سال توانائی

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۹۸

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مناسبت نوروز 1391

 

هموطنان عزیزم!

 

این نوروز، نوروز است زیرا شما مردم ایران با شرکت در جنبش تحریم، بازیافتن توانائی و نو کردن زندگی خویش را آغاز کرده اید. در حقیقت، به توانمندی و حق حاکمیت خویش رأی دادید. به بیرون رفتن از دون منزلتی صغیر محکوم به حکم مطلق جبار، رأی دادید. جنبش برای استقرار ولایت جمهور مردم تازه نیست. اما به یمن تحریم انتخابات که عمل به رأی متین وجدان ملی بود، نو شد. این جنبش ابهامی را زدود که کوشش می شد و کوشش می شود، هرچه بیشتر گردد. پرده ها از پی هم آویخته می شدند تا مانع اصلی و هدف واقعی شناخته نگردد: پرده جنگ و «دفاع مقدس» که گرایش به استبداد و جنایت های وصف ناپذیر را پوشش می داد که به یمن افشا شدن اکتبر سور پرایز و ایران گیت ها و با سرکشیدن جام زهر، درید. پرده ... پرده اصلاح طلبی از نوعی که ولایت مطلقه جبار را نه عامل و آمر وضعیت کنونی، بلکه مظلوم و قربانی جلوه می داد. جنبش سال 88 این پرده را درید. پرده اصلاح طلبی برای حفظ نظام که، برغم یک تجربه 8 ساله، از راه شرکت در انتخابات، کوشش ناکامی در باز آویختنش بکار رفت. بعد از تحریم، کوشش بازهم نازا در تخطئه تحریم، برای بازآویختن این پرده بکار رفت. نتیجه این شد که شما مردم ایران واقعیت را همان سان که هست، بی آنکه سایه ای آن را بپوشاند، در برابر چشمان خود دارید: انتقال حق از غاصب حق به صاحب حق. هرگاه ولایت مطلقه فقیه با ولایت موافق حقوق ملی و حقوق انسان و حقوق طبیعت، جانشین شود، انقلاب ایران به هدف خویش رسیده است.

چون هدف از پرده های ابهام بدر آمده است، از این پس، هم همه شما مردم ایران و هم همه مردم جهان می دانند که باطلی که باید برود ولایت مطلقه جبار است و حقی که می باید بیاید و استقرار بجوید، ولایت جمهور مردم است. بنا بر قاعده، باطل می رود و حق می آید. این قاعده هربار که انسانی بر حق بایستد عمل می کند. از این رو است که یک دست صدا دارد و هر ایستاده بر حقی پیروز می شود ولو «لشگر ظلم از کران تا به کران باشد». پس بدون تردید، بعد از سه انقلاب در یک قرن، رها نکردن تجربه انقلاب ایران و استقامت بر حق حاکمیت ملت، ایرانیان حق حاکمیت خویش را باز می یابند. هرگاه جنبش تحریم انتخابات فرمایشی را جنبش برای بازیافت حق حاکمیت و عمل به این حق بگردانند، چه بسا، سال جدید، سال استقرار ولایت جمهور مردم و برپائی دولت حقوقمدار خدمتگزار مردم بگردد.

 

ایرانیان!

هر انسان قوه رهبری دارد و هستی او، قائم به این قوه است. اما رهبری دیگری بر انسان، وقتی اعمال قدرت بر انسان معنی می دهد، به خودی خود هستی ندارد، از رابطه قوا میان انسانها بایکدیگر، پدید می آید. از این رو، ویرانگر، بنا براین ضد حیات است. هرگاه «رهبری قدرت» بر انسان مطلق باشد، مطلقا ضد حیات می گردد. پس بدانید که امروز بدتر از دیروز و فردا بدتر از امروز می شود. باز خاطر نشان می کنم که در مدار بسته بد و بدتر، یک جهت و مسیر بیشتر وجود ندارد و آن از بد به بدتر و از بدتر به بدترین است. پس، جنبش را هرچه همگانی تر ادامه باید داد تا که زمان بازیافت حق رهبری خویش، بازهم کوتاه تر بگردد. جنبش همگانی که پیشنهاد می کنم - شماری از کاربردها را پیش از این نیز پیشنهاد کرده ام -، جنبش عمل به حق حاکمیت از راه بکار انداختن قوه رهبری یکایک ایرانیان است:

1 انتخابات فرمایشی، فرصتی است که، در آن، مردم تابعیت خود را از جبار مدعی داشتن ولایت مطلقه بر مردم، اظهار می کنند. اما این تنها فرصت نیست. فرصتهای بسیار دیگری وجود دارند. روزمره ترین فرصتها، رجوع به دستگاه دولت تحت ولایت مطلقه است. هرگاه قلمرو صلاحیت جامعه مدنی را گسترده و گسترده تر گردانید، به ترتیبی که هر ایرانی بازیافتن استقلال و آزادی خویش را از راه رها کردن خویش از قدرت باوری و راه بردها و کاربردهای قدرت فرموده، میسر بگرداند، از ولایت مطلقه جبار رها می شوید. هر ایرانی بداند که جز زورباور مسئله نمی سازد، پس هربار که اوخواست مسئله بسازد، بر او است که به یادآورد که زور باور است و باید زورباوری را ترک گوید. مسئله های ایجاد شده که در جامعه مدنی و توسط این جامعه حل و فصل می گردند، قلمرو ولایت جبار را تنگ میکنند: جریان تنگ کردن قلمرو عمل جبار و جریان فراخ کردن عرصه عمل مردم عضو جامعه مدنی و برخوردار از حقوق معنوی، دوستی و صلح اجتماعی و...، یک جریان است: جریان استقرار ولایت جمهور مردم. بکار بردن این روش ایجاب می کند، بکار بردن روش دوم را.

2 مبارزه با آسیبهای اجتماعی، جنبشی است که تمامی مردم ایران می باید در آن شرکت کنند. ساختار استبدادی جامعه و وجود دولت جبار، از آنجا که زور را وسیله اصلی در تنظیم رابطه ها می گردانند، خشونت گستر هستند. از عوارض این خشونت گستری، آسیبها و نابسامانی های اجتماعی هستند. تجربه انقلاب ایران و تجربه «بهار عرب» این درس را می آموزند که خشونت زدائی کاری است که به انحلال رژیم جباران و استقرار ولایت جمهور مردم می انجامد. هرگاه در خانه و در محل کار، از نقش زور بکاهید و به همدلی و همکاری نقش بیشتر دهید، هرگاه برای مشکلی که همگان دارند، راه حل فردی نجوئید، خشونت رژیم جباران را بی اثر ساخته اید.

برای آنکه زور کم نقش تر و همدلی و همکاری پر نقش تر بگردند، در خانواده، شورائی کردن زندگی و در محل کار ایجاد اتحادیه ها، ضرور هستند. اگر رژیم تمامی سازمان های شغلی و مدنی را به زور منحل می کند و حتی به سازمانهای سیاسی تحت امر و وسیله کار خود مجال رشد نمی دهد و همانطور که شاهدید، همه آنها را محکوم حکم تقسیم به دو و حذف یکی از دو کرده است، از این رو است که قلمرو قدرت (= زور) را گسترده کند. پس راه حل، ایجاد اتحادیه ها و بهم پیوستن آنها چون حلقه های زنجیر است.

می توانید بگوئید رژیم مانع از پیدایش اتحادیه های کارگری و سازمان های زنان و دانشجویان و معلمان و کارکنان دولت و... است. جلوگیری رژیم نباید ممکن را ناممکن بباوراند. هرگاه اتحادیه و سازمان، تنها بیانگر منافع مشترک باشد، آسیب پذیر می شود. اما هرگاه روشهای موفقی یافته آیند و بکار روند که ایرانیان در تاریخ دراز خود، بکار برده اند، رژیم مافیاها نمی تواند مانع از پیدایش اتحادیه ها و سازمانها بگردد: در تشکیل هر جمعی، قدرت (= زور) می باید بی محل شود. بعنوان وسیله نیز، نمی باید، بکار جمع آید. در عوض، حقوق معنوی (دوستی و همکاری و همدردی و خود صاحب حق و مکلف به عمل به حق، بنا بر این مسئولیت شناسی و...) و مادی انسان و حقوق جمع، می باید هم هدف و هم روش در سازمان دادن و فعالیت جمع بگردند. چنین جمعی آسیب ناپذیر و توانا به گسترش و نیز توانا به برخورداری از امکانات جامعه مدنی و عامل گسترش قلمرو صلاحیت این جامعه می گردد.

