سخنرانی ابوالحسن بنی صدر در سمینار تابستانی ١٣٩٩ مجامع اسلامی ایرانیان به صورت مجازی/ ایستادگی و پایمردی جمع ما به اصول استقلال و آزادی و مبارزه با استبداد ولایت فقیه

سخنرانی ابوالحسن بنی صدر در سمینار تابستانی ١٣٩٩ مجامع اسلامی ایرانیان به صورت مجازی/ ایستادگی و پایمردی جمع ما به اصول استقلال و آزادی و مبارزه با استبداد ولایت فقیه

 

جهت شنیدن صدای مصاحبه لطفا اینجا را کلیک کنید

 

جهت دیدن سخنرانی لطفا اینجا را کلیک کنید

 

 

ابوالحسن بنی صدر: حسین ابن علی برای دین کشته نشد، او گفت دین برای انسان است،.
 
این رژیم ضد دین است و دین را برای قدرت وسیله کرده است.
 
٣ رأس مثلث زور پرست با هم سازگاری ندارند، بجز در برابر خط استقلال و آزادی: با هم هم گامی و هم راهی و هم رأیی دارند. در ترور اخلاقی، باهم عمل می کنند، دروغ ها را باهم می سازند و باهم پخش می کنند. ضد اطلاعات، دستگاهی است که هر ٣ دارند.
 
شما مردم ایران بجای اینکه اجتماع کنید و سینه زنی راه بیاندازید و این ویروس کرونا به جان شما بیفتد، این فرصت را برای اظهار توانایی خود مغتنم بشمارید. این توانایی که حسین وار عمل کنید. بر حق ایستادن را تمرین کنید: وجدان به حق یافتن و حقوند زیستن را و شکیبایی در مبارزه را.
 
چهارده قرن این کار را نکردید، حالا زمان آن است که عمل بکنید.
 
به حسین ابن علی جفا نکنید، به او در ایستادن بر حق و عمل کردن به حق وفا کنید ...

چرا روح الله خمینی مجلس شورای اول را با تقلب در مقابل ریاست جمهوری اول گذاشت؟، مصاحبۀ جهانگیر گلزار در تلویزیون سپیدۀ

 

جهت شنیدن صدای مصاحبه لطفا اینجا را کلیک کنید

 

جهت دیدن مصاحبه لطفا اینجا را کلیک کنید

جهانگیر گلزار: آقای بنی صدر، در ادامه سؤالی که در یک جلسه دیگر با شما داشتیم، و در مورد تاریخ آنگونه که رخ داده است، بر می‌گردد به مسئله کارنامه‌ های ریاست جمهوری. در حقیقت گزارشات روزانه ‌ای که شما در طی ۹ ماه و چند روز به مردم دادید. در جلسۀ اول این مجموعه، توضیح دادم که به چه صورت بود. یک مسئله که دوست دارم نسل جوان بیشتر از آن اطلاع داشته باشد – قبلاً هم با شما این مصاحبه را کردیم- که در اولین انتخابات ریاست جمهوری ۹ نفر، شاخص اصلی شدند. یعنی ۹ نفر اول که در انتخابات رأی آوردند و این ها نظرات خودشان را به ملت ایران ارائه دادند، و شما بعنوان اولین منتخب، با ۷۶ درصد آراء انتخاب شدید. خوب، نفرات بعدی از آقای مدنی گرفته تا آقای قطب زاده، آقای طباطبایی، آقای حبیبی و مرحوم فروهر و ... . در حقیقت این ۹ نفر آدم‌ های ملی بودند که در انتخابات شرکت کردند و مردمِ ما این ‌ها را بعنوان آدم ‌های ملی می‌ دیدند. درست است که شما را بعنوان یک آدم مسلمان می ‌دیدند که دارای طرح و برنامه‌ های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی هستید، شهر به شهر می‌ رفتید، توضیح می ‌دادید که برنامۀ ایرانِ سبز، چگونه است، ولی شما را بعنوان یک نماد ملی می‌ دیدند، با گذشته ‌ای که بعنوان آدم ملی فعال بودید. بعد در حقیقت در ۵ بهمن ۱۳۵۸، اولین انتخابات ریاست جمهوری. در ۲۴ اسفند ۱۳۵۸، یک ماه و نیم بعد انتخابات مجلس است. و در آنجا اکثریت بر خلاف این گروه اول، انتخاب می شوند. این سؤال است که چگونه می‌ تواند یک جامعه‌ ای در مدت بسیار کوتاه، ۲ انتخاب مختلف داشته باشد؟ حتی آقای حبیبی که از طرف حزب جمهوری اسلامی بوده و می‌ گویند آقای خمینی هم به او رأی داده، او هم بعنوان آدم ملی در خارج کشور– تا آ‌جا که من اطلاع دارم- معروف بود، بعنوان آدمی که حزب ‌اللهی بوده، نبوده است. چگونه اتفاق افتاد؟ به چه جهت این اتفاق افتاد و چه هدفی را مجلس اول دنبال می‌کرد؟
 
ابوالحسن بنی صدر: باز بعنوان امر واقع مستمر، رضاخان کودتا کرد. آن مجلسی که به سلسله قاجار رأی داد، چگونه این رأی را داد؟ آن جور که تاریخ می‌ گوید و افراد متفاوتی این ‌ها را تصدیق می‌ کنند، این است که اولاً، آقای رضاخان شد نخست وزیر، در انتخابات تهران و یکی دو جای دیگر که جلوی چشم بود، مداخله کرد و نظامی‌ ها "نماینده‌ هایی" را از صندوق در آوردند. پس آن ‌ها نمایندۀ مردم نبودند، آن ها "نماینده" قشون بودند. بعد هم آن ‌ها را بردند به محل کار آقای سردار سپه، امضاء گرفتند. مستوفی که رئیس مجلس بود، استعفا داد، تا استعفا را بخوانند و بگویند رئیس نیست و جلسه رسمیت ندارد، تا رئیس تعیین بکند، بلکه بتوانند از امروز به فردا یک فرصتی ایجاد بکنند. آن استعفاء نامه را هم در مجلس نخواندند، رأی دادند و مجلس در واقع آلت فعل کودتا شد. استبداد سیاه ۲۰ ساله هم برقرار شد و غالب آن "نماینده‌ هایی" هم که به اصطلاح اعتبار شخصی می‌ داشتند، هم چوب این ضعف شان را خوردند.
 
حالا بیاییم سر مجلس اول بعد از انقلاب. ما به آقای خمینی گفتیم که این مجلس اول ما باید از مجلس اول مشروطه خیلی بهتر باشد. چون در این جنبش همگانی همه مردم شرکت کردند. حالا، من هنوز خبر نداشتم که این ‌ها [رهبران حزب جمهوری اسلامی] رفتند پیش آقای خمینی و از او اجازه تقلب در انتخابات گرفتند. ولی از طرز اجرای این انتخابات متوجه شدم که نه، این ‌ها بنا ندارند که بگذارند مردم انتخاب کنند. پس از مردم خواستم که هر جا دیدید آزادی نیست و انتخابات آزاد نیست، در انتخابات شرکت نکنید. اگر توجه بکنید، اول تفاوت اساسی ‌ای که "انتخابات این مجلس اول" با انتخابات ریاست جمهوری اول دارد، این است که در "انتخابات مجلس اول"، فقط ۶ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر شرکت کردند، که نسبت به تعداد رأی دهندگان آن زمان ۲۸ درصد می‌ شد. در نامه به آقای خمینی نوشتم، که [اكثريت نسبى انتخاب مستقیم در دور اولِ] نصف بعلاوۀ یک، ۱۴ درصد می ‌شود. خوب، این میزان، نمایندگی از مردم ندارد. این مجلس "نمایندگی‌ اش" را از کی دارد و موقعیت ‌اش را به کی مدیون است؟ آن مقامی که این ‌ها را بعنوان "نماینده" آنجا نشانده است. یعنی حزب جمهوری اسلامی و در واقع آقای خمینی. خوب، پس این مجلس طبق دستور او عمل می ‌کند. و از شگفتی ‌های تاریخ بشری اینکه مجلس، کودتاچی بشود. چون قاعدتاً، قوۀ مجریه است که ...، مثلاً رئیس قوه مجریه یا یک نظامی کودتا می ‌کند، مجلس را هم منحل می‌ کند، قانون اساسی را تعطیل می‌ کند و نظام جدید را اعلام می‌ کند و می‌ تازاند. اینکه مجلس، ضدِ قوه مجریه و آنهم ضدِ اولین منتخب تاریخ ایران بشود، نوبر است. از این لحاظ که الان سابقه قبلی را گفتم، نوبر نیست، به این لحاظ نوبر است که امر واقع مستمر شده و ادامه دارد. اما به لحاظ اینکه من که [شاه] قاجار نبودم، من را مردم ایران انتخاب کرده بودند. منتخب اول تاریخ ایران بودم و بر سر حقوق و آزادی ‌های مردم هم ایستاده بودم. پس  این ها بیخود در مجلس...، ۲ تا مسئله است. یکی،مسئلۀ حزب ‌اللهی ها بود که می گفتند، به لحاظ اینکه بنی صدر طرفدار حقوق بشر است– صفت غربی هم به  آن می دادند که حقوق بشر غربی است-، طرفدار دموکراسی غربی است، مخالف ولایت فقیه است، مخالف دادگاه‌ های انقلاب است، مخالف سپاه  است، ... . از دید آن ‌ها، این چیزها را که بگویی، و کسی که به این صفات شناخته می‌ شود، باید حتی سرش را هم برید، همانطوریکه آقای گیلانی مرا ۷ بار به اعدام محکوم کرد. اما از نظر تاریخ که نگاه کنید، می ‌گوید این چه مجلسی است که کسی را به روی این اعتبار که روی استقلال و آزادی ایستاده و از حقوق انسان‌ ها دفاع می‌ کند، بعنوان بی‌کفایت عزل کرده است. این چه جور مجلسی است؟ ولی آنها به تاریخ اهمیت نمی ‌دادند، آن زمان، آقایان [حزب اللهی] می خواستند قدرت را قبضه کنند. از کی شروع کردند به قبضه کردن قدرت؟ این یک سؤال مهمی است برای نسل امروز. خوشبختانه، حالا که گفتم، این صورت جلسات منتشر شده، سر رشته را در آنجا‌ پیدا می‌ کند. گر چه، یک خوشبختی دیگر، مردم ایران دارند: آقای دکتر یزدی، کارنامه یا خاطراتش را هم تحت عنوان ۶۰ سال شکوری و صبوری نوشته است. در جلد سوم آن، می‌ گوید که یک طرح محرمانه بوده که آقای رهبر صاحب اختیارات مطلق باشد، و شورای انقلاب وسیلۀ عمل و تابع دستورات ایشان، و نهادهای انقلاب، بعلاوه حزبی که این جامعه را از لحاظ سیاسی- اجتماعی، مهار بکند. حزب جمهوری اسلامی ها گفتند، نهضت آزادی نباشد، ما خودمان این کار را می‌ کنیم. خوب، ما از این طرح محرمانه خبر نداشتیم. بعد توی شورای انقلاب می‌ بینیم، ۲ تا که مهمترین است، طرح می ‌شود که امام فرمودند که این ‌ها تحت نظر شورای انقلاب باشند. کدام‌ ها است؟ یکی سپاه پاسداران است– کمیته ‌ها که دست آقای مهدوی کنی است که قبلاً هم بود- یکی هم دادگاه انقلاب. خوب، آقای طالقانی می‌گوید که بار شورای انقلاب را سنگین نکنید. تصدی این‌ ها به شورای انقلاب ربط ندارد. من می‌ گویم که این تمرکز یعنی استبداد و دیکتاتوری، و در عمل انجام می ‌گیرد. حتی خود آقای دکتر یزدی می ‌آید تحویل می‌ دهد. آن ترکیبی که درست کرده بود، آن ترکیب به ایشان وفا نکرد و اختیار این دو تا افتاد دست شورای انقلاب. شورای انقلاب کیست؟ اکثریت آن، همین بانیان حزب جمهوری اسلامی ‌اند. پس قبضه قدرت از آنجا شروع شده بود. علت اینکه به آقای خمینی گفتند این که نشد، آقای بهشتی گفته بود یا انتخابات ریاست جمهوری نمی‌ شود، یا بنی صدر رئیس جمهور نمی ‌شود– چرا این حرف را زده بود؟- به لحاظ آن طرح بود: طرحی که بر اساس آن، حزب جمهوری اسلامی بخواهد دولت را تصرف بکند، یا باید انتخابات نشود، یا بنی صدر رئیس جمهور نشود. حالا آن وقت، آقای خمینی هم حالت بیماری پیدا کرده بود و کمی بعد از آن هم به بیمارستان رفت. مراسم تنفیذ ریاست جمهوری، در واقع، در بیمارستان انجام شد. خوب، انتخابات انجام شد و بنی صدر با ۷۶ درصد آرا رئیس جمهور شد. پس، باید بروند پیش ایشان، آقای هاشمی رفسنجانی گریه هم بکند و بگوید که آقا، این طبق بهم ریخت. او [روح الله خمینی] هم به او بگوید، شما برو مجلس را در دست بگیر. پس، از ابتدا، مجلس، در واقع، برای مقابله با رئیس جمهور بود.
 
جهانگیر گلزار: در مقابله با شخص رئیس جمهوری، یا نوع تفکر شما بود؟ دعوای با شخص که نیست. اگر فقط شخص بود، شاید می ‌توانستند شما را به یک جوری، دور بزنند. یا مقابله با طرز تفکری که داشتید و می خواستید ایران را بسازید، بود؟
 
ابوالحسن بنی صدر: در آن گفتگوی قبلی گفتم، دعوای اصلی سر این بود که تحول از پایین بشود، یا تحول از بالا. آن زمان اهمیت این دعوا، بر آن نسل معلوم نبود. درس خوانده‌ های ما، متأسفانه، همه، یعنی اکثریت، لنین ‌زده بودند. ما در واقع در یک اقلیت کوچک بودیم، در بین آنهایی که اصل را، هدف مبارزه را بدست آوردن قدرت، حفظ قدرت و بکار بردن قدرت نمی ‌دانستند. حالا بعدها، بعد از کودتا، توی همین خارج، یک کسی در مقام پاسخ به بنی صدر، گفته بود که این آقا، آرمان‌ خواه است. اینکه هدف مبارزه، استقلال و آزادی است، یعنی چه؟ هدف مبارزه، معلوم است که  قدرت است. مسئلۀ قدرت زدگی، یک بیماری است که گفت، آخرین چیزی که از کلۀ یک مؤمن بدر می ‌رود، حُبِّ ریاست است. [از کلۀ یک] مؤمن، افراد عادی که جای خود دارد. پس قدرت یعنی چه؟ یعنی تحول از بالا. تصرف قدرت، یعنی چه؟ یعنی، تصرف دولت. ما می گفتیم که خط استقلال و آزادی، یعنی تحول از پایین. حتی خط ما این بود که جامعه در تحولی که می ‌کند، اگر بتواند به جایی برسد که رابطه‌ های خودش را با حقوق تنظیم کند، هر انسانی، عارف به حقوق باشد، عمل به حقوق بکند، احتیاج به دولت ندارد. خود بخود به خویشتن سازمان می ‌دهد، چنانکه در انقلاب ایران همین کار را کرد. یک جنبش همگانی بوده، خود، به خود، سازمان داد. پس دعوا سر این بوده. سر قدرت است و آن اندیشه راهنمایی، آن اسلامی که...، ٢ تا اسلام آنجا روبرو است. خودِ این، بحث بسیار مهمی است که در کارنامه، روزمره، مطرح بوده است. اسلامِ بی یال و دم و اشکم، توجیه ‌گر قدرت، و اسلام به مثابۀ بیان استقلال و آزادی که در انقلاب ایران، آن اصول ۲۰ گانه را هدف‌ های انقلاب ایران شناخته، پذیرفته که انسان حقوق دارد و... . پس دعوا سر این است. دعوا سر شخص من، قطعاً نیست. سر این است که تحول از بالا باشد، یا از پایین. اگر من حرف آقای خمینی را می پذیرفتم که با آن طرف همکاری کنم، همینجوری که به من در کرمانشاه که بودم، توسط برادر زاده اش پیام داده بود، عزیز می شدم، رئیس جمهور می ‌ماندم، فرماند‌ه کل قوا می ‌ماندم، حکومت را تغییر می‌ دادم، هر کس را که می خواستم نخست وزیر می شد و وزیر. اگر دعوا سر قدرت بود، من می ‌باید می‌ پذیرفتم، چون همه کاره می شدم. و من گفتم، نه. چون نمی خواستم آلت فعل جنایت بشوم. می ‌دانستم که استبداد یعنی، خیانت، فساد، جنایت.
 
جهانگیر گلزار: اگر این حرف را می پذیرفتید، دوگانه نمی ‌توانستید بازی کنید. باید دقیقاً آن کاری را می ‌کردید که از شما می‌ خواستند. یک عده، خیال می کنند که شما می گفتید، بله، و بعد می رفتید کار خودتان را می کردید. کار خودی، نمی شد انجام داد.
 
ابوالحسن بنی صدر: نه، این‌ ها خود فریبی است. شدنی نبود، برای اینکه، ایشان از من می خواست که بیانیه بدهم، ۸ گروه سیاسی را محکوم کنم. این ٨ گروه هم ۴۰ سال است، تشکر بجای خود، از فحش دادن هم، مضایقه نفرمودند. با این حال، من روی اصل دفاع از استقلال و آزادی و تحول از پایین، نمی پذیرفتم که رئیس جمهور، سازمان‌ های سیاسی را محکوم بکند. می گفت این را بکن، همکاری با آن طرف را بکن. همکاری با آن طرف، یعنی چه؟ یعنی آن معاملۀ پنهانی را امضاء بکن. من در یک نامه‌ ای که به تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۵۹ است، می‌ گویم که این معامله در پاریس انجام گرفته است. معامله پنهانی سر گروگان ‌ها که سبب شد، رونالد ریگان رئیس جمهور امریکا بشود. پس، این ‌کارهای [قدرت فرموده] را باید می ‌کردم. آن دادگاه‌ های انقلاب، و بگیر و ببندها را باید تصدیق می ‌کردم. خوب، اگر این‌ ها را می ‌کردم، خودم می ‌شدم آلت فعلِ استبداد.
 
جهانگیر گلزار: در حقیقت دیگر، این کارنامه ‌ها را هم نمی ‌توانستید بنویسید.
 
ابوالحسن بنی صدر: نه دیگر، آن را هم باید تعطیل می ‌کردم.
 
جهانگیر گلزار: آنها را باید در خدمت قدرت می نوشتید.
 
ابوالحسن بنی صدر: نخیر، اصلاً می‌ گفت تعطیل. به این ترتیب آنهایی که  می ‌گویند، دعوا سر قدرت بوده، دروغگوهای بزرگی هستند: با این همه مدرک و سند، جرأت می ‌کنند، دروغ بگویند. نه، یک طرف سر استقلال و آزادی  و حقوق ایستاده، یک طرف قدرت می‌ خواست. خوب، حالا این چکار بکند؟ آخرین دیدار من با آقای خمینی که تلخ ترین دیدار است – تا آن زمان، هنوز من می‌ گفتم، نه، آقای خمینی در زد و بند محرمانه با ریگان و بوش نبود- حالا، آنجا پسر او می‌ گفت ...
 
جهانگیر گلزار: می ‌فرمایید چه تاریخی بود؟
 
ابوالحسن بنی صدر: ۱۶ خرداد ۱۳۶۰. آنجا [در منزل و پیشِ روح الله خمینی] پسر ایشان می‌ گفت که آقای بنی صدر، شما یک عیب دارید. ‌پرسیدم چه عیبی؟ ‌گفت، وِل نمی ‌کنی. هی می ‌گویید، اینها سازش کردند، سازش کردند؛ آقا! سازش کردند یا نکردند، تمام شد رفت؛ گروگان ‌ها هم به امریکا برگشتند. حالا، امام می ‌فرمانید، شما با این ها همکاری کنید. پس، امام می‌ داند که یک سازشی شده است! واِلا، یعنی چه این حرف که در حضور او می زند؟
 
جهانگیر گلزار: نه اینکه فقط سازش شد، بلکه موافق هم هست که او [احمد خمینی] دارد در حضورش می گوید.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله، دارم همین را می گویم. ما تا آنجا می ‌گفتیم، ایشان اطلاع نداشته، نمی دانسته، می گوید اصلاً اینها دروغ اند، چه سازشی؟! حالا [آنجا، در حضور روح الله خمینی] معلوم شد، خیر، می‌ داند. خوب، می‌ داند، ... من که قبلاً به ایشان نامه نوشتم. چطور اقدام نفرمودند که سازش کننده با ریگان و بوش ...، اویی که می گفت، شیطان بزرگ، سازش به کنار، می گوید، در رابطه با شیطان بزرگ، من بروم با آنها همکاری کنم؟ یعنی چه، آخر؟! خیلی به من تلخ شد. شما فکر کنید، من اینقدر به این آدم علاقه دارم، می ‌خواهم یک نماد معنویت بشود، حالا می ‌بینم که یک جرثومه کثیف از خیانت، زورگویی است. آخر، آن چه و این چه؟! اصلاً حالتی به من دست داد که به این تلخی تا عمر دارم یادم نمی رود، هیچ وقت، اینقدر تلخ به من نگذشت. اِه؟ پس اینجور؟ حالا باز اگر من می‌ خواستم دعوای قدرت بکنم، باید می ‌گفتم، بله، چون ایشان می‌ فرمایند، چشم، آنجوری که ایشان می فرمایند، همانجور من می کنم. اما نه، گفتم نه، نمی ‌کنم. یک نه ای گفتم که خودم می‌ دانستم که این «نه»‌ ای که دارم می‌ گویم، خیلی گران تمام می ‌شود. نه اینکه نمی ‌دانستم.
 
جهانگیر گلزار: شما، مقدمات کودتا را هم یک به یک گفته بودید.
 
ابوالحسن بنی صدر: قبلاً، همۀ آنها را ... که بحثی اِلاحِدَّه است: کودتای خزنده را بطور مرتب که به این مرحله آمده، تا اینجا آمده، از این به بعد هم ادامه پیدا می‌ کند، این ‌ها را روزمره داشتیم می‌ گفتم. حتی یک کتاب راجع به کودتا خواندم، و می ‌گفتم که این کودتا چگونه انجام می ‌شود، تا که جامعه هشیار باشد، ببیند، همان علامت‌ ها، همان کار ها، اینجا دارد انجام می‌ گیرد، ... آن جای خود.
 
جهانگیر گلزار: آن لحظه‌ای که در مقابل آقای خمینی اینگونه پاسخ دادید، می ‌دانستید که آخرش چه خواهد شد.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله، دیگر واضح بود. با این حال، به همدان آمدیم، آنجا که روزنامه ها را توقیف کرده بود، آقای بهشتی، به نام دادستان انقلاب، دستور توقیف داده بود، که بعد آقای هاشمی رفسنجانی در یادداشت‌ های عبور از بحران می ‌گوید که نه، آن دادستان انقلاب، خبر نداشت، این آقا به نام او، کرد. آقای بهشتی، حافظ حقوق مردم، رئیس قوه قضائیه تشریف داشتند! در حالیکه، ما هم به این تجاوز آشکار به حقوق اساسی مردم که یکی اش این آزادی بیان است، اعتراض می ‌کردیم، آقای خمینی هم ‌آمد و دومین سخنرانی تند را بر ضد بنی صدر ‌کرد. بعد هم که به کرمانشاه رفتیم، آن پیام را داد یا این کارها را می کنی، عزیزی و ...، و یا تا آخر می ‌روم. قبلاً در یک نامه ‌ای به ایشان نوشتم، آن آخر شما کجاست؟ شما، یک کربلا کم داری، منهم آماده ام.  ‏آ‌نجا، سر من را می‌خواهی ببُری، ببُر. کار به اینجا می رسد.
 
جهانگیر گلزار: در کارنامه هم چند بار می ‌نویسید که آمادۀ شهادتم، از بس که اینها خشونت می کنند.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله، اگر کسی آن کارنامه را بخواند، می ‌بیند که آن جبهه جنگی که با عراق مشغول بودیم، پیشِ جبهۀ جنگی که این‌ ها گشوده بودند، چیز کوچکی بود. منتها از دید ما، آن [جنگ با عراق] مقدم بود. به لحاظ اینکه ما اگر به این زد و خورد مشغول می ‌شدیم و بخشی از کشور می ‌رفت، به این زودی، باز پس گرفتنش، ممکن نمی ‌شد. نمی ‌توانیم بگوییم که بله، می‌ شد. در جاهای دیگر می ‌بینیم که رفت و بر نگشت. این است که ما به آن تقدم می‌ دادیم. گفتیم کشور بماند، در داخل کشور، بالاخره بلکه یک کاری، روزی مردم بکنند. بهرحال. آقای خمینی [نامۀ] استعفای من هم، دستش بود. من که روز اول انتخاب، استعفاء نامه ‌ام را نوشتم، گفتم، هیچوقت نمی ‌خواهم بین من و شما دعوا بشود. هر وقت شما لازم دیدید، این را منتشر کن.  چرا منتشر نکرد؟ چرا لازم داشت که این [تقابل] به شکل کودتا انجام بگیرد؟ اول، اگر آن کار را می ‌کرد، دستش از سرکوب کوتاه بود. دو، اینکه، زبان من که دیگر در اختیار ایشان نبود. اگر از من می پرسیدند که چرا کار به اینجا رسیده، می گفتم که یک معامله پنهانی انجام گرفته، از دید ایشان، این دنیا به آخر رسیده بود. با آن محبوبیتی که من داشتم که این ‌ها  (همین آقای بهشتی و خامنه ‌ای و رفسنجانی) رفته بودند گفته بودند که الان با روحانیت یک طرف و ایشان یک طرف، ایشان برنده است؛ فردا جنگ را تمام کند، سوار تانک ‌هایش می ‌شود می‌ آید، دیگر شما هم حریفش نمی ‌شوید. سه، جنگ. غیر متعهدها قرار بود پاسخ مثبت صدام حسین را بیاوند، جنگ تمام بشود، آن را چه جور توجیه کند؟ پس لازم داشت که این [تقابل] را به صورت برخورد خونین انجام بدهد. واِلا هیچ دلیل دیگری نداشت. [اینگونه برخورد کرد] که بتواند از لحظۀ اول صداها را در سینه ها حبس کند، با اعدام ‌های دست جمعی، نفس ‌ها را در سینه حبس کند، تا کسی نتواند بگوید، چرا؟ دلیل اش این بود. واِلا استعفای من دست ایشان بود. خوب، حالا [با چنین وضعیتی] چکار کند؟ [راه حل]: مجلس. به مجلس دستور می‌ دهد (آن مجلسی که دست نشانده است). پس فلسفه اینکه شما بروید مجلس را در دست بگیرید، اینجور است. البته تنها مجلس نبود، از اول بنایش بر این بود که نخست ‌وزیر هم کسی باشد که با رئیس جمهور ضد باشد. [بعنوان مثال]،این است که احمد خمینی را بفر‌ستد پیش دکتر سنجابی که شما نخست وزیری را به شرط مخالفت با بنی صدر، قبول کن، یک مورد و دو مورد نیست. آقای رجایی را تحمیل می ‌کند، برای اینکه می‌ داند یک آدم خشک سری است، آلت فعالی است، بر ضد بنی صدر.
 
جهانگیر گلزار: البته چیز تازه ای نیست که شما الان دارید می‌گویید. تمام این موارد را در کارنامه توضیح داده ‌اید. حتی اخلاق رجایی را گفتید، ناتوانایی‌ هایش را گفتید، یک به یک، تمام صحبت ‌هایی که با افرادی که آمدند در رابطه با انتخاب نخست ‌وزیر صحبت کردند، در آنجا واضح توضیح داده شد.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله، همۀ این ‌ها را توضیح دادیم، نتیجه چی شد؟ نتیجه اینکه مجلس، وسیلۀ کودتا شد. حالا توی مجلس، آن وسط بازها، الان به آنها‌ حرفی بزنی، می‌ گویند آقا، ٣ طرف بوده است، نسل امروز باید حرف ‌های ۳ طرف را بخواند. اینکه حرف هر ٣ طرف را بخواند، حرف درستی است. یعنی، آنها، حرف هایی دارند، نسل امروز باید برود ببیند آنها چه گفتند؟ ما که گفتیم، [آن کارنامه] مطالعۀ بالینی است، بطوری که منهای اتکا به گوینده است. گوینده را حذف بکنی، هنوز بعد از ۴۰ سال، تمام واقعیت وضعیتی که امروز ایران در آن است، در آن کارنامه یک به یک توضیح داده شده است؛ اینکه ایران این وضعیت را پیدا خواهد کرد. در آن مجلس، واقعاً ٣ گرایش بود؟ نه. آن وسط بازها در آنجا، اولاً یک بیانیه دادند که ٣ تا جرم برای من شمرده بودند. یک جرمش که خوب توی ذهنم مانده، مخالفت با ولایت فقیه بود. مثل اینکه جرم دیگر مخالفت با نهادهای انقلاب است، سومی یادم نیست. پس ٣ طرفی توی کار نبوده است. در رأی دادن هم، آن طرف را انتخاب کردند. شما اگر طرف سوم بودی، چطور رفتی آن طرف رأی دادی؟ چه جوری رأی دادند؟ به قول آقای صلواتی که می‌ گوید، من مخالف بودم، ولی طبق دستور آقای خمینی رأی دادم. دستوری رأی دادند. حالا، آن رضاخان برد آنجا، از آنها امضاء گرفت، اینها آن شخصیت را هم نداشتند که لااقل ببرند آنجا یک امضایی از خودشان بگیرند. نه، با ابلاغ و دستور آقای خمینی که کار بنی صدر را تمام کنید، آنطور که آقای هاشمی رفسنجانی در کارنامه می ‌گوید، کفایت داشته و آ‌ها هم طبق دستور رأی دادند، منهای ۲ نفر. یکی، آقای معین‌فر است که در مخالفت، خطبۀ بسیار شجاعانه و ماندگار در تاریخ ایران را ایراد کرد، و یکی  دیگر، که الان اسمش یادم نیست که مثل اینکه از دنیا رفته است. بقیه چه جوری بودند؟ اینکه گفتم، وسط بازها خطرناکند، به این جهت است. سر بزنگاه، طرف قدرت را می ‌گیرند. حالا روزی که اوضاع تغییر کند– اگر ما روی این خط نایستاده بودیم، [که هیچ]، حالا که ایستادیم، اینجور شده است- می ‌گویند، نه، ما نه این طرف بودیم، نه آن طرف. آدم دروغگو! آن روز کجا بودی؟ حالا نه این طرفی چون بیرونت کرده، می‌ گویی، نه اینجایی، نه آنجایی. چون آن وسط بازها را، آن طرف هم که حاکم می‌ شود، اول کاری که می ‌کند، اینها [وسط بازها] را مرخص می ‌کند. چون می‌ داند، اینها موجودات خطرناکی ‌اند، در بزنگاه ممکن است همین بازی را با آنها‌ بکنند. پس از اول دفع می‌ کند، که اینها هم از امور واقع مستمر اند، رضاخان، همین کار را کرد، سلیمان میرزا و همۀ اینهایی که یا وسط بازی می ‌کردند، یا یک پا این ور و یک پا آن ور، همه این‌ ها را حذف کرد. استثناء هم ندارد. آقای استالین هم همین کار را کرد، هیتلر هم همین کار را کرد. قاعده است، قدرت که نمی آید وسیلۀ بازی بشود– یکی را بگذارد آن وسط، اگر یک وقت دید این ور ممکن است بچربد، بماند، نه، برود آن ور-، حذف می کند. این است که  [رضا خان] اینها را حذف کرد و اینها رانده و مانده از دو طرف شدند. آن مجلس [اول بعد از انقلاب] هم تا تاریخ هست، بعنوان مجلس کودتا می‌ ماند. گرچه امر واقع مستمر است، اما فرقی دارد این مجلس با مجلسی که رضاخان را "شاه" کرد، این است که رضاخان کودتا کرده بود، قدرت را قبضه کرده بود. آنها [وسط بازها] می ‌توانستند بگویند که ما توانایی مقابله نداشتیم. اما اینجا کودتا نبود. انقلاب بود، انقلاب بود. یک ملتی هم این انقلاب را کرده بود. گل را بر گلوله پیروز کرده بود. در جهان بی مانند بود. یک جنبش همگانی خودانگیخته، خودسازمان یافته بود. خیلی جفا به این مردم بوده که مجلس اول بعد انقلاب، بشود مجلس کودتا بر ضد همین مردم. بعد هم بگوید مردم شعور نداشتند، انتخاب نداشتند، دلیل، اینکه بنی صدر را رئیس جمهور کردند. این هم گفتگوی در باب آن کارنامه. درسی مهم برای نسل امروز برای اینکه بداند، یک ملتی حاکمیت بر سرنوشت خویش پیدا نمی ‌کند، هرگاه نتواند روابطی را که در سطح جامعه باید تنظیم بشوند، روابطی باشند که حقوق تنظیم می کنند، تا احتیاجی، محلی برای استبداد و بازسازی استبداد، نماند. اگر این کار را نکرد، انقلاب عبارت از تحولی خودانگیخته نشد، همه را به حواله بعد داد و گمان کرد که این [کاری دولتی است]، مثلاً، بگوید که من حقوق انسانی را دارم و این دولت است که باید مرا برخوردار بکند، [محل برای استبداد و بازسازی استبداد می ماند]. نه آقا، نه خانم، این حقوق را شما دارید. یعنی خود باید به این حقوق عمل کنید. نکردید، همین که الان شده است، می شود. کودتا می ‌کنند، ۴۰ سال این بلاها را بر سر شماها می‌ آورند. آن زمان، هشدارها، هر روز، داده می ‌شود که سرنوشت شما این می ‌شود و خواهد شد. چنانچه الان هم همچنان توی همان وضعیت هستید. از این وضعیت هم بخواهید بیرون بروید، راهکار این است که تحول از پایین انجام بگیرد. یعنی هر شهروند ایرانی وجدان پیدا بکند، به حقوق خود، به استعدادهای خود، و به حقوق عمل کند و فعال بگردد. شاد و پیروز باشید.

چه نیاز داشتند در خرداد ۱۳۶۰ علیه رئیس جمهوری اول کودتا کنند؟ جبهۀ داخلی کشنده تر بود یا جنگ با عراق؟، مصاحبۀ جهانگیر گلزار در تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی (٣):

 
 
جهانگیر گلزار : بینندگان و شنوندگان عزیز تلویزیون سپیده، این سومین جلسه ‌ای است که با آقای بنی صدر در رابطه با کارنامه ‌های روزانه ایشان، یعنی گزارشات روزانۀ رئیس جمهور به ملت ایران که در روزنامه انقلاب اسلامی در ایران انتشار پیدا می ‌کرد و بیش از ٩ ماه این گزارش ‌های روزانه انتشار می ‌یافت، سئوالاتی را مطرح می ‌کنیم و می ‌خواهیم بخشی از این تاریخ را در حقیقت آن طور که تاریخ رخ داده است را با شما در میان بگذاریم. یک سئوالی که در رابطه با آن دوران هست، راجع به گزارشات روزانه شما با ملت، هشداری است که شما هر روز به ملت می ‌دادید. تقریباً می‌ شود گفت، جا به جا به شکل ‌های مختلف، اگر در جبهه هستید، اگر با مردم هستید، اگر در سیستان و بلوچستان هستید، اگر در شمال ایران هستید، فرق نمی‌ کند، در هر جای ایران و به هر مناسبت راجع به آن صحبت می‌ کنید و آن مسئلۀ کودتا علیه شما است. حرف روزهای آخر نیست. حتی از روزهای اولی که شما این گزارشات را می ‌نویسید، این ‌ها را می ‌شود مشاهده کرد. شما دو جبهه را توضیح می ‌دهید. یکی جبهۀ جنگ که شما در حقیقت مسئولیت کل جبهه‌ ها را داشتید، مسئولیت جنگ را داشتید و دیگری به عنوان ریاست جمهوری در ارتباط شما با مردم، از وضعیت داخلی کشور. شما از دو جبهه مختلف صحبت می‌کنید و یک جبهه را همیشه می ‌گویید سخت ‌تر است. می‌گویید جبهه داخلی ما بسیار سخت ‌تر است، نسبت به جبهۀ جنگی که با عراق داریم و این هشدار بسیار مهمی است. شاید آن زمان کمتر کسی متوجه می ‌شد که منظور شما در آن هشدارها چیست. اما الان که تاریخ گذشته، آدم بهتر متوجه می شود که چه منظوری داشتید و در مصاحبه ‌های قبلی هم این را عنوان کردید. یک مجموعه سئوال هست در این رابطه. سئوال اول اینکه چه نیاز داشتند علیه شما کودتا کنند؟ هشدارهای روزانه شما چه تأثیری را دنبال می ‌کرد؟ یعنی شما چه چیزی را می‌ خواستید با آن هشدارها دنبال کنید؟ کدام جبهه سخت ‌تر بود؟ جبهۀ خارج که جنگ با خارج بود و جبهۀ داخل که در حقیقت مسئله کودتا را دنبال می‌ کرد؟ و اگر زمان مصاحبه امروز کافی نیست، می ‌توانیم این را در مصاحبۀ بعدی ادامه بدهیم.
 
ابوالحسن بنی صدر : اینکه این ‌ها چرا می‌خواستند که کودتا کنند. در کارنامه ٢٢ اسفند تا چندم فروردین این هست که آقای مهندس مهدی بازرگان و آقای دکتر یدالله سحابی، نزد من آمدند و گفتند که این برنامۀ آمریکا، دارد اجرا می ‌شود. اگر تا حالا به تأخیر افتاده، به لحاظ این روش شما است– خطاب به من- که روزمره این را به مردم آگاهی می‌ دهید، هشدار می‌ دهید، توضیح می‌ دهید و مراحل مختلف این کودتای خزنده را با مردم در میان می ‌گذارید. ولی اینطور که پیداست، این برنامه اجرا خواهد شد. یعنی از دید آن دو شخصیت هم این برنامه آمریکا باید پیاده می‌ شد. یعنی چه؟ این برنامه چه بود؟ البته در کارنامه از قول آن ها نیست که این برنامه چیست. چون فرض این است که هر دو طرف می ‌دانستیم که از چی داریم حرف می ‌زنیم. به لحاظ رعایت آقای خمینی هم در کارنامه نیاوردیم که این برنامه ای که امریکا اجرا می‌ کند و می ‌شود، چیست. اما خوب، بعد در ٣ جلد کتابِ "سیر تحول سیاست آمریكا در ایران، كتاب اول،‏ امريكا و انقلاب"، که آنجا از جمله تمام اسناد سفارت امریکا یک به یک آورده شده و این بخش اول آن کتاب را تشکیل می ‌دهد. آن کتاب‌ هایی که مقام‌ های امریکایی نوشتند هم، آقای سولیوان آخرین سفیر آمریکا در ایران، کارتر رئیس جمهور وقت امریکا، وزیر خارجه وقت امریکا، آقای برژنسکی، مشاور امنیتی ایشان آقای جُردن، رئیس دبیرخانه ایشان، این‌ ها همه یک به یک آنجا آمده. [رابرت هایزر] آن آقای نظامی را که فرستادند ایران که دولت بختیار را تثبیت بکند. جلد ٢ مربوط می‌شود به گروگانگیری و آن معامله پنهانی بر سر گروگان‌ ها. جلد ٣ مربوط به بعد از آن تاریخ است که ایران گیت است. پس ناگفته ‌های آن زمان در ٣ جلد گفته شده است.  
 
جهانگیر گلزار : البته در آن زمان هم شما در کارنامه دائماً هشدار می‌ دادید. 
 
ابوالحسن بنی صدر: بله، آن ها هست. گفتم که معامله گروگان ها این سرنوشت را پیدا کرد. قبل از انتخابات ریاست جمهوری امریکا گفته ‌ام که این کار به ترتیبی انجام می‌ گیرد که کارتر شکست بخورد و ریگان انتخاب بشود. این ‌ها را گفته ‌ام. اما این که بشکافی و جزء به جزء بگویی که این طرح امریکایی بوده و چه جوری در امریکا تهیه شده و چه جوری آمد در ایران، اجرا شد و خمینی چه جوری این را انقلاب دوم و بزرگ‌ تر از انقلاب خواند و بعد چیزی که قرار بود بیشتر از ۳، ۴ روز بیشتر طول نکشد، ۴۴۴ روز طول کشید و شد آن معامله محرمانه و جنگ با عراق که دامن ایران را گرفت و تا وضعیت امروز. این ‌ها پیامدهای آن گروگانگیری است. برنامه ‌ای که باید اجرا بشود، این است. کی اجرا می کرده است؟ سئوال اساسی است. رهبران حزب جمهوری اسلامی. یعنی آقایان بهشتی، هاشمی رفسنجانی، خامنه ‌ای، موسوی اردبیلی که بعد کنار کشید، باهنر، آقای آیت و ... . در گفتگوی قبلی توضیح دادم که چگونه آقای خمینی را کشاندند به سرای قدرت، در را هم به رویش بستند که نتواند از جایش تکان بخورد. دست او را بند کردند به گروگانگیری که انقلاب دوم است و تا معامله پنهانی و تا ایران گیت. تا قربانی کردن آقای منتظری. قضیۀ منتظری لو دادن این ایران گیت است که بحث عمده‌ اش را از طریق من انجام داد. پس، یا من باید با این‌ ها می ‌ساختم، یعنی موافقت می ‌کردم و وارد آن گنداب می ‌شدم، به اصطلاح در آن سرای قدرت منهم وارد می ‌شدم و قفلی هم روی در می زدند، دو تا قفل می شد، که هر دو در آن جا اسیر باشیم، یا باید می ‌گفتم نه. و من گفتم، نه. 
 
چند نکته هست که نسل امروز برایش مهم است. برای اینکه آن کودتا، فقط یک کودتا نبود، امر واقع مستمر است تا امروز. نگاه کنید: دنباله اش کودتای منتظری (عزل او) آمده، بعد هم آمده نسب آقای خامنه‌ ای که خودش هم در مجلس گفته که باید خون گریست به حالی مردمی که من   رهبرشان بشوم. طراحی‌ ها و اجراها و حقه بازی‌ ها و دروغ‌سازی‌ ها و ... در آن مجلس خبرگان هم یکی پیدا نشد که بگوید آقا، این رهبر باید طبق قانون اساسی گزیده بشود! نظام سلطنتی که نیست که آقای اعلیحضرت بگوید که کدام یک از بچه ‌های ایشان، جانشین ایشان بشود. بر فرض هم که آقای خمینی گفته بود که آقای خامنه ‌ای برای جانشینی من مناسب است، اما هزار دلیل دارم که آقای خمینی نمی ‌توانسته این حرف را بزند. یک دلیل اینکه، مگر ایشان رئیس جمهور آقای خمینی نبود؟ مگر مرتب از دست این آقای خمینی گریه نمی ‌کرد؟ خودش گفته بود که یک روزی رفته بود بالای بام نشسته بود و گریه می ‌کرد از اینکه آقای خمینی نمی‌ گذاشت این آقا نفس بکشد. مگر همین میر حسین موسوی را بعنوان نخست وزیر، به او تحمیل نکرد؟ مگر این دو پا نشدند– ثقفی برادر زن [روح الله خمینی] آن جا بوده و به من پیغام داده بود- که آقای میر حسین موسوی و آقای خامنه ‌ای می ‌روند پیش ایشان که دعوا طی کنند. با بگو مگوهایشان، حوصله او را سر می‌ برند، می ‌گوید، پا شوید، بروید، همه ‌تان جمع بشوید، یک انگشت بنی صدر نمی ‌شوید. ثقفی می ‌گوید، وقتی آنها رفتند، به او گفتم خوب چرا او را که لایق می‌ دانی و خوب کار می ‌کرد و ... از دست دادی؟ [روح خمینی] گفت: "من از دست ندادم، این اطرافیانش، بیچاره ‌اش کردند. هی گفتم، این ها را بران". اطرافیان من کی بودند که شما می گویی؟!، اطرافیان شما، آنهایی بودند که شما را در سرای قدرت زندانی کردند. من که زندانی نشدم. اطرافیانی نداشتم، مرا زندانی کنند. و اینکه آقای خمینی، آقای خامنه ‌ای را مجتهد می‌دانست؟ این، مسئله است، دیگر. می ‌گوید، ولایت فقیه. این آقا را فقیه می ‌دانست؟ او را در مجلس اول [مجلس خبرگان رهبری] به عنوان مجتهد متجزی می‌ دانستند. یعنی کسی که می‌ تواند در بعضی از مسائل دینی، اجتهاد کند، نه در همۀ مسائل. به این عنوان او را در آن مجلس [مجلس خبرگان رهبری] پذیرفتند. اگر می‌ دانست، در حضور ایشان، در ۲۵ اسفند ۱۳۵۹، آقای بهشتی گفت که ما با آقای بنی صدر نمی ‌توانیم همکاری کنیم. ایشان خودش را دانشمند قرن می‌ داند، مغز قرن می‌ داند، ما را هم بیسواد می‌ داند. و من گفتم، و بی دین. 
 
جهانگیر گلزار: حالا توی این دوره، بی دینی شان اثبات شده، برای همه مشخص است که بعنوان بی دین، عمل کردند.
 
ابوالحسن بنی صدر: اصلاً ضد دین. تخفیف دادم. ضد دین از آب در آمدند. آقای خمینی، آنجا [در ۲۵ اسفند ۱۳۵۹] گفت که یکی از این ‌ها، مجتهد است؟ باید می ‌گفت، دیگر. باید می‌ گفت، این چه حرفی است دارید، می زنید؟ همه مجتهد هستند. حالا تازه بهشتی کجا، و این آقا کجا. پس در واقع کودتا کردند. دلیل دیگر هم داریم و سند داریم. آقای کیمچی مدیر کل وزارت خارجه اسرائیل، پیغام این آقایان را برده است، پیش آقای مک فارلین مشاور پیشین امنیت ملی رونالد ریگان که رفت ایران و سرپرست گروهی بود که بعد افتضاح ایران گیت رو شد. این، در کتاب خاطرات آقای مک فارلن آمده است. می ‌گوید ایشان [آقای کیمچی] رفته پیش آن آقا [آقای مک فارلن]، گفته است که میانه ‌روهایی که این آقایان ‌باشند، می ‌گویند هرگاه ما از حمایت آمریکا مطمئن بشویم، حاضریم خمینی را هم بکشیم. پس این ‌ها تا آن جا آمده بوده‌اند که برای به قدرت رسیدن، خمینی را هم بکشند! 
 
جهانگیر گلزار: درجۀ صحت چنین حرفی را که می زنید تا چه حد است؟ 
 
ابوالحسن بنی صدر: ببینید، درجۀ ...، آن طرف می گوید، ما گفتیم، نه؛ سیاست امریکا این است که در مورد رؤسای دولت ‌ها، تا آنجا نرویم. دلایل متعدد دارد که چرا آنها ها همچین قراری گذاشته بودند. وقتی این آقا توی کتابش اینها را گفته و چاپ شده و ما این را بارها بازگو کردیم، یکی از این‌ هایی که الان حاکم ‌اند و دستیارانشان، هیچکس نگفته که چنین حرفی گفته نشده است. این یک. دو اینکه، در عمل چی؟ در عمل آقای منتظری را عزل نکردند؟ کردند، دیگر. مرگ آقای خمینی را که در همان لحظه اعلام نکردند، بعد از اینکه مجلس خبرگان، جلسه ‌اش را جور کردند و این حقه ‌بازی و صحنه ‌سازی را راه انداختند و این آقا را کردند رهبر، آنوقت آن تشریفات را برای تشییع جنازۀ آن آقا ترتیب دادند. یعنی اول اطمینان حاصل کردند که می ‌توانند این آقای خامنه ای را بعنوان رهبر بچپانند، بعد آن مراسم را راه انداختند. اگر یادتان باشد، آقای گلپایگانی را آوردند برای این آقا نماز بخواند، این آقای رهبر، در مقام رهبر، پشت سر او در نماز میت ایستاده بود. این ها همه دلیل بر اینکه برای این ‌ها قدرت اصل بوده است. بعد هم مگر خمینی زدایی نکردند؟ پسر او را من کشتم، یا شما؟ آنها کشتند، دیگر. پسر [حسن خمینی] آن آقا [احمد خمینی] گفت که او گنجینۀ اسرار نظام بود. گنجینه اسرار نظام که نمی ‌شود زنده بماند، و دائم بگوید، بگویم؟ می گویم، ها. کودتا کردند و این آقا شد رهبر و آقای هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور. بعد از آن ماجرای جنبش سال ٨٨ و سرکوب خونین. حتی در مقام رئیس جمهوری که اختیاری هم ندارد ... تازه آن رهبر، آقای خمینی زور می‌ گفت، طبق قانون اساسی اختیار نداشت. در بازنگری قانون اساسی که کودتای دیگری بود، حالا ولایت فقیه، مطلقه شده است 
 
جهانگیر گلزار : با اختیارات مطلقه
 
ابوالحسن بنی صدر: بله. ١١ اختیارات به ایشان دادند، تازه می‌ گوید این کف اختیارات ایشا‌ن است. حکم حکومتی هم می ‌کند، هر کاری هم دلش خواست می ‌کند. پس این کودتا هم ادامه دارد، امر واقع مستمر است. حالا برای رهبری بعدی هم دارند تدارک می بینند، آن هم یک کودتای دیگری خواهد بود. حالا من آن زمان علاوه بر اینکه مراحل کودتا را روز بروز می ‌گفتم که کودتای خزنده به اینجا رسیده، مردم هشیار باشید، در صحنه باشید، حاضر باشید، استقامت کنید، ٣ تا سوره قرآن را آنجا بعنوان روش توضیح دادم که ٢ جنبه دارد. یک جنبه ‌اش مردم ‌اند، و یک جنبه‌ اش آقای خمینی است: مردم بدانند که اگر به استقامت بایستند، کودتا ممکن نمی‌شود، این آقا بداند که چه سرنوشتی در انتظارش است. یک کتاب راجع به کودتا خواندم، توضیح دادم که این کودتا چگونه انجام می گیرد، چه سرنوشتی پیدا می‌کند، چه کسانی در کودتا حذف می شوند. خیلی مهم است. این حذف [بعدی] سران حزب جمهوری اسلامی، قبلاً در کارنامه گفته شده که در همۀ کودتا اینجور رخ می ‌دهد، بخشی از کودتاگرها، حذف می‌ شوند. قانون کودتا است. از آن کتاب گفتم، نویسنده آن کتاب هم یکی از مشاوران آقای ریگان بوده که در واقع امریکایی‌ ها می‌خواستند در ایران کودتا کنند و دوباره این رژیم را دست نشانده کنند. حالا، یک مسئله‌ ای که پیش می ‌آید، البته این بعد، پیش آمده، یعنی من از کرمانشاه به تهران آمدم، با دوستان و مشاوران ...  
 
جهانگیر گلزار: چه تاریخی از کرمانشاه آمدید که این پیام را به شما دادند؟
 
ابوالحسن بنی صدر: بله؟
 
جهانگیر گلزار: یادتان هست که چه تاریخی بود که در کرمانشاه بودید که به شما پیام دادند ... 
 
ابوالحسن بنی صدر: ١٨ خرداد ۱۳۶۰، بود. ١٨ خرداد، آقای خمینی آن پیام را توسط برادر زاده ‌اش داد، بعد عزل [از فرماندهی کل قوا] است، بعد از عزل هم، من به تهران آمدم. در تهران یک جمعی بوده، آنطور که یادم هست، از جمله در آن جمع، زنده یاد شهید سید حسین نواب صفوی که مشاور من بوده، حاضر بودند. آنجا صحبت پیش آمده که اینها‌ تا پای عزل می روند. خوب، من می گفتم این‌ ها راهی ندارند. چه جوری پای عزل می ‌روند؟ بر فرض بروند، توی مردم می‌ رویم. یکی دیگر می‌ گوید که شما هنوز به این آقا باور دارید؟ این آقا مردم را هم به رگبار می ‌بندد. من می ‌گویم، نه آقا، او هر چه دارد، از این مردم دارد، تا آنجا نمی ‌رود. می ‌رویم با مردم، به مقاومت می‌ایستیم و عمل می ‌کنیم. در آنجا صحبت پیش آمده که مبارزه را باید در سطح جامعه برد یا در بالا؟ جواب من این است که نه، مردم با ما هستند، دلیل ندارد که دعوا را توی مردم ببریم، که جنگ داخلی پایان ناپذیر ‌می شود. این راه و روش را قرآن می ‌آموزد. فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر (با رهبرهای کفر مبارزه کنید). آدمی، وقتی چیزی را می ‌شنود، تحت فشار قرار می ‌گیرد، حافظه، شنیده یا  دانسته را به ترتیبی باز می ‌گوید که از آن فشار برهد. بعد هم این توی ذهنش تثبیت می ‌شود، خیال می کند، واقعاً، همین را شنیده و یا محض اینکه فکر می‌ کند به منیت اش بر می ‌خورد که بگوید اینجور نبوده، همان را بازگو می ‌کند. اینگونه سخنان از زندانیان، اعتبار ندارد، صریح قرآن هم هست، می ‌گوید، اگر شما در زندان زیر شکنجه کسی را مجبور کنید که به پیامبر ناسزا بگوید، اگر به قلب نگفته باشد، فقط به زبان گفته باشد که از فشار برهد، این اعتبار ندارد و او در ایمانش باقی است. همینجور هم روش صحیح مبارزه با شکنجه و داغ و درفش رژیم ‌های استبدادی است. نباید حرف ‌هایی را که [زندانیان] در تلویزیون می ‌زنند، پذیرفت و بگوییم چون این ‌ها در تلویزیون این حرف ‌ها را زدند، نامعتبر شده و خودشان هم باطل ‌اند. این توضیح را از اینجا دادم، برای اینکه این مسئله مهمی است. دعوی من این است، آن کارنامه را هم به شهادت می‌گیرم، نامه ‌ها به آقای خمینی هم موجودند، در تمام مدت تصدی من، یک دستور خشونت، صادر نکردم. در کارنامه، نه زوری گفتم، نه زوری را تصدیق کردم، تمام کارنامه، از آغاز تا پایان، توضیح این است که زور به عکس هدف دلخواه زورگو، می‌انجامد. از خشونت زدایی، از زور زدایی به طور مداوم، صحبت کردم. حالا، آن رژیم مدعی شده که من گفتم که سران رژیم را ترور کنید. حالا این ای که می‌ گوید، منطق صوری است، دیگر، برای اینکه واقعیت فراموش بشود. ای! بنی صدر گفته این ‌ها را ترور کنید؟! ای! پس او که می ‌گفت خشونت نباشد! آقا! شما جنگ را شروع کرده بودید، یادت نرود، جبهۀ جنگ داخلی را شما گشوده بودید، تنها مسئله تبلیغات نبود که این شب و روز جنگ اعصاب می‌کردند. این آقایان، در هر هفته، ١٢٠٠ حادثۀ مسلحانه در کشور راه انداخته بودند، به قول خودشان، گروهک کُشی. در کارنامه می ‌گویم که تیرهای این آقایان، کمانه می ‌کند، تخت سینۀ افراد! 
 
جهانگیر گلزار: می گویید، اینکه می‌ گویید، تیر می زنیم، کمانه می کند، همه اش که کمانه بکند، باید به سینه اینها بخورد؟ 
 
بنی صدر: بله. این ‌ها که بود، گرفتن و زندانی کردن و شکنجه کردن، بود، پس شما جبهۀ جنگ را گشوده بودید، شما بودید که می‌ گفتید نصف ایران برود، بهتر از این است که بنی صدر پیروز بشود. خوب، شما جبهۀ جنگ را گشودید، حالا بخواهیم خشونت زدایی بکنیم، چکار کنیم؟ مردم را بیندازیم به جان هم، همدیگر را بکشند؟ نه، روش صحیح این است که قرآن می ‌آموزد: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر. تازه مبارزۀ مسلحانه با شما، أَئِمَّةَ الْكُفْر، هم دفاع است. یادتان نرود. شما جنگ را گشودید. شما جبهه بزرگ تر از جنگ ایران و عراق را در درون گشودید. هم با تخریب مداوم جنگ اقتصادی می ‌کردید، افراد را می‌ گرفتید، امنیت تولید را از بین بردید، سبب گرانی قیمت‌ ها شدید، در همان سال ۵۹ میزان خورد و بُرد اینها‌یی که کودتاچی شدند و عواملشان در بازار تهران، یعنی آن بخورهای بزرگ، ۱۷ میلیارد دلار به پول آن زمان بود! نه به پول امروز، به پول آن زمان! اقلاً ضرب در ۴، بلکه ضرب در ۵ بکنید، ببینید به پول امروز چقدر می شود. این خورد و بُرد آقایان بود، از زمانی که آقای رجایی را بعنوان نخست وزیر تحمیل کردند، تا آخر سال ۵۹. در یک صحنه که نبود، این ‌ها یک جبهه ای گشوده بودند، مجلس بود، دستگاه قضائی بود، هر روز ...، توی کارنامه هست، دیگر: دستگاه قضائی به حقوق مردم این تجاوز را کرده، اشخاص را گرفته، مال این را برده، آن مصادره کردن‌ ها بود، آن مجلس بود، مرتباً طرح بردن و طرح تصویب کردن بود، خمینی را تحریک کردن بود، آدمکشی بود، همه این‌ ها بود. 
 
جهانگیر گلزار: همۀ این‌ هایی که شما می ‌گویید، در آن کارنامه هست. یعنی اگر جامعه ایران بخواهد بداند که چه شکلی آقای رجایی تحمیل شد، می ‌تواند روز بروز بخواند، ببیند که چه شکلی شما گفتگو کرده، آمدید تا آن بجایی که آقای رجایی به شما تحمیل شده است.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله. آنهم به زورِ آقای خمینی. پس شما یک جبهه وسیع جنگ را گشوده بودید. در سرتاسر کشور کار مسلحانۀ روزمره می‌کردید. طرف مقابل، واکنش هم نشان نمی ‌داد. مثلاً افراد گروه مجاهدین را می‌ زدند، گروه‌ های دیگر را می‌زدند، بدبخت‌ ها، آن زمان هنوز واکنش نشان نمی ‌دادند. در اوایل کار، چرا، رفته بودند در کردستان و مازندران، مبارزۀ مسلحانه راه انداختند، اما، آن دورانی که ما داریم از آن صحبت می‌کنیم، آن ‌ها به این نتیجه رسیده بودند که این کار بی ‌نتیجه است. و این ها یکطرفه می‌ کردند. خوب، حالا با شما چه باید کرد؟ قرآن می ‌گوید: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر. شما بودید که در این انقلاب کفران کردید!  بر حقوق مردم عصیان کردید! نه حق و حقوق انسان قائل بودید، نه حقوق شهروندی برای کسی قائل بودید، نه برای این طبیعت بیچاره حقی قائل شدید، چرا الان بیابان شده است؟ آن تجاوزها را شما در تمام قلمروها گشودید و به زور می‌ خواستید خود را تحمیل کنید. این معامله پنهانی بود و آنها‌ می ‌دانستند منهای این کارها و قبضۀ قدرت، غیر ممکن بود، اینها به اصطلاح جان سالم، به معنای آبرو و حیثیت و ماندن در صحنه را بتوانند داشته باشند. چون این زد و بند لو می ‌رفت و این ‌ها باید می ‌رفتند دنبال زندگی شان. این‌ ها دیگر نمی‌ توانستند دولتمدار بشوند. پس این ‌ها، همل این جبهه‌ ها را گشوده بودند. در اقتصاد، در فرهنگ، سرکوب ‌های شدید در قلمروی فرهنگ و طرز فکرهای مختلف، بهایی سرکوب می ‌شد، حتی اقلیت دینی سرکوب می‌ شدند، هنرمند و غیره سرکوب می‌ شد. اینها کسی را در امان نگذاشته بودند. اینها،‌ یادشان می ‌دهند که بنی صدر گفت ...، آقا! بنی صدر نگفت، قرآن گفت. گفت: فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر. گفت، جنگ را توی مردم نبرید. من، نمی ‌خواستم، دامنۀ خشونت، گسترش پیدا کند. والا، خشونت را که شما راه انداخته بودید. تازه آنچه را که بنی صدر می‌ گفت، ترور نبود، مبارزه بود. اگر هم گفته بود که شما را بکُشند، خلاف نگفته بود. برای اینکه شما جبهۀ جنگ گشوده بودید. مگر عراقی به ایران تجاوز کرده، باید وا می ‌ایستادیم و تماشا می ‌کردیم، چون ما با خشونت زدایی موافقیم؟ بله، حالا بیایند بگویند، آقای بنی صدر، شما می گفتید که صلح حقی از حقوق انسان است، پس چطور خودت رفتی جنگ کردی؟ این منطق صوری است. من نرفتم جنگ کنم، من رفتم دفاع از وطنم کردم. دو تا حرف است. تازه توی آن کارنامه هم می ‌نویسم، جنگ، بدترین چیزها است، تجاوز به حق است. ولی دفاع از وطن است، دیگر. وطن را که نمی شود بگویی، چون صلح حق است و جنگ بد است، و آقا جنگ را به ما تحمیل کرده است، ما چون جنگ را بد می دانیم، می گوییم که آقا، بفرمایید، شما بکشید و ببرید و بخورید و ...! همچین منطقی کی داشت که من دومی ‌اش باشم؟ کدام عقل این را می‌ پسندد و با کدام حق جور است؟ پس این قضیه روشن باشد. آن ماجرای کردستان هم در کارنامه به طور مفصل بحث شده است. اصلاً چیزی بعنوان «چکمه‌ هایتان را در نیاورید»، توی کارنامه وجود ندارد. آن وقت هم در ایران این دروغ را نساخته بودند. چون اگر می ‌ساختند، توی کارنامه به آن می ‌پرداختم. در آن جا هر دروغی که آن طرف های مقابل گفته، از توده‌ ای گفته، حتی از این کُردها، دروغ هایی که گفتند، در آن کارنامه طرح شده، یک به یک توضیح داده شده که معلوم بشود، امر واقع هم می ‌گوید که چه چیزی، واقع شده بود. بعد، در خارج، این ‌ها دروغ را ساختند و ۳۰ سال هم تکرار کردند، چون اینجا مدرک و سند، دست ما نبود، تا اینکه دست ما آمد. بالاخره از داخل، هم آن نوار آمد، هم روزنامه آمد که سخنرانی من در میدان آزادی، صحبت از کسانی است که فرماندار خوی و عده ‌ای را در شهر خوی به گروگان گرفتند. 
 
جهانگیر گلزار: این در کارنامه هم آمده است.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله. که به نظامی ‌ها گفته ‌ام، چکمه‌ هایتان را در نمی ‌آورید، الا که اینها را آزاد می ‌کنید، ربطی به کردستان ندارد. حالا البته، بعد از اینکه این جا سند عنوان شد، یک نفر را هم آوردند که متصدی تلویزیون حزب دمکرات کردستان بود که در فرانسه از دنیا رفته است. او هم قبول کرد، هم پوزش خواست. 
 
جهانگیر گلزار: آقای ابو کریمی. در یک جلسه ‌ای می‌ گوید که شما عکس اش عمل کردید. وی سخنگوی حزب دمکرات کردستان در خارج از کشور بود، و بعد گفت که نه، شما اتفاقاً جان ما ها را در کردستان خریدید، موقعی که گفتید اسلحه ها را زمین نگذارید. 
 
ابوالحسن بنی صدر: آن مسألۀ بعدی است. به هر حال، می ‌خواهم این دو تا مسئله روشن باشد. اینها هر دو، تکذیب شده و اینکه من نه دستور ...، می ‌گویند دعوای قدرت، آدم باید یک کاری کرده باشد که یک عده ‌ای بگویند این می‌ خواسته مقامی را به زور بگیرد یا در انتخاباتی خواسته کسی را به زور تحمیل بکند، کسی را تهدید کرده که یا اینجور می کنی یا ...، نه، هیچی از این ‌ها نیست. در تاریخ بشری چند تا آدم می توان پیدا کرد که اینطور باشد، باید تحقیق کنیم. اما من می‌ گویم به اینکه از این سو، یک مقاومت بر پایه حق است. به این دلیل است که من مطمئنم، موفق می ‌شویم. چون ۲ جور مبارزه هست. یک وقت هست شما برای قدرت مبارزه می‌ کنید، خود هم، اسبابش را دارید، هر که زورش چربید، حاکم می‌ شود. قسمت مهم اش هم بستگی به این دارد که جامعه بین این دو دسته، به کدامیک بگوید بله. 
اگر به هیچکدام نگفت، بله، آن دو تا باید آنقدر با هم بجنگند، تا به قول فارابی، یکی بر دیگری غلبه کند. و این در تمام جامعه های دنیا اینجوری است. یک وقت هست نه، شما بر حق می‌ ایستید. این جا باید مراقبت بکنید که ذره ‌ای پایت را از حق بیرون بگذاری، طرف بُرده. این در کارنامه مشهود و معلوم است. ما داریم از انقلاب ایران دفاع می‌ کنیم. می ‌خواهیم این انقلاب، تجربه نیمه تمام، نماند، به عمل در بیاید، این جامعه از استبداد قرون، برهد. این برنامۀ ما بوده است. پس باید بر حقوق مردم می ‌ایستادیم. از آن حقوق هم پا را بیرون نمی‌ گذاشتیم و نگذاشتیم. یکی از شهادت ‌های بی‌ خدشۀ تاریخی، همین کارنامه است. یک قدمِ خارج از حق، ما بر نداشتیم. با اینهمه، این هم هست که دوباره می ‌گویم، نسبت به آقای خمینی، ما بنابر مصلحت عمل می ‌کردیم، وقتی متوجه شدیم که این روش بر خطا است، تصحیح کردیم، با ایشان هم مبنا را بر حق گذاشتیم. این هم در کارنامه موجود است. به این ترتیب، یک طرف دارد کودتا را پیش می ‌برد و فشار از هر سو به من وارد می‌ کند، از طرح‌ هایی که می‌ برند به مجلس برای اینکه اختیارات رئیس جمهوری، همان مقدار ناچیز را هم سلب کنند، از فشار از طریق آقای خمینی، که خیال نکنید فشارهایش ...، توی نامه ها هست، توی همین کارنامه هم با اینکه ملاحظه می ‌شد، هست. این فشارها خیلی خیلی سنگین بود. مثلاً یک نوبت ایشان ممنوع فرمودند که سخنرانی نشود. خوب، من عمل می کردم، آن طرف مقابل که نمی ‌کرد، یکطرفه شد. فشار ایشان که شما در فلان مسئله کوتاه بیا. فشار اینکه مجلس را بپذیر. فشار اینکه آقای رجایی را بپذیر. فشار اینکه وزرای ایشان را بپذیر. اینها، مرتب و روزمره فشار بوده اند. آخرین بار هم گفت این ‌ها را که می گویم می‌ کنی، یا من تا آخر می ‌روم. خوب، از هر سو فشار بود. به قول آقای آیت که گفته بود، یا مردم را از ایشان می‌ گیریم، یا ایشان را از مردم. در سطح جامعه هم، دروغ پراکنی از اندازه بیرون بود. یکی از دروغ‌ هایی که این اواخر خیلی به آن وسعت هم داده بودند، این بود که بنی صدر مسلمان هم، نیست. حتی به من گفتند که به میدان ۲۴ اسفند که می ‌روی، صحبت می ‌کنی، آن کتاب‌ هایی را که راجع به اسلام نوشتی، آنجا به مردم نشان بده تا معلوم بشود مسلمانی. به این ترتیب می‌ خواستند از هر سو، عرصه را بر من تنگ کنند. فشار بر کسانِ من هم بود. نه اینکه به آنها فشار وارد نمی کردند! چرا! به آنها هم فشار وارد می کردند. از جمله آنها، همین آقای دکتر حسین بنی صدر را که کتک مفصلی زده بودند. وقتی که کودتا شد، برادر بزرگ مرا گرفتند، پسر او را گرفتند، حتی بردند آنجا، بچاره را اعدام مصنوعی هم دادند. یکی از شکنجه ‌هایشان این بود، دیگر، چشم ها را می بستند، می گفتند جوخۀ اعدام و فلان و فلان. این جنایت ‌ها را هم اینها با ما کرده ‌اند. حالا، ما باید که بر حق بایستیم. صحبت این بود که ما چرا دست به کودتای متقابل نزنیم؟ این در کرمانشاه طرح شد. یکی از افسران در آن شورای نظامی، گفت که آنها دارند کودتایشان را انجام می ‌دهند و اگر کودتایشان را موفق کنند، چیزی از ایران باقی نخواهند گذاشت، ما بر علیه آنها کودتا کنیم و آنها را برانیم. من به او در آن جمع گفتم با کودتای نظامی موافق نیستم، برای اینکه فرق نمی ‌کند آن ها بکنند یا شما بکنید. بالاخره این زور، قائمۀ حیات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی ایران می‌ شود. ما انقلاب، برای این کردیم که این قائمه را برداریم، حق را جای آن بگذاریم. اما حالا برای اینکه بعد در تاریخ نگویند که اگر بنی صدر نگفته بود و نظامی ها این‌ ها را رانده بودند، این بلاها سر ایران نمی ‌آمد، بفرمایید ببینم چه جوری می‌ خواهید کودتا کنید؟ در تهران چقدر قوا دارید؟ فلاحی گفت که ۲ تا گردان. گفتم برای کودتا کافی است؟ گفت خیر. پاسدارها تعدادشان خیلی بیشتر است و با این نیرو نمی ‌شود کودتا کرد. چه جوری باید کودتا کرد؟ باید با صدام حسین گفتگو بشود، او در جبهه ها توقف بدهد، ما قشون را از جبهه ‌ها ببریم تهران، تهران را تصرف بکنیم، کار را تمام کنیم. گفتم خوب، اولاً، چه تضمینی دارد که آقای صدام به آن چیزی که می ‌گوید،  عمل کند؟ اگر با دشمن توافق کنیم و جبهه‌ ها را خالی کنیم و او خوزستان را گرفت، چی؟ ثانیاً، چقدر طول می‌ کشد، تا شما قشون را به تهران ببرید؟ گفتند، حداقل ۱۵ روز. گفتم این ۱۵ روز ،آقای خمینی و بقیه می‌ فهمند که شما از جبهه دارید می ‌آیید، تهران را بگیرید. آنها هم که بیکار نمی‌ مانند. پس جنگ داخلی می‌ شود،کودتا نمی‌ توانید بکنید. بشینید کارتان را بکنید، کارتان دفاع از وطن است. بقیه را بگذارید به عهدۀ من. به حق، می‌ ایستیم. بر فرض هم که این ‌ها کودتایشان موفق بشود، آخر دنیا نیست. تا وقتی ما بر حق ایستادیم، پیروزی این طرف است. قانون عمومی هستی این است، حق می ‌آید، باطل می‌ رود. این گفتگویی بود که آنجا کردیم. 
 
حالا، آقای نیرومند، کتابی نوشته به آلمانی که می گوید، آنجا [ارتشی ها] به بنی صدر گفتند [کودتا کنیم]، بنی صدر مخالفت کرد. ماجرا این بود، به خود او هم گفتم. دقیق باید شد. ماجرا این است [که شرح دادم]. بله، من مخالف کودتا بودم، اما امکان هم نداشت. این امکان نداشت، مهم است. چون اگر امکان داشت، می‌ شد دائم یقۀ بنی صدر را چسبید که اگر می ‌گذاشتی، اقلاً اینجوری نمی‌ شد که شد. پس، این توضیحات، همه داده شد، راجع به اینکه شهادت کارنامه به عنوان یک مطالعۀ بالینی است. یک مطالعۀ بالینی، مثل اینکه پزشک می آید، فرض کنید، بیمار را معاینه می‌ کند و می گوید این بیماری را تو داری، تشخیص می دهد، یا چکاپ می ‌کنند و می‌ گویند، سلامتی یا فلان و فلان مرض را داری، این ضعف ها را داری، وضع موجود را می ‌گوید. اما یک وقت هست شما یک چکاپی می‌ کنی، می ‌گوید که در آینده هم اینجور خواهد شد؛ این کارنامه از این نوع است. اگر آن نسل در ۲۵ خرداد ۱۳۶۰ که آقای خمینی گفت، ۳۵ میلیون بگویند آری، من می‌ گویم نه، حق را به شخص نمی ‌سنجید و شخص را به حق می ‌سنجید، بیرون می ‌آمد و می ‌گفت یادت رفته که شما در فرانسه گفتید، ولایت با جمهور مردم است؟ یادت رفته، آنجا گفتی خمینی دنباله رو مردم است؟ به خودت چه جسارتی می ‌دهی که می ‌گویی اگر ۳۵ میلیون بگویند بله، من می ‌گویم نه؟ اگر این کار را کرده بود، این وضعیت امروز را نداشت. هشدارها داده شده بود. نکرد، بهای بسیار سنگین پرداخت. از فرار مغزها بگیر، فرار سرمایه ‌ها بگیر، بیابان شدن ایران بگیر، کشتارهای یک نسل انقلابی یا در جنگ یا در زندان ‌ها بگیر، نفله شدن یک نسل در ظرف ۸ سال جنگ. این  [۸ سال]، دورۀ رشد هر نسل است. این دورۀ رشد را نسل ۱۶ تا ۲۴ ساله در کجا گذراند؟ یا در جبهه‌ های جنگ گذرانده، یا در شهرها در شرایط جنگی که درس و کار و رشد نبوده است. یک نسل ایرانی قربانی شده، این بلاها سر ایران آمده به لحاظ اینکه یک نسلی در موقع اش، در آن توضیح سوره که دادم، می گویم که کنود نباشید. آدم خیلی چیزها خوشش می آید. اما یک سری آدم ‌هایی هستند که کاری را که دوست دارند، دنبالش می روند، یک سری آدم‌ هایی هم هستند که خوششان می آید، دنبالش نمی‌روند. اینکه نمی ‌رو دنبالش، نمی رسی. حتی آن چیزی را هم که داری، می آیند از دستت می‌ گیرند. مرتب آنجا [در کارنامه]، دارم به آن جامعه می ‌گویم که برای آن چیزی که می‌ خواهی، بایست و مبارزه کن، در صحنه حاضر باش. خوب، نکرد. می‌ دانم که مقاومتی که مردم ایران از کودتای خرداد ۶۰ به بعد انجام دادند، در تاریخ ما کم مانند است. اما خسران عظیمی هم از [کمبود] مقاومت دیده ‌اند. اگر آن روز ایران می ‌آمد بیرون، مثل همان روزی که در دوران انقلاب آمده بود بیرون، هیچ احتیاجی به این مقاومت هم پیدا نمی ‌کرد، اینهمه کشت و کشتار و جنگ و  همۀ این‌ ها هم نبود و ایران هم الان، ایران دیگری بود. این توضیحات، اهمیت کارنامه را از لحاظ زندگی امروز جامعۀ ایرانی می گوید. چون امروز هم آن کارنامه می ‌گوید که وضعیتی که الان دارد، وضعیت آن روز است، دیگر: آن کارهایی که آن روز پیشنهاد می ‌شد، اگر می ‌کرد، آن وضعیت را نداشت، الان هم اگر آن کار ها را بکند، این وضعیت را نخواهد داشت. حقوق پنجگانه و قانون اساسی بر پایۀ حقوق پنجگانه را به این جهت پیشنهاد کردیم، دیگر. می ‌گوییم، اگر جامعه ‌ای به این حقوق وجدان پیدا بکند، از پایه این رابطه‌ ها را با حقوق تنظیم کند و انسان ها با وجدان به حقوق و عمل به حقوق، زندگی خودشان را تنظیم کنند، آن هرم اجتماعی فرو می‌ پاشد. آن رأس که قدرت در آن جا متمرکز است، فرو می‌خوابد. جامعه می تواند خودش را باز بیابد. حیات در استقلال و آزادی را باز بیابد.

چرا و با چه هدفی اولین رئیس جمهوری روزانه به مردم گزارش مکتوب می داد؟، گفتگوی جهانگیر گلزار در تلویزیون سپیدۀ استقلال و آزادی با آقای بنی صدر

 

 

 

 جهانگیر گلزار: شما یک مجموعه مطالبی در ایران نوشتید، در روزنامه انقلاب اسلامی، لازم است توضیح  بدهم که شما در ۵ بهمن ۵۸T با آراء ۷۵ درصدT رأی آوردید و اولین منتخب تاریخ ایران شدید. در تاریخ ۱۱ تیر ماه ۵۹، یعنی ۶ ماه و ۶ روز بعد از آن، شما شروع کردید به یک کاری که در حقیقت در نوع خودش در جهان بی‌ نظیر است و اینکه، گزارشات روزانه به مردم دادید. مجموعه کارنامه ها متعلق به چند روز گذشته بود. آخرین مجموعه ‌ای که شما دادید، مال ۱۹ تا ۲۶ اردیبهشت ماه ۱۳۶۰ است که در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۶٠ بخش ششم (آخرین قسمت آن)، چاپ شده و بعد از آن، روزنامه را توقیف کردند و روزنامه بسته شد.  
 
در این جا توضیح بدهم که در تاریخ ۱۷ خرداد ۱۳۶٠، شما یک متن و در تاریخ ۲۲ خرداد یک بیانیه، در ادامه آن گزارشات روزانه به ملت ایران دادید. سئوال اساسی این است که این مجموعه عظیم از صحبت ‌هایی که کرده ‌اید– که در حدود ۱۲۰۰ صفحه شده و در ۴ جلد کتاب به روی سایت انقلاب اسلامی (در هجرت) می ‌آید و در اختیار علاقمندان قرار می‌ گیرد- چه هدفی را دنبال می‌ کردید؟ و خواست و آرزوی شما از نوشتن این مطالب چه بود؟ آیا شما با شخص آقای خمینی دعوای قدرت داشتید؟ یا می‌ کوشیدید با این کارنامه ها– و البته نامه‌ های فراوانی هم دارید که به شخص آقای خمینی نوشته ‌اید که آن ‌ها هم در کتاب نامه ها چاپ شده و در مورد آن ‌ها هم با شما مصاحبه داشتیم و سرمقاله ‌هایی که در روزنامه می ‌آمده و غیره-  تأثیر به روی آقای خمینی بگذارید تا از آن راهی که می ‌رفت، دور کنید، بیاورید به راه انقلاب، به راه آزادی؟  اگر امکان دارد در این مورد توضیحاتی بفرمایید. 
 
ابوالحسن بنی صدر: انقلاب ایران، یک ویژگی پیدا کرده، چند تا ویژگی دارد: یک ویژگی ‌اش این است که نخستین انقلاب است که سخنگو و رهبری کننده آن روزانه با مردم دنیا درباره هدف‌ های آن انقلاب صحبت کرده است. خوب، در انقلابات دیگر همچین چیزی واقع نشده بود. بنابراین، دنیا پیشاپیش هدف‌ های انقلاب ایران را از زبان آقای خمینی، شناسایی کرده بود. 
 
ما فکر می‌ کردیم یک تصمیم مهمی است، به لحاظ اینکه دنیا ناظر، شاهد بوده که آقای خمینی گفته است که این هدف‌ ها با سقوط رژیم شاه متحقق خواهند شد: استقلال، آزادی، دموکراسیِ پیشرفته‌ ای که همۀ مردم در اداره امور خویش شرکت کنند، حقوق انسان، عدم مداخلۀ روحانیون در کار دولت، برابری زن و مرد و بقیه ...، 
 
ویژگی دوم، مطالعۀ بالینی روزمرۀ انقلاب است. انقلاب ‌های دیگر این اقبال را نداشتند. ما، هم در انقلاب نقش تعیین کننده داشتیم، هم مطالعۀ بالینی این انقلاب را، روز به روز، بر عهده گرفتیم. این مطالعه های بالینی، قبل تر در سرمقاله‌ های روزنامۀ انقلاب اسلامی و مصاحبه ‌ها، بعداً در مصاحبه ها، بعلاوۀ در نامه‌ ها، بعلاوۀ در کارنامه یا وضعیت سنجی روز بروز، انجام گرفتند. حالا در واقع، ویژگی این کارنامه که هر روز به مردم گزارش می ‌شد، چیست؟ این کارنامه، ویژگی‌ های بسیار دارد. در واقع محک و ضابطه‌اش را بدست می‌ دهم که شنونده و خواننده با این محک‌ ها در این مطالعۀ بالینی بنگرد. اگر دید که خلاف این محک ‌ها در این متن هست، من دروغگو بوده ‌ام. و اگر نه، راستگو بوده‌ ام؛ یعنی مطالعه، دقیق انجام گرفته و ذهنیات دخالت نکرده بود. در اینکه مثلاً به سود خود گزارش روزانه بدهیم، به زیان این و آن. خود من هم می ‌باید که متوجه می ‌شدم که حالا که دارم مطالعه می ‌کنم– ممکن است دیگر، ذهنیات آدمی مشغول است و هر روز هم برخورد و این‌ ها-، چه کنیم که این وضعیت پیش نیاید که چیزهایی در سود خود و به زیان دیگری، هر روز بگوییم و تبلیغات روزمرۀ یکطرفه بکنیم و بعد واقعیت ‌ها را تکذیب کنیم. پس قرار گذاشتم بر اینکه از امرهای واقع مستمر، صحبت کنم. یعنی، اگر چیزی را آن روز گفته ام، امروز جامعۀ ایرانی با آن سر و کار ندارد، آن روز من دروغ گفتم. اگر امروز سر و کار دارد، یعنی من آن روز به نفع خود و به زیان دیگری، سخن نگفتم: واقعیت را آن جور که هست، دیدم، گفتم، به دلیل اینکه امروز هم همان، واقعیت پیدا کرده است. امروز شنونده و بیننده– چون این کارنامه، مطالعه بالینی است- بخواهد بفهمد که امروز چرا در این وضعیت هست، هیچ چاره دیگری جز مراجعه به آن کارنامه ندارد. چون بغیر از آن کارنامه، مطالعۀ دیگری، نه در انقلاب ایران واقع شده، نه در جاهای دیگر. مثلاً من از جنگ صحبت کردم و سرنوشتی که جنگ پیدا می ‌کند و پیامدهای جنگ. اگر مردم ایران آن سرنوشت در جنگ را پیدا نکرده و آن پیامدها را ندارد، ارزیابی من غلط بوده است. اگر آن سرنوشنت رادارد، آن ارزیابی، آن مطالعه، بی طرفانه بوده است، واقع ‌بینانه بوده و به جامعه می گوید که چه عواملی آن زمان سبب شده که امروز، این جامعه، در این وضعیت باشد. ما داریم یک صحبتی می ‌کنیم با بیننده و شنونده که کمتر کسی در این جهان، جرأت این کار را دارد. شما متنی را در اختیار می گذاری که می گویی ۴۰ سال پیش بابت وضعیت امروز خود، گفته شده است. ما نمی گوییم در مکان و زمان خود بسنجید، چنانکه رویه است و می گویند، کسی، فلان نظر را داده، مثلاً مدرس راجع به فلان مسئله این حرف را زده، آن نظر را با طرز فکر امروز، نسنج. ما، این را نمی گوییم. می گوییم، با همین وضعیتی که امروز داری، ببین، آن روز، آن ارزیابی، آن تحلیل، آن نگرش، آن جستجو، در رابطه با واقعیت، آنجور که هست، درست انجام گرفته، یا خیر. و به او می ‌گوییم که این مراجعه به کارنامه را نه برای اینکه ما را امتحان کنی، بکن. نه، بکن، برای اینکه بفهمی، چرا در این وضع هستی. چون آن عوامل سر جایش است. حالا، یک ویژگی دیگر که مربوط می شود به سؤال شما، اینکه، بعضی‌ ها مدعی شده اند، بخصو وسط بازها، که خطرناک ترین موجودات روی زمین هستند. وسط بازها در هر جامعه ‌ای پیدا بشوند، عامل شکست جبهۀ استقلال و آزادی و حقوندی می ‌شوند، و موجب پیروزی طرفِ زور و قدرت و ویرانگری. آنها بازی می‌ کنند، بزنگاه که می‌ رسد، جانب قدرت را می ‌گیرند. بعد هم که فسق و فجور و فساد آن قدرت ظاهر شد، می‌ گویند، کی بود، کی بود، ما نبودیم، ما طرف سوم بودیم. آن دو طرف با هم دعوای قدرت می‌ کردند. در مورد من هم همین واقع شده است  حالا، راست و دروغش را از کجا بفهمیم؟ 
 
جهانگیر گلزار: آن طرف زور و قدرت هم به شما می‌ گوید، دعوا، دعوای قدرت بوده. در فیلم ها و گزارش ها و ... که هر سال درست می‌ کنند و تبلیغ می‌کنند، همین را می گویند. ...
 
ابوالحسن بنی صدر:  این را حالا، می‌ گویند. اما آن زمان در مجلس، اینها، دانسته یا نادانسته– که نادانسته در واقع بی معنی است- چون می خواستند مرا محکوم بکنند، باید دلایل می آوردند. دلایل حزب ‌اللهی پسند آن زمان را آوردند، ۱۲ تا دلیل آوردند. اگر دعوا سر قدرت بود، یک دلیل سیزدهمی اضافه می ‌کردند که سر قدرت هم، دعوا بوده است. آن که جای خود. یک اقبالی ما پیدا کردیم، در حالیکه داریم مصاحبه می‌ کنیم، سایت کلمه، صورت مذاکرات اسفند ماه ۱۳۵۸ شورای انقلاب را منتشر کرده است. آن مذاکرات که تا حالا، محرمانه بوده، هم اعضایش محرمانه بوده، هم صحبت‌ های آن شورا؛ به نظر من نمی ‌رسد که کامل است. برای اینکه من یک چیزهایی می‌ دانم، وقتی خواندم، دیدم که حذف شده اند. فرض کنید، در بحثی من پیشنهاد کردم، از زنان هم باید نماینده در شورای انقلاب باشد، دلایل مخالفان حذف شده است، هیچ نیست. با اینحال، یک گویایی دارد. آن گویایی این است که یک آدم‌ هایی روی خط تحول از پایین، که مردم هستند که باید حقوند بشوند، استقلال و آزادی تنها در سطح کشور و جامعه نیست، در سطح هر انسان، استقلال و آزادی می باید به عمل در بیاید، هر انسانی مستقل و آزاد بشود. و کسانی که آن طرف خط را می ‌گیرند که نه، تحول باید از بالا باشد. در واقع انقلاب برای این شده که شاه برود و این آقایان جانشین بشوند. این، روشن توی آن گفتگوها هست. موضع انتقادی من نسبت به آقای خمینی هم در آن جا هست. مثلاً من می‌ گویم که آقای خمینی استواری در تصمیم ندارد، امروز حرفی که می زند، فردا عکس اش را می‌ گوید. در شورای انقلاب گفتم که من به آقای خمینی گفتم که شما را مردم، با هیتلر مقایسه می ‌کنند. پس، هم به خود او گفتم، هم در شورای انقلاب گفتم که به ایشان اینجور گفتم. حالا، ما در شورای انقلاب چه هدفی را در رابطه با آقای خمینی تعقیب می‌کردیم؟ اینکه ایشان یک مقام منزهی بماند، نماد معنویت. خشونت جای خود، از مادیت هم چیزی، گردی، بر دامن معنویت ایشان، ننشیند. برای اینکه از دید ما اگر او نماد حق و معنویت می‌ ماند، الگویی می ‌ماند که به یک تعهداتی وفا کرده، عمل می‌ کند، نه تنها برای جامعه ما، بلکه برای جامعۀ بشری، مغتنم بود. پس در آن شورای انقلاب، مراقبت مداوم ما این بوده است که آقای خمینی منزه بماند. جرم و جنایت و این خشونت‌ ها به ایشان نسبت داده نشود. 
 
حالا، ما الان، رئیس جمهوریم، چرا شروع کردیم به نوشتن کارنامه؟ مطالعه بالینی را قبلاً می ‌کردیم و آن سرمقاله‌ ها، همان مطالعات بالینی است که هر کدام یک مسأله را طرح می کرد، بعد هم مصاحبه‌ ها بود، سخنرانی ‌ها بود. ما دیدیم به اینکه – در شورای انقلاب هم بود-که دو طرف هستند. یک طرف آقای خمینی را می‌ خواهد بِکِشد آن ور، ما می‌ خواهیم بِکِشیم این ور.  این ور یعنی تحول از پایین، و در کارنامه توضیح می‌ دهیم که محرومان جامعه کی ‌ها هستند و مسلط کیست، این‌ ها باید مستقل و آزاد بشوند، حقوند بشوند، رابطه‌ های این ها باید با حقوق تنظیم بشود، زور در سطح این‌ ها بی نقش بشود. یک طرف می ‌کِشد آن ور، و می‌گوید که شما، بشو شاه، مرکز و صاحب تمرکزِ قدرت. اگر در کارنامه توجه کنید، نه تنها من با تمرکز قدرت در ایشان مخالفم، در مورد خود هم می ‌گویم که اگر منِ بنی صدر این قوا در من متمرکز بشود، می ‌شوم دیکتاتور. پس موافق نیستم. حالا اگر بگوییم دعوا سر قدرت بوده، آن طرف معلوم است دعوا سر قدرت بوده، برای اینکه اختیارات رئیس جمهوری در قانون اساسی چندان نبود. اما همان هم که بود، مرتب این ‌ها، یا از طریق آقای خمینی این را نقض می‌ کردند، یا خودشان در مجلس باصطلاح طرح می ‌بردند و محدود می ‌کردند. من اگر دعوا سر قدرت داشته باشم، باید یک کاری کرده باشم. مثلاً از مجلس اختیاری سلب کرده باشم، یا در این صدد، بر آمده باشم. از قوه قضائیه یک اختیاری سلب کرده باشم، به کسی زوری گفته باشم، نه، هیچی نیست. بر عکسش هم هست. آقای قوه قضائیه، شما خقِ وضع قانون نداری، آلت قدرت نیستی، باید مستقل باشی، شما باید حق را به حقدار برسانی، آقای قوه مقننه، کار شما وضع قانون است، کار شما کودتا نیست. پس این کارنامه، الان در اختیار نسل امروز است و نسل‌ های آینده، برای اینکه تاریخ است. تاریخ از آن نوع هم که بعداً بنشینند، بنویسند، نیست. تاریخ روز بروز نوشته شده است. بر اساس امرهای واقع مستمر نوشته شده است. یعنی هر زمان، در آینده هم کسی بخواهد ببیند، این صحیح است یا غلط، باید به امرهای مستمر آن روز نگاه کند، به زمان زندگی خد در آن روز. پس ما می ‌خواهیم که آقای خمینی به طرف استبداد نرود، طرف بازسازی قدرت نرود، بیاید این طرف. این کارنامه در واقع بخش مهم اش تنظیم رابطه با آقای خمینی است. این است که خواننده ‌ای که این را می ‌خواند، می ‌بیند، در یک مرحله ‌ای، ما نسبت به ایشان، بنا بر مصلحت عمل می‌ کنیم. هنوز دعوای حق و مصلحت در ذهن ما حل نشده بود. یعنی رجحان به این است که مصلحت را باید رعایت کرد. لااقل در مورد ایشان. در مورد غیر ایشان، نه، اینکار نشده بود، به اصطلاح، حق، قربانی مصلحت نشده بود. تا یک زمانی که آن جا می ‌گوییم که نه، غلط است که حق را قربانی مصلحت بکنیم. یعنی معلوم می‌ شود که آنجا، ما این اشتباه نظری– فکری را حل کردیم  و به این نتیجه رسیدیم که مصلحت را قدرت می ‌سنجد، حق را انسان دارد. و مصلحت همیشه، ضدِ حق است، مصلحتی که ضد حق نباشد، سنجیده نمی ‌شود. و از آنجا هم، رابطه با آقای خمینی، معلوم است که دارد تغییر می‌ کند. یعنی کارنامه این را می ‌گوید. تا یک دوره ای، ایشان هر چه می ‌گوید، ما می ‌گوییم، چشم، و سعی می ‌کنیم ایشان را در این خط و ربط نگه بداریم، از یک دوره ‌ای که می ‌شود اسفند ۵۹، ما متوجه می‌ شویم که نه، ایشان این طرف بیا، نیست. اینجا، شما می بینید که– در واقع از ۲ ماه قبل از این هم شروع‌ شده بود که ما سرنوشت دیکتاتورهای دنیا را موضوع بحث قرار می ‌دهیم که لنین با مارکسیسم چکار کرد، استالین چکار کرد- ...
 
جهانگیر گلزار: البته یکی از سؤال ‌هایی که من دارم، همین راجع به کتاب هایی که شما در آن دوره نوشتید و تجربۀ آنها است.
 
ابوالحسن بنی صدر: مربوط به آقای خمینی را حالا می گویم. بعد می روم دورتر که دو جنبه دارد. یکی، جنبۀ برانگیختن جامعه که ایستادن برحقوق خودش، و اینجا که سوره های قرآنی را به اصطلاح، بعنوان روش ،شناسایی می کنیم، هم آقای خمینی، مخاطب ما است، هم مردم. آقای خمینی، برای اینکه درس بگیر، راهی که پیامبر رفت، این نیست، شما دارید راه مقابل او را می ‌روید، سرنوشت دردناکی پیدا می ‌کنی، کشور را هم دچار سرنوشت دردناک می ‌کنی. 
 
جهانگیر گلزار: آقای خمینی کارنامه ‌ها را می ‌خواند؟
 
ابوالحسن بنی صدر:  هر روز، هر روز. بله، بله، آن را که می ‌دانستم، می ‌خواند. حتی یک بار آن قضیۀ کرّه خری که به مادرش خیره شده بود که با گلوله دشمن کشته شده بود، وقتی داشته می خوانده ،گفته، نویسنده است، نویسنده است ... حالا دارد غصه کرّه خر را می‌ خورد ... 
 
جهانگیر گلزار: البته یکی از زیباترین قسمت ‌هایی که شاید بگویم معنوی این کارنامه است، در آن دورۀ جنگ و آن لحظه ‌ای که شما توضیح می ‌دهید که چه بر این وطن، دارد می رود، توی آن حالت کره خری دیدید به مادرش، که از دست رفت. 
 
ابوالحسن بنی صدر: چون می ‌دانستم که هر روز می‌خواند، پس سعی می ‌کردم که ایشان سرنوشت در جامعه‌ های مختلف، تجربه‌ ها را ببیند. انقلاب‌ های مختلف، چه بر سرشان آمده؛ قدرت چگونه بازسازی شده؛ استبداد بازسازی شده؛ چگونه محبوبیت، مغضوبیت شده؛ همۀ این‌ ها را با دلسوزی تمام در کارنامه، خواننده می ‌خواند. یعنی هر کسی آن کارنامه را بخواند، تردید نمی‌ کند و اضافه می ‌شود بر آن صورت جلسات شورای انقلاب، که ما نسبت به ایشان صمیمیت کامل داشتیم. ذره ای از سوء نیت در ما نسبت به او نبوده است. واقعاً می ‌خواستیم که او یک معنویت خالص باشد. انسان، وقتی به خودش غضب می ‌کند، دیگر کسی نمی ‌تواند او را برگرداند. 
 
خوب، حالا چرا ما موفق نشدیم؟ نسل امروز حق دارد این را بپرسد. چون این مسئله که تازه نیست. انقلاب مشروطه، قبلش واقع شده، و بعدش نهضت ملی شدن نفت واقع شده، آقای کاشانی چرا؟ پدر من چقدر به او نصیحت کرد. گفت با مصدق مخالفت نکن. به او گفت، اگر هم نمی‌ توانی همکاری کنی، ساکت شو. که اگر او شکست خورد، اقلاً شما بمانی. تو که داری خودت را تخریب می‌ کنی، او هم اگر شکست بخورد، هیچی دیگر این جامعه برای مقاومت ندارد. چرا نشنید؟ برو قبلش. سران مشروطه، چرا نشنیدند؟ مدرس که هر روز به آنها می ‌گفت. چرا روحانیون آن روز، حرف مدرس را نشنیدند؟ این یک سؤال است و دائمی هم هست. امر واقع مستمر است. برو به جامعه‌ های دیگر. در روسیه که انقلاب شد، همین آقای لنین، چرا حرف‌ هایی که راجع به استالین می ‌گفتند، نشنید؟ وقتی شنید که دیگر کار از کارش گذشته بود. یک وصیت‌ نامه هم نوشت که نخواندند. در وصیت‌ نامه ‌اش نوشت که استالین آدم خطرناکی است. اما خوب، استالین حاکم شده بود و همه چیز را قبضه کرده بود، از جمله، همان وصیت نامه را. کسی اصلاً نتوانست بفهمد که لنین، چه گفت، و چه نگفت. پس یک مسئله، امر واقع مستمری است. 
 
هر تحولی، این خطر را دارد که رهبری آن، در صدد بازسازی استبداد بر بیاید. بنابراین، باید از پیش، از این خطر، پرهیز کرد. دو عامل، وجود دارند: ۱- اینکه درست که نگاه کنیم، می ‌بینیم که در کودتای ۲۸ مرداد، یک دسته، این پهلوی ‌چی ‌ها بودند، یک دسته هم، کاشانی و بقایی و این تیپ ‌ها بودند. بعد که با هم کودتا کردند، همین آقای خمینی هم، آن وقت، توی این دسته بوده است، لااقل به لحاظ اینکه به ما گفتند، ایشان پیام برده به آقای بروجردی که از او فتوا بگیرد– فرض کنیم، خبر وجود دارد، اما صحت اش معلوم نیست-، اما اینکه موضع‌ اش با این طرف بوده که جای تردید نیست، به لحاظ اینکه آقای مهدی حائری– پسر آقای حائری، بانی حوزه قم که خودش هم فیلسوف شهیری بود و در انگلیس و استرالیا و آمریکا استادی فلسفه کرده بود، دختر برادر ایشان هم عروس آقای خمینی بود-، می‌ گوید که آقای خمینی، باصطلاح، جانب کاشانی و بهبهانی را داشت. و حتی می ‌گفت، کاشانی وارد نیست، خط بهبهانی در ضدیت با مصدق درست است. خوب، چطور شد که این ‌ها در رهبری انقلاب قرار گرفتند؟ الان نگاه کنید، کودتای بر ضد من را کی ‌ها کردند؟ کی ‌ها توی آن نقش داشتند؟ بقایی چی ‌ها که مسلم بودند، حسن آیت و دار و دستۀ آن ‌ها؛ آقای خمینی که بود و کسانی که تابع ایشان بودند. حالا، همین این‌ ها، در واقع مثل اینکه از آن دو دسته، پهلوی چی ‌ ها، اول  آنها راندند،؛بعد اینها، آنها را راندند. ما مردمی هم که انقلاب کرده بودیم، راندۀ هر دو دسته شدیم. پس یک غلط این است که کسانی که در گذشته در جبهۀ استبداد بوده‌ اند، ... این ‌ها را شما مردم، توجه بکنید، هی ننشینید بگویید، اپوزیسیون، چرا یکپارچه نمی‌ شود. این یکپارچگی، پدرِ ایران را در آورد. مشروطه را بر باد داد، ملی کردن را بر باد داد، انقلاب ۵۷ را بر باد داد. یک بار دیگر هم بخواهیم تکرار بکنیم، تا قیامت، همین است، امر واقع مستمر است. رهبری انقلاب باید با کسانی باشد که این‌ ها خط مستقیم مداومی در زندگی، دارند، تا با یک هویت روشن، بتوانی بگویی که از امروز تا آخر، خط عمومی ایشان، این است. این شیوه، از خطا، مصون می ‌ماند. پس، یکی از دو عامل، این بود. 
 
اما، ٢- دلیل و عامل مهمتر این بود که خوب، ما به آن طرف که می ‌گفتیم که بیا به طرف استقلال، آزادی، حقوق انسان، همۀ اینهایی که در فرانسه گفتی، اینها بگذار، تحقق پیدا کند، جامعۀ ما مستقل و آزادی، رشد کند، ما یک کشور نیرومندی بشویم. خوب، آن طرف چکار می ‌کرد؟ آن طرف دست ایشان را بند می‌کرد. این کارنامه از این جهت بسیار گویا است. گرچه ما با ملاحظه می‌گفتیم و ملاحظه ایشان را می‌کردیم که چیزی که صریح و روشن باشد نگوییم. خب، گروگانگیری. ایشان دیگر احتیاج به گفتن نداشت. روز اول گفت انقلاب دوم است بعد دست ایشان را بند کردند به زد و بند با دسته ریگان و بوش سر همان گروگان‌ها که شد افتضاح اکتبر سورپرایز. باز دست ایشان را بند کردند در افتضاحی که شد ایران گیت. خب، وقتی دست ایشان در این دو قضیه بند است چگونه می‌تواند آن طرفی را که با هم این کار را کردند وِل کند بیاید این طرف؟ آن طرف می‌گوید هر چه که کردم به دستور تو کردم. در جلسه غیر علنی مجلس آقای بهزاد نبوی مگر غیر از این گفت؟ گفت این آقای بنی صدر که ما را نمی‌خواهد محاکمه کند، می‌خواهد امام و شما را محاکمه کند. سر همین اعلام جرمی که کرده بودم نسبت به این قرارداد الجزایر. یا مثلاً در مورد تقلب در انتخابات آقای هاشمی رفسنجانی که هوایی نیامد بگوید که امام به ما گفتند شما بروید مجلس را در دست بگیرید. 
 
جهانگیر گلزار: البته یک نواری هم در یوتوب هست که آنجا در مجلسی، قبل از "انتخابات" مجلس اول، توصیه می ‌کند که بروید بگیرید، به موضوع آن "انتخابات" می خورد، غیر از آن، نمی ‌تواند باشد. 
 
ابوالحسن بنی صدر: آن که موجود است، آن که من می‌ گویم، [هاشمی رفسنجانی] در نماز جمعه گفت. بعد از کودتا، ایشان [هاشمی رفسنجانی] در نماز جمعه، گفت که ما پیش امام رفتیم، گفتیم، اینکه نشد، بنی صدر با ریاست جمهوری، همه چیز بهم می ‌خورد، ایشان [روح الله خمینی] گفت، شما بروید مجلس را در دست بگیرید. یعنی اجازۀ تقلب را او داد. ۷۰ درصد "انتخابات" مجلس اول هم، تقلبی بود. به زورِ آقای خمینی هم، تحمیل کردند. چون، قرار بر کمیسیون تحقیق شد و قبل از آنکه کمیسیون، نتیجه ‌اش را بدهد، آقای خمینی گفت، با همین مجلس شروع کنید. وقتی برای همچنین مجلسی تقلب کردند، با دستور ایشان این مجلس را تحمیل کردند، حالا آقای خمینی بیاید بگوید این مجلس بیخودی است؟ به او، چه می ‌گویند؟ می‌ گویند آقا، تو خودت که این ها را گفتی! شما گفتید، برو مجلس را در دست بگیرد. شما گفتید که تحقیق کمیسیون لازم نیست، با همین مجلس شروع کنید. او به من گفت که این مردم رأی ندارند، ما محض اینکه در دنیا نگویند اینجا دیکتاتوری است، می‌ گوییم مردم بیایند یک رأی بدهند! پس توی این هم، دستش را بند کردند. توی آن جنایت‌ ها، اعدام‌ ها، هم .... حالا توی این صورت جلسات شورای انقلاب، آقای دکتر یزدی می ‌گوید که آقا [روح الله خمینی] فرمودند که قاضی، باید شمر باشد. یعنی قاطع و برّنده باشد، از دید ایشان، قاطع و برنده، یعنی شمر! 
 
جهانگیر گلزار: مثل آقای خلخالی که توی خاطراتش می گوید به شما گفتم، من قاطعم، شما گفتید شما قاطع نیستید، شما قاتلید. [روح الله خمینی]، او را انتخاب کرد.
 
ابوالحسن بنی صدر: بله. خوب، پس با این روحیه و این دستور که قاضی باید شمر باشد، آن اعدام ‌ها هم شد. خلخالی هم که صریح آمد، گفت که من، به دستور امام کردم. گفت، حتی گفته ‌ام که حکم امام را در کفنم بگذارند. خوب، حالا ایشان چه بگوید به این‌ ها؟ پس، دستش را بند کردند. در سرای قدرت، زندانی ‌اش کردند. ایرانی، بدان، این جوری می شود. یک رهبری که در خط استقلال و آزادی است، در همین نوفل لوشاتو، در آن بیانیۀ آقای دکتر سنجابی، کلمۀ استقلال یادش رفته که در حاشیه اش نوشته بود که این کلمه افتاده، ایشان دوباره بنویسند و این کلمه را وارد کنند. اینقدر حساسیت به استقلال و آزادی، کارش به آنجا می رسد که دستور کتبی می‌ دهد، ظرف ۳ شب (از قول آقای منتظری٢٧٠٠ الی ۳۷۰۰) نفر را به یک بله و نه، اعدام می ‌کنند. کی ‌ها را؟ کسانی که محاکمه شده، محکوم شدند، هیچ جای دنیا محکوم را دوباره محاکمه نمی‌ کنند، این نقض اصول قضائی است! می‌ گوید، شما بپرس، اگر سر موضع بود، اعدام است. به این ترتیب شما می ‌بینید که آن طرف، دست ایشان را بطور کامل بند کرده، سند و مدرک و همه چیز هم دارد. ما چه می ‌کنیم؟ ما از ایشان دعوت می ‌کنیم که شما معنویت باش، شما پاک باش، شما منزه باش، شما چراغ راهنمای تحول در استقلال و آزادی باش. خوب، آنها‌، با خلق و خوی ایشان، جور در نمی‌ آمد. این است که به حرف راست گوش نمی ‌داد، به حرف دروغ آن طرف، گوش می‌ داد. این است که اگر جامعه ‌ای بخواهد تحول صحیح انجام بدهد، اول باید یکایک شهروندان خودشان حقوند بشوند، وجدان به حقوق پیدا بکنند، حقوق خویش را بشناسند، به استعدادهای خودشان وجدان پیدا کنند، و به عنوان انسان فعال بشوند. آن کسی هم که در موقعیتی قرار می ‌گیرد که سخنگوی آن مردم باشد، در هیچ رابطۀ قوایی قرار نگیرد، که اگر قرار گرفت، بنابر قانون بی شفقت قدرت، بعنوان آلت فعل، عمل خواهد کرد. چنانکه آقای خمینی این کار را کرد. پس، مطالعۀ بالینی که انجام گرفته، چقدر اهمیت دارد، نه تنها به لحاظ شناسایی وضعیت در آن روز، بلکه برای امروز و فردا های ایران. امیدوارم، گفتگوی ما در جهت یابی، برای نسل امروز، مفید واقع بشود. جوانانی هم هستند که می‌ گویند: ما چه باید بکنیم؟ این ‌هایی که گفتم، بکنید.