پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مردم ایران بمناسبت نوروز 1392

sabzeh

 

فرارسیدن نوروز را به شما و همه انسانها تبریک عرض می کنم، به شما بخاطر جشن زندگی که به بشریت هدیه کرده اید و به همه انسانها که می خواهند حق زندگی را بجا آورند. در مراسم نوروز که بنگرید چه می بینید؟ چهارشنبه سوری یادگار ایستادن بر حق و عبور از آتش برای اثبات بیگناهی و حقمداری است. نوروز روزی است که انسان خلاق و فعال، آزاد و مستقل در برابر هفت سین می نشیند، در علامتها توجه کنید هم گویای عمران طبیعت و رشد انسانند هم از نمادهای قدرت در این سفره هیچ نیست، هرچه هست نماد صلح، نماد استقلال و آزادی انسان، نماد زیست در برادری و دوستی در جامعه مستقل، آزاد، باز و تحول پذیر است. اعضای خانواده در دوستی و عشق بر گرد این سفره می نشینند و در سراسر کشور همه جا چنین است، یعنی یک وجدان همگانی به ضرورت همبستگی ملی، رهایی از خشونت و خشونت زدائی وجود دارد برای اینکه جامعه هر اندازه از درون همبسته تر باشد، برابرتر و برادرتر است و هر اندازه نظام اجتماعی عادلانه تر باشد، از خطرهای بیرون مصون تر و از ستم زورمداران رهاتر.

به تاریخ بنگریم، می بینیم که نوروز یک گذار است، گذار از یک نوع زندگی به نوع دیگری از زندگی. به هفت سین نگاه کنید، به شما می گوید که جامعه ایرانی از زندگی پیش از بوم نشینی به عمران طبیعت و رشد عبور کرده است و این گذار را جشن گرفته است. از دید دیگر نگاه کنیم، بنابر روایتی که می گوید نوروز یادگار خیزش ایرانیان و جنبش همگانی آنان بر ضد ضحاک و رها شدن از استبداد ضحاکی و بازیافتن جامعه ای است که در آن انسانها شهروند و مستقل و آزاد بوده اند، در نمادهای این خیزش که بنگریم می بینیم ایستادگی بر حق، مظلومیت و بیگناهی با پهلوانی جمع می شود و نماد ایندو کاوه آهنگر است پس این جشن که شما به بشر هدیه کرده اید، جشن استقلال و آزادی انسان و جشن زندگی در حق و حقمداری است.

امروز به زندگی خود بنگرید تا ببینید این زندگی را وقتی بازخواهید یافت، وقتی شهروند خواهید شد، وقتی غرور انسانی را بازخواهید یافت که بتوانید آن مسائلی که در طول تاریخ به استمرار وجود داشته اند را حل کنید. از آن جمله است بدست آوردن اختیار دین؛ هر کس خود خویشتن را رهبری می کند پس اختیار دین هر کس در دست خود اوست، نه در دست دولت، نه در دست مقام دینی و غیر دینی. باز در هفت سین بنگرید، حضور قرآن در 7 سین به معنی اینستکه می گوید اختیار دین با من است. مساله دوم، زیست در این جهان بدون روابط قوا و در صلح با بقیت جهان؛ در طول تاریخ، بحرانها و جنگها زندگی و حیات ملی ما را تهدید کرده اند که حل این مشکل در این است که اختیار کشور را خود بدست گیرید.

و بالاخره مسئله نیروهای مسلح است، نیروهای مسلح در کشوری که آزاد و مستقل است در خدمت ملت و تحت فرمان ملت است. ننگ است برای نیروی مسلح که سلاح خود را بروی مردم بگیرند پس شما نیروهای مسلح خود را خدمتگذار و تحت فرمان ملت بزرگ ایران بدانید و آنروز که چنین می شود یعنی دولت از آن ملت می شود، نیروهای مسلح از آن ملت می شوند، اختیار دین هر کس با خود او می شود، آنروز نوروز است و من برای شما چنین نوروزی را آرزو می کنم.

شاد و پیروز باشید.

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر در سالروز انقلاب مردم ایران

 

هموطنان عزیزم

در 22 بهمن ماه 1357، نخستین انقلاب تاریخ بشر که در آن جمهور مردم شرکت کردند و گل را بر گلوله پیروز گرداندند، ایران را وارد دورانی گرداند که، هرگاه، بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی راهنمای تحول می گشت، ما ایرانیان نظام اجتماعی باز و تحول پذیر را می یافتیم و بسا منطقه و جهان دیگر می گشت. باوجود این، راه و روش ایرانیان را دیگران نیز با موفقیت بکار بردند و جهان اگر نه آن دگرگونی کمال مطلوب، دگرگونی جست و بدین دگرگونی، جهت عمومی تحول در جامعه ها معین و مشخص گشت: از استبداد به دموکراسی.

اما آیا در ایران نیز جهت تحول از استبداد به دموکراسی است؟ آیا خطر آن وجود ندارد که زیر فشار استبداد داخلی و قدرتهای خارجی که اینک برای «خاورمیانه جدید» طرح آماده کرده اند، ما و وطن ما گرفتار سرنوشت شومی بگردیم؟ برای یافتن پاسخ این پرسش، بنگریم در آنچه می خواستیم و آنچه شد:

1 – در انقلاب، چون مردم ایران هم سو شدند و در خانه و بیرون از خانه، روابط قدرت خشونت زا کاهش یافتند، کاربرد خشونت کم شد و بدین تغییر تعیین کننده، میدان عمل رﮊیم شاه محدود گشت. جنبش همگانی، به تدریج، رﮊیم را از جامعه و از بنیادهای آن، بیرون راند. تا آنجا که سرانجام بنیاد اداری نیز به اعتصاب پیوست. به دنبال آن، ارتش نیز «چون برف آب شد». بدین سان، خشونت از میان برخاست و لحظه پیروزی، لحظه آشتی همه با همه، لحظه عدم خشونت گشت.

و اینک، بعد از 34 سال، ایران یکسره در کام خشونت است. خشونت در تمامی اشکال خویش، چون آتشی بر هستی ایران افتاده است. دروغ و فقر، همگانی ترین شکل های این خشونت و آسیب های اجتماعی اشکال دیگر آن هستند. خشونتی که رﮊیم ولایت فقیه بکار می برد، در شکل تبلیغ دروغ و خصومت و کینه و ناچیز کردن دین در آئین خشونت، همراه است با خشونت اقتصادی از راه هزینه کردن بودجه ای عظیم که فاقد منبع در آمد است و گسترش رانت خواری و فراوان فسادهای اقتصادی. برای این که برآوردی دقیق تر از وسعت و شدت خشونت بدست آورید، در تخریب نیروی محرکه ای بنگرید که جوانان کشور هستند، به تخریب سرمایه ها بنگرید که اگر در رانت خواری بکار نمی افتند، به فرار از کشور روی می آورند، به دانش و فن بنگرید که کاربردی جز در خشونت پیدا نمی کنند ( در قوای مسلح و سرکوبگری و رانت خواری و بزرگ کردن دستگاه اداری که خشونت گستری به تمامی است )، به دین بنگرید که در آئین خشونت ناچیز شده است.

و از خود بپرسیم: چرا تجربه موفق خویش را از یاد برده ایم؟ ما که به تجربه دریافتیم هر اندازه از میزان خشونت در سطح جامعه خود بکاهیم، بمیزانی بیشتر استبداد حاکم را ناتوان کرده ایم، از چه رو، مدام خشونت بر خشونت می افزائیم؟ نسل جوان دانشجو چرا به خشونت زدائی نمی پردازد؟ آیا نمی داند که راه گذار از استبداد به دموکراسی، خشونت زدائی در سطح جامعه است؟ چرا که به یمن این خشونت زدائی است که عرصه عمل رﮊیم جبار، تنگ و تنگ تر می گردد؟

2 – همزمان با کاهش خشونت در سطح جامعه، بیان های قدرتی که به مردم کشور نقش نمی دادند و این و آن سازمان را برای آن تشکیل می دادند که دولت را تصرف کنند و «سرنوشت توده ها» را در دست بگیرند، بی اعتبار شدند. جمهور مردم نیازمند اندیشه راهنمائی بودند که حقوق ملی و حقوق ذاتی انسان را تصدیق کند و شرکت جمهور مردم ایران را در جنبش میسر کند. بدون این اندیشه راهنما غیر ممکن بود جنبش همگانی بگردد و تا پیروزی ادامه پیدا کند. مقایسه انقلاب ایران با جنبشهای ایرانی پیش و پس از انقلاب و مقایسه این انقلاب با جامعه های دیگری که روش مردم ایران را بکار برده اند، بر شما ایرانیان آشکار می کند، هر اندیشه راهنمائی نمی تواند جنبش همگانی برانگیزد و آن را تا پیروزی راه برد. در جنبش های بعد از انقلاب، جنبش سال 88، گسترده ترین و دیرپاترین جنبشهای این دوران است. اندیشه راهنمای این جنبش چه بود؟ هدف می گوید که این اندیشه جز بیان قدرت نبود. زیرا هدف «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» و حد اکثر، تجدید «انتخابات» در محدوده رﮊیم ولایت مطلقه فقیه بود.

انقلاب ایران فرآورده انقلاب در بیان دینی، در اسلام از خود بیگانه در بیان قدرت، بود. این انقلاب همراه بود با انقلاب در قول و فعل کسی که مردم ایران او را سخنگوی خواست خویش گردانده بودند. قول و فعلی که متفاوت بود با قول و فعل او پیش و بعد از انقلاب. هرگاه آقای خمینی، به بیانی ضد بیان استقلال و آزادی باز نمی گروید که همان به دین بمثابه بیان قدرت، بود، ایران و جهان دیگر می شد. او نخست بر ضد خود و سپس بر ضد انقلاب ایران کودتا کرد.

در این جا، هشداری بس ضرور می نماید که درس تجربه است: امروز نیز کسانی صورتی از دموکراسی و آزادی و حقوق انسان و... را بعنوان مرام خود تبلیغ می کنند. غافل از این که هرگاه اندیشه راهنما بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی نباشد، مدعی نمی تواند به آنچه تبلیغ می کند، عمل کند. از این رو، چون محک تجربه آید بمیان، سیه روی می شود آنکه در او غش باشد. ای کاش، پیش از آنکه دیر شد، این قاعده را در مورد آقای خمینی بکار می بردیم. از آن روز که این محک را با او و دستیاران او و سپس با آنها که در شورای ملی مقاومت عضو شدند، بکار برده ایم، محک تجربه مرتب بمیان آمد و استبدادیان سیه روی شدند. بهوش باید بود و نگفت: «اینها هم حرف شما را می زنند». به جای خود سپردن به حرف، امروز و فردا و همیشه می باید این قاعده را بکار برد تا که ایران گلستان استقلال و آزادی بگردد.

اینک بنگریم جای آن بیان استقلال و آزادی را که جهانیان را شگفت زده کرده بود و سبب شده بود به آقای خمینی لقب «آیةالله طرفدار آزادی بی حد و مرز» را بدهند، کدام بیان گرفته است:

جای ولایت جمهور مردم را ولایت مطلقه فقیه گرفته است. جای استقلال و آزادی انسان را وجوب اطاعت بدون حق چون و چرا از «ولی امر» گرفته است. جای استقلال و آزادی ملت را حضور همه روزه قدرتهای خارجی در زندگی یکایک ایرانیان و بی اختیار شدن ملت در هرآنچه به حقوق ملی و سرنوشت او مربوط می شود، گرفته است. جای دین بمثابه بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را آئین خشونتی گرفته است که دست آویز جنگها برای بردن و خوردن ثروتهای سرزمین های مسلمان نشین هستند. در نتیجه، جای سازمانها و شخصیت های سیاسی که ترجمان خواستهای مردم ایران بودند را شخصیتها و سازمانهای سیاسی گرفته اند که از مردم بریده اند و در تقلای بیشتر کردن سهم خود از قدرتی هستندکه دولت خوانده می شود:

3 – در دوران انقلاب، حزب رستاخیز از میان برخاست. هر فعال سیاسی می کوشید خود را بیانگر خواستی از خواستهای مردم بگرداند. روحانیان که، در طول تاریخ، دو نقش، یکی همکاری با دولت استبدادی و دیگری، فراخواندش به رعایت حقوق مردم، باهم، بازی می کردند و استبداد را تعدیل می کردند، اینک، یکسره، سخنگوی خواستهای مردم و خواستار استقرار «ولایت جمهور مردم» می شدند. در حقیقت، رﮊیم شاه می کوشید «جامعه سیاسی» را حذف کند تا که، میان خود و «جامعه مدنی»، جامعه سیاسی ای ترجمان خواستهای جمهور مردم باقی نماند. گمان می برد، بدین کار، استبداد جاودان می گردد. استبداد نوع روسی نیز، این کار را کرده بود و شاه می پنداشت آن استبداد همیشگی است زیرا بدیل ندارد. اینست که دستور داد ظرف یک ماه، بر «اساس دیالکتیک» ایدئولوﮊی شاهنشاهی نوشته گردد و به تصویب او برسد. حزب واحد رستاخیز را هم تشکیل داد تا که دستگاههای مهار جامعه را کامل کند. هیچیک از دو نوع استبداد برجا نماندند زیرا «جامعه مدنی» توانست «جامعه سیاسی» را ببارآورد و به عمر استبداد پایان ببخشد.

بدین ترتیب بود که شاه و رﮊیمش به انزوا درآمدند. ایران گسترده ترین «جامعه سیاسی» را پیدا کرد: از روحانی تا غیر روحانی، از لیبرال تا مارکسیست و مارکسیست لنینیست، از آنها که استقلال را مقدم می شمردند تا آنها که آزادی را مقدم می انگاشتند، همه در رهبری شرکت کردند که استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را اصول راهنمای انقلاب می شناخت.

اما چون دولت از تصدی شاه و دستیاران و گروه بندی های حامی آنها رها شد، مسابقه میان تشکیل دهندگان جامعه سیاسی بر سر تصرف دولت، در گرفت. این بار، نه خواستهای مردم که نیازهای در اختیار گرفتن و نگاه داشتن دولت، درکار آمدند. از «نهادهای انقلاب» یکی نیز برای عملی کردن خواستهای مردم تشکیل نشدند. حتی دو «نهاد» مستضعفان و «جهاد سازندگی»، درجا، وسیله مهار قشرهای کم درآمد جامعه توسط ملاتاریا شدند. آن روز که بخشی از جامعه سیاسی به نهاد سازی می پرداخت، آن روز، که بخش دیگری از آن، در این جا و آن جای کشور، به «مبارزه مسلحانه» روی می آورد، آن روز که آقای خمینی و دستیاران او محل عمل خود را از جامعه مدنی به دولت انتقال می دادند و توقعات قدرتمداری را جانشین خواست مردم می کردند و بر آن می شدند که دین را آئین خشونت کنند، همگی می باید می دانستند که به دست خود جامعه سیاسی را منحل می کنند. برای این که بدانیم چه بخشهائی از جامعه سیاسی از آن جدا و در پی قدرت سیاسی شدند، می باید در اندیشه های راهنمای آنها و در هدفهائی تأمل کنیم که از روز 23 بهمن 1357 به بعد، در پیش گرفتند. این تأمل به ما می گوید چه اندازه از خواستهای مردم خالی و از هدفی که تصرف دولت و یا سهم بیشتر یافتن در قدرتی که دولت جدید بود، پر شدند. چنین تأملی است که بر نسل امروز معلوم می کند نه انقلاب که جامعه سیاسی قدرتمدار است که، از راه باز سازی استبداد، وضعیت امروز را پدید آورده است. گرچه آقای خمینی و دستیاران روحانی و غیر روحانی او مسئول اول هستند، اما اگر اکثریت بالای 90 درصد جامعه سیاسی از مردم جدا نمی گشتند و قبضه قدرت را هدف نمی کردند، باز سازی استبداد میسر نمی گشت.