3 رها کردن ذهن از مدارهای بسته بد و بدتر، فاسد و افسد، تقدم تکلیف بر حق، تقدم مصلحت بر حق و حقیقت، استبداد یا تجزیه، سلطنت استبدادی و یا استبداد ملاتاریائی و... و روابط قوا میان دوکس و میان دوگروه و میان دو ملت، کاری است که، هم در سطح فرد و هم درسطح جمع، می باید انجام بگیرد. در درمان این بیماری فکری مزمن، قدم اول، رها شدن و رهاکردن از دشمنی با این یا آن دین و مرام است. قدم دوم انتقاد پذیر شمردن دین و مرام و فکر راهنمای خویش و قدم سوم، جستجوی مشترکات است. اگر هنوز ولایت جمهور مردم، حقی که یکایک ایرانیان از آن برخوردارند، برقرار نگشته است، یکی به این دلیل است که باورهائی درسر داریم که با این حق سازگار نیستند و ما به جای آنکه باور خویش را به محک حقوق انتقاد و تصحیح کنیم، ضدیت با دین و مرام یکدیگر را روش کرده ایم. این ضدیت ما را باز می دارد از اشتراک پیدا کردن بر سر حقوق جمعی و حقوق انسان و حقوق طبیعت و حقوق... بدون این اشتراک نیز ولایت جمهور مردم و جمهوری شهروندان و جامعه مدنی توانا به اداره خویش با مدیریت شورائی و دولت حقوقمدار، واقعیت پیدا نمی کند. اما جستجوی اشتراکها و افزودن بر آنها، ایجاب می کند که،

4 بیانهای استقلال و آزادی بر سر استقلال و آزادی و دیگر حقوق اشتراک پیدا می کنند و بیانهای قدرت، در زورمداری و تضاد و ابهام گرائی بایکدیگر هم مایه می شوند. از این رو، دارندگان این مرامها، ولو بخاطر نیاز به مقبولیت، بطور صوری، دم از استقلال و آزادی و حقوق بزنند، در واقع، نه توانا به تبیین روشنی از مشترکات خود هستند و نه وقتی با دارندگان اندیشه راهنمائی که بیان استقلال و آزادی است، در اشتراکات نسبتا˝روشنی موافقت می کنند، به آنها و به اتحاد، وفادار می مانند. از این رو است که انتقاد پذیر دانستن اندیشه های راهنما، بیش از همه، بکار بازیافتن استقلال و آزادی کسانی می آید که این یا آن بیان قدرت را مرام خویش کرده اند.

هیچ کس نباید تردید کند که هر بیان قدرتی، از رهگذر نقد به بیان استقلال و آزادی راه می برد. بیان های استقلال و آزادی که از رهگذر نقد ها حاصل می شوند، گسترده ترین اشتراکات و، در همان حال، شفاف ترین اشتراکات را پیدا می کنند و وفای به عهد را ارزش و، بدان، استقرار جمهوری شهروندان را میسر می گردانند.

و نیز، هیچکس نباید تردید کند که از ویژگی های بیانهای قدرت، یکی گرایش به ابهام و دیگری در برداشتن فراوان تناقض ها است. با رفع کردن ابهامها و تناقض ها، بیان قدرت به بیان استقلال و آزادی راه می برد. بدین قرار، هرگاه هر باورمندی باور خویش را انتقاد پذیر بداند و خویشتن را از ضدیت با باورهای دیگر برهد، در همان حال که اندیشه راهنمای خویش را در بازیافتن استقلال و آزادی و حقوقمندی و رشد خویش کارآمد گردانده است، امکان جریان آزاد اندیشه ها را بیشتر و قلمرو جامعه مدنی را گسترده تر و تبعیض های مانع همدلی و همکاری را از میان برداشته است:

5 این واقعیت که رشد هر جامعه در استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی بستگی به آن دارد که زنان استقلال و آزادی و منزلت و کرامت خویشتن را بازیابند، ایرانیان را از واقعیت دیگری آگاه می کند: تصدی این انقلاب بزرگ که جز از راه ترک زورمداری و روشهای خشونت آمیز و تجاوزپیشگی به حقوق میسر نیست، با جامعه است. وگرنه از استبداد تبعیض ساز و متکی به تبعیض چگونه می توان انتظار داشت، قدم پیش گذارد و این تبعیض و تبعیض های دیگر را از میان بردارد؟ رها کردن خویش از بند تبعیض ها کار هر انسان و کار جامعه است. بدین کار، جامعه مدنی مستقل و آزادِ شهروندان مستقل و آزاد تحقق می یابد.

بدین قرار، برداشتن مرزهائی که تبعیض ها ایجاد کرده اند، یکی از دیرپا ترین و مقاوم ترین ستون پایه های استبداد را از بن برکندن و متحقق گرداندن جامعه شهروندان دوست و همکار است. نباید پنداشت که برداشتن این مرزها، کاری بس مشکل است. کافیست که هرکس بر حقوق خویش معرفت جوید و این حقوق را همه مکانی و همه زمانی بداند و به این حقوق عمل کند تا هم از تبعیض ها برهد و هم زندگی خویش را بر افق بی کران معنویت بگشاید:

6 - از آنجا که تبعیض ها فرآورده روابط قوا و «تضاد منافع» هستند و در همه جامعه ها، بخشی از رابطه ها، رابطه های قوا بشمارند، کم نیستند آنها که روابط قوا را امری طبیعی می شمارند. چند نوبت به این باور نادرست پرداخته ام، در این جا جز این واقعیت را یادآور نمی شوم که هرگاه رابطه قوا همه مکانی و همه زمانی بود، هستی متعین پدید نمی آمد و برفرض پدید آمدن، جامعه ها تشکیل نمی شدند.

هرگاه رابطه طبیعی، رابطه انس نبود، تمامی متفکران در بازگرداندن انسان ها به این رابطه، اشتراک نظر پیدا نمی کردند. دین ها و نیز ایسم ها، از جمله مارکسیسم، دربند رابطه قوا افتادن را از خود بیگانگی می دانند و هریک روشی را برای این که انسانها از تضادها برهند، پیشنهاد می کنند. هرگاه اشتراک دین ها و مرامها در رابطه انس، یا خالی از زور و پر از دوستی را قدر می شناختیم و این اشتراک جهان شمول را مبنای جستن روش بازیافتن جامعه رها از تضادها می گرداندیم، بکاری توانا می شدیم که جامعه ما را از رشد برخوردار و الگوی جامعه های دیگر می گرداند. انقلاب ایران تجربه موفقی بود از یافتن اشتراک ها که در بیان استقلال و آزادی، راهنمای آن گشت. هرگاه با سقوط رژیم سلطنت، گروه ها و اشخاص، در پشت خاکریزهای دین و مرامی سنگر نمی گرفتند که هویت خود را با تضاد، با دین و مرام دیگری، تعریف می کرد، می توانستیم قلمرو اشتراکها را بگسترانیم و نظام اجتماعی ایران را باز و تحول پذیر و دولت را حقوقمدار بگردانیم. هرگاه بخواهیم از تجربه درس بگیریم،

7 می باید بدانیم که بمحض این که قدرت بمثابه هدف و روش، جانشین استقلال و آزادی گشت، «دشمنی شخصی» بیماری واگیر می گردد. همانطور که مشاهده کرده ایم و می کنیم، دشمنی با دارندگان دیگرمرامها، جای به دشمنی با اسلام باوران داد و می دهد. انواع اسلام کشف شدند و می شوند. همه برای توجیه دشمنی. چرا؟ زیرا قدرت قابل تقسیم نیست. پس از زمانی که دین و یا مرام، پوشش قدرت باوری می شود، دوستی جای خود را به دشمنی می دهد. این دشمنی صفت شخصی پیدا می کند بدین خاطر که راه را بر آشتی ببندد. در حقیقت، اختلاف نظر هم حقی از حقوق انسان است و هم دشمنی را ایجاب نمی کند. زیرا به یمن جریان آزاد اندیشه ها، نظرها نقد می شوند و اشتراکشان بیشتر و عامل تحکیم رشته دوستی می گردد. نیم قرن تجربه و نیز مشاهده تجربه های جامعه های دیگر و مطالعه تاریخ، مرا به این نتیجه رسانده است که هرگاه میان دو کس و یا دو گروه، دشمنی صفت شخصی پیدا کند، دین و مرام و اخلاق و ارزش و حقوق بکار گرفته می شوند نه برای رفع دشمنی که برای توجیه دشمنی و آنهائی به دشمنی صفت شخصی می دهند که می خواهند راه را بر آشتی بربندند.

بااین وجود، قلمرو قدرت، قلمرو دشمنی و قلمرو آزادی، قلمرو دوستی است. ایستاده برحق دعوت کننده است به دوستی از راه ترک قدرتمداری و پذیرش حقوقمداری. و قدرتمدار فرا می خواند به تسلیم شدن به قدرت و اطاعت. پس تشخیص این دو، بسی آسان است. از یاد نبریم که نوروز جشن صلح و دوستی در استقلال و آزادی است:

8 آنها که می خواهند ایرانیان را در مدار بسته این یا آن صورت استبداد نگاه دارند، از میان برداشتن سلطنت وابسته بمثابه یکی از سه پایه استبداد تاریخی ایران را نه یک دست آورد بزرگ، که «فاجعه بزرگ» می خوانند. توجیه شان اینست که رژیم ملاتاریا - اینک رژیم مافیاهای نظامی – مالی گشته -، بدتر از رژیم شاه است. این صورت سازی و صورت بازی تنها در عقلهائی کاربرد دارد که در بند مداربسته بد و بدتر هستند. هرگاه آنان از بند این مدار رها شوند و به فراخنای خوب و خوبتر درآیند، در می یابند که به یمن انقلاب، ایران، سرزمین شاه و رعیت، دارد به ایران سرزمین جمهوری شهروندان بدل می شود. از سه پایه داخلی استبداد، یکی بیشتر برجا نیست. تحریم انتخابات فرمایشی بیانگر رهنمود وجدان ملی است و نوید می دهد استقرار ولایت جمهور مردم و برقراری دولت متکی به شهروندان ایرانی و تابع و خدمتگزار این مردم را. امید که این نوروز، مژده رسان جمهوری شهروندان است. رابطه مستقیم برقرار کردن با واقعیتها این نوید و امید را متحقق می گرداند:

9 از رابطه شاه و ولی صاحب اختیار مطلق با جامعه «رعیت و صغیر»، قدرت را که حذف کنیم، رابطه یک تن و یک جامعه باقی می ماند. در این رابطه، آن یک تن، شهروندی خود را بازمی یابد. رابطه اش با خود و با جامعه، رابطه مستقیم با واقعیت می شود. چنانکه رابطه جامعه با او نیز مستقیم با یک عضو خود و بر وفق حقوق می گردد.

حال اگر شاه و ولی را حذف کنیم و یا جامعه را حذف کنیم، قدرت برجا نمی ماند. چون دو واقعیت (جامعه و فرد آلت قدرت) از میان برخاسته اند. این تجربه به آدمی می آموزد که قدرت مجازی و انسان و جامعه انسانها و محیط زیست و...، واقعیت دارند. پس هرگاه رابطه ها رابطه ها با واقعیت بگردند، قدرت بی محل می شود و انسانها یکدیگر را بمثابه شهروندان حقوقمند بازمی یابند.

در خانواده و در کارفرمائی، هرگاه رابطه را قدرت برقرار کند، رابطه دو همسر با یکدیگر، رابطه غیر مستقیم (از راه قدرت) می گردد. بنابراین، دوستی و عشق و حقوق و منزلت و کرامت تنظیم کننده رابطه نمی شوند. در کارفرمائی نیز، کارفرما و کارگر از طریق قدرت سرمایه بایکدیگر رابطه برقرار می کنند. در این رابطه، کارگر استثمار شونده و کافرما استثمار کننده می گردند. رابطه کارفرمائی به جامعه نیز، غیر مستقیم می شود زیرا هدف کارفرمائی رساندن سود به حداکثر است ولو به زیان مردمی که فرآورده هایش را مصرف می کنند.

رابطه با جامعه های دیگر نیز، هرگاه رابطه مستقیم با واقعیت باشد، رابطه ای بر اصل موازنه عدمی می گردد. چرا که تنظیم کننده رابطه حقوق ملی و حقوق انسان و حقوق جامعه جهانی و حقوق جانداران و طبیعت می گردند. اما هرگاه رابطه با واقعیت از راه قدرت برقرار شود، درجا، رابطه بر اصل ثنویت برقرار می شود و رابطه مسلط – زیر سلطه می گردد و جامعه ما، حال و روزی را پیدا می کند که از دوران قاجار بدین سو، پیدا کرده است.

رابطه مستقیم با زمان ، انسان را از سرمایه ای برخوردار می کند که فرآورده نقد گذشته است و رابطه با مکان را رابطه با محیط زیست که به عمرانش، نه تنها کیفیت این محیط بهتر می شود که خود زندگی میسر می شود و رابطه با زمان و مکان، همه مکانی و همه زمانی شدن رشد انسان می گردد. حال اگر این رابطه را غیر مستقیم، یعنی از راه قدرت برقرار کنیم، پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده و ایجاد محدوده کوچک ثروتمند و گستره بسیار بزرگ فقر و آلودگی مرگبار محیط زیست و... می گردد.

بدین سان، رابطه مستقیم برقرارکردن با واقعیتها، مجموعه ای از رابطه ها و سازماندهی فعالیتها را ببار می آورد که سازگار با استقلال و آزادی و حقوقمندی و کرامت انسان باشند و رابطه غیر مستقیم با واقعیت در واقع رابطه مستقیم برقرار کردن با قدرت می شود و بشر را گرفتار روزگاری می کند که دارد. بنا بر این،

10 رابطه مستقیم برقرار کردن با واقعیت، از رهگذر ایجاد رابطه مستقیم میان حق و تکلیف و میان مصلحت و حق، نه تنها مدارهای بسته ای را می گشاید که هموزن هم هستند، بلکه بنا بر این که تکلیف بیرون از حق، حکم زور و مصلحت بیرون از حق مفسدت و هر دو، قدرت فرموده هستند، انسانها از بارسنگین تکلیف ها و مصلحتهای قدرت سنجیده و فرموده رها می شوند. هر تکلیف عمل به حق و هر مصلحتی بهترین روش عمل به حقی می گردند و انسان را سبک بال تر، مستقل تر و آزاد تر و خلاق تر می گردانند. پس هرگاه ایرانیان فراوان تکالیف و مصلحتهای بیرون از حق که رنگ «سنت» و «رسم و عادت» و دین ها و مرامهائی که انواع بیانهای قدرت هستند را شناسائی و خود را از بند آن رها سازند، انقلاب بزرگی را به ثمر نشانده اند که حاصلش انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند است. بدین قرار، عصیان بر تکالیفی که جبار و دستیاران «روحانی» و غیر روحانی او مقرر می کنند، بازیافتن استقلال و آزادی است. از این دید که به تحریم انتخابات فرمایشی بنگریم، آن را ترجمان وجدان همگانی بر وجوب رها کردن خویش از زیر بار تکالیفی می یابیم که هم قدرت فرموده اند و هم ناقض حقوق انسان و تحقیر کننده اویند:

11 هیچ مردمی ناتوانی را جشن نمی گیرد. نوروز دیرپاترین جشن جامعه بشری است زیرا جشن توانائی انسان و همدلی و همکاریش با طبیعت است. همدلی و همکاری که حاصلش رشد انسان و عمران طبیعت است. نوروز فراخوانی جاویدان به توانائی است. بانیان این جشن را توانائی انسان به یمن رشد در استقلال و آزادی، می دانسته اند که تن دادن به حقارت، مرگ آور است. تحقیری مرگ آور است که باور آدمی انسان را بدان معتاد می کند. زور مداران از راه سرکوب مداوم است که زور پذیرها را مهار می کنند. اما زمانی می توانند به زورپذیران هرآنچه را می خواهند تحمیل کنند که اینان، به حقارت خویش باور کنند. این کار از عهده سرکوب تنها بر نمی آید. نیاز به بیان قدرتی است که مجموعه ای تکالیف قدرت فرموده را خدا یا حزب فرموده و پذیرفتن ناتوانی و حقارت خویش را، تقدیر خدائی و یا ضرورت بنای جامعه آرمانی توسط حزب پیش آهنگ، بنده رستگار خداوند و یا همسو شدن کامل با حزب می باورانند. زمانی که جامعه دربند ترس و حقارت گشت و اعضای آن جز تکلیف برای خود نشناختند، هر تحمیلی به آن جامعه میسر می شود.

حماسه هایی که سروده شده اند و این فریاد: «ای انسان توانائی خویشتن را به یادآر» که همچنان بر فلات ایران طنین افکن است، به نسل امروز می گویند ایرانیان بارها زهر کشنده تحقیر جمعی را چشیده اند. و هر بار، حماسه هائی چون حماسه هائی که فردوسی و مولوی سرودند و پهلوانانی که خطاب به ایرانیان فریاد برآوردند: سراز سینه حقارت و خفت بردار، خبر از آن داده اند که ایرانیان مصمم گشته اند از لباس حقارت و ترس بدرآیند و توانائی فطری خویش را بکار بازگرداندن روند مرگ به جریان زندگی کنند. نوروز ایرانیان لحظه های شکوهمند بازیافت خویشتن بمثابه انسانهای توانا است.

نوروز را روز عصیان بر صغارتی و حقارتی بگردانیم که اساس مرام ضد زندگی ولایت مطلقه فقیه است. زمان آنست که همه آنهائی که اسلحه در دست، نماد ترس و حقارتند، دریابند که اسلحه ای که در دستهاشان دارند، به فریاد، به آنها می گوید: تا حقارت و ناتوانی را سرشت خود نپندارند، آلت سرکوب و القای ترس نمی شوند. هرگاه بر این حقارت مرگبار عصیان کنند، هرگاه استقلال و آزادی، بنا بر این، توانائی خویش را بازیابند، نماد توانائی و غرور انسانی می گردند.

عصیان بر حقارت و ترس نه کاری است که بتوان آن را از امروز به فردا نهاد. دردم می باید بدان روی آورد. در نوروز، خورشید می باید بر ایران، چونان سرزمین آزاده های توانا، بدمد:

12 نوروز، جشن خردمداری و دانش و فن جوئی و خلاق شدن عقل و آفریدن فرهنگ استقلال و آزادی است. «آزادی آبادی است»، از دیرگاه شعار مردم ایران بوده است. ایرانیان، در برهه هائی از تاریخ خود، نیک در می یافته اند که آن عقلی خود انگیخته است که استقلال و آزادی دارد. عقلی که بر مدار قدرت کار می کند، دانش و فن را جز در خدمت قدرت بکار نمی گیرد و جز راه و روش ویرانی نمی جوید. این عقل، عقل قدرت مدار است که عرفان ترجمان موازنه عدمی بدو اعتماد نمی کند و به ایرانیان هشدار می دهد: این عقل بنده قدرت و توجیه گر ولایت مطلقه او است. و می دانیم که نظریه ولایت مطلقه فقیه و «شاه مصدر بیم و امید» و... را عقل قدرتمدار ساخته است. این عقل قدرتمدار است که در هر سری هست، او را صاحب خیر و شر و مدعی و قاضی دیگران می گرداند. چاره ممنوع کردن عقل از کار و تن دادن به اوامر و نواهی جبار و دستیاران او نیست. چاره در مستقل و آزاد کردن عقل و راست راه رشد در پیش گرفتن و دانش و فن آموختن و بکار بردنش در افزودن بر توانائی و شتاب بخشیدن به رشد است. عقلهای ما کار را با نقد خویش می باید آغاز کنند. استقلال و آزادی را می باید بازیابند. ترک روشهای تخریبی و باورهائی که ریشه و ساقه و شاخ و برگ و میوه شان جز قدرت نیست، کاری است که به انجامش، روز ایران نوروز می گردد. بهترین شادباشها فراخواندن عقل به استقلال و آزادی است. تنها این عقل است که خود انگیخته خلاق است:

13 - به تحریم انتخابات فرمایشی از زاویه رابطه با رژیم نگریسته می شود: مردم به رژیم نه گفتند. اما از منظر رابطه اش با انسان که بنگریم، گشودن افق باز بر روی ایرانیانش می یابیم: تحریم رأی به حق حاکمیت و شهروندی هر ایرانی است. تحریم سرباز زدن از حقارت صغارت است. تحریم بدرآمدن از لباس ترس است. تحریم اعلان وجود و حضور یک ملت توانمند در صحنه سیاست، سیاست داخلی و خارجی است. تحریم بازشناسی حقوق انسان و حقوق ملی است. تحریم بازیافتن وجدان ملی روشن و بازسازی جامعه مدنی است. تحریم بازیافتن عقل مستقل و آزاد، بنا بر این، خود انگیخته است. تحریم خرافه زدائی و خشونت زدائی و رهاندن ایران از آسیبها و نابسامانی های اجتماعی است، تحریم... تحریم در دست گرفتن زمام امور خویش و پدید آوردن یک رهبری جمعی است:

 

هموطنان!

14 - نوروز آرمانی آن روز است که جمهور مردم در رهبری جمعی جامعه خود شرکت می کنند. در برهه هائی از زمان، در آن کوتاه زمان ها که وجدان همگانی هدفی و روشی را معین می کند، رهبری جمعی ممکن می شود و واقعیت می جوید. برای این که زمان اجتماعی رهبری جمعی دراز تر گردد، همزمان با مستقل و آزاد تر و خودانگیخته گشتن عقل های فردی و عقل جمعی و معرفتشن بر حقوق ملی و حقوق انسان و...، جامعه ما نیازمند بدیل است.

بدیل رژیم ولایت مطلقه فقیه وقتی می تواند نماد جمهوری شهروندان و دموکراسی شورائی بگردد که جامعه ایرانی تصمیم به استقرار ولایت خویش گرفته باشد. دانسته باشد که در محدوده ولایت مطلقه فقیه،اصلاح بمعنای محدود کردن این ولایت ممکن نیست بلکه آنچه ممکن است تحقق بخشیدن به استبداد فراگیر است. هشدار! نپندارید که ولایت مطلقه فقیه، در جمع شدن تمام قدرت در دست «رهبر» خلاصه می شود. نپندارید که ولایت مطلقه فقیه استبداد مطلقه از آن نوع است که سلطنت استبدادی بود. ولایت مطلقه فقیه استبداد فراگیر است. این استبداد انسانها را از درون به تسخیر خود در می آورد و او را به آلتی بدل می کند که می باید تمام عمر درترس و ترور و حقارت و زبونی، بزید. هرگاه مقاومت کسانی نبود که بنای مبارزه را بر توانائی انسان و استقلال و آزادی و حقوقمندی او گذاشته اند، اینک ایران در رژیم استبداد فراگیر بود.

اما، به یمن استقامت اینان و جنبشهای ادواری ایرانیان، استقرار استبداد فراگیر میسر نگشته است. نیک که بنگریم دو واقعیت را می بینیم: اصلاح رژیم از درون، جز به گسترش قلمرو فعال مایشائی «رهبر» و مأموران او نیانجامیده است. در عوض، استقامت در برابر آن، دو کار را به انجام رسانده است: جلوگیری از استقرار استبداد فراگیری از نمونه استبداد فراگیر کلیسا در قرون وسطی و آشکار کردن ممکن بودن تغییر این رژیم به دموکراسی و جمهوری شهروندان.

هرگاه نوروز را روزی بشماریم که ایرانیان دانسته اند تغییر رژیم ممکن است و به یمن تحریم انتخابات فرمایشی، توانائی خویش را اظهار کرده اند، قوت گرفتن «محور دوم» یا بدیلی بیرون از رژیم و درون ایران، در دستور کار همه آنهائی قرار می گیرد که نمی خواهند بحران سازیهای رژیم ولایت فقیه کار را به مداخله خارجی و تجزیه و پامال شدن ایران، بکشاند. از این پس، هم جمهور مردم می باید توانایان را به شرکت در این بدیل برانگیزند و هم اینان می باید، با قوت بخشیدن به این بدیل، ادامه جنبش همگانی تا استقرار جمهوری شهروندان را تضمین کنند.

این نوروز را از صمیم دل، دلی مالامال از شادی به هموطنانم تبریک می گویم. دلم مالامال از شادی است زیرا، باوجود مشکل ها یی که بر سر راه هستند، می دانم که باطل که رژیم ولایت مطلقه مافیاهای نظامی – مالی است، رفتنی و حق که جمهوری شهروندان است، آمدنی است.امید به توانائی و همت شما ایرانیان که از این نوروز تا آن نوروز، همه روزها را به یمن جنبش خویش، نوروز بگردانید.

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مناسبت 22 بهمن، سالروز انقلاب

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۹۵

 

 

 چرا باید تجربه را به نتیجه رساند؟

هموطنان!

در وطن ما، اقتصاد و سیاست و فرهنگ و حتی روابط اجتماعی بیگانه اند. در این وطن، شما هموطنان، در فضائی خارجی زندگی می کنید:

سکه و دلار و گرانی و بیکاری، تنها سخن همه روز، همه با همه نیستند، بلکه مدار زندگی همه روز همگان هستند. گرانی سکه و دلار – هر دو عنصر خارجی – قیمتها و نیز کار را تابع رابطه با دنیای خارج کرده اند. چون این رابطه خصم آلود است، پس بیکاری و گرانی فراگیر شده اند.

تحریم ها را نیز قدرتهای خارجی برقرار می کنند. دست آویز آنها «خطر مجهز شدن ایران به بمب اتمی» است. می دانند که هنوز بمبی ساخته نشده است و می گویند که بمبی ساخته نشده است، می دانند که برفرض بمب اتمی نیز ساخته شود، جز سنگین ترکردن هزینه نظامی ایران ثمری ندارد. اسرائیل می داند برفرض مجهز شدن ایران به بمب اتمی، موجودیتش به خطر نمی افتد. این واقعیت را نیز برزبان می آورند. اما نگران از دست رفتن انحصار سلاح اتمی هستند. و بیشتر از نیاز آنها به دشمن، این رژیم ایران است که به دشمن نیاز دارد، این رژیم است که امریکا را محور سیاست داخلی و خارجی کرده است.

تهدید به جنگ – که آقای کیسینجر می گوید هرکس صدای آن را نمی شنود، کر است – را نیز قدرتهای خارجی است که می کنند. کم شمار بی وطنان، آتش بیار جنگ شده اند و نه تنها برای تحریم هائی جشن می گیرند که شما مردم در زندگی روزمره، بهای سنگین آن را می پردازید، بلکه از اربابان خود، استدعا می کنند بر شدت آنها هرچه بیشتر بیفزایند.

گروه های مسلحی که اسرائیل به خود اجازه داده است آنها را مسلح کند و در وطن ما، برای پیشبرد سیاست خویش که تجزیه کشورهای منطقه است، بکار اندازد، نیز، عنصر خارجی و خائن به ایرانند. در بیرون از وطن، همین قدرت خارجی، مشغول خریدن «ایرانی» ها و آلترناتیو سازی است. نه اینان از شتابان رفتن از سرازیری حقارت تا به آخر، باز می ایستند و نه شما هموطنان نسبت به در وطن خود به بیگانگی زیستن خود و چنین دست نشاندگی آشکار خود فروختگان،حساسیت ضروررا نشان می دهید. اینان مخالف ولایت مطلقه بر مردم ایران نیستند تنها می خواهند این ولایت از آن قدرت خارجی و خود آنها، بمثابه دست نشانده قدرت خارجی بگردد. نه بدیل که رقیب رژیم مافیاهای نظامی – مالی هستند.

دولتهای خارجی، در سیاست داخلی و نیز در روابط قوا میان خود، ایران را دست آویز می کنند: در انتخابات ریاست جمهوری امریکا و در رابطه فرانسه با آلمان و این دو با اتحادیه اروپا و در رابطه غرب با روسیه و چین.

ترور کارشناسان و دانشمندان ایرانی نیز توسط دست پرورده های اسرائیل انجام می گیرد. و کیست که نداند، اسرائیل بدون برخورداری از حمایت امریکا، اجازه ارتکاب هیچیک از این جنایت ها را به خود نمی دهد.

در 13 بهمن 90، آقای خامنه ای، فراوان دروغ گفت. با این وجود ، نادانسته، واقعیت بسیار تلخی را بازگفت. وقتی، زمینه و محور سخنان خود را رابطه با امریکا و غرب و اسرائیل و... قرارداد. ناخواسته اعتراف کرد که در ایران، انیران است که محل زندگی ایرانیان، در وضعیت اسیر، گشته است. در این زندگی، نه حق تصمیم دارند و نه حق انتخاب نوع تصمیم را. بانی چنین دربیگانگی زیستنی، آنهم در وطن خود، آقای خمینی و ادامه دهنده به چنین خیانت آشکاری به وطن ما، جانشین او است.

گشودن دروازه های کشور بر روی واردات از چین و روسیه و هند و... از سوئی و افزایش نجومی میزان نقدینه از سوی دیگر، در نتیجه مشکل کردن تولید در داخل، باز شرکت مستقیم عنصر خارجی در زندگی روزمره هر ایرانی است.

نفت و گاز نیز با اقتصاد ایران بیگانه و با اقتصاد کشورهای خریدار نفت یگانه است. از این رو است که خریداران دست بالا را دارند و تصمیم به تحریم خرید نفت ایران می گیرند. بیگانه بودن نفت و گاز مضاعف است. زیرا از سوئی بدون فروش آن به خریداران خارجی، کشور درآمدی برای تأمین هزینه زندگی ندارد و از سوی دیگر، این پول بکار می رود تا ایران را بازار بنجل های چینی و غیر چینی کند. همین پول، دولت را از ملت بیگانه و ملت را در زندگی روزمره خود وابسته به دولتی می کند که اینک در اختیار مافیاهای نظامی – مالی است.

مواد مخدر که ایران هم وارد کننده و هم شاهراه صدور آنها به دنیا است، به ایران، در مصرف، مقام اول را در جهان بخشیده اند.

در فرآورده های «فرهنگی» نیز که تأمل کنید، نزدیک به همه آنها، حتی خرافه ها، تا وقتی رژیم و نیز فروشندگان آنها را به شکل و شمایل بیگانه در نیاورند، قابل مصرف نمی شوند.

چه آنها که نسبت به اسلام، حساسیت پیدا کرده اند و خواه آنها که دین را دست آویز استقرار ولایت مطلقه زور کرده اند، گرفتار حکم زور هستند و فرآورده های قدرت هستند که در رابطه انسان با خود و با دیگری، مصرف می شوند.

در «انتخابات» نیز، هر بار بیش از پیش، قدرتهای خارجی هستند که نقش اصلی رادارند: «وزیر» واواک و «رهبر» نمی گویند دشمن می خواهد انتخابات مجلس را آشفته کند؟ در واقع، چماق دشمن را برای آن بلند کرده اند، که کسی جرأت نکند بگوید شهروند است و حق حاکمیت دارد. موافقت و مخالفت با انتخابات قلابی، از دید رژیم، نه امری داخلی، که امری خارجی است. چنانکه پنداری ایرانیان نه در وطن خود که در امریکا، در این انتخابات قلابی شرکت می کنند یا نمی کنند

در بعد اجتماعی نیز زندگی روزمره ایرانیان خارجی شده است. نه تنها به این دلیل که کار نیازمند وجود عواملی گشته است که خارجی هستند بلکه دستگاه تعلیم و تربیت جوانان کشور را برای کار و زندگی در محیطی آماده می کند که ایرانی نیست. هم به این خاطر و هم به خاطر رژیم جباری که فضای سیاسی – فرهنگی کشور را بسته و فضاهای اقتصادی و اجتماعی را به تنگناهای خفقان آور بدل ساخته است، از جمله، همه ساله 150 هزار استعداد ایرانی، کشور را ترک می کنند.

تردید نکنید این سان زندگی – راست بخواهی تخریب زندگی - ، همان زندگی است که هرگاه رژیم شاه ادامه می یافت، می داشتید. رژیم کنونی، همان اقتصاد مصرف محور و همان روش بیگانه کردن زندگی ایرانیان در ابعاد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی را رویه کرده است. و همان رفتار خصمانه را با طبیعت ایران می کند که رژیم پیشین داشت: بیابان گرداندن ایران. به سخن دیگر، انقلاب ایرانی که بلحاظ بعد جهانی خود، آغاز پایان نظام جهانی بر محور دو ابر قدرت بود، فرصت بزرگی را در اختیار شما مردم ایران گذاشت. پس وضعیت کنونی، تقصیر انقلاب ایران نیست، تقصیر ما ایرانیان است که تجربه انقلاب را در نیمه رها کردیم. بخشی در بازسازی استبداد شرکت کردیم و بخشی نیز صحنه سیاسی را رها کرده و بی طرف شدیم و آن بخش را تنها گذاشتیم که تجربه انقلاب را رها نکرد و بر سر حقوق ملی و حقوق انسان ایستاد. این بخش تجربه انقلاب را رها نکرده است و بطور پیگیر، جمهور مردم ایران را به ادامه دادن به پیش بردن تجربه تا موفق گرداندن آن، فرا می خواند.

 

ایرانیان!

هرگاه میان خود، نه با کره جنوبی و... که با ترکیه مقایسه ای نه صوری، بلکه واقعی انجام دهید، به این پرسش می رسید، چرا ترکیه توانست صنعتی بگردد و دولتی بطور نسبی، دموکراتیک پیدا کند و دارد یکی از قطب ها می گردد که در تصمیم گیریها در سطح جهان شرکت پیدا می کند و ما ایرانیان نتوانسته ایم؟ چرا ما که نفت و گاز و بسیاری منابع ثروت دیگر داریم، جمعیت بیکار داریم و بخش بزرگی از مردم کشور گرفتار فقر هستند و یارانه خور شده ایم و ترکیه برای جوانان خود کار پدید آورده است و می آورد و رشد می کند؟ این پرسش ما را از واقعیتهای زیر آگاه می کند:

1 – بنا بر این که ما طی قرون در استبداد سیاسی (سلطنت) و دینی (دین از خود بیگانه در بیان قدرت) و ضد فرهنگ قدرت و زور زیسته ایم و روابط انسان با انسان را زور، بنا بر این، تبعیض ها تنظیم می کنند، بنا بر این که در جامعه ما، زنان حقوق و منزلت نجسته اند، بنا بر این که ما، انقلاب را فرصتی برای تبدیل شدن به شهروند، مغتنم نشمردیم و همچنان تبعه ولایت مطلقه قدرتمدار (دیروز شاه، امروز «فقیه») باقی ماندیم، بنا بر این که به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت، اعتیاد داریم، هریک از ما، قاضی دیگری هستیم و جز این نمی کنیم که بطور غیابی، او را محکوم کنیم. به سخن دیگر، همواره مقصر هر کم و کسری در زندگی ما، دیگری است. این دیگری، وقتی سخن از کشور به میان می آید، قدرت خارجی است و وقتی از دولت به میان می آید، دولت و فکر راهنمای او است (در دوران شاه، غرب زدگی و اینک اسلام) و وقتی سخن از رابطه دو همسر به میان می آید، هریک دیگری را مقصر می شناسد و...

چرا این رفتار را داریم؟ زیرا خود را ناتوان می شماریم بی آنکه به روی خود بیاوریم و از خود بپرسیم چرا خود را ناتوان می انگاریم.

2 - ثروتهای ملی که داریم، نه نعمت که نکبت می گردانیم: فراوان می گوئیم «اگر این نفت را نداشتیم به این ذلت نیز نمی افتادیم»، اگر مثل انگلیس و ژاپن، کشور ما هم جزیره بود و وسط دنیا نبود، مدام مورد تجاوز قرار نمی گرفتیم. همه بدبختی ها زیر سر دین است. همه بدبختی های ما زیر سر انگلیس و امریکا است. و...

نفتی را که ما داریم و می گوئیم کاش نداشتیم، دیگران، برای داشتنش، جنگ می کنند. امریکا به کنار، نروژ نفت دارد و بدبخت نیست. ما چرا تقصیر را بگردن داشته های خود می اندازیم؟ زیرا خود را ناتوان می انگاریم و به جای آنکه از خود بپرسیم چرا توانانی خود را از یاد برده و خود را ناتوان می انگاریم، تقصیر را به گردن داشته های خود می اندازیم.

حاصل این ناباوری به توانائی خود و باور به ناتوانی خویش، احکام زیر هستند که قبول همگانی یافته اند:

3 – ما ملت لایق اداره خود نیستیم. «رجال» قدرتمدار ایران و وابسته به قدرت خارجی، ورد زبانشان این بود که باید مدتی اداره کشور را برعهده خارجی ها گذاشت و آنها اداره کشور را به سامان بیاورند و پس از آنکه «مارا آدم کردند»، اداره کشور را به ما بسپرند. بنا را بر ناتوانی گذاشتن، پذیرش همگانی جسته بود و جنبه نظری نیز یافته بود:

3/1- راست گرایان، عمده فراماسونها، بر این بودند که برای این که «ایرانی که ظرف 500 سال یک "تلقراف" نیز نساخته است»، آدم شود و قابلیت رشد پیدا کند، باید دست به کمترین ابتکاری نزند و بگذارد غربیان او را به فرهنگ خود در آورند و آدم کنند.

3/2- مارکس که نظریه «استبداد آسیائی» را ساخته بود، سامانه های اجتماعی کشورهای دربند این استبداد و نیز دیگر رشد نیافته ها را، ایستا و تحول ناپذیر می انگاشت. بگمان او، استعمار، سبب تحول پذیر شدن سامانه اجتماعی ایستا، بنا بر این، تحول پذیر شدنشان می شود. حزب توده شوروی سابق را مادر شهر کمونیسم می شمرد و برای آن «ابر قدرت» در تحول جامعه های عقب افتاده، از جمله ایران، نقش تعیین کننده قائل می شد.

در حال حاضر، ناتوان های وابسته، چون می دانند از رهگذر جنبش مردم، هرگز به قدرت نمی رسند، بنا را بر ناتوانی مردم ایران و لزوم استمداد از قدرتهای خارجی برای رهاندن ایران از چنگال رژیم ولایت فقیه تبلیغ می کنند. تناقض گوئیشان، بارها، به آنها گوشزد شده است، به آنها گفته شده است، توانائی حاصل بکار انداختن استعدادها و عمل به حقوق است، مداخله قدرت خارجی، بکار بردن زور است. هم خود بیانگر ناتوانی است و هم، ناتوانی ناشی از غفلت از استعدادها و حقوق را رفع نمی کند، تشدید نیز می کند. سه تجربه عراق و افغانستان و لیبی، برهان قاطع بر تشدید احساس ناتوانی هستند، با اینهمه، همچنان مبلغ ناتوانی مردم ایران و مستدعی مداخله نظامی خارجی برای تغییر رژیمند.

4 – ما ملت تابع زور هستیم نیز حکم پذیرفته شده ای از سوی بیشتر مردم کشور است. چرا تابع زور هستیم؟ پاسخ می دهیم: زیرا به محض این که آزادمان می گذارند، به جان هم می افتیم و هریک از ما یک مستبد می شویم. در حقیقت، این حکم همراه است با حکم پذیرفته شده دیگری:

5 – استقلال و آزادی و دموکراسی لیاقت می خواهد و ما ایرانیها لیاقتش را نداریم. فرهنگش را نداریم و... و نمی دانیم که همه بنیادهای جامعه، بر اصل ناتوانی انسان، ساخت و شکل گرفته اند:

5/1- بنیاد دینی بر این پایه که مردم عوام جاهل و ناتوان و متمایل به ارتکاب گناه هستند، ساخت و شکل گرفته است و بیان دین را بر این اساس، در بیان قدرت (ولایت مطلق بر عوام) از خود بیگانه کرده است.

5/2- بنیاد خانواده براین اساس که کودک نادان و ناتوان است، قائل به ذاتی بودن دو حق استقلال و آزادی نیست. از این رو، به جای آنکه کودک را چنان بار آورد که او توانائی گرفتن تصمیم را پیدا کند (استقلال) و باز بطور خود انگیخته، نوع تصمیم را انتخاب کند، یعنی به بکار بردن زور و اطاعت از زور معتاد نشود، او را با غفلت از این دو حق و دیگر حقوق انسان بارمی آورند بطوری که همواره به دستور قدرت، زندگی کند.

5/3- بنیاد های سیاسی، از دولت و حزب و جمعیت و گروه، نیز بر پایه ناتوانی جامعه (وقتی دولت می خواهد رابطه خود با جامعه را تنظیم کند) و ناتوانی اعضاء (وقتی رهبری حزب و جمعیت و گروه رابطه خود را با اعضاء برقرار می کند) رابطه رأس با قاعده را تنظیم می کنند.

5/4- بنیاد تعلیم و تربیت نیز بنا را نه بر توانائی دانش آموز و دانشجو در آموختن دانش و یافتن آن، که بر ناتوانی آنها می گذارند. از این رو، آن ها را «ازقالب در می آورند».

بنیادهای اقتصادی و اجتماعی (بنیادهای اجتماعی در خانواده خلاصه نمی شوند) و هنری و... نیز ، همه بر پایه ناتوان انگاری انسان ساخت و شکل گرفته اند.

6 – هر بدبختی داریم از انقلاب است و انقلاب جز خشونت نیست و اگر انقلاب نکرده بودیم به این سرنوشت گرفتار نمی شدیم، نه تنها از یاد بردن این واقعیت است که انقلاب را انسانها می کنند و اگر خود را از عقده خود ناتوان بینی رها نسازند و توانائی طبیعی خویش را بازنیابند، محال است بتوانند دست به انقلاب بزنند. به سخن دیگر، هر بدبختی داریم از انقلاب است، از یاد بردن این واقعیت و حقیقت است که انقلاب که حاصل توانائی است نمی تواند بدبختی آورد. بدبختی فرآورده زود از یاد بردن توانائی و خود سپردن به عقده خود ناتوان بینی است.

راستی اینست که انسان توانا خلق شده است اگرنه زندگی نمی جست. این از رهگذر تغییر رابطه انسان با حق به رابطه انسان با قدرت است که او توانائی را از یاد می برد و گرفتار عقده خود ناتوان بینی می شود و انقلاب، تغییر کن تا تغییر جوئی تا الگوی تغییر بگردی است و بازیافت توانائی طبیعی است بشرط آنکه بمثابه تجربه، تا نتیجه، ادامه یابد.

 

بزرگ سالان و جوانان ایران!

خود را ناتوان گمان بردن، حاصل قدرت را توانائی تصور کردن است. حال آنکه قدرت زور است و زور بیانگر ناتوانی است. هرگاه از خود بپرسید چه وقت زور بکار می برید، در می یابید که وقتی توانائی انجام کار و یا حل مسئله ای را ندارید، زور بکار می برید. بدین قرار، تغییر کردن، گذار از ناتوانی، از زور باوری و زورمداری، به توانائی است. تغییر یک رابطه است: تغییر رابطه با قدرت با رابطه با حقوقی که ذاتی حیات هر موجود زنده، بیش از همه، حیات انسان است.

به یمن این تغییر است که شما صاحب سرنوشت خویش می شوید. قدرت منحل می شود و قدرتمداری بی محل می گردد و ایران وطن شما می گردد و در این وطن، مستقل و آزاد و بر میزان عدالت، در راست راه رشد، شتاب می گیرید.

فرصتی که به یمن انقلاب شما ایرانیان جستید، بازسازی استبداد، آنهم به دست «روحانیانی» که می باید الگوی حقمداری می بودند، بسوخت. ای کاش به سوختن فرصت، بسنده می کردند، آن را فرصتی گرداندند برای باریدن مرگ و ویرانگری بر ایران. هم اکنون نیز، ایران را در موقعیتی بس خطرناک قرار داده اند. تنها شما مردم ایران می توانید ایران را از این موقعیت بیرون آورید. اما وقتی این توانائی را پیدا می کنید که تغییر کنید، از عقده خود ناتوان بینی رها شوید و توانائی طبیعی خویش را باز یابید و در یابید که

راست است، ایران محل برقرار شدن روابط قوا در سطح جهان است. این موقعیت بد است برای ناتوان ها و خوب است برای تواناها. این سرزمین، سرزمین زندگی تواناها است و هرگاه حیات ملی ادامه یافته است، بخاطر آنست که این ملت، در سخت ترین مهلکه ها، توانائی خویش را بازجسته و حیات ملی خویش را نجات داده است. توانائی خویش را که باز یابید و بر اصل موازنه عدمی با کشورهای جهان رابطه برقرار کنید، موقعیتی بس ممتاز می یابید و همه اسباب رشد را در اختیار می بینید.

ثروتهای ملی را نکبت می شماریم زیرا خود را ناتوان می انگاریم. پس گناه نه از نفت و گاز و... که از ناتوانی ما است. درمان این ناتوان تصوری نیز در دست ما است: به یادآوردن توانائی ها، استعدادهای طبیعی خود رابکار انداختن است. زمانی که توانائی های خود را باز می یابیم، از اینکه سرزمین ایران را بیابان کرده ایم، از این که ثروتهای ملی خویش را در ازای قیمتی ناچیز از کف داده ایم و آن بهای ناچیز را نیز صرف تولید زور و انداختن آن به جان و هستی خویش کرده ایم، از این که ثروت ملی خویش را فروخته ایم و یارانه خوار شده ایم از این که... احساس شرم می کنیم.

این نظر که مقصر خود ما هستیم و در وضعیتی که ما در آنیم، قدرت خارجی نقشی ندارد و آن نظر که ما تقصیر نداریم و هرچه هست زیر سر قدرتهای خارجی است، هردو نادرست هستند. این واقعیت که غرب می داند رژیم در حال ساختن بمب اتمی نیست و این واقعیت که باز می داند ساختن بمب اتمی ایران، اثری بر موجودیت اسرائیل ندارد و، بااینهمه، تحریم می کند و تهدید به جنگ می کند، دلیل است بر اینکه قدرت همواره نیازمند دشمن است و نیاز به دشمن دوجانبه است. دلیل است بر اینکه غرب با رژیم مافیاها رابطه عمل و عکس العمل برقرار کرده است و از وجود این رژیم، برای ادامه سلطه خود در منطقه، سود می جوید. پس قدرت خارجی بنوبه خود مقصر است. اما یک بار دیگر، در فهرست بیگانگی ها که وطن ما بدانها گرفتار است، تأمل کنید، این تأمل به شما می گوید اگر اقلیتی که وطنی جز قدرت موهوم نمی شناسد، قدرت خارجی را به درون در نمی آورد و در همه عرصه های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نقش اول را به آن نمی داد، قدرت خارجی نقشی در زندگی همه روز شما نمی یافت. پس تغییر را با خلع ید از این اقلیت زورمدار، باید آغاز کرد.

دین و دانش و فن برای آنند که انسانها توانائی خویش را بپرورند و، به حقمداری، توانائی بر توانائی بیفزایند، برای آن نیستند که انسان را ناتوان و خوار و خدمتگزار قدرتمداری ها بگردانند. پس تغییر را با تغییر بنیادهای جامعه و بازیافتن دین بمثابه بیان استقلال و آزادی و دانش و فن و دیگر نیروهای محرکه و بکار بردن آنها در رشد و افزودن توانائی می باید آغاز کرد.

تاریخ ما فراوان الگوهای ایستادگی بر حق و پیروزی یک گروه کوچک و بسا یک تن وقتی بر حق می ایستد بر قدرت بظاهر شکست ناپذیر دارد. همواره آنها پیروز شده اند و همواره قدرتمدارها شکست خورده اند. چرا که چون یک تن بر حق می ایستد، نماد توانائی می شود. اما دولت زورگویان، بنا بر این که نیرو (توانائی) را به زور (ناتوانی) بدل می کند، مظهر ناتوانی می شود و زمان به زمان ناتوان تر می گردد. پس تغییر را، با رها کردن فعل پذیری و بی تفاوتی آغاز باید کرد و برحق باید ایستاد و در پیروزی تردید نکرد.

هشدار! کسی که بر حق می ایستد، بها نمی پردازد. توانائی را بدست می آورد که برایش بهائی نمی توان تعیین کرد. به زندگی معنی می دهد. حتی وقتی جان از دست می دهد، زندگی را تمام و کمال بدست می آورد. هم برای خود و هم برای همه آنهائی که استقلال و آزادی و حقوق خویش را باز می یابند و هم برای نسلها که از پی هم می آیند و توانا به زندگی شده اند.

این امر که ما قاضی یکدیگر می شویم و جز حکم غیابی صادر نمی کنیم، امر واقعی است که جامعه های استبداد زده دیگر نیز به خود دیده اند و برخی هنوز به خود می بینند. چنانکه اروپائیان، چون قرنها در استبداد فراگیر کلیسا زندگی کرده بودند، بدین کار معتاد بودند. روشنفکرانشان بر آن شدند که آنها را از این اعتیاد رها کنند. انقلاب فرانسه وقتی روی داد که مردم این کشور از بند خود ناتوان انگاری، بنا بر این، قاضی یکدیگر شدن، تا حدودی رها شده بودند. انقلاب ایران ممکن نبود روی دهد هرگاه وجدان جمعی بر توانائی انسان ایرانی پدید نمی آمد و ایرانیان از اعتیاد به قاضی یکدیگر شدن و برای یکدیگر حکم محکومیت صادرکردن، تاحدودی رها نمی شدند. انقلاب ممکن نبود روی دهد هرگاه انسانیت این دوران، از زندانی در مدار بسته مادی مادی، بستوه نیامده بود و درتقلای رها شدن از این زندان و بازکردن مدار و بازیافتن بعد معنوی خود نمی گشت. بدون یک اخلاق متعالی و بدون بازکردن بن بست به روی بی کران معنویت، چگونه ممکن بود گل بر گلوله پیروز شود و انقلاب از راه خشونت زدائی مرحله اول خویش را که از میان برداشتن یکی دیگر از سه پایه داخلی استبداد تاریخی است، با انجام رساند؟

پس اینک بر شما است که در خود تأمل کنید. اگر خویشتن را ناتوان می یابید و اگر قاضی یکدیگر هستید و برای یکدیگر جز حکم محکومیت صادر نمی کنید، از انقلاب روگردانده و گرفتار استبدادی دینی – سیاسی گشته اید. انقلاب خوب بوده است و فراخنای استقلال و آزادی و اخلاق آزادگی و توانائی و رعایت اصل برائت را نسبت به یکدیگر، و بی کران معنویت را بر روی شما گشوده است. هنوز نیز دیر نیست. بر تردید های خویش غلبه کنید و به این فراخنا درآئید. توانائی طبیعی خود را به یاد آورید و به حقوق معنوی خود، دوستی بایکدیگر، زندگی در صلح صفا بایکدیگر، خدمتگزاری و... ، عمل کنید و به یمن مسئولیت شناسی و امداد یکدیگر، توانائی بر توانائی بیفزائید. رشته های همبستگی بهم برتابید و برخیزید!.

 

ایرانیان!

رژیم در 12اسفند، انتخابات رسوای خود را برگزار می کند. شما به تجربه دریافته اید که با وجود ولایت مطلقه فقیه، انتخابات، بی معنی است. اما می باید همواره از خود بپرسید: با این وجود، چرا رژیم اصرار بر انجام انتخاباتی می کند که از پیش و بر همگان فرمایشی بودنش مشهود است؟ هرگاه این پرسش را از خود بکنید، در می یابید که انتخابات فرمایشی دو نیاز رژیم را بر می آورد: نیاز به اعتراف شما به ناتوانی و تسلیم امر «ولی فقیه» بودن و نیاز به مشروعیت ولو صوری.

پس، تن به خفت اعتراف به ناتوانی و حقارت ندهید. انتخابات را تحریم کنید و به جنبش برخیزید.شهروندی خویش را بازجوئید، حق یکایک شما بر حاکمیت، ذاتی حیات شما است. رأی دادن وقتی معنی پیدا می کند که حاکمیت واقعی شما انکار و ولایت قلابی فقیه، به زور، برقرار نشده باشد. تن به انکار حق خود و قبول ناحقی که ولایت فقیه – راست بخواهی ولایت زور - است، ندهید. تحریم را بازیافت توانائی طبیعی خود بدانید و به یمن بازیافت توانائی، تجربه انقلاب را پی بگیرید و هدفهای آن را که استقرار ولایت جمهور مردم، جمهوری بر اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی است، متحقق گردانید.

 

معتمد شما

ابوالحسن بنی صدر

پیام آقای ابوالحسن بنی صدر به مردم ایران در سالروز انقلاب

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۶۹

 

هدف را مشخص باید کرد

 

 

    در پایان سی و دومین سال پیروزی انقلاب ایران، نسلهای جوان، در شمال افریقا و در خاورمیانه به جنبش روی     

آورده اند. در سه کشور، هدف جنبش مشخص است: نه به دیکتاتوری، آری به دموکراسی. مردم این سه کشور در یافته اند که جنبش بدون هدف و یا محصور در حصار رژیم، از آغاز، محکوم به شکست است. قاطع ترین برهان، این برهان است:

 وقتی جنبش خود را محدود به حدود رژیم می کند، سران رژیم و مأموران سرکوب و دستگاههای لشگری و کشوری می دانند که رژیم ماندگار است و در ابراز وفاداری به آن و در سرکوبگری، بایکدیگر مسابقه بدهند. انعطاف ناپذیری رژیم را انعطاف پذیری جنبش (پذیرفتن حاکمیت مطلقه جبار برخود)، موفق می گرداند. اما وقتی جنبش همگانی می شود و هدف مشخص می یابد، نظیر «نه به ولایت فقیه، آری به ولایت جمهو مردم» دستیاران جبار و قوای سرکوب و دستگاههای لشگری و کشوری در می یابند که رژیم ماندگار نیست. پس در دور شدن از آن و نزدیک شدن به مردم، بایکدیگر مسابقه می دهند. امری که در انقلاب ایران، واقع شد. در این ایام، در تونس و مصر نیز دارد واقع می شود.  

جنبش بی هدف و یا باهدفی که تغییر بنیادی در رابطه ملت با دولت پدید نمی آورد، هم از آغاز، محکوم به شکست است. از جمله به این دلیل که، از آغاز، ملت از حق حاکمیت خویش چشم پوشیده است. در کدام کشور و در چه تاریخی دیده شده است که جباری بگذارد ملتی از حقی برخوردار شود که ملت آن را بکار نمی برد و نمی خواهد؟ 

 

هموطنان عزیز!

     امروز، روشنفکران و رهبران سیاسی تونس و مصر سرزنش می شوند که از مردم، بخصوص جوانان، عقب مانده اند. نه تنها خود زمینه ساز جنبش نشدند بلکه دمیدن سپیده انقلاب را نیز ندیدند. اینست که جنبش از آنها عبور کرده است و آنها، عقب مانده اند و  هنوز نمی دانند چه موضعی بایدشان اتخاذ کرد. گیجی نگذاشته است فاصله را شتابان طی کنند و خود را به جنبش مردم برسانند. اما در آنچه به ایران مربوط می شود، جز آنها که تجربه انقلاب ایران را رها نکرده اند و محل عمل سیاسی را بیرون رژیم و درون ایران شناخته اند و بطور مستمر، هدف را «نه به ولایت فقیه و آری به ولایت جمهور مردم» تعیین کرده اند، «روشنفکران» و اهل سیاست به این بسنده نکرده اند که یا محدوده رژیم  و یا محدوده رابطه قدرتهای خارجی را، محل عمل کنند، بلکه کاری را که از رژیم ساخته نبود و نیست، اینان انجام داده اند و می دهند: القای انواع ترسها و بخصوص ترس از انقلاب والقای ناتوانی در مردم ایران. بسا نمی دانند که به قول علاء الاسوانی، نویسنده مصری، رژیمهای استبدادی را قوای سرکوب نگاه نمی دارند، ترس مردم از قوای سرکوب نگاه می دارد. این ترس و احساس ناتوانی که در مردم القاء می شود، نگاه می دارد. آنها که محدوده رژیم را محل عمل سیاسی می دانند، بیشتر ترسها و آنها که وابستگی خود به قدرت خارجی را توجیه می کنند، بیشتر ناتوانی مردم از  آزادکردن خویش از رژیم جبار را  القاء می کنند. و هر دو گروه از پیشنهاد هدف روشنی به ایرانیان ناتوانند. حتی  نمی توانند به خود هویت قابل تعریفی بدهند

      پیروزی جنبش مردم در تونس و اینک جنبش مردم مصر، مسلم می کنند که ناتوانی حاصل ترسها و محل عمل و هدفی است که انتخاب می شود. هرگاه مردم تونس در بند ترسها می ماندند و در محدوده رژیم بن علی، خواستار اصلاحات می شدند، چون رژیم را پذیرفته و ناتوانی خویش را تصدیق کرده بودند، انعطاف ناپذیری که ضعف بزرگ دولت جبار بود، قوت آن می گشت. جبار و دستیاران او انعطاف پذیری کاربردی را با چند وعده همراه می کردندکاری که بن علی و دستیاران او کردندو با «عبور از بحران»، انعطاف ناپذیری راه بردی خویش را بیشتر می گرداندند. این کار را با فراگیر کردن سرکوبگری و ناچیز کردن نیروی محرکه ای که برانگیزنده جنبش شده بود، آغاز می کردند. کاری که جبار ایران، بعد از جنبش مردم ایران در اعتراض به تقلب بزرگ در انتخابات، کرد

      بدین قرار، از زمانی که جمهور مردم هدف خویش را واژگون کردن رژیم جبار (نه به ولایت فقیه) و برقرار کردن حاکمیت خود (آری به ولایت جمهور مردم)می کنند، توانائی خویش را بازمی یابند و ترس از خانه مردم رخت بر می بندد و به خانه جباران می رود و سکنی می گزیند. جنبشهای تونس و مصر، پدیده های سخت آموزنده در معرض دید جهانیان هستند: پیش از این، در این کشورها، استبدادها را وجود خطر «اسلام گرائی» توجیه می کرد. اما در جریان جنبش مردم، «لباس شخصی» های رژیمهای تونس و مصر دست به قتل و غارت زدند. بدین سان، مردم این دو کشور از مردم ایران، راه و روش جنبش همگانی را آموختند و رژیمهای این دو کشور، از رژیم ولایت مطلقه فقیه، استفاده از « لباس شخصی» ها در قتل و غارت را آموخته و بکار بردند. جز این که زیر نظر دوربین ها، دست به غارت و جنایت زدند و هویت خویش را برجهانیان آشکار کردند. باوجود این، همچنان کوشش می شود ترس از ناامنی را عامل منصرف کردن مردم مصر از جنبش کنند. این ترس می تواند مؤثر افتد اگر جنبش هدف روشنی نیابد و یا برفرض داشتن هدف روشن، مردم خود را توانا به متحقق کردن هدف نیابند. از این رو، وجود بدیل توانا به متحقق کردن هدف، هم مانع از چیره شدن احساس ناتوانی به مردم می شود و هم اطمینان از تحقق هدف را قطعی می گرداند.

 

جوانان ایران!

     از ویژگی های رژیم ایران و رژیمهای مصر و تونس بی هدف بودن آنها است. یک زمان، استبدادها خود را هدفمند می شمردند: رژیم شاه می خواست ایران را به دروازه تمدن بزرگ برساند، رژیمهای بعث سوریه و عراق، خود را در خدمت «ایدئولوژی بعث» می دانستند. ناصریسم در خدمت «ناسیونالیسم» عرب بود. انقلاب سفید شاه شکست خورد، «ایدئولوژی شاهنشاهی» بی فرجام شد و رژیم شاه بی هدف گشت. پس از انقلاