما خود ساخته‌ایم؛ وسیله ای است که همواره باید موضوع اندیشیدن و بازاندیشیدن ما باشد تا آن‌گاه که ما را به رفاه مشترک برساند
انقلاب اسلامی در هجرت: بدین‌قرار، هم هشدارهای افزون بر نیم قرن ایستادگان بر میثاق با استقلال و آزادی، آنها که این دو حق را روش زندگی کرده‌اند، بجا بوده‌اند و هرگاه انقلاب بدیل درخور خود را می‌یافت و برنامه عمل اجرا می‌شد، ایران امروز الگویی بود برای امروز و فردای بشریت و هم سخن آنها که اقتصاد برای انسان است و نه انسان برای سرمایه سالاری و جهان مدیریت مردم‌سالاری می‌خواهد برای مهار نیروهای محرکه و بکار انداختن آنها در رشد انسان و عمران طبیعت، برحق است و هم این هشدار آنها راست که جهانیان در برابر یک مسئله و یا سئوال قرارگرفته‌اند. هرگاه ایرانیان استقلال و آزادی را بر می‌گزیدند، نه تنها بجای 40 سال رفتن به بیراهه مرگ و ویران‌گری، 40 سال رشد کرده بودند، وامروز، بمثابه الگو/بدیل، پاسخ پرسشی بودند که پیشاروی بشریت قرارگرفته است.

کدام انتخاب؟:

راه‌کار پیشنهادی محمد یونس:
   
روش ما باید تجربی باشد تا اگر وسیله ما را بد راه‌برد، بتوانیم آن را اصلاح کنیم. برای مثال، اگر ما برآن شویم صدور گاز کربن به هوا را به صفر برسانیم، باید در پی اتخاذ تدابیر و ساختن وسائلی بشویم که ما را به هدف می‌رسانند. آیا ما می‌خواهیم دنیایی داشته باشیم که در آن بی‌کار نباشد؟ آیا می‌خواهیم ثروت‌ها متمرکز نشوند؟ هرگاه پاسخ ما آری باشد، باز باید وسائل ایجاد کنیم و بکار اجرای تدابیری بریم که ما را به این دو هدف می‌‌رسانند. وقتی موجودی که انسان است می‌خواهد کاری را انجام دهد، می‌تواند. برای انسان، هیچ کار ناممکن نیست. نویسنده این تدبیرها را پیشنهاد می‌کند:
1.
بجای به گردش درآوردن چرخهای اقتصاد کنونی، بازسازی یک اقتصاد:
   
یک تصمیم جهانی، تصمیمی به اجماع و ساده، کار را بسیار آسان می‌کند: ما نمی‌خواهیم به اقتصادی برگردیم که خود آن را متوقف کردیم. حتی نباید از «برنامه به گردش درآوردن چرخهای آن اقتصاد» سخن بگوییم تا که وضعیت روشن و شفاف بگردد. ما باید از «برنامه بازسازی اقتصاد» سخن بگوییم. بنگاه‌های اقتصادی در قلب این برنامه خواهند بود. اصل راهنمای بازسازی این‌است: وجدان اجتماعی و محیط زیستی اساس و پایه همه تصمیم‌ها است. دولتها باید مراقبت کنند که حتی یک دلار، در آنچه سود جامعه و محیط زیست در آن نیست، خرج نشود
   
حالا که در بحبوحه بحرانیم باید برنامه های بازسازی طراحی و اجرا کنیم که برای جامعه سودمندند. وگرنه بحران که پایان بیابد، افکار کهنه و برنامه‌های کهنه به تاخت سرخواهند رسید و در را به همان پاشنه خواهند چرخاند. شماری تصمیم‌های جدید را بی‌اعتبار می‌کنند که صحت آنها آزمون نشده‌اند و...

2.  کلید«کارفرمایی اجتماعی» social business  :
   
در چارچوب برنامه بزرگ بازسازی، من پیشنها می‌کنم که نقش محوری به شکل جدیدی از کارفرمایی داده شود که آن را «شغل اجتماعی می‌خوانم. موضوع فعالیت کارفرمایی از این نوع، حل مسائل افراد است. کارفرمایان تنها سرمایه خود را باز می‌گردانند و در پی سود نیستند. وقتی سرمایه اولیه مستهلک شد، هرسودی حاصل شد، در کارفرمایی بکار می‌افتد. کار دولت نیز این‌ می‌شود که این‌گونه کارفرمایی‌ها را تشویق کند و به اقتصاد اجتماعی کمک کند و بطور فعال، در بازسازی شرکت کند. اما نباید منتظر بنشینند تا که این گونه کارفرمایی‌ها ایجاد شوند، بلکه باید نقش موتور را بازی کنند بخصوص با برعهده گرفتن معیشت محروم‌ترین‌ها و بی‌کاران. باید خدمات اساسی، چون بهداشت و آموزش و پرورش را تصدی کنند. و تا سربرآوردن کارفرمایی‌های اجتماعی، از همه کارفرمایی‌ها حمایت کنند.
   
برای شتاب بخشیدن به ایجاد کارفرمایی‌های اجتماعی، دولتها می‌توانند، در مقیاس ملی و محلی، صندوق‌های تضمین کننده ریسک ایجاد کارفرمایی اجتماعی را ایجاد کنند. می‌توانند بخش خصوصی، بنیادها، مؤسسات مالی و پولی، صندوقهای سرمایه‌گذاری را برآن دارند که چنین کنند و کارفرمایی‌های سنتی را به تبدیل شدن به کارفرمایی اجتماعی و یا به شریک شدن با آنها که در اقتصاد اجتماعی صاحب نقش می‌شوند برانگیزند.   
   
بنابر این برنامه بازسازی، دولتها به کارفرمایی‌های اشتغال اجتماعی کمک مالی می‌کنند تا که واحدهای تولیدی را بخرند و یا به کارفرمایی‌های گرفتار مشکل کمک کنند در تبدیل شدن به کارفرمایی‌های اجتماعی. بانکهای مرکزی باید بتوانند به ایجادکنندگان کارفرمایی‌های اجتماعی امکان دهند از حمایت مؤسسه‌های مالی و پولی برخوردار شوند تا که بتوانند از بازار پول، وام بستانند. در دوران بازسازی که فرصتهایی که باید مغتنم شمرد بسیارند، دولتها باید بکوشند بیشترین کسان در ایجاد کارفرمایی‌های اجتماعی شرکت کنند. چه کسانی باید در این کارفرمایی‌ها سرمایه‌گذاری کنند؟ سرمایه‌گذاران چه کسانی هستند؟ آنها را کجا باید پیدا کرد؟ آنها همه جا هستند. ما آنها را نمی‌بینیم؛ تنها بدین‌خاطر که رساله‌های اقتصادی کنونی وجودی برآنها قائل نیست. چشم‌ها چنان تربیت نشده‌اند که آنها را ببینیم. تازه در کلاسهای درس اقتصاد، موضوع‌هایی از نوع کارفرمایی اجتماعی تدریس می‌شوند...
/
3.
افزودن بر سهم کارفرمایی اجتماعی در اقتصاد:  
   
تا وقتی که اقتصاد، علم تحصیل حداکثر سود می‌ماند، ما نمی‌توانیم در بازسازی اجتماعی و محیط زیست، بدان تکیه کنیم. راه‌برد نیک این‌است که سهم کارفرمایی اجتماعی را، که بتدریج کارش رونق می‌گیرد، در کل اقتصاد، بیشتر کنیم. موفقیت اشتغال اجتماعی نه تنها سبب بالارفتن سهم آن در کل اقتصاد می‌شود، بلکه سبب می‌شود که شمار روزافزونی از کارفرمایان هم در کارفرمایی سنتی کارکنند و هم در کارفرمایی اجتماعی. بدین‌سان است که اقتصادی با منش اجتماعی و محیط زیستی، متولد می‌شود.
   
بمحض اینکه دولت به رسمیتشان بشناسد، سرمایه‌گذاران و نقشمندان کارفرمایی اجتماعی، با وجودی همه هیجان، ظهور خواهند کرد تا که نقشی را ایفا کنند که این فرصت فرید تاریخی، ایجابش می‌کند. این کارفرمایان اندک شمار مردم خوش نیکوکار نیستند. اکو سیستمی جهانی مرکب از ماوراءملی‌های غول آسا و صندوق‌های بزرگ سرمایه‌گذارند بسیاری کارفرمایان بس با استعداد، بنیادها و شرکت‌های مالی و پولی، هم برخوردار از تجربه‌ای طولانی در تمویل و مدیریت کارفرمایی‌های اجتماعی بین‌المللی و محلی وجود دارند
   
بمحض این‌که کارفرمایی اجتماعی توجهی را که در خور است از دولت دید، آنها که در پی سود شخصی نیستند، استعدادهای بی‌بهره مانده خویش را، در ایجاد و راه بردن کارفرمایی‌های اجتماعی نمایان خواهند کرد. اینان اهمیت نقش خویش را در حل بحران‌هایی که ما گرفتارشانیم، نشان خواهند داد.

4. نزدیک کردن شهروندان به دولت و مقامات آن:
   
برنامه بازسازی باید تقسیم سنتی میان شهروندان و دولت را لغو کند. بنابر اصل راهنمای کنونی، نقش شهروندان این‌است که از کسان خود مراقبت کنند و مالیات‌های خود را بپردازند و نقش دولت (بمیزان کم‌تر بخش انجمن‌های مختلف) این‌است که مسائل جمعی که عبارتند از آب و هوا، شغل و بهداشت، آموزش و پرورش، و... را تصدی کند. برنامه بازسازی باید این دیوار را فروریزد و هم شهروندان را به ایجاد کارفرمایی‌های اجتماعی خویش تشویق کند. توانمندی آنها در عرض و طول کارفرمایی اجتماعی نیست، بلکه در  پرشمار بودن آنها است. دولتی که رفتار نیک در پیش گیرد، می‌تواند چنان  فعالیت های فراوان ایجاد کند که هرگز دیده نشده است.  
   
نخستین مسئله‌ای که شهروندان و دولت می‌توانند بدان بپردازند، مسئله بی‌کاری است. بی‌کاری‌ای را باید حل کرد که دارد بنای اقتصاد را فرو می‌ریزد. سرمایه‌گذاران از کارفرمایی‌های اجتماعی حمایت خواهندکرد تا شغل ایجاد کنند. به یمن آن سرمایه‌گذاران، بیکاران خود نیز می‌توانند کارفرما بگردند. انسان کارفرما خلق شده‌است و نه درجستجوی کار. بدین‌سان، کارفرمایی اجتماعی، در کنار بخش دولتی، می‌تواند سامانه سلامت استواری را ایجاد کند. دولت نیک کردار می‌تواند، به وسائل نادیده و ناشنیده و با همکاری همه شهروندان، می‌تواند سبب نوزایش بنیادی جهان بگردد
   
هرگاه فرصت نوسازی اجتماعی را از دست دهیم، یک راست در کام فاجعه‌ای فروخواهیم رفت بسیار بدتر از فاجعه‌ای که کروناویروس ما را بدان گرفتار کرده ‌است.

    هرگاه خواننده این راه‌کارها، آنها را با اصول راهنمای انقلاب ایران و برنامه عملی که به جامعه آن روز ایران پیشنهاد شد و تدابیر اقتصادی که در دوران مرجع انقلاب به اجرا گذاشته شد، مقایسه کند، تصدیق خواهد کرد که آن برنامه جامع‌تر بود و هرگاه اجرا می‌شد، براستی ایران را الگو/بدیل می‌گرداند
   
اما اجرای این برنامه نیازمند آن‌است که انسان و طبیعت و همه دیگر زیندگان روی زمین، حقوند شناخته شوند. بنابراین، در وضعیت بد امروز و در وضعیت بسیاربدتر فردا، هر جامعه‌ای نیازمند پذیرفتن و عمل‌کردن به حقوق پنج‌گانه و برخوردار شدن از قانون اساسی برپایه حقوق پنج گانه‌ای و برنامه عملی است که برای بازسازی ایران، بمحض رهایی از استبداد، تهیه شده‌است

تنی که رفت و زندگی ای که ماند

تنی که رفت و زندگی ای که ماند

 salami nasirsadat bagher 

     روز جمعه، ۲۹ فروردین ماه ۱۳۹۹، آقای محمدباقر نصیر‌السادات سلامی چشم از جهان فرو بست. وفای او به عهد با وطن، زندگی در استقلال و آزادی، بنابراین، امید و شادی، و وفا و صفا در دوستی، زندگی او را پایدار کرد.

   نخستین سفیر ایران در ایتالیا پس از انقلاب 57 که در همان کشور نیز تحصیل کرده بود،  در بهار ۱۳۶۰، میان مقام و استقلال و آزادی و حقوق انسان و «دموکراسی که، در آن، همه مردم در اداره امور خویش شرکت کنند»، دومی را انتخاب کرد و استعفاء داد. بهای این انتخاب، بلحاظ مالی، بسیار سنگین شد. باید چون او عارف بود تا مشقت مالی را برداشته شدن بار از دوش شمرد و چون او شاد و شادگردان بود.

    در طول عمر، هیچ‌گاه، برای ترک مبارزه، دلیل نتراشید، می‌دانست و می‌گفت وقتی بر سر اصل، با هم موافقیم، وقتی، در غربت، دوستی و در جمع ماندن، ارزشی است که هیچ ارزشی با آن برابر نیست، درخت دشمنی را باید برکند و نهال دوستی را نشاند. استواری در دوستی محک وفای به عهد با وطن و صمیمت در مبارزه، برای استقلال و آزادی است. او استقلال و آزادی را زندگی می‌کرد؛ می‌دانست این هدف از آن هدفهایی است که تا روش زندگی نکنی، به آن نمی‌رسی.

    به یمن ایستادگی او و انسانهایی چون او تا مرگ، ایرانیان استقلال و آزادی را باز می‌یابند، زندگی در استقلال و آزادی نیز به ایران باز می‌گردد. امید که این زندگی، تا جاودان، ایران را سرای خود کند.

 ابوالحسن بنی‌صدر

۳۰ فروردین ۱۳۹۹