و امروز، روحانیان دولت مدار گشته و در برابر مردم و خواستهایشان قرار گرفته اند. در درون کشور، شخصیت ها و سازمانهای سیاسی نه در قلمرو جامعه مدنی که در محدوده دولت قرار دارند. مردم جز این که در تعادل قوا میان گروههای فعال که در محدوده دولت بر سر قدرت نزاع می کنند، نقش پیدا نمی کنند. بخشی از جامعه سیاسی نیز، باز در همان محدوده، با مراجعه به قدرت خارجی می خواهد تعادل به سود خود برقرار کند. یعنی به دستیاری قدرت خارجی، دولت را از آن خود گرداند. هردو گروه بنا را بر ناتوانی مردم گذاشته اند و هدف را به دست آوردن «رهبری مردم» کرده اند. نه از تجربه خود درس می گیرند و نه از تجربه کشورهای دیگر که، در آنها، جامعه سیاسی محل فعالیت خود را نه جامعه که محدوده دولت قدرتمدار تعیین کرده اند. و از دم خروسی غافلند که از جیبشان بیرون زده است: بدیل سازی برای «رهبری مردم» با حمایت غرب! هم «رهبری مردم» و هم جلب حمایت غرب، دو محک هستند که دروغ آنها را (برقرار کردن دموکراسی) فاش می کنند.

 

ایرانیان!

تا وقتی شما در پدید آوردن بدیل، نقش نیابید و تا زمانی که جامعه سیاسی پدید نیاید که محل عمل خویش را جامعه مدنی قرار دهد و هیچگاه این محل را ترک نگوید، مشکل ایران حل نمی شود. بموقع است، خاطر نشان کنم که بانیان دموکراسی در غرب، همواره نسبت به رابطه جامعه سیاسی با دولت از سوئی و جامعه مدنی از سوی دیگر، حساسیت نشان داده اند و بطور مستمر هشدار داده اند: هرگاه احزاب شرکت کننده در جامعه سیاسی، با قدرتی که دولت است اینهمانی پیدا کنند، جامعه مدنی هم بی سخنگو و هم بی دفاع می شود و دولت دیکتاتور می گردد. آلمان و ایتالیا و روسیه گرفتار استبداد فراگیر نیز شدند.

جامعه شناس فرانسوی، آلن تورن، این هشدار را تجدید می کند: فرق دموکراسی با دیکتاتوری اینست که در اولی، جامعه سیاسی در بطن جامعه مدنی قرار می گیرد و فعال می شود و، در دومی، این جامعه در محدوده دولت، محل عمل پیدا می کنند. در اولی، احزاب و سازمانهای شرکت کننده درجامعه سیاسی از حقوق انسان و خواستهای قشرهای مختلف جامعه نمایندگی می کنند و از این دید در دولت و نقش آن می نگرند. در دومی، تصرف قدرت و ماندن بر قدرت هدف اول می شود و سازمانهای سیاسی از این دید در جامعه و خواستهای قشرهای گوناگون آن می نگرند. هر زمان که بریدن از جامعه مدنی کامل شود، استبداد برقرار می گردد.

این همان واقعیتی است که از انقلاب بدین سو، به تکرار تشریح کرده ام. در طرحی نیز که برای تشکیل جبهه پیشنهاد کردم، توضیح دادم چرا باید محل عمل جبهه جمهور مردم باشد. چرا باید دولت بر وفق حقوق ملی و حقوق انسان تجدید ساخت جوید و سامانه ای باز بگردد. بارها توضیح داده ام محل عمل بدیل، چرا باید بیرون از رﮊیم و درون ایران، در بطن مردم باشد و از راه مردم و با مردم عمل کند. اینک که اصلاح طلبی در محدوده رﮊیم ولایت مطلقه فقیه را تجربه کرده اید، اینک که دو رأس دیگر مثلث زور پرست، دستگاه های تبلیغاتی را که قدرتهای سلطه جو در اختیارشان گذاشته اند، بکار گرفته اند تا مگر، خود را بدیل بباورانند، ضرور می بینم خاطر نشان کنم که های و هوی تبلیغاتی اینان بجائی نمی رسد چرا که در محدوده دولت قرار دارند و همانند بدیل های گوناگون موجود در این محدوده اند. خواه آنها که می خواهند دولت خود را جانشین کنند (براندازهای زورمدار) و چه آنهائی که در محدوده همین رﮊیم، می خواهند اقتدارگرایان را با اصلاح طلبان جانشین کنند،طبیعت رژیم را که استبدادی است تغییر نمی دهند . پس خلائی وجود ندارد تا کس یا کسانی بخواهند آن را پر کنند. خلائی که وجود دارد، خلاء ناشی از ضعف جامعه سیاسی است. بدین خاطر که محل عمل این جامعه در جامعه مدنی است و هدفش استقرار دموکراسی است، این خلاء را تنها توانمند شدن جامعه سیاسی می تواند پر کند.

 

دانشجویان و دیگر قشرهائی که نقش نیروی محرکه را بر عهده دارید!

بدیل مردم سالار نه رقیب جبار و دستیاران او می تواند باشد و نه رقیب مدعیان زور پرست و وابسته رﮊیم ولایت فقیه. در انقلاب ایران باز بنگرید و ببینید که در رﮊیم شاه نیز گرایشهای سیاسی که در محدوده آن رژیم عمل می کردند و خواستار اصلاح آن رﮊیم بودند، وجود داشتند. تا زمانی که جامعه سیاسی توانا به نمایندگی از جمهور مردم پدید نیامد، جنبش همگانی ظفرمند ممکن نگشت. باز بنگرید و ببینید این جامعه سیاسی می توانست ترکیب دیگری پیدا کند. اما در فاصله کودتای 28 مرداد 1332 تا روز 22 بهمن 1357، بخش عمده ای از جامعه سیاسی که بنا بر اصول استقلال و آزادی، محل عملش بطن جامعه مدنی بود، با مقدم شمردن آزادی بر استقلال و یا عدالت اجتماعی بر استقلال و آزادی، این محل را ترک گفت. به این دلیل این محل را ترک گفت که می پنداشت واقع بینی او را به این نتیجه رسانده است که در جهان دو قطبی، می باید حمایت یکی از دو قطب را داشت. در حقیقت، می خواست دولت را به دست آورد و می خواست از راه اطمینان دادن به غرب و در محدوده رﮊیم سلطنتی، به این هدف برسد. ضعف جامعه سیاسی تشدید شد وقتی گروه های سیاسی، «ایده ئولوﮊی انقلابی» را اندیشه راهنما کردند و کار براندازی رﮊیم را، نه کار مردم که کار سازمانهایی شمردند که خود تشکیل می دادند. این گروه ها نیز ضعیف شدند. این بار، بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی به دوران تقدم این اصل بر آن اصل پایان داد و همگرائی گرایشهای سیاسی را ممکن کرد. جامعه سیاسی سخنگوی مردم قوت گرفت اما ترکیبی را جست که، در آن، بخش متفوق، نه در بازیافتن بیان استقلال و آزادی نقشی داشت و نه به آن، از صمیم دل باور داشت. وگرنه آقای خمینی نمی گفت در فرانسه از راه مصلحت سخن گفته است و اینک مصلحت در گفتن خلاف آن می بیند و خلاف آن را می گوید. اگر پیش از رسیدن به تهران، طرز فکر او و اندازه سازگاریش را با بیان استقلال و آزادی، محک می زدیم، بسا می توانستیم مانع از باز سازی استبداد بگردیم.

در این جامعه، کسانی که می توانستند دولت را تصدی کنند، «مصدقی» ها با گرایشهای مختلف بودند. افسوس! گرایش هائی که متصدی دولت شدند، به جای نمایندگی از مردم، توقعات قدرت جدید را مجوز ایجاد «نهادهای انقلاب» کردند. بدین کار، جامعه سیاسی را ضعیف و محدوده دولت را محل رقابت بر سر قدرت کردند. بدین سان بود که استبداد باز سازی شد. در این تغییر محل از جامعه مدنی به دولت، گروه های سیاسی که به تقلید از لنین و حزب او، برآن بودند که مسلحانه دولت را تصرف کنند، نیز، نقش مهمی داشتند. آقای خمینی و روحانیان قدرتمدار که تفوق قطعی داشتند، نیز، محلی را که مردم بودند ترک کردند و بر گرد قلعه دولت ریسمان کشیدند و آن را مال خود شمردند و ولایت فقیه را جانشین ولایت جمهور مردم کردند.

اینک بر شما نیروهای محرکه جامعه ایرانی امروز است که از تجربه درس بگیرید و یا نگیرید. هرگاه بخواهید درس بگیرید، جامعه سیاسی را تشکیل یافته از کسانی می دانید که اندیشه راهنمای آنها بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و محل عمل آنها جمهور مردم هستند. بطور مشخص،

1 – جامعه سیاسی می باید هستیمند باشد و این هستی را از اندیشه راهنمای خود و از عمل خویش در طول زمان (گذشته و حال) و از محل عمل خویش (جامعه مدنی) و از سخنگوئی خواستهای مردم ایران یافته باشد. اعضای آن اندیشه های راهنمائی داشته باشند که در استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی اشتراک داشته باشند. در حقوق انسان و حقوق ملی اشتراک داشته باشند. روشن است که بنا بر نمایندگی از این یا آن قشر جامعه، اعضای جامعه سیاسی تمایلهای گوناگون پیدا می کنند. اشتراکشان در آن اصول و این حقوق، آنها را جامعه سیاسی توانا به تغییر نظام استبدادی به نظام دموکراسی، می گرداند.

2 – جامعه سیاسی می باید محل عمل مشخصی داشته باشد و هیچ گاه آن را ترک نگوید. هرگاه جامعه دارای نظام اجتماعی باز، بنا براین، دمواکراسی، هدف بگردد، محل عمل جامعه سیاسی، همواره، یعنی پس از استقرار دموکراسی نیز، بیرون از دولت و درون جامعه مدنی می شود.

3 – این جامعه، در دولت و تصدی آن، از دید آن اصول و این حقوق می نگرد و به عذر تصدی دولت محل عمل خویش را که جامعه مدنی است ترک نمی گوید. بدیهی است میان تصدی دولت و ماندن در محلی که جامعه مدنی است، سازگاری وجود ندارد مگر این که جمهور مردم تن به رشدی بدهند که جهشی بمیزان قرنی و بسا قرونی به پیش است: موقعیت و وضعیت و طرز فکر رعیت و مطیع امر «رهبر» را رها کنند و موقعیت و وضعیت و طرز فکر شهروند را بیابند. شهروندی تحقق پیدا می کند به استقلال در گرفتن تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم و ، نیز، به آگاهی از حقوق ذاتی خویش و حقوق ملی و عضویت در جامعه شهروندان و حق مشارکت در اداره این جامعه. خوانائی حقوق ذاتی انسان با حقوق ملی و برابری در برخورداری از «ولایت جمهور مردم» و میزان شدن عدالت اجتماعی، نزاعی پدید نمی آورد میان هویت و حقوق شخصی با هویت شهروندی بعنوان عضو جامعه ای که هدفش برخوردار کردن جامعه از حقوق ملی و هر عضو آن از حقوق شخصی و امکان رشد است.

از آنجا که چنین جامعه ای حق تصمیم را از آن خود می داند و منتخبانش مجریان تصمیم او می شوند، جامعه سیاسی از محل خود که جامعه مدنی است، بیرون نمی رود. در دموکراسی های غرب نیز، شرط پرهیز از خطر در آمیختن حزب ها با دولت و بریدن آنها از جامعه مدنی را در شرکت جمهور مردم در تصمیم گیری ها دانسته اند و، به تدریج، در درون حزب ها و گرایشها، اعضاء و جانبداران در تصمیم گیری ها شرکت داده شده اند. در ایران، در بهار انقلاب، فراخواندن مردم به حضور در صحنه سیاسی بمثابه تصمیم گیرنده از سوی منتخب مردم ایران، جای به فراخواندن آنها به حضور در صحنه برای اطاعت از «رهبر» سپرد و اینست حاصل آن.

4 – جامعه سیاسی که در بطن جامعه مدنی قوت می گیرد و سخنگوی این جامعه می شود، وقتی تضمین کننده دموکراسی می گردد که تبلور کاهش خشونت در جامعه مدنی بگردد و در درون خود، دو حق اشتراک و اختلاف را بکار برد به ترتیبی که اختلاف سیاسی به خشونت سرباز نکند و به اشتراک و بیشتر شدن تفاهم سرباز کند. در بهار انقلاب ایران، با توجه به خطر وسیله شدن قهر برای حل اختلاف ها و باز سازی استبداد، خطر استقرار «فاشیسم مذهبی» خاطر نشان و بحث آزاد بر وفق دو حق اختلاف و اشتراک پیشنهاد شد و به عمل درآمد. هرگاه آنها که می باید در جامعه سیاسی شرکت داشته باشند، می پذیرفتند محل عمل خویش را جامعه مدنی کنند و بحث آزاد را بمثابه روش می پذیرفتند، این جامعه ضعیف نمی شد و بازسازی استبداد ناممکن می گشت. از این پس نیز، خشونت زدائی در جامعه سیاسی و در جامعه مدنی می باید روش بگردد و بحث آزاد با هدف تشخیص اختلاف ها و اشتراک ها و گذار از اختلاف به اشتراک به یمن بحث آزاد، در قلمرو سیاست، خشونت را بی محل بگرداند. لذا،

5 – با در نظر داشتن این واقعیت که گروه های سیاسی که تصرف دولت را هدف می کنند، بخصوص وقتی این کار را با توسل به قدرت خارجی می کنند، بدیل نیستند و کشور را با خطر تبدیل شدن به لیبی و سوریه و... و در بهترین حالت به مصر امروز، روبرو می کنند، بر نسل امروز است که تمام توجه خویش را بر توانمند کردن جامعه سیاسی، بنا براین، بدیل استبداد کردن دموکراسی بر اصول استقلال و آزادی، متمرکز و توانمند کردن این جامعه را وجهه همت و سعی خود کند. در این کار، از این قاعده پیروی کند: تحول نیاز به رساندن امید به حد اکثر و کم کردن ترس از آینده به حداقل دارد. عمل به این قاعده ایجاب می کند:

6 - اندیشه راهنما و برنامه عمل، بنا بر این، هدفها، بخصوص گفتار و کردار شرکت کنندگان در جامعه سیاسی می باید شفاف باشند. نیروهای محرکه و نیز جمهور مردم قول و فعل مبهم را از هیچ مدعی شرکت در جامعه سیاسی نباید بپذیرند. بسا، در صورت، برنامه و هدف ها روشن می نمایند اما باید از صورت به محتوا گذر کرد تا که محتوا نیز از شفافیت برخوردار شود. بسیار اتفاق می افتد که گروه های قدرتمدار که محل عملشان دولت است (= تصرف دولت)، اصول راهنمائی و برنامه ای را ارائه می کنند که متعلق به جامعه سیاسی متعلق به جمهور مردم هستند. در انقلاب ایران، این فریفتاری بکار رفت و وضعیت امروز را به بار آورد. از این رو، هویت و عمل هر مدعی، نیز می باید شفاف باشند. و

7 – از آنجا که جامعه سیاسی متعلق به جامعه مدنی، با مردم و از راه مردم است که عمل می کند، و بنا ندارد این محل را ترک کند، پس روش کاری که در پیش می گیرد، می باید قابل عمل توسط جمهور مردم باشد. در واقع، می باید ترجمان وجدان همگانی باشد وقتی محتوای این وجدان حقوق ملی و حقوق انسان و برخورداری یکایک مردم از امکان رشد می گردد. بدین قرار، پرداختن به وجدان همگانی برای این که بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی محتوای آن بگردد و جمهور مردم را همسو بگرداند، کار اول جامعه سیاسی و نیروهای محرکه ای می شود که

8 – وظیفه خویش را عبارت می داند از همگانی کردن وجدان به بیان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی (یا بیانهائی که در این اصول اشتراک دارند)، بنا بر این، برانگیختن جمهور مردم در سمت و سوی استقرار دموکراسی و در همان حال، نگاه داشتن جامعه سیاسی در بطن جامعه مدنی. و

9 – روشن است که در جامعه، روابط قوا، بنا بر این، تبعیض ها، وجود دارند. اما جامعه سیاسی که بخواهد بیانگر جمهور مردم بگردد، نخست تبعیض ها را می باید مورد شناسایی و الغای آنها را دستور کار خویش گرداند. در حقیقت، تفاوت جامعه سیاسی وقتی در بطن جامعه مدنی و ترجمان خواست او است، از مدعی، در این است که واقعیتهائی را شناسائی می کند که جامعه را رنجور می کنند و برای آنها درمان های درخور پیشنهاد می کند، حال آنکه، مدعی، یعنی جامعه سیاسی قدرتمدار، اجرای «ایدئولوژی» را دستور کار خویش می کند. هرگاه در دو بیان، یکی بیان استقلال و آزادی که از زبان آقای خمینی در نوفل لوشاتو اظهار شد و دیگری بیان قدرتی که هم او در تهران، در مقام بازسازنده استبداد، اظهار کرد، تأمل شود، تفاوت دو جامعه سیاسی، نیک شناخته می شود. در بیان استقلال و آزادی، مسائل جمهور مردم هستند که طرح و برایشان راه حل پیشنهاد می شود. در بیان قدرت، یکسره از اجرای «احکام شرع»، مقدم و حاکم بر همه، «ولایت مطلقه فقیه»، سخن رانده می شود.

تفاوت دوم و بهمان اندازه بزرگ، در اینست که راه حلهای پیشنهادی را جامعه مدنی خود اجرا می کند اما «احکام ایدئولوﮊی» را قدرت دولت و به زور است که به اجرا می گذارد. تفاوت سوم حاصل دو تفاوت اول و دوم است: مسائل مردم حل ناشده برجا می مانند و قدرت جدید بر آنها می افزاید. به سخن دیگر، «احکام ایدئولوﮊی» در ایجابات قدرت جدید ناچیز می شود: مرام و مردمی که در جنبش شرکت کرده اند، قربانی اول می شوند. از این رو، بهوش باید بود و از هر مدعی، باید توقع کرد که مسائل جمهور مردم را طرح و برای آنها راه حل پیشنهاد کند و این راه حلها می باید قابل بکار بردن از سوی جمهور مردم باشند. بهوش باید بود حواله کردن هرآنچه بنیادی است (محتوا و شکل دولت و...) به بعد از سقوط رﮊیم، همان دم خروسی است که دروغگو را لو می دهد. این محک بس کارآ، به هر دو جامعه سیاسی و مدنی می آموزد:

10– جمهور مردم می باید جاذبه و دافعه پیدا کنند. نقش جامعه سیاسی و نیروی محرکه سیاسی بسی تعیین کننده است: فعالیت سیاسی که محل پرداختن به آن محدوده دولت است، کاری نیست که جامعه سیاسی وقتی در بطن جامعه مدنی است، به آن بپردازد. اشخاص و گروه های سیاسی که ویژگی برشمرده را ندارند، در جامعه سیاسی محل پیدا نمی کنند. یادآور می شود که در آلمان، پیش از تصرف قدرت توسط حزب نازی، دموکراسی برقرار بود. پیشرفته تر از جامعه های دیگر اروپائی، حزب ها و وسائل ارتباط جمعی به محل عمل جامعه سیاسی توجه بایسته را نکردند. حزب نازی را به این جامعه راه دادند. حاصل آن استقرار استبداد فراگیر در آلمان و ویرانی آلمان و اروپا در جنگ جهانی دوم شد. بعد از جنگ، یک چند ازکشورهای اروپای شرقی تجربه را تکرار کردند و حاصل آن، دست نشانده روسیه گشتن و تحت رﮊیم های استالینی زندگی کردنی شد که چهار دهه بطول انجامید. در اروپای غربی، بنا را بر راه ندادن به گرایشهای افراطی که تصرف دولت و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا (چپ) و یا دولت مقتدر (راست افراطی) را هدف کرده بودند، گذاشتند. نتیجه این شد که حزب های کمونیست، استقرار دیکتاتوری پرولتاریا را رها کردند. این کار را بسیار دیر کردند. زمانی کردند که وارد سراشیبی ضعف شده بودند.

و ما، در کشور خود، از پی انقلاب، زهر پذیرفتن استبدادیان را به جامعه سیاسی بکام خود ریخته ایم. پیش از آن، در انقلاب مشروطیت و ملی کردن صنعت نفت این کار را کرده ایم. بهوش باشیم که برای چهارمین بار این زهر را بکام نریزیم. هیچ نه معلوم این بار خود و وطن را قربانی نکنیم.

 

نسل امروز بداند:

تغییر را نخست دو جامعه سیاسی و جامعه مدنی، بیشتر جامعه سیاسی باید بکند. فریب نخورد، یک تفاوت بس آشکار جامعه سیاسی که در بطن جامعه محل عمل می جوید با گروه های سیاسی که محل عملشان دولت است، اینست که این یکی چون نمی خواهد تن به تغییر بدهد، یعنی خود و محل عمل خویش را تغییر دهد، تغییر رﮊیم را هدف و تنها هدف می باوراند، حال اینکه جامعه سیاسی در آمیخته با جمهور مردم تغییر رﮊیم را حاصل تغییر خود و جمهور مردم می داند و به این مهم می پردازد. پس، بی درنگ، می باید در کار تغییر کردن شود تا بتواند تغییر بدهد. سمت و سوی این تغییر رها شدن از طرز فکر استبدادی و طرز گفتار و کردار استبداد، بنا بر این، گذار از استبداد به دموکراسی است. ایران امروز، جامعه سیاسی یا بدیل درخور این هدف را دارد. بیان استقلال و آزادی در اختیار دارد. قواعد خشونت زدائی را در اختیار دارد. هرگاه نسل امروز این داشته ها را از آن خود کند، شهروند بگردد و جامعه سیاسی درخور جمهوری شهروندان را نیرومند گرداند، سپیده استقلال و آزادی زود خواهد دمید.

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مناسبت 22 بهمن، سالروز انقلاب

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۹۵

 

 

 چرا باید تجربه را به نتیجه رساند؟

هموطنان!

در وطن ما، اقتصاد و سیاست و فرهنگ و حتی روابط اجتماعی بیگانه اند. در این وطن، شما هموطنان، در فضائی خارجی زندگی می کنید:

سکه و دلار و گرانی و بیکاری، تنها سخن همه روز، همه با همه نیستند، بلکه مدار زندگی همه روز همگان هستند. گرانی سکه و دلار – هر دو عنصر خارجی – قیمتها و نیز کار را تابع رابطه با دنیای خارج کرده اند. چون این رابطه خصم آلود است، پس بیکاری و گرانی فراگیر شده اند.

تحریم ها را نیز قدرتهای خارجی برقرار می کنند. دست آویز آنها «خطر مجهز شدن ایران به بمب اتمی» است. می دانند که هنوز بمبی ساخته نشده است و می گویند که بمبی ساخته نشده است، می دانند که برفرض بمب اتمی نیز ساخته شود، جز سنگین ترکردن هزینه نظامی ایران ثمری ندارد. اسرائیل می داند برفرض مجهز شدن ایران به بمب اتمی، موجودیتش به خطر نمی افتد. این واقعیت را نیز برزبان می آورند. اما نگران از دست رفتن انحصار سلاح اتمی هستند. و بیشتر از نیاز آنها به دشمن، این رژیم ایران است که به دشمن نیاز دارد، این رژیم است که امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی کرده است.

تهدید به جنگ – که آقای کیسینجر می گوید هرکس صدای آن را نمی شنود، کر است – را نیز قدرتهای خارجی است که می کنند. کم شمار بی وطنان، آتش بیار جنگ شده اند و نه تنها برای تحریم هائی جشن می گیرند که شما مردم در زندگی روزمره، بهای سنگین آن را می پردازید، بلکه از اربابان خود، استدعا می کنند بر شدت آنها هرچه بیشتر بیفزایند.

گروه های مسلحی که اسرائیل به خود اجازه داده است آنها را مسلح کند و در وطن ما، برای پیشبرد سیاست خویش که تجزیه کشورهای منطقه است، بکار اندازد، نیز، عنصر خارجی و خائن به ایرانند. در بیرون از وطن، همین قدرت خارجی، مشغول خریدن «ایرانی» ها و آلترناتیو سازی است. نه اینان از شتابان رفتن از سرازیری حقارت تا به آخر، باز می ایستند و نه شما هموطنان نسبت به در وطن خود به بیگانگی زیستن خود و چنین دست نشاندگی آشکار خود فروختگان،حساسیت ضروررا نشان می دهید. اینان مخالف ولایت مطلقه بر مردم ایران نیستند تنها می خواهند این ولایت از آن قدرت خارجی و خود آنها، بمثابه دست نشانده قدرت خارجی بگردد. نه بدیل که رقیب رژیم مافیاهای نظامی – مالی هستند.

دولتهای خارجی، در سیاست داخلی و نیز در روابط قوا میان خود، ایران را دست آویز می کنند: در انتخابات ریاست جمهوری امریکا و در رابطه فرانسه با آلمان و این دو با اتحادیه اروپا و در رابطه غرب با روسیه و چین.

ترور کارشناسان و دانشمندان ایرانی نیز توسط دست پرورده های اسرائیل انجام می گیرد. و کیست که نداند، اسرائیل بدون برخورداری از حمایت امریکا، اجازه ارتکاب هیچیک از این جنایت ها را به خود نمی دهد.

در 13 بهمن 90، آقای خامنه ای، فراوان دروغ گفت. با این وجود ، نادانسته، واقعیت بسیار تلخی را بازگفت. وقتی، زمینه و محور سخنان خود را رابطه با امریکا و غرب و اسرائیل و... قرارداد. ناخواسته اعتراف کرد که در ایران، انیران است که محل زندگی ایرانیان، در وضعیت اسیر، گشته است. در این زندگی، نه حق تصمیم دارند و نه حق انتخاب نوع تصمیم را. بانی چنین دربیگانگی زیستنی، آنهم در وطن خود، آقای خمینی و ادامه دهنده به چنین خیانت آشکاری به وطن ما، جانشین او است.

گشودن دروازه های کشور بر روی واردات از چین و روسیه و هند و... از سوئی و افزایش نجومی میزان نقدینه از سوی دیگر، در نتیجه مشکل کردن تولید در داخل، باز شرکت مستقیم عنصر خارجی در زندگی روزمره هر ایرانی است.

نفت و گاز نیز با اقتصاد ایران بیگانه و با اقتصاد کشورهای خریدار نفت یگانه است. از این رو است که خریداران دست بالا را دارند و تصمیم به تحریم خرید نفت ایران می گیرند. بیگانه بودن نفت و گاز مضاعف است. زیرا از سوئی بدون فروش آن به خریداران خارجی، کشور درآمدی برای تأمین هزینه زندگی ندارد و از سوی دیگر، این پول بکار می رود تا ایران را بازار بنجل های چینی و غیر چینی کند. همین پول، دولت را از ملت بیگانه و ملت را در زندگی روزمره خود وابسته به دولتی می کند که اینک در اختیار مافیاهای نظامی – مالی است.

مواد مخدر که ایران هم وارد کننده و هم شاهراه صدور آنها به دنیا است، به ایران، در مصرف، مقام اول را در جهان بخشیده اند.

در فرآورده های «فرهنگی» نیز که تأمل کنید، نزدیک به همه آنها، حتی خرافه ها، تا وقتی رژیم و نیز فروشندگان آنها را به شکل و شمایل بیگانه در نیاورند، قابل مصرف نمی شوند.

چه آنها که نسبت به اسلام، حساسیت پیدا کرده اند و خواه آنها که دین را دست آویز استقرار ولایت مطلقه زور کرده اند، گرفتار حکم زور هستند و فرآورده های قدرت هستند که در رابطه انسان با خود و با دیگری، مصرف می شوند.

در «انتخابات» نیز، هر بار بیش از پیش، قدرتهای خارجی هستند که نقش اصلی رادارند: «وزیر» واواک و «رهبر» نمی گویند دشمن می خواهد انتخابات مجلس را آشفته کند؟ در واقع، چماق دشمن را برای آن بلند کرده اند، که کسی جرأت نکند بگوید شهروند است و حق حاکمیت دارد. موافقت و مخالفت با انتخابات قلابی، از دید رژیم، نه امری داخلی، که امری خارجی است. چنانکه پنداری ایرانیان نه در وطن خود که در امریکا، در این انتخابات قلابی شرکت می کنند یا نمی کنند

در بعد اجتماعی نیز زندگی روزمره ایرانیان خارجی شده است. نه تنها به این دلیل که کار نیازمند وجود عواملی گشته است که خارجی هستند بلکه دستگاه تعلیم و تربیت جوانان کشور را برای کار و زندگی در محیطی آماده می کند که ایرانی نیست. هم به این خاطر و هم به خاطر رژیم جباری که فضای سیاسی – فرهنگی کشور را بسته و فضاهای اقتصادی و اجتماعی را به تنگناهای خفقان آور بدل ساخته است، از جمله، همه ساله 150 هزار استعداد ایرانی، کشور را ترک می کنند.

تردید نکنید این سان زندگی – راست بخواهی تخریب زندگی - ، همان زندگی است که هرگاه رژیم شاه ادامه می یافت، می داشتید. رژیم کنونی، همان اقتصاد مصرف محور و همان روش بیگانه کردن زندگی ایرانیان در ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را رویه کرده است. و همان رفتار خصمانه را با طبیعت ایران می کند که رژیم پیشین داشت: بیابان گرداندن ایران. به سخن دیگر، انقلاب ایرانی که بلحاظ بعد جهانی خود، آغاز پایان نظام جهانی بر محور دو ابر قدرت بود، فرصت بزرگی را در اختیار شما مردم ایران گذاشت. پس وضعیت کنونی، تقصیر انقلاب ایران نیست، تقصیر ما ایرانیان است که تجربه انقلاب را در نیمه رها کردیم. بخشی در بازسازی استبداد شرکت کردیم و بخشی نیز صحنه سیاسی را رها کرده و بی طرف شدیم و آن بخش را تنها گذاشتیم که تجربه انقلاب را رها نکرد و بر سر حقوق ملی و حقوق انسان ایستاد. این بخش تجربه انقلاب را رها نکرده است و بطور پیگیر، جمهور مردم ایران را به ادامه دادن به پیش بردن تجربه تا موفق گرداندن آن، فرا می خواند.

 

ایرانیان!

هرگاه میان خود، نه با کره جنوبی و... که با ترکیه مقایسه ای نه صوری، بلکه واقعی انجام دهید، به این پرسش می رسید، چرا ترکیه توانست صنعتی بگردد و دولتی بطور نسبی، دموکراتیک پیدا کند و دارد یکی از قطب ها می گردد که در تصمیم گیریها در سطح جهان شرکت پیدا می کند و ما ایرانیان نتوانسته ایم؟ چرا ما که نفت و گاز و بسیاری منابع ثروت دیگر داریم، جمعیت بیکار داریم و بخش بزرگی از مردم کشور گرفتار فقر هستند و یارانه خور شده ایم و ترکیه برای جوانان خود کار پدید آورده است و می آورد و رشد می کند؟ این پرسش ما را از واقعیتهای زیر آگاه می کند:

1 – بنا بر این که ما طی قرون در استبداد سیاسی (سلطنت) و دینی (دین از خود بیگانه در بیان قدرت) و ضد فرهنگ قدرت و زور زیسته ایم و روابط انسان با انسان را زور، بنا بر این، تبعیض ها تنظیم می کنند، بنا بر این که در جامعه ما، زنان حقوق و منزلت نجسته اند، بنا بر این که ما، انقلاب را فرصتی برای تبدیل شدن به شهروند، مغتنم نشمردیم و همچنان تبعه ولایت مطلقه قدرتمدار (دیروز شاه، امروز «فقیه») باقی ماندیم، بنا بر این که به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت، اعتیاد داریم، هریک از ما، قاضی دیگری هستیم و جز این نمی کنیم که بطور غیابی، او را محکوم کنیم. به سخن دیگر، همواره مقصر هر کم و کسری در زندگی ما، دیگری است. این دیگری، وقتی سخن از کشور به میان می آید، قدرت خارجی است و وقتی از دولت به میان می آید، دولت و فکر راهنمای او است (در دوران شاه، غرب زدگی و اینک اسلام) و وقتی سخن از رابطه دو همسر به میان می آید، هریک دیگری را مقصر می شناسد و...

چرا این رفتار را داریم؟ زیرا خود را ناتوان می شماریم بی آنکه به روی خود بیاوریم و از خود بپرسیم چرا خود را ناتوان می انگاریم.

2 - ثروتهای ملی که داریم، نه نعمت که نکبت می گردانیم: فراوان می گوئیم «اگر این نفت را نداشتیم به این ذلت نیز نمی افتادیم»، اگر مثل انگلیس و ژاپن، کشور ما هم جزیره بود و وسط دنیا نبود، مدام مورد تجاوز قرار نمی گرفتیم. همه بدبختی ها زیر سر دین است. همه بدبختی های ما زیر سر انگلیس و امریکا است. و...

نفتی را که ما داریم و می گوئیم کاش نداشتیم، دیگران، برای داشتنش، جنگ می کنند. امریکا به کنار، نروژ نفت دارد و بدبخت نیست. ما چرا تقصیر را بگردن داشته های خود می اندازیم؟ زیرا خود را ناتوان می انگاریم و به جای آنکه از خود بپرسیم چرا توانانی خود را از یاد برده و خود را ناتوان می انگاریم، تقصیر را به گردن داشته های خود می اندازیم.

حاصل این ناباوری به توانائی خود و باور به ناتوانی خویش، احکام زیر هستند که قبول همگانی یافته اند:

3 – ما ملت لایق اداره خود نیستیم. «رجال» قدرتمدار ایران و وابسته به قدرت خارجی، ورد زبانشان این بود که باید مدتی اداره کشور را برعهده خارجی ها گذاشت و آنها اداره کشور را به سامان بیاورند و پس از آنکه «مارا آدم کردند»، اداره کشور را به ما بسپرند. بنا را بر ناتوانی گذاشتن، پذیرش همگانی جسته بود و جنبه نظری نیز یافته بود:

3/1- راست گرایان، عمده فراماسونها، بر این بودند که برای این که «ایرانی که ظرف 500 سال یک "تلقراف" نیز نساخته است»، آدم شود و قابلیت رشد پیدا کند، باید دست به کمترین ابتکاری نزند و بگذارد غربیان او را به فرهنگ خود در آورند و آدم کنند.

3/2- مارکس که نظریه «استبداد آسیائی» را ساخته بود، سامانه های اجتماعی کشورهای دربند این استبداد و نیز دیگر رشد نیافته ها را، ایستا و تحول ناپذیر می انگاشت. بگمان او، استعمار، سبب تحول پذیر شدن سامانه اجتماعی ایستا، بنا بر این، تحول پذیر شدنشان می شود. حزب توده شوروی سابق را مادر شهر کمونیسم می شمرد و برای آن «ابر قدرت» در تحول جامعه های عقب افتاده، از جمله ایران، نقش تعیین کننده قائل می شد.

در حال حاضر، ناتوان های وابسته، چون می دانند از رهگذر جنبش مردم، هرگز به قدرت نمی رسند، بنا را بر ناتوانی مردم ایران و لزوم استمداد از قدرتهای خارجی برای رهاندن ایران از چنگال رژیم ولایت فقیه تبلیغ می کنند. تناقض گوئیشان، بارها، به آنها گوشزد شده است، به آنها گفته شده است، توانائی حاصل بکار انداختن استعدادها و عمل به حقوق است، مداخله قدرت خارجی، بکار بردن زور است. هم خود بیانگر ناتوانی است و هم، ناتوانی ناشی از غفلت از استعدادها و حقوق را رفع نمی کند، تشدید نیز می کند. سه تجربه عراق و افغانستان و لیبی، برهان قاطع بر تشدید احساس ناتوانی هستند، با اینهمه، همچنان مبلغ ناتوانی مردم ایران و مستدعی مداخله نظامی خارجی برای تغییر رژیمند.

4 – ما ملت تابع زور هستیم نیز حکم پذیرفته شده ای از سوی بیشتر مردم کشور است. چرا تابع زور هستیم؟ پاسخ می دهیم: زیرا به محض این که آزادمان می گذارند، به جان هم می افتیم و هریک از ما یک مستبد می شویم. در حقیقت، این حکم همراه است با حکم پذیرفته شده دیگری:

5 – استقلال و آزادی و دموکراسی لیاقت می خواهد و ما ایرانیها لیاقتش را نداریم. فرهنگش را نداریم و... و نمی دانیم که همه بنیادهای جامعه، بر اصل ناتوانی انسان، ساخت و شکل گرفته اند:

5/1- بنیاد دینی بر این پایه که مردم عوام جاهل و ناتوان و متمایل به ارتکاب گناه هستند، ساخت و شکل گرفته است و بیان دین را بر این اساس، در بیان قدرت (ولایت مطلق بر عوام) از خود بیگانه کرده است.

5/2- بنیاد خانواده براین اساس که کودک نادان و ناتوان است، قائل به ذاتی بودن دو حق استقلال و آزادی نیست. از این رو، به جای آنکه کودک را چنان بار آورد که او توانائی گرفتن تصمیم را پیدا کند (استقلال) و باز بطور خود انگیخته، نوع تصمیم را انتخاب کند، یعنی به بکار بردن زور و اطاعت از زور معتاد نشود، او را با غفلت از این دو حق و دیگر حقوق انسان بارمی آورند بطوری که همواره به دستور قدرت، زندگی کند.

5/3- بنیاد های سیاسی، از دولت و حزب و جمعیت و گروه، نیز بر پایه ناتوانی جامعه (وقتی دولت می خواهد رابطه خود با جامعه را تنظیم کند) و ناتوانی اعضاء (وقتی رهبری حزب و جمعیت و گروه رابطه خود را با اعضاء برقرار می کند) رابطه رأس با قاعده را تنظیم می کنند.

5/4- بنیاد تعلیم و تربیت نیز بنا را نه بر توانائی دانش آموز و دانشجو در آموختن دانش و یافتن آن، که بر ناتوانی آنها می گذارند. از این رو، آن ها را «ازقالب در می آورند».

بنیادهای اقتصادی و اجتماعی (بنیادهای اجتماعی در خانواده خلاصه نمی شوند) و هنری و... نیز ، همه بر پایه ناتوان انگاری انسان ساخت و شکل گرفته اند.

6 – هر بدبختی داریم از انقلاب است و انقلاب جز خشونت نیست و اگر انقلاب نکرده بودیم به این سرنوشت گرفتار نمی شدیم، نه تنها از یاد بردن این واقعیت است که انقلاب را انسانها می کنند و اگر خود را از عقده خود ناتوان بینی رها نسازند و توانائی طبیعی خویش را بازنیابند، محال است بتوانند دست به انقلاب بزنند. به سخن دیگر، هر بدبختی داریم از انقلاب است، از یاد بردن این واقعیت و حقیقت است که انقلاب که حاصل توانائی است نمی تواند بدبختی آورد. بدبختی فرآورده زود از یاد بردن توانائی و خود سپردن به عقده خود ناتوان بینی است.

راستی اینست که انسان توانا خلق شده است اگرنه زندگی نمی جست. این از رهگذر تغییر رابطه انسان با حق به رابطه انسان با قدرت است که او توانائی را از یاد می برد و گرفتار عقده خود ناتوان بینی می شود و انقلاب، تغییر کن تا تغییر جوئی تا الگوی تغییر بگردی است و بازیافت توانائی طبیعی است بشرط آنکه بمثابه تجربه، تا نتیجه، ادامه یابد.

 

بزرگ سالان و جوانان ایران!

خود را ناتوان گمان بردن، حاصل قدرت را توانائی تصور کردن است. حال آنکه قدرت زور است و زور بیانگر ناتوانی است. هرگاه از خود بپرسید چه وقت زور بکار می برید، در می یابید که وقتی توانائی انجام کار و یا حل مسئله ای را ندارید، زور بکار می برید. بدین قرار، تغییر کردن، گذار از ناتوانی، از زور باوری و زورمداری، به توانائی است. تغییر یک رابطه است: تغییر رابطه با قدرت با رابطه با حقوقی که ذاتی حیات هر موجود زنده، بیش از همه، حیات انسان است.

به یمن این تغییر است که شما صاحب سرنوشت خویش می شوید. قدرت منحل می شود و قدرتمداری بی محل می گردد و ایران وطن شما می گردد و در این وطن، مستقل و آزاد و بر میزان عدالت، در راست راه رشد، شتاب می گیرید.

فرصتی که به یمن انقلاب شما ایرانیان جستید، بازسازی استبداد، آنهم به دست «روحانیانی» که می باید الگوی حقمداری می بودند، بسوخت. ای کاش به سوختن فرصت، بسنده می کردند، آن را فرصتی گرداندند برای باریدن مرگ و ویرانگری بر ایران. هم اکنون نیز، ایران را در موقعیتی بس خطرناک قرار داده اند. تنها شما مردم ایران می توانید ایران را از این موقعیت بیرون آورید. اما وقتی این توانائی را پیدا می کنید که تغییر کنید، از عقده خود ناتوان بینی رها شوید و توانائی طبیعی خویش را باز یابید و در یابید که

راست است، ایران محل برقرار شدن روابط قوا در سطح جهان است. این موقعیت بد است برای ناتوان ها و خوب است برای تواناها. این سرزمین، سرزمین زندگی تواناها است و هرگاه حیات ملی ادامه یافته است، بخاطر آنست که این ملت، در سخت ترین مهلکه ها، توانائی خویش را بازجسته و حیات ملی خویش را نجات داده است. توانائی خویش را که باز یابید و بر اصل موازنه عدمی با کشورهای جهان رابطه برقرار کنید، موقعیتی بس ممتاز می یابید و همه اسباب رشد را در اختیار می بینید.

ثروتهای ملی را نکبت می شماریم زیرا خود را ناتوان می انگاریم. پس گناه نه از نفت و گاز و... که از ناتوانی ما است. درمان این ناتوان تصوری نیز در دست ما است: به یادآوردن توانائی ها، استعدادهای طبیعی خود رابکار انداختن است. زمانی که توانائی های خود را باز می یابیم، از اینکه سرزمین ایران را بیابان کرده ایم، از این که ثروتهای ملی خویش را در ازای قیمتی ناچیز از کف داده ایم و آن بهای ناچیز را نیز صرف تولید زور و انداختن آن به جان و هستی خویش کرده ایم، از این که ثروت ملی خویش را فروخته ایم و یارانه خوار شده ایم از این که... احساس شرم می کنیم.

این نظر که مقصر خود ما هستیم و در وضعیتی که ما در آنیم، قدرت خارجی نقشی ندارد و آن نظر که ما تقصیر نداریم و هرچه هست زیر سر قدرتهای خارجی است، هردو نادرست هستند. این واقعیت که غرب می داند رژیم در حال ساختن بمب اتمی نیست و این واقعیت که باز می داند ساختن بمب اتمی ایران، اثری بر موجودیت اسرائیل ندارد و، بااینهمه، تحریم می کند و تهدید به جنگ می کند، دلیل است بر اینکه قدرت همواره نیازمند دشمن است و نیاز به دشمن دوجانبه است. دلیل است بر اینکه غرب با رژیم مافیاها رابطه عمل و عکس العمل برقرار کرده است و از وجود این رژیم، برای ادامه سلطه خود در منطقه، سود می جوید. پس قدرت خارجی بنوبه خود مقصر است. اما یک بار دیگر، در فهرست بیگانگی ها که وطن ما بدانها گرفتار است، تأمل کنید، این تأمل به شما می گوید اگر اقلیتی که وطنی جز قدرت موهوم نمی شناسد، قدرت خارجی را به درون در نمی آورد و در همه عرصه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نقش اول را به آن نمی داد، قدرت خارجی نقشی در زندگی همه روز شما نمی یافت. پس تغییر را با خلع ید از این اقلیت زورمدار، باید آغاز کرد.

دین و دانش و فن برای آنند که انسانها توانائی خویش را بپرورند و، به حقمداری، توانائی بر توانائی بیفزایند، برای آن نیستند که انسان را ناتوان و خوار و خدمتگزار قدرتمداری ها بگردانند. پس تغییر را با تغییر بنیادهای جامعه و بازیافتن دین بمثابه بیان استقلال و آزادی و دانش و فن و دیگر نیروهای محرکه و بکار بردن آنها در رشد و افزودن توانائی می باید آغاز کرد.

تاریخ ما فراوان الگوهای ایستادگی بر حق و پیروزی یک گروه کوچک و بسا یک تن وقتی بر حق می ایستد بر قدرت بظاهر شکست ناپذیر دارد. همواره آنها پیروز شده اند و همواره قدرتمدارها شکست خورده اند. چرا که چون یک تن بر حق می ایستد، نماد توانائی می شود. اما دولت زورگویان، بنا بر این که نیرو (توانائی) را به زور (ناتوانی) بدل می کند، مظهر ناتوانی می شود و زمان به زمان ناتوان تر می گردد. پس تغییر را، با رها کردن فعل پذیری و بی تفاوتی آغاز باید کرد و برحق باید ایستاد و در پیروزی تردید نکرد.

هشدار! کسی که بر حق می ایستد، بها نمی پردازد. توانائی را بدست می آورد که برایش بهائی نمی توان تعیین کرد. به زندگی معنی می دهد. حتی وقتی جان از دست می دهد، زندگی را تمام و کمال بدست می آورد. هم برای خود و هم برای همه آنهائی که استقلال و آزادی و حقوق خویش را باز می یابند و هم برای نسلها که از پی هم می آیند و توانا به زندگی شده اند.

این امر که ما قاضی یکدیگر می شویم و جز حکم غیابی صادر نمی کنیم، امر واقعی است که جامعه های استبداد زده دیگر نیز به خود دیده اند و برخی هنوز به خود می بینند. چنانکه اروپائیان، چون قرنها در استبداد فراگیر کلیسا زندگی کرده بودند، بدین کار معتاد بودند. روشنفکرانشان بر آن شدند که آنها را از این اعتیاد رها کنند. انقلاب فرانسه وقتی روی داد که مردم این کشور از بند خود ناتوان انگاری، بنا بر این، قاضی یکدیگر شدن، تا حدودی رها شده بودند. انقلاب ایران ممکن نبود روی دهد هرگاه وجدان جمعی بر توانائی انسان ایرانی پدید نمی آمد و ایرانیان از اعتیاد به قاضی یکدیگر شدن و برای یکدیگر حکم محکومیت صادرکردن، تاحدودی رها نمی شدند. انقلاب ممکن نبود روی دهد هرگاه انسانیت این دوران، از زندانی در مدار بسته مادی مادی، بستوه نیامده بود و درتقلای رها شدن از این زندان و بازکردن مدار و بازیافتن بعد معنوی خود نمی گشت. بدون یک اخلاق متعالی و بدون بازکردن بن بست به روی بی کران معنویت، چگونه ممکن بود گل بر گلوله پیروز شود و انقلاب از راه خشونت زدائی مرحله اول خویش را که از میان برداشتن یکی دیگر از سه پایه داخلی استبداد تاریخی است، با انجام رساند؟

پس اینک بر شما است که در خود تأمل کنید. اگر خویشتن را ناتوان می یابید و اگر قاضی یکدیگر هستید و برای یکدیگر جز حکم محکومیت صادر نمی کنید، از انقلاب روگردانده و گرفتار استبدادی دینی – سیاسی گشته اید. انقلاب خوب بوده است و فراخنای استقلال و آزادی و اخلاق آزادگی و توانائی و رعایت اصل برائت را نسبت به یکدیگر، و بی کران معنویت را بر روی شما گشوده است. هنوز نیز دیر نیست. بر تردید های خویش غلبه کنید و به این فراخنا درآئید. توانائی طبیعی خود را به یاد آورید و به حقوق معنوی خود، دوستی بایکدیگر، زندگی در صلح صفا بایکدیگر، خدمتگزاری و... ، عمل کنید و به یمن مسئولیت شناسی و امداد یکدیگر، توانائی بر توانائی بیفزائید. رشته های همبستگی بهم برتابید و برخیزید!.

 

ایرانیان!

رژیم در 12اسفند، انتخابات رسوای خود را برگزار می کند. شما به تجربه دریافته اید که با وجود ولایت مطلقه فقیه، انتخابات، بی معنی است. اما می باید همواره از خود بپرسید: با این وجود، چرا رژیم اصرار بر انجام انتخاباتی می کند که از پیش و بر همگان فرمایشی بودنش مشهود است؟ هرگاه این پرسش را از خود بکنید، در می یابید که انتخابات فرمایشی دو نیاز رژیم را بر می آورد: نیاز به اعتراف شما به ناتوانی و تسلیم امر «ولی فقیه» بودن و نیاز به مشروعیت ولو صوری.

پس، تن به خفت اعتراف به ناتوانی و حقارت ندهید. انتخابات را تحریم کنید و به جنبش برخیزید.شهروندی خویش را بازجوئید، حق یکایک شما بر حاکمیت، ذاتی حیات شما است. رأی دادن وقتی معنی پیدا می کند که حاکمیت واقعی شما انکار و ولایت قلابی فقیه، به زور، برقرار نشده باشد. تن به انکار حق خود و قبول ناحقی که ولایت فقیه – راست بخواهی ولایت زور - است، ندهید. تحریم را بازیافت توانائی طبیعی خود بدانید و به یمن بازیافت توانائی، تجربه انقلاب را پی بگیرید و هدفهای آن را که استقرار ولایت جمهور مردم، جمهوری بر اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی است، متحقق گردانید.

 

معتمد شما

ابوالحسن بنی صدر

سال توانائی

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۹۸

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مناسبت نوروز 1391

 

هموطنان عزیزم!

 

این نوروز، نوروز است زیرا شما مردم ایران با شرکت در جنبش تحریم، بازیافتن توانائی و نو کردن زندگی خویش را آغاز کرده اید. در حقیقت، به توانمندی و حق حاکمیت خویش رأی دادید. به بیرون رفتن از دون منزلتی صغیر محکوم به حکم مطلق جبار، رأی دادید. جنبش برای استقرار ولایت جمهور مردم تازه نیست. اما به یمن تحریم انتخابات که عمل به رأی متین وجدان ملی بود، نو شد. این جنبش ابهامی را زدود که کوشش می شد و کوشش می شود، هرچه بیشتر گردد. پرده ها از پی هم آویخته می شدند تا مانع اصلی و هدف واقعی شناخته نگردد: پرده جنگ و «دفاع مقدس» که گرایش به استبداد و جنایت های وصف ناپذیر را پوشش می داد که به یمن افشا شدن اکتبر سور پرایز و ایران گیت ها و با سرکشیدن جام زهر، درید. پرده ... پرده اصلاح طلبی از نوعی که ولایت مطلقه جبار را نه عامل و آمر وضعیت کنونی، بلکه مظلوم و قربانی جلوه می داد. جنبش سال 88 این پرده را درید. پرده اصلاح طلبی برای حفظ نظام که، برغم یک تجربه 8 ساله، از راه شرکت در انتخابات، کوشش ناکامی در باز آویختنش بکار رفت. بعد از تحریم، کوشش بازهم نازا در تخطئه تحریم، برای بازآویختن این پرده بکار رفت. نتیجه این شد که شما مردم ایران واقعیت را همان سان که هست، بی آنکه سایه ای آن را بپوشاند، در برابر چشمان خود دارید: انتقال حق از غاصب حق به صاحب حق. هرگاه ولایت مطلقه فقیه با ولایت موافق حقوق ملی و حقوق انسان و حقوق طبیعت، جانشین شود، انقلاب ایران به هدف خویش رسیده است.

چون هدف از پرده های ابهام بدر آمده است، از این پس، هم همه شما مردم ایران و هم همه مردم جهان می دانند که باطلی که باید برود ولایت مطلقه جبار است و حقی که می باید بیاید و استقرار بجوید، ولایت جمهور مردم است. بنا بر قاعده، باطل می رود و حق می آید. این قاعده هربار که انسانی بر حق بایستد عمل می کند. از این رو است که یک دست صدا دارد و هر ایستاده بر حقی پیروز می شود ولو «لشگر ظلم از کران تا به کران باشد». پس بدون تردید، بعد از سه انقلاب در یک قرن، رها نکردن تجربه انقلاب ایران و استقامت بر حق حاکمیت ملت، ایرانیان حق حاکمیت خویش را باز می یابند. هرگاه جنبش تحریم انتخابات فرمایشی را جنبش برای بازیافت حق حاکمیت و عمل به این حق بگردانند، چه بسا، سال جدید، سال استقرار ولایت جمهور مردم و برپائی دولت حقوقمدار خدمتگزار مردم بگردد.

 

ایرانیان!

هر انسان قوه رهبری دارد و هستی او، قائم به این قوه است. اما رهبری دیگری بر انسان، وقتی اعمال قدرت بر انسان معنی می دهد، به خودی خود هستی ندارد، از رابطه قوا میان انسانها بایکدیگر، پدید می آید. از این رو، ویرانگر، بنا براین ضد حیات است. هرگاه «رهبری قدرت» بر انسان مطلق باشد، مطلقا ضد حیات می گردد. پس بدانید که امروز بدتر از دیروز و فردا بدتر از امروز می شود. باز خاطر نشان می کنم که در مدار بسته بد و بدتر، یک جهت و مسیر بیشتر وجود ندارد و آن از بد به بدتر و از بدتر به بدترین است. پس، جنبش را هرچه همگانی تر ادامه باید داد تا که زمان بازیافت حق رهبری خویش، بازهم کوتاه تر بگردد. جنبش همگانی که پیشنهاد می کنم - شماری از کاربردها را پیش از این نیز پیشنهاد کرده ام -، جنبش عمل به حق حاکمیت از راه بکار انداختن قوه رهبری یکایک ایرانیان است:

1 انتخابات فرمایشی، فرصتی است که، در آن، مردم تابعیت خود را از جبار مدعی داشتن ولایت مطلقه بر مردم، اظهار می کنند. اما این تنها فرصت نیست. فرصتهای بسیار دیگری وجود دارند. روزمره ترین فرصتها، رجوع به دستگاه دولت تحت ولایت مطلقه است. هرگاه قلمرو صلاحیت جامعه مدنی را گسترده و گسترده تر گردانید، به ترتیبی که هر ایرانی بازیافتن استقلال و آزادی خویش را از راه رها کردن خویش از قدرت باوری و راه بردها و کاربردهای قدرت فرموده، میسر بگرداند، از ولایت مطلقه جبار رها می شوید. هر ایرانی بداند که جز زورباور مسئله نمی سازد، پس هربار که اوخواست مسئله بسازد، بر او است که به یادآورد که زور باور است و باید زورباوری را ترک گوید. مسئله های ایجاد شده که در جامعه مدنی و توسط این جامعه حل و فصل می گردند، قلمرو ولایت جبار را تنگ میکنند: جریان تنگ کردن قلمرو عمل جبار و جریان فراخ کردن عرصه عمل مردم عضو جامعه مدنی و برخوردار از حقوق معنوی، دوستی و صلح اجتماعی و...، یک جریان است: جریان استقرار ولایت جمهور مردم. بکار بردن این روش ایجاب می کند، بکار بردن روش دوم را.

2 مبارزه با آسیبهای اجتماعی، جنبشی است که تمامی مردم ایران می باید در آن شرکت کنند. ساختار استبدادی جامعه و وجود دولت جبار، از آنجا که زور را وسیله اصلی در تنظیم رابطه ها می گردانند، خشونت گستر هستند. از عوارض این خشونت گستری، آسیبها و نابسامانی های اجتماعی هستند. تجربه انقلاب ایران و تجربه «بهار عرب» این درس را می آموزند که خشونت زدائی کاری است که به انحلال رژیم جباران و استقرار ولایت جمهور مردم می انجامد. هرگاه در خانه و در محل کار، از نقش زور بکاهید و به همدلی و همکاری نقش بیشتر دهید، هرگاه برای مشکلی که همگان دارند، راه حل فردی نجوئید، خشونت رژیم جباران را بی اثر ساخته اید.

برای آنکه زور کم نقش تر و همدلی و همکاری پر نقش تر بگردند، در خانواده، شورائی کردن زندگی و در محل کار ایجاد اتحادیه ها، ضرور هستند. اگر رژیم تمامی سازمان های شغلی و مدنی را به زور منحل می کند و حتی به سازمانهای سیاسی تحت امر و وسیله کار خود مجال رشد نمی دهد و همانطور که شاهدید، همه آنها را محکوم حکم تقسیم به دو و حذف یکی از دو کرده است، از این رو است که قلمرو قدرت (= زور) را گسترده کند. پس راه حل، ایجاد اتحادیه ها و بهم پیوستن آنها چون حلقه های زنجیر است.

می توانید بگوئید رژیم مانع از پیدایش اتحادیه های کارگری و سازمان های زنان و دانشجویان و معلمان و کارکنان دولت و... است. جلوگیری رژیم نباید ممکن را ناممکن بباوراند. هرگاه اتحادیه و سازمان، تنها بیانگر منافع مشترک باشد، آسیب پذیر می شود. اما هرگاه روشهای موفقی یافته آیند و بکار روند که ایرانیان در تاریخ دراز خود، بکار برده اند، رژیم مافیاها نمی تواند مانع از پیدایش اتحادیه ها و سازمانها بگردد: در تشکیل هر جمعی، قدرت (= زور) می باید بی محل شود. بعنوان وسیله نیز، نمی باید، بکار جمع آید. در عوض، حقوق معنوی (دوستی و همکاری و همدردی و خود صاحب حق و مکلف به عمل به حق، بنا بر این مسئولیت شناسی و...) و مادی انسان و حقوق جمع، می باید هم هدف و هم روش در سازمان دادن و فعالیت جمع بگردند. چنین جمعی آسیب ناپذیر و توانا به گسترش و نیز توانا به برخورداری از امکانات جامعه مدنی و عامل گسترش قلمرو صلاحیت این جامعه می گردد.

3 رها کردن ذهن از مدارهای بسته بد و بدتر، فاسد و افسد، تقدم تکلیف بر حق، تقدم مصلحت بر حق و حقیقت، استبداد یا تجزیه، سلطنت استبدادی و یا استبداد ملاتاریائی و... و روابط قوا میان دوکس و میان دوگروه و میان دو ملت، کاری است که، هم در سطح فرد و هم درسطح جمع، می باید انجام بگیرد. در درمان این بیماری فکری مزمن، قدم اول، رها شدن و رهاکردن از دشمنی با این یا آن دین و مرام است. قدم دوم انتقاد پذیر شمردن دین و مرام و فکر راهنمای خویش و قدم سوم، جستجوی مشترکات است. اگر هنوز ولایت جمهور مردم، حقی که یکایک ایرانیان از آن برخوردارند، برقرار نگشته است، یکی به این دلیل است که باورهائی درسر داریم که با این حق سازگار نیستند و ما به جای آنکه باور خویش را به محک حقوق انتقاد و تصحیح کنیم، ضدیت با دین و مرام یکدیگر را روش کرده ایم. این ضدیت ما را باز می دارد از اشتراک پیدا کردن بر سر حقوق جمعی و حقوق انسان و حقوق طبیعت و حقوق... بدون این اشتراک نیز ولایت جمهور مردم و جمهوری شهروندان و جامعه مدنی توانا به اداره خویش با مدیریت شورائی و دولت حقوقمدار، واقعیت پیدا نمی کند. اما جستجوی اشتراکها و افزودن بر آنها، ایجاب می کند که،

4 بیانهای استقلال و آزادی بر سر استقلال و آزادی و دیگر حقوق اشتراک پیدا می کنند و بیانهای قدرت، در زورمداری و تضاد و ابهام گرائی بایکدیگر هم مایه می شوند. از این رو، دارندگان این مرامها، ولو بخاطر نیاز به مقبولیت، بطور صوری، دم از استقلال و آزادی و حقوق بزنند، در واقع، نه توانا به تبیین روشنی از مشترکات خود هستند و نه وقتی با دارندگان اندیشه راهنمائی که بیان استقلال و آزادی است، در اشتراکات نسبتا˝روشنی موافقت می کنند، به آنها و به اتحاد، وفادار می مانند. از این رو است که انتقاد پذیر دانستن اندیشه های راهنما، بیش از همه، بکار بازیافتن استقلال و آزادی کسانی می آید که این یا آن بیان قدرت را مرام خویش کرده اند.

هیچ کس نباید تردید کند که هر بیان قدرتی، از رهگذر نقد به بیان استقلال و آزادی راه می برد. بیان های استقلال و آزادی که از رهگذر نقد ها حاصل می شوند، گسترده ترین اشتراکات و، در همان حال، شفاف ترین اشتراکات را پیدا می کنند و وفای به عهد را ارزش و، بدان، استقرار جمهوری شهروندان را میسر می گردانند.

و نیز، هیچکس نباید تردید کند که از ویژگی های بیانهای قدرت، یکی گرایش به ابهام و دیگری در برداشتن فراوان تناقض ها است. با رفع کردن ابهامها و تناقض ها، بیان قدرت به بیان استقلال و آزادی راه می برد. بدین قرار، هرگاه هر باورمندی باور خویش را انتقاد پذیر بداند و خویشتن را از ضدیت با باورهای دیگر برهد، در همان حال که اندیشه راهنمای خویش را در بازیافتن استقلال و آزادی و حقوقمندی و رشد خویش کارآمد گردانده است، امکان جریان آزاد اندیشه ها را بیشتر و قلمرو جامعه مدنی را گسترده تر و تبعیض های مانع همدلی و همکاری را از میان برداشته است:

5 این واقعیت که رشد هر جامعه در استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی بستگی به آن دارد که زنان استقلال و آزادی و منزلت و کرامت خویشتن را بازیابند، ایرانیان را از واقعیت دیگری آگاه می کند: تصدی این انقلاب بزرگ که جز از راه ترک زورمداری و روشهای خشونت آمیز و تجاوزپیشگی به حقوق میسر نیست، با جامعه است. وگرنه از استبداد تبعیض ساز و متکی به تبعیض چگونه می توان انتظار داشت، قدم پیش گذارد و این تبعیض و تبعیض های دیگر را از میان بردارد؟ رها کردن خویش از بند تبعیض ها کار هر انسان و کار جامعه است. بدین کار، جامعه مدنی مستقل و آزادِ شهروندان مستقل و آزاد تحقق می یابد.

بدین قرار، برداشتن مرزهائی که تبعیض ها ایجاد کرده اند، یکی از دیرپا ترین و مقاوم ترین ستون پایه های استبداد را از بن برکندن و متحقق گرداندن جامعه شهروندان دوست و همکار است. نباید پنداشت که برداشتن این مرزها، کاری بس مشکل است. کافیست که هرکس بر حقوق خویش معرفت جوید و این حقوق را همه مکانی و همه زمانی بداند و به این حقوق عمل کند تا هم از تبعیض ها برهد و هم زندگی خویش را بر افق بی کران معنویت بگشاید:

6 - از آنجا که تبعیض ها فرآورده روابط قوا و «تضاد منافع» هستند و در همه جامعه ها، بخشی از رابطه ها، رابطه های قوا بشمارند، کم نیستند آنها که روابط قوا را امری طبیعی می شمارند. چند نوبت به این باور نادرست پرداخته ام، در این جا جز این واقعیت را یادآور نمی شوم که هرگاه رابطه قوا همه مکانی و همه زمانی بود، هستی متعین پدید نمی آمد و برفرض پدید آمدن، جامعه ها تشکیل نمی شدند.

هرگاه رابطه طبیعی، رابطه انس نبود، تمامی متفکران در بازگرداندن انسان ها به این رابطه، اشتراک نظر پیدا نمی کردند. دین ها و نیز ایسم ها، از جمله مارکسیسم، دربند رابطه قوا افتادن را از خود بیگانگی می دانند و هریک روشی را برای این که انسانها از تضادها برهند، پیشنهاد می کنند. هرگاه اشتراک دین ها و مرامها در رابطه انس، یا خالی از زور و پر از دوستی را قدر می شناختیم و این اشتراک جهان شمول را مبنای جستن روش بازیافتن جامعه رها از تضادها می گرداندیم، بکاری توانا می شدیم که جامعه ما را از رشد برخوردار و الگوی جامعه های دیگر می گرداند. انقلاب ایران تجربه موفقی بود از یافتن اشتراک ها که در بیان استقلال و آزادی، راهنمای آن گشت. هرگاه با سقوط رژیم سلطنت، گروه ها و اشخاص، در پشت خاکریزهای دین و مرامی سنگر نمی گرفتند که هویت خود را با تضاد، با دین و مرام دیگری، تعریف می کرد، می توانستیم قلمرو اشتراکها را بگسترانیم و نظام اجتماعی ایران را باز و تحول پذیر و دولت را حقوقمدار بگردانیم. هرگاه بخواهیم از تجربه درس بگیریم،

7 می باید بدانیم که بمحض این که قدرت بمثابه هدف و روش، جانشین استقلال و آزادی گشت، «دشمنی شخصی» بیماری واگیر می گردد. همانطور که مشاهده کرده ایم و می کنیم، دشمنی با دارندگان دیگرمرامها، جای به دشمنی با اسلام باوران داد و می دهد. انواع اسلام کشف شدند و می شوند. همه برای توجیه دشمنی. چرا؟ زیرا قدرت قابل تقسیم نیست. پس از زمانی که دین و یا مرام، پوشش قدرت باوری می شود، دوستی جای خود را به دشمنی می دهد. این دشمنی صفت شخصی پیدا می کند بدین خاطر که راه را بر آشتی ببندد. در حقیقت، اختلاف نظر هم حقی از حقوق انسان است و هم دشمنی را ایجاب نمی کند. زیرا به یمن جریان آزاد اندیشه ها، نظرها نقد می شوند و اشتراکشان بیشتر و عامل تحکیم رشته دوستی می گردد. نیم قرن تجربه و نیز مشاهده تجربه های جامعه های دیگر و مطالعه تاریخ، مرا به این نتیجه رسانده است که هرگاه میان دو کس و یا دو گروه، دشمنی صفت شخصی پیدا کند، دین و مرام و اخلاق و ارزش و حقوق بکار گرفته می شوند نه برای رفع دشمنی که برای توجیه دشمنی و آنهائی به دشمنی صفت شخصی می دهند که می خواهند راه را بر آشتی بربندند.

بااین وجود، قلمرو قدرت، قلمرو دشمنی و قلمرو آزادی، قلمرو دوستی است. ایستاده برحق دعوت کننده است به دوستی از راه ترک قدرتمداری و پذیرش حقوقمداری. و قدرتمدار فرا می خواند به تسلیم شدن به قدرت و اطاعت. پس تشخیص این دو، بسی آسان است. از یاد نبریم که نوروز جشن صلح و دوستی در استقلال و آزادی است:

8 آنها که می خواهند ایرانیان را در مدار بسته این یا آن صورت استبداد نگاه دارند، از میان برداشتن سلطنت وابسته بمثابه یکی از سه پایه استبداد تاریخی ایران را نه یک دست آورد بزرگ، که «فاجعه بزرگ» می خوانند. توجیه شان اینست که رژیم ملاتاریا - اینک رژیم مافیاهای نظامی – مالی گشته -، بدتر از رژیم شاه است. این صورت سازی و صورت بازی تنها در عقلهائی کاربرد دارد که در بند مداربسته بد و بدتر هستند. هرگاه آنان از بند این مدار رها شوند و به فراخنای خوب و خوبتر درآیند، در می یابند که به یمن انقلاب، ایران، سرزمین شاه و رعیت، دارد به ایران سرزمین جمهوری شهروندان بدل می شود. از سه پایه داخلی استبداد، یکی بیشتر برجا نیست. تحریم انتخابات فرمایشی بیانگر رهنمود وجدان ملی است و نوید می دهد استقرار ولایت جمهور مردم و برقراری دولت متکی به شهروندان ایرانی و تابع و خدمتگزار این مردم را. امید که این نوروز، مژده رسان جمهوری شهروندان است. رابطه مستقیم برقرار کردن با واقعیتها این نوید و امید را متحقق می گرداند:

9 از رابطه شاه و ولی صاحب اختیار مطلق با جامعه «رعیت و صغیر»، قدرت را که حذف کنیم، رابطه یک تن و یک جامعه باقی می ماند. در این رابطه، آن یک تن، شهروندی خود را بازمی یابد. رابطه اش با خود و با جامعه، رابطه مستقیم با واقعیت می شود. چنانکه رابطه جامعه با او نیز مستقیم با یک عضو خود و بر وفق حقوق می گردد.

حال اگر شاه و ولی را حذف کنیم و یا جامعه را حذف کنیم، قدرت برجا نمی ماند. چون دو واقعیت (جامعه و فرد آلت قدرت) از میان برخاسته اند. این تجربه به آدمی می آموزد که قدرت مجازی و انسان و جامعه انسانها و محیط زیست و...، واقعیت دارند. پس هرگاه رابطه ها رابطه ها با واقعیت بگردند، قدرت بی محل می شود و انسانها یکدیگر را بمثابه شهروندان حقوقمند بازمی یابند.

در خانواده و در کارفرمائی، هرگاه رابطه را قدرت برقرار کند، رابطه دو همسر با یکدیگر، رابطه غیر مستقیم (از راه قدرت) می گردد. بنابراین، دوستی و عشق و حقوق و منزلت و کرامت تنظیم کننده رابطه نمی شوند. در کارفرمائی نیز، کارفرما و کارگر از طریق قدرت سرمایه بایکدیگر رابطه برقرار می کنند. در این رابطه، کارگر استثمار شونده و کافرما استثمار کننده می گردند. رابطه کارفرمائی به جامعه نیز، غیر مستقیم می شود زیرا هدف کارفرمائی رساندن سود به حداکثر است ولو به زیان مردمی که فرآورده هایش را مصرف می کنند.

رابطه با جامعه های دیگر نیز، هرگاه رابطه مستقیم با واقعیت باشد، رابطه ای بر اصل موازنه عدمی می گردد. چرا که تنظیم کننده رابطه حقوق ملی و حقوق انسان و حقوق جامعه جهانی و حقوق جانداران و طبیعت می گردند. اما هرگاه رابطه با واقعیت از راه قدرت برقرار شود، درجا، رابطه بر اصل ثنویت برقرار می شود و رابطه مسلط – زیر سلطه می گردد و جامعه ما، حال و روزی را پیدا می کند که از دوران قاجار بدین سو، پیدا کرده است.

رابطه مستقیم با زمان ، انسان را از سرمایه ای برخوردار می کند که فرآورده نقد گذشته است و رابطه با مکان را رابطه با محیط زیست که به عمرانش، نه تنها کیفیت این محیط بهتر می شود که خود زندگی میسر می شود و رابطه با زمان و مکان، همه مکانی و همه زمانی شدن رشد انسان می گردد. حال اگر این رابطه را غیر مستقیم، یعنی از راه قدرت برقرار کنیم، پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده و ایجاد محدوده کوچک ثروتمند و گستره بسیار بزرگ فقر و آلودگی مرگبار محیط زیست و... می گردد.

بدین سان، رابطه مستقیم برقرارکردن با واقعیتها، مجموعه ای از رابطه ها و سازماندهی فعالیتها را ببار می آورد که سازگار با استقلال و آزادی و حقوقمندی و کرامت انسان باشند و رابطه غیر مستقیم با واقعیت در واقع رابطه مستقیم برقرار کردن با قدرت می شود و بشر را گرفتار روزگاری می کند که دارد. بنا بر این،

10 رابطه مستقیم برقرار کردن با واقعیت، از رهگذر ایجاد رابطه مستقیم میان حق و تکلیف و میان مصلحت و حق، نه تنها مدارهای بسته ای را می گشاید که هموزن هم هستند، بلکه بنا بر این که تکلیف بیرون از حق، حکم زور و مصلحت بیرون از حق مفسدت و هر دو، قدرت فرموده هستند، انسانها از بارسنگین تکلیف ها و مصلحتهای قدرت سنجیده و فرموده رها می شوند. هر تکلیف عمل به حق و هر مصلحتی بهترین روش عمل به حقی می گردند و انسان را سبک بال تر، مستقل تر و آزاد تر و خلاق تر می گردانند. پس هرگاه ایرانیان فراوان تکالیف و مصلحتهای بیرون از حق که رنگ «سنت» و «رسم و عادت» و دین ها و مرامهائی که انواع بیانهای قدرت هستند را شناسائی و خود را از بند آن رها سازند، انقلاب بزرگی را به ثمر نشانده اند که حاصلش انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند است. بدین قرار، عصیان بر تکالیفی که جبار و دستیاران «روحانی» و غیر روحانی او مقرر می کنند، بازیافتن استقلال و آزادی است. از این دید که به تحریم انتخابات فرمایشی بنگریم، آن را ترجمان وجدان همگانی بر وجوب رها کردن خویش از زیر بار تکالیفی می یابیم که هم قدرت فرموده اند و هم ناقض حقوق انسان و تحقیر کننده اویند:

11 هیچ مردمی ناتوانی را جشن نمی گیرد. نوروز دیرپاترین جشن جامعه بشری است زیرا جشن توانائی انسان و همدلی و همکاریش با طبیعت است. همدلی و همکاری که حاصلش رشد انسان و عمران طبیعت است. نوروز فراخوانی جاویدان به توانائی است. بانیان این جشن را توانائی انسان به یمن رشد در استقلال و آزادی، می دانسته اند که تن دادن به حقارت، مرگ آور است. تحقیری مرگ آور است که باور آدمی انسان را بدان معتاد می کند. زور مداران از راه سرکوب مداوم است که زور پذیرها را مهار می کنند. اما زمانی می توانند به زورپذیران هرآنچه را می خواهند تحمیل کنند که اینان، به حقارت خویش باور کنند. این کار از عهده سرکوب تنها بر نمی آید. نیاز به بیان قدرتی است که مجموعه ای تکالیف قدرت فرموده را خدا یا حزب فرموده و پذیرفتن ناتوانی و حقارت خویش را، تقدیر خدائی و یا ضرورت بنای جامعه آرمانی توسط حزب پیش آهنگ، بنده رستگار خداوند و یا همسو شدن کامل با حزب می باورانند. زمانی که جامعه دربند ترس و حقارت گشت و اعضای آن جز تکلیف برای خود نشناختند، هر تحمیلی به آن جامعه میسر می شود.

حماسه هایی که سروده شده اند و این فریاد: «ای انسان توانائی خویشتن را به یادآر» که همچنان بر فلات ایران طنین افکن است، به نسل امروز می گویند ایرانیان بارها زهر کشنده تحقیر جمعی را چشیده اند. و هر بار، حماسه هائی چون حماسه هائی که فردوسی و مولوی سرودند و پهلوانانی که خطاب به ایرانیان فریاد برآوردند: سراز سینه حقارت و خفت بردار، خبر از آن داده اند که ایرانیان مصمم گشته اند از لباس حقارت و ترس بدرآیند و توانائی فطری خویش را بکار بازگرداندن روند مرگ به جریان زندگی کنند. نوروز ایرانیان لحظه های شکوهمند بازیافت خویشتن بمثابه انسانهای توانا است.

نوروز را روز عصیان بر صغارتی و حقارتی بگردانیم که اساس مرام ضد زندگی ولایت مطلقه فقیه است. زمان آنست که همه آنهائی که اسلحه در دست، نماد ترس و حقارتند، دریابند که اسلحه ای که در دستهاشان دارند، به فریاد، به آنها می گوید: تا حقارت و ناتوانی را سرشت خود نپندارند، آلت سرکوب و القای ترس نمی شوند. هرگاه بر این حقارت مرگبار عصیان کنند، هرگاه استقلال و آزادی، بنا بر این، توانائی خویش را بازیابند، نماد توانائی و غرور انسانی می گردند.

عصیان بر حقارت و ترس نه کاری است که بتوان آن را از امروز به فردا نهاد. دردم می باید بدان روی آورد. در نوروز، خورشید می باید بر ایران، چونان سرزمین آزاده های توانا، بدمد:

12 نوروز، جشن خردمداری و دانش و فن جوئی و خلاق شدن عقل و آفریدن فرهنگ استقلال و آزادی است. «آزادی آبادی است»، از دیرگاه شعار مردم ایران بوده است. ایرانیان، در برهه هائی از تاریخ خود، نیک در می یافته اند که آن عقلی خود انگیخته است که استقلال و آزادی دارد. عقلی که بر مدار قدرت کار می کند، دانش و فن را جز در خدمت قدرت بکار نمی گیرد و جز راه و روش ویرانی نمی جوید. این عقل، عقل قدرت مدار است که عرفان ترجمان موازنه عدمی بدو اعتماد نمی کند و به ایرانیان هشدار می دهد: این عقل بنده قدرت و توجیه گر ولایت مطلقه او است. و می دانیم که نظریه ولایت مطلقه فقیه و «شاه مصدر بیم و امید» و... را عقل قدرتمدار ساخته است. این عقل قدرتمدار است که در هر سری هست، او را صاحب خیر و شر و مدعی و قاضی دیگران می گرداند. چاره ممنوع کردن عقل از کار و تن دادن به اوامر و نواهی جبار و دستیاران او نیست. چاره در مستقل و آزاد کردن عقل و راست راه رشد در پیش گرفتن و دانش و فن آموختن و بکار بردنش در افزودن بر توانائی و شتاب بخشیدن به رشد است. عقلهای ما کار را با نقد خویش می باید آغاز کنند. استقلال و آزادی را می باید بازیابند. ترک روشهای تخریبی و باورهائی که ریشه و ساقه و شاخ و برگ و میوه شان جز قدرت نیست، کاری است که به انجامش، روز ایران نوروز می گردد. بهترین شادباشها فراخواندن عقل به استقلال و آزادی است. تنها این عقل است که خود انگیخته خلاق است:

13 - به تحریم انتخابات فرمایشی از زاویه رابطه با رژیم نگریسته می شود: مردم به رژیم نه گفتند. اما از منظر رابطه اش با انسان که بنگریم، گشودن افق باز بر روی ایرانیانش می یابیم: تحریم رأی به حق حاکمیت و شهروندی هر ایرانی است. تحریم سرباز زدن از حقارت صغارت است. تحریم بدرآمدن از لباس ترس است. تحریم اعلان وجود و حضور یک ملت توانمند در صحنه سیاست، سیاست داخلی و خارجی است. تحریم بازشناسی حقوق انسان و حقوق ملی است. تحریم بازیافتن وجدان ملی روشن و بازسازی جامعه مدنی است. تحریم بازیافتن عقل مستقل و آزاد، بنا بر این، خود انگیخته است. تحریم خرافه زدائی و خشونت زدائی و رهاندن ایران از آسیبها و نابسامانی های اجتماعی است، تحریم... تحریم در دست گرفتن زمام امور خویش و پدید آوردن یک رهبری جمعی است:

 

هموطنان!

14 - نوروز آرمانی آن روز است که جمهور مردم در رهبری جمعی جامعه خود شرکت می کنند. در برهه هائی از زمان، در آن کوتاه زمان ها که وجدان همگانی هدفی و روشی را معین می کند، رهبری جمعی ممکن می شود و واقعیت می جوید. برای این که زمان اجتماعی رهبری جمعی دراز تر گردد، همزمان با مستقل و آزاد تر و خودانگیخته گشتن عقل های فردی و عقل جمعی و معرفتشن بر حقوق ملی و حقوق انسان و...، جامعه ما نیازمند بدیل است.

بدیل رژیم ولایت مطلقه فقیه وقتی می تواند نماد جمهوری شهروندان و دموکراسی شورائی بگردد که جامعه ایرانی تصمیم به استقرار ولایت خویش گرفته باشد. دانسته باشد که در محدوده ولایت مطلقه فقیه،اصلاح بمعنای محدود کردن این ولایت ممکن نیست بلکه آنچه ممکن است تحقق بخشیدن به استبداد فراگیر است. هشدار! نپندارید که ولایت مطلقه فقیه، در جمع شدن تمام قدرت در دست «رهبر» خلاصه می شود. نپندارید که ولایت مطلقه فقیه استبداد مطلقه از آن نوع است که سلطنت استبدادی بود. ولایت مطلقه فقیه استبداد فراگیر است. این استبداد انسانها را از درون به تسخیر خود در می آورد و او را به آلتی بدل می کند که می باید تمام عمر درترس و ترور و حقارت و زبونی، بزید. هرگاه مقاومت کسانی نبود که بنای مبارزه را بر توانائی انسان و استقلال و آزادی و حقوقمندی او گذاشته اند، اینک ایران در رژیم استبداد فراگیر بود.

اما، به یمن استقامت اینان و جنبشهای ادواری ایرانیان، استقرار استبداد فراگیر میسر نگشته است. نیک که بنگریم دو واقعیت را می بینیم: اصلاح رژیم از درون، جز به گسترش قلمرو فعال مایشائی «رهبر» و مأموران او نیانجامیده است. در عوض، استقامت در برابر آن، دو کار را به انجام رسانده است: جلوگیری از استقرار استبداد فراگیری از نمونه استبداد فراگیر کلیسا در قرون وسطی و آشکار کردن ممکن بودن تغییر این رژیم به دموکراسی و جمهوری شهروندان.

هرگاه نوروز را روزی بشماریم که ایرانیان دانسته اند تغییر رژیم ممکن است و به یمن تحریم انتخابات فرمایشی، توانائی خویش را اظهار کرده اند، قوت گرفتن «محور دوم» یا بدیلی بیرون از رژیم و درون ایران، در دستور کار همه آنهائی قرار می گیرد که نمی خواهند بحران سازیهای رژیم ولایت فقیه کار را به مداخله خارجی و تجزیه و پامال شدن ایران، بکشاند. از این پس، هم جمهور مردم می باید توانایان را به شرکت در این بدیل برانگیزند و هم اینان می باید، با قوت بخشیدن به این بدیل، ادامه جنبش همگانی تا استقرار جمهوری شهروندان را تضمین کنند.

این نوروز را از صمیم دل، دلی مالامال از شادی به هموطنانم تبریک می گویم. دلم مالامال از شادی است زیرا، باوجود مشکل ها یی که بر سر راه هستند، می دانم که باطل که رژیم ولایت مطلقه مافیاهای نظامی – مالی است، رفتنی و حق که جمهوری شهروندان است، آمدنی است.امید به توانائی و همت شما ایرانیان که از این نوروز تا آن نوروز، همه روزها را به یمن جنبش خویش، نوروز بگردانید.

پیام ابوالحسن بنی صدر به مردم ایران به مناسبت نوروز1390

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۷۲

 

 

 

سال جنبش برای استقلال و آزادی

 

هموطنان عزیزم

    فرا رسیدن نوروز را به شما تبریک می گویم و فرصت را برای  یادآوریهای زیر مغتنم می شمارم:

1 – هر ملتی تاریخی کوتاه یا دراز دارد. این تاریخ را اعضای جامعه با پندار و گفتار و کردار خود می سازند و به نسل بعد منتقل می کنند. پس، هر ایرانی تاریخ  ایران است، بمثابه یک امر واقع مستمر. وجدان تاریخی آگاهی به خود بمثابه یک انسان تاریخمند است. بدین سان، تاریخی که مورخان می نگارند، روایت است اما خود آدمی، تاریخ زنده و درایت است. پس، بنا بر قاعده، هرگاه روایت با درایت نخواند، یعنی شنیده با مشهود و با درون و بیرون مشاهده کردنی، نخواند، بی اعتبار می شود. برای مثال، نوروز را نسلها، از پی هم، جشن گرفته اند. ایرانیان، هر زمان نوروز را به یاد بیاورند، جشن، نو شدن زندگی، شادی، امید، صلح و صفا، انس و دوستی، نوآوری و بهروزی و گشایش در زندگی و...  را به یاد می آورند. در نظر آنان، نوروز، روزی است که می باید از زور گفتن و زور شنیدن، بازایستاد.  

      هیچ ایرانی نیست که این روز را روز پیروزی سلطه جو و شکست سلطه پذیر بداند. هیچ ایرانی نیست که نوروز را جشن زندگی نداند. هیچ ایرانی نیست که نوروز را روز برتری نژادی بر نژادی و یا  آئینی بر آئینی و یا  فرهنگی بر فرهنگی، بداندایرانیانی هستند که کم یا بیش، از قیام کاوه و جنبش مردم ایران بر ضد ضحاک آگاهند. امر مهم، بسیار مهم، اینکه آنها هم  که از جنبش همگانی پیروز ایرانیان بر ضد جبار آگاه نیستند، میان نوروز و دادگری رابطه برقرار می کنند. آیا وقتی تحت ستم جبارند، نمی گویند: باوجود ظلم جبار، چه عیدی؟. این پرسش را وجدان تاریخی می کند و تاریخ راستین، انسانی است که این پرسش را برزبان می آورد. وجدان تاریخی، به یادآوردن این و آن رویداد در گذشته های دور یا نزدیک نیست، وجدان تاریخی استمرار تاریخ است در زندگی انسان امروز

      پس اگر تاریخهایی که مورخان در باره چرائی جشن شدن نوروز و معانی و مراسم آن نوشته اند و یا بنویسند را با تاریخی که انسان امروز، در زندگی  می سازد، نخواند، ساخته این و آن ذهن و بی اعتبار است.

2 - اما جشن گرفتن نوروز، بنا بر توانائیهای جشن گیرندگان، گوناگون می شود: آنها که توانائی مالی بسیار دارند، همانگونه نوروز را جشن نمی گیرند که بی چیزان. جامعه ای که خود و اعضایش از استقلال و آزادی برخوردارند، همانگونه نوروز را جشن نمی گیرند که جامعه تحت استبداد جباران جشن می گیرد. جشن نوروز سال 1329 که، روزی پیش از آن، صنعت نفت ملی شد تا که ایرانیان شرف و غرور ملی بجویند، همان جشن نشد که نوروز 1333، تحت استبداد شاه دستیار انگلستان و امریکا در کودتا بر ضد استقلال و آزادی و شرف و غرور ملیِ شما مردم ایران. باز نوروز سال 1358 همان جشن  نشد که جشن های نوروز های سالهای بعد از کودتای خرداد 60. در این سالها، استبداد جباران باز ساخته شد از راه جنگی که یک نسل ایرانی را تباه کرد و زور و خشونتی که روش جبار و دستیاران او گشت

     حال اگر از خود بپرسیم: آیا نوروز را روز بازیافت توانائی خویش می یابیم؟ پاسخ ما جز این نمی شود که نوروزهائی روز بازیافت توانائی ما بوده اند و نوروزهائی نبوده اند.  

     پس، بر نسلهایی که از پی یکدیگر در ایران زیسته اند، بوده است که نوروز را فرصت انتقاد بقصد بازیافت توانائی می شمردند. و بر نسل امروز است که نوروز را فرصت انتقاد از خود، با هدف بازیافت توانائی بگرداند. این انتقاد از ناتوانی  بخاطر یافتن علل ناتوانی و برطرف کردن آنها و بیدار نگاه داشتن وجدان بر توانائی خویش، ما را از واقعیت دیگری آگاه می کند: هر نسل که خود را ناتوان انگاشت و اطاعت از قدرت جبار را پذیرفت، احساس ناتوانی و حقارت را به نسل بعدی  انتقال می دهد. نسلهای ناتوان، تا وقتی خویشتن را ناتوان می پندارند، جشن نورزشان، جشنی صوری می شود. از این رو، بسا می شود که روزهای تاریخی، که فرصتهای بازیافت استقلال و آزادی خود، بمثابه یک جامعه و انسانهای عضو این جامعه هستند، فرصتهای تمرین فعل پذیری و تن دادن به جبر جبار می شوند. انسانها از یاد می برند که تدبیر بر تقدیر مقدم است و خویشتن را به جبر تقدیر جبار می سپرند. جشن نوروز از این قاعده مستثنی نیست.

      شما ایرانیان، هموطنان عزیز من، بسا معنای نوروز، بمثابه امری که واقع شده و نسلها از پی یکدیگر بدان تداوم بخشیده اند را با از خود بیگانگی ناشی از تن دادن به جبر جبار و نوروز را فرصت ابراز فعل پذیری شمردن، متناقض بیابید. اما نیک که بنگرید، می بینید، هرگاه ناتوان بینی خود امری دائمی می گشت، جریان زندگی جای به جریان مرگ و ویرانگری، می سپرد و حیات ملی ادامه نمی یافت. چنانکه در منطقه ای که ما زندگی می کنیم، ملتهائی بوده اند که از میان رفته اند. جنبشها، از جمله فرآورده های باز جستن روزهای تاریخی، بمثابه فرصتهای بازیافتن توانائی و بکار بردن این توانائی ها هستند. به یمن این جنبشها است که تاریخ زیسته، تصحیح می شود و روزهای تاریخی، همان نقش را می یابند که  بخاطرش، تاریخی گشته اند و در زندگی جامعه ها و اعضایشان، نقش جسته اند. بنگرید به نقشی که عاشورا در دوران انقلاب و سال 1388 پیدا کرد و مقایسه کنید آن را با نقش عاشورا در 1389.

3 – زمان نیز شاهدی عادل است و به یمن شهادت زمان است که انسانها می توانند حق را از ناحق بازشناسند: باز، با دو تاریخ رویاروئیم: یکی تاریخی که قدرت باوران و آنها که مزدور قدرتمداران هستند می نویسند و یکی شهادت زمان. برای مثال، در باره مصدق، قدرت باوران و مزدوران آنها تابخواهی تاریخ نوشته اند. بنا بر تاریخ آنها، او نماد همه عیب ها و زشتکاریها است. زورباوران و مزدوران آنها از شهادت زمان غافلند. شهادت زمان تنها، انتشار اسناد محرمانه و اعترافها به دروغ سازیها، نیست. تحقیق و انتشار تحقیق ها نیز هست. نقش مصدق در زندگی جامعه ایرانی و جامعه های دیگر، نسل بعد از نسل نیز هست: هرگاه نسل امروز بخواهد کشوری مستقل و آزاد بجوید و هرگاه جوان ایرانی و غیر ایرانی بخواهد استقلال در تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم را باز یابد، مصدق بمثابه نماد استقلال و آزادی بکارش می آید. افزون بر این، به یمن پایداری  در تحقیق بقصد یافتن حقایق و انتشار آنها و به یمن نقش مداومی که انسانهای ایستاده بر استقلال و آزادی در زندگی همه روزه مردم پیدا می کنند، بتدریج، بر سر آنها اجماع بوجود می آیدشهادت بی خدشه زمان این شهادت  و تاریخ بی کم و کاست این تاریخ است.

       در مصر و تونس و لیبی و الجزایر و یمن و بحرین و اردن و عمان و عراق، نسلهای جوان در جنبش هستند. در مصر و تونس، مبارک و بن علی، رفته اند. اما  دستگاه آنها برجا مانده است. چرا؟ زیرا بدیلی که بیانگر هدف  مردم در جنبش باشد و بتواند مرحله انتقالی را تصدی کند، در صحنه حاضر نیست. اگر بدیل بود، جانشین حکومتهائی می شد که مردم بر ضدشان جنبش کرده اند. می دانیم که خلاء را قدرت پر می کند. یعنی این خطر وجود دارد که جای استبداد مرده را استبدادی بسا ویرانگرتر بگیرد. از این رو، عاجل ترین کار برای مردم در جنبش، پدید آوردن یک بدیل بالنده است که ترجمان هدف آنها باشد

       در ایران، مثلث زورپرست، تا توانسته اند، برضد آنها که بر استقلال و آزادی و حقوق ملی و حقوق انسان استوار ایستاده اند، دروغ ساخته اند و می سازند، پراکنده اند و می پراکنند. اعترافها به دروغها و انتشار اسناد محرمانه ( اسناد محرمانه امریکا و انگلستان در باره ملی کردن نفت و نقش مصدق و اسناد محرمانه انگلستان پیرامون دوران مرجع انقلاب ایران و نقشهای خمینی و بنی صدر و...) شهادت زمان هستند. اما آن شهادت زمان که نسل امروز را، در جنبش برای بازیافت استقلال و آزادی و برقرار کردن دموکراسی پیشرفته، بکار می آید، در لحظه ای ادا می شود و، در وجدان همگانی ادا می شود، که نسل امروز تصمیم به تغییر می گیرد. هرگاه نسل امروز عزم خود را به تغییر دادن نظام سیاسی جزم کند، پرسش نخستی که به ذهن او می رسدبخصوص بعد از تجربه انقلاب و عهد شکنی آقای خمینیاین پرسش است: بدیل قابل اطمینانی که در خدمت هدف من باشد و استقلال و آزادی مرا، به قدرتمداری نفروشد، از چه کسانی تشکیل شدنی است؟ پاسخی که وجدان تاریخی به این پرسش اساسی می دهد، شهادت زمان و تاریخی خدشه ناپذیر است.

 

ایرانیان!

3 - شما خود نیز تاریخ هستید. هرگاه ناتوانی را بهانه نادیده گرفتن تاریخی نکنید که هستید، در خود، عهد شناس را از عهد شکن، نیک باز می شناسید. آنها که نمادهای استقلال و سرفرازی ایرانیان هستند را از وابسته های تن به ذلت دست نشاندگی داده، باز می شناسید. کسانی که با تمام توان کوشیده اند از بازسازی استبداد جلوگیری کنند را از آنها که، در خدمت جبار، سرعمله و عمله بازسازی استبداد شده اند، باز می شناسید. آنها که استقلال و آزادی را هدف می شناسند و به قدرت نه می گویند و گرفتار اعتیاد به قدرتمداری و اطاعت از اوامر و نواهی قدرت نیستند را از آنها  که قدرت را هدف کرده اند و مدعی می شوند، قدرت را برای آن می خواهند که شما را از استقلال و آزادی برخوردار کنند، تمیز می دهید و باز می شناسید. قدرت پرستان غافلند که شما، هم تاریخ و هم تجربه گر هستید. شما هستید که اگر نخواهید در گذشته بمانید و بخواهید آن را نقد و سرمایه کنید، می توانید راست راه رشد را در پیش گیرید و تاریخی را تغییر دهید که هستید: آزاد شدن از بند قدرت و بازیافتن خویش بمثابه انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند

    تجربه گری که انسان است و می داند انسان بی اندیشه راهنما وجود ندارد، می تواند تجربه را روش کند و به یمن تجربه، در اندیشه راهنمای خود، سره را از ناسره تمیز دهد. هر انسانی، در هر جامعه ای، دینی یا مرامی دارد. او خود تاریخ دین یا مرام «زیسته» خویش است. دین و مرام زیسته، در اصل هرچه بوده اند، زیسته آنها، همانست که راهنمای پندار و گفتار و کردار انسان امروز است. وقتی در خود، بمثابه دین زیسته تأمل می کنیم، می توانیم به این پرسش که چرا در طول تاریخ در استبداد زیسته ایم، پاسخی دقیق و شفاف بدهیم: دینی که اندیشه راهنمای ما بوده و هست، بیان قدرت است. استبداد سلطنتی و اینک استبداد ولایت مطلقه فقیه، هم فرآورده این بیان قدرت و هم عامل از خود بیگانه شدن دین در بیان قدرت هستند. اما متصدی و مسئول استقلال و آزادی هر انسان، خود او است. هرگاه بیان آزادی را اندیشه راهنما کند، استقلال و آزادی خویش را باز می یابد و در می یابد: آن مدعیانی که می گویند در کار تصرف دولت هستند تا که او حقوقمند و صاحب منزلت و کرامتمند بگردد، دروغ می گویند. زیرا متصدی و مسئول چنین انسانی شدن، خود او است و اگر بمثابه انسان مستقل و آزاد زندگی کند، جباری پدید نمی آید تا او را به اطاعت از قدرت معتاد کند

       انسان تجربه گر، بنا بر این، منتقد، خود را بمثابه دین یا مرام زیسته نیز انتقاد می کند و به یمن این انتقاد از امر بس مهمی سر در می آورد: تا انسان خویشتن را در رابطه با قدرت قرار ندهد و به خود نقش آمر و یا مأمور قدرت را ندهد و هدف زندگی را رسیدن به قدرت نکند، دین یا مرام او، در بیان قدرت، از خود بیگانه نمی شود. این انسان در می یابد هرگاه کاملترین بیان آزادی را در اختیار او قرار دهند، یا خود را سانسور می کند که نشوند و نخواند و یا، شروع می کند به از خود بیگانه کردن آن، در بیان قدرت و سازگار کردنش با بندگی قدرت. از این رو بود که بهنگام انقلاب، بنا بر اسلام، ولایت با جمهور مردم بود. انسان حقوقمند و مستقل و آزاد بود. اما چون قدرت بدست آمد و بنا بر تنظیم رابطه با قدرت شد، باز بنا بر اسلام، ولایت مطلقه از آن فقیه شد و انسان مسلمان تکلیف مند گشت.! بدیهی است دو بیان متضاد، یک اسلام نیستند. این امر که هر دو بیان از زبان آقای خمینی اظهار شدند، گویای تنظیم رفتار با قدرت است. توضیح این که چون مردم ایران با هدف تغییر رژیم، روی به جنبش همگانی آورده بودند، پس می باید به حقوق مردم، از جمله «ولایت جمهور مردم»، و به حقوق انسان اعتراف کرد و اسلام را بیان آزادی شناخت. اما با بیان آزادی بازسازی استبداد ممکن نبود، پس می باید، اسلام بمثابه بیان قدرت را جانشین آن کرداما در این جانشین کردن، خمینی تنها نبود: نقش قدرت در پندار و گفتار و کردار، همه روز و همه ساعت، تعیین کننده تر بود و هست. وقتی هر پندار و هر گفتار و هرکردار، ترجمان قدرت می شود، غیر ممکن است استبداد بازسازی نگردد. آن خطری که همواره در کمین جنبشها است این خطر است. ما ایرانیان این خطر را تجربه کرده ایم. پس، نه تنها با بازیافتن استقلال و آزادی خود، می باید مانع از آن شویم که قدرت گرائی، یکبار دیگر، ما را از متحقق کردن هدف باز دارد، بلکه می باید به ملتهای دیگر نیز که جنبش می کنند، نسبت به این خطر، هشدار بدهیم. می باید به آنها بگوئیم، ما استقلال و آزادی را شعار کردیم و جمهوری اسلامی را ولایت جمهور مردم، بمعنای دوستی و برابری و شرکت در اداره امور کشور، بی نیاز از زور، معنی کردیم، اما، چون نوبت عمل رسید، بجای برقرار کردن، پایه های حقوق برای دولت، ستون پایه های قدرت را ساختیم

شعار ما آزادی بود اما به رسم عقل قدرتمدار که چون با دینی یا مرامی و یا اندیشه ای مخالف شد، آن را بد مطلق می انگارد و درپی سانسورش می شود، کار را با سانسور وسائل ارتباط جمعی و تعطیل بحث آزاد و جلوگیری از اجتماعات و متوقف کردن جریان آزاد اندیشه ها و اطلاع ها، شروع کردیم.

شعار ما استقلال بود، اما کار را با تشدید وابستگی (بازگشت به اقتصاد مصرف محور و گروگانگیری و جنگ و سیاست ستیز و سازش ) شروع کردیم.

شعار ما رشد بود اما چون خواستیم برنامه رشد را به اجرا گذاریم، اقتصاد مال خر شد و به بهانه «انقلاب فرهنگی» دانشگاه ها تعطیل شدند و موج بزرگ مهاجرت مغزها برخاست. موجی برخاست که سال به سال بزرگ تر شده است.

شعار ما اسلام بیانگر استقلال و آزادی و حقوق انسان و گشاینده افق معنویت بروی انسان بود اما کار را با ولایت فقیه و تقدیس خشونت و ترویج کینه پروری و ترور و فسادها  آغاز کردیم و ادامه دادیم

    تجربه ما می گوید: این انسان است که نیازمند رها شدن از بندگی قدرت، از راه مستقل و آزاد کردن عقل، است. هرگاه کار با الغای سانسورها آغاز گردد و انسان استقلال و آزادی خویش را بازیابد، در می یابد که دشمنی کردن با اندیشه و دین و مرام، ولو بدترین بیان قدرت، دون شأن او است. شأن انسان، جستجو کردن و یافتن بیان آزادی و عمل به آنست. شأن انسان برقرار کردن جریان آزاد اندیشه ها است. شأن انسان، باز آوردن بیان قدرت به بیان آزادی است. شأن انسان نقد خود، بمثابه تاریخ مستمر و ساختن تاریخ استقلال و آزادی و رشد است. به سخن دیگر، شأن انسان، ساختن خویش بمثابه انسان حقوقمند در رشد است. شأن انسان در تغییر خویش و، با این تغییر، راست راه رشد کردن مسیر تاریخ است.

 

جوانان ایران!

4 - نوروز تحقق پیدا می کند به نو شدن زندگی و نو شدن زندگی، به ساختن هویت مستقل و آزاد و حقوقمند، از راه رشد است. اما ساختن این هویت، نیازمند چشم اندازی تا بی نهایت باز است. بر شما است که بدانید انسانی که از هدف خالی می شود، با آینده و بسا با حال قطع رابطه می کند. کز می کند و در گذشته، به سراغ ویران کننده هائی می رود که بی هدفی او را توجیه کنند. چون هدف ندارد، در گذشته، ساخته هائی را که بتوان در رسیدن به هدف بکارشان برد، نمی یابد. انسانهای قدرتمدار از این نوع، دو گونه رفتار پیدا می کنند:

آنها که برقدرت هستند، در گذشته، در جستجوی ویرانگرها می شوند. بنگرید جبار و دستیاران و مبلغان او را که از گذشته اسلام، جز ویرانگرها را نمی یابند: ولایت مطلقه فقیهکه فرآورده فلسفه استبداد فراگیر است و ضد اسلامو گفته ها و ساخته ها غیر عقلانی و خرافی که  بکار توجیه اطاعت از «ولی امر» و بکار بردن زور و دروغ و تزویر و ریا  و دیگر روشهائی می آیند که مبتلایان به کیش شخصیت، بکارشان می برند.

آنها که فعل پذیر و بی تفاوت می شوند، در گذشته، ویرانگرهائی را می جویند که فعل پذیری و بی تفاوتی آنها را توجیه کند. اکثریت بزرگ جامعه که بی تفاوت می شوند، از خویشن را مأمور خود تخریبی کردن غافل هستند. توجیه هایی که بکار می برند، تفاوت رنگ و شکل دارند اما محتوای آنها یکی است. محتوای توجیه دین باور، همانست که محتوای توجیه بی دین و ضد دین.

      اما امروز، بمثابه زمانی که ادامه دارد، به شما نسل جوان ایران هشدار می دهد که هرگاه زندگی ازل و ابد نداشته باشد، زندگی نیست و نوروز جشن آن نمی شود. استقلال و آزادی انسان تحقق نمی یابد هرگاه هدف، دور، دورتر، بازهم دورتر، در ابد، قرار نگیرد. برای مثال، هرگاه جوانی هدف دانش آموزی خویش را بدست آوردن لیسانس قرار دهد، وقتی دوران دانشجوئی را به پایان می برد، بی هدف می شود. هرگاه هدف دیگری را نجوید، تهی از هدف، گرفتار کزکردگی می گردد. می دانیم که جوانان بدست آوردن شغلی و بالا رفتن در سلسله مراتب را هدف می کنند. آنها که به هدف نمی رسند و آنها که به هدف می رسند، پس از آن، باز گرفتار مشکل خالی شدن از هدف می شوند. چون به گذشته می نگرند، دانشی که آموخته بودند را از یاد رفته می یابند. دست آوردها، اگر هم ارزشمند، برانگیزنده آنها به زندگی پرنشاط در رشد، نمی شوند. اما هرگاه هدف دانش را در بی نهایت قرار دهند و اگر هدف استقلال و آزادی و حقوقمندی را در بی نهایت قراردهند، همواره هدفمند هستند. چشم اندازشان تا بی نهایت باز است. مهمتر، از بند قدرت رها و صاحب نقش در زندگی آیندگان، می شوند، بمثابه الگوی جهت یاب.

     بدین قرار، هرگاه شما استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را هدف بگردانید، مرحله روانه کردن جبار و ولایت مطلقه فقیه و مرحله های بعد از آن را، پیشاپیش، می باید تعیین کنید. این واقعیت شما را از واقعیت دیگری آگاه می کند: در انقلاب ایران، هرچند استقلال و آزادی هدف بودند، اما برای همه هدف نبودند. برای آنها که استقلال و آزادی هدف بودند، مراحل بعدی نیز معلوم بودند. برنامه کار نیز داشتند. پس هرگاه بخواهید از تجربه درس بگیرید، بر شما است به سراغ تجربه انقلاب ایران بروید و شرکت کنندگان در «رهبری» آن را، از لحاظ اندیشه راهنما و هدف و برنامه عمل، موضوع تحقیق قراردهید. آنها که استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را هدف کرده بودند و می دانستند مراحل تغییر برای این که جامعه ایرانی و همه ایرانیان استقلال و آزادی بجویند و در راه رشد شوند، کدامهایند، امروز، بکار شما می آیند. افزون بر این، تحقیق، شما را از واقعیتهای بس مهم دیگری  آگاه می کند

باز سازی قدرت، بدون حذف کسانی که استقلال و آزادی را هدف می شناخته اند، ممکن نبوده است.

درون و بیرون هر گروه و هر شخص را در آئینه اندیشه راهنمای او، باید خواند و نه در آنچه بنا بر موقع و از راه مصلحت، برزبان می آورد یا می آورند

زورپرستانند که می کوشند این دروغ را بباورانند که همه به کیش آنها بوده اند. اما هرگاه شما به تاریخی اعتماد کنید که خود شما هستید و از او بپرسید: اگر بخواهم در استقلال و آزادی رشد کنم، چه انسانهائی با کدام اندیشه راهنما در زندگیم نقش می یابند، راستگو و راست کردار را از دروغگوی جوینده قدرت، تمیز می دهید.

امر ممکن و ناممکن را احساس توانائی یا احساس ناتوانی معین می کنند. هرگاه خویشتن را توانا بپندارید و توانائی خویشتن را بپرورید، ناممکن را ممکن می گردانید. اگر استقلال و آزادی و تحقق حقوق همگان هدف شوند و جمهور مردم به جنبش درآیند، ناممکن ممکن می شود

مهمتر، عامل تشخیص ممکن از نا ممکن تنها احساس توانائی یا احساس ناتوانائی شما نیستند. ممکن بودن و یا ناممکن بودن تغییر واقعیت را از راه شناسائی آنست که باید، تشخیص داد. برای مثال، بصرف این که یک پزشک بگوید: من توانا به درمان بیماری درمان ناپدیر هستم، ناممکن ممکن نمی شود. شناسائی آن بیماری و یافتن درمان آنست که ناممکن را ممکن می کند. بنا بر این، خود را توانا به اصلاح ولایت مطلقه فقیه، بمثابه یک نظام دانستن، اصلاح آن را ممکن نمی کند. می باید نظام را شناخت و نقش عنصر محوری آن را تمیز داد تا معلوم شود آیا این نظام، قابل اصلاح هست یا نیست؟. از جمله دقیق ترین و کارآمد ترین معیارهای تشخیص، کاربرد حق در این نظام است

     در حقیقت، نظام قدرت محوری که در آن، «رهبر» اختیار مطلق دارد، زور نقش روزمره و در هر چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه و فرد دارد. اما حق کار برد ندارد. اگر، در طول 32 سال، در رژیم ولایت مطلقه فقیه، هیچگاه حقوق ملی و حقوق انسان کار برد نداشته اند، از راه اتفاق نبوده است. از این راه بوده است که نسبت این حقوق به این نظام، نسبت تضاد است.      

    آگاهی از این واقعیت، شما را از واقعیت و حقیقت بسیار مهم دیگری آگاه می کند:

اندیشه های راهنما، خواه دین و چه مرام، بنا بر این که، در آنها، قدرت (= زور) یا حق کاربرد دارند، بیان قدرت یا بیان آزادی هستند. بدین سان، هرگاه در اندیشه راهنمائی، قدرت (= زور) هیچ کاربردی نداشته باشد و حقوق هدف و روش باشند، آن اندیشه راهنما، کامل ترین بیان آزادی است. پس اگر در بند اسم و صورت نمانید و در پی سیرت شوید و برآن شوید که از راه تغییر اندیشه راهنما از بیان قدرت به بیان آزادی، هم دولت قدرت محور و هم نظام اجتماعی قدرت محور را بی محل کنید، دست بکار انقلاب بمعنای درست کلمه شده اید.

     و هشیار باشید که قدرت پرستان آسان می توانند کلمه حق را نگاه دارند و محتوای آن را تغییر دهند. اگر ویژگی های حق، از جمله این ویژگی را بشناسید که بکار بردن حق نیاز به زور ندارد نیاز به نبود زور دارد، حق را از ناحق تمیز می دهید. چنانکه ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه، بمعنای حاکمیت یک تن بر یک جامعه، بدون زور، بکار بردنی نیست. اما ولایت هرکس بر خود و ولایت بمعنای شرکت کردن جمهور مردم در اداره امور خویش، بر وفق دوستی، نیاز به زور ندارد. نیاز به نبود زور دارد

      بانیان نوروز می دانستند که ادامه حیات یک انسان و یک جامعه و هر زیینده ای، به نو به نو شدن و تجدید و تجدد است. می دانستند که استعدادهای خویش را بکار انداختن و با وجود تجدید و تجدد، خود ماندن، رشد است. پس نوروز نماد ادامه حیات ملی در رشد است.

 

زنان ایران!

 5 - همچنان بر این باورم که رشد هرجامعه ای در گرو رشد زنان آن جامعه است. اما رشد بمعنای خود ماندن در جریان نو به نو شدن، نیاز به خشونت زدائی دارد. نیاز به کاستن از بار زوری دارد که رابطه های انسانها گاه انباشته از آن می شود. برخورداری از حقوق انسان و باز یافتن منزلت و کرامت کاری است که زنان خود می باید تصدی کنند. با وجود این، حقوق انسان همگان را هستند. زنان بخاطر برخورداری از فضل ها، از جمله این فضل که معلم عشق و دوستی هستند، در مبارزه با خشونتی که رژیم جبار به جامعه تحمیل می کند، توانا ترند. پراکندن  امواج امید و شادی و شکیبائی بر پهنه ایران، رابطه های خصمانه را به رابطه های دوستانه برگرداندن، در سطح جامعه مدنی، زور را بی نقش کردن، رژیم را بیش از آنچه شده است، منزوی و سست بنیاد می کند، این کار، کاری است که شما زنان بمثابه نیروی محرکه تغییر، نیک از عهده بر می آئید. نسل امروز دوران انقلاب ایران، دوران پیروز شدن گل بر گلوله، دوران دوستی همه با همه، دوران از میان برخاستن مرزهای طبقاتی، دوران از یادها رفتن تبعیض ها را، تجربه نکرده است. اما جنبش سال 88 خود را تجربه کرده و جنبش مردم تونس و مصر و... را پیشاروی خود دارد. نقش زنان در جنبش ایران بیشتر و فداکاریهاشان نمایان تر بودند. اینک وطن شما را فرا می خواند. نقش بزرگ خویش را برای ادامه حیات ملی، در استقلال و آزادی و رشد، برعهده بگیرید!.

     هرگاه با نیروهای محرکه دیگر، چون دانشجویان و دانش آموزان و معلمان و کارگران و کارکنان جوان دستگاه اداری که استبداد فساد گستر، از کار مفید محرومشان کرده است، همگرائی کنید، نیروی محرکه عظیمی را پدید می آورید که به افراد نیروهای مسلح امکان می دهد، دریابند که خشونت با مردمی که می خواهند از کرامت و منزلت برخوردار شوند و زندگی را عمل به حقوق خویش کنند، ننگ است. بسیاری از آنها دریافته اند. در انتظار برخاستن جمهور مردم به جنبش هستند تا به مردم روی آورند و در کنار مردم، ایران را از استبداد جباران بیاسایند. تاریخ ایران دارد تجدید می شود: جنبشهایی که حلقه در حلقه جنبش همگانی مردم ایران برضد ضحاک دارند، اینک می باید و دارند حلقه در حلقه جنبش امروز مردم ایران، برضد ضحاک، ولی امر مطلقه، و ضحاکیانی که دستیاران اویند، می اندازند

     وطن فرزندان خود را فرا می خواند به جشن نوروز، به جشنی می خواند که جنبش همگانی در استقلال و آزادی و برای استقلال و آزادی و رشد بر میزان داد و وداد است. در این جشن بزرگ شرکت کنیم، ایران را سرزمین جوانی و شادی و امید و اعتماد  و دوستی و همکاری و برخورداری از حقوق و منزلت و کرامت کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 PAGE   \* MERGEFORMAT 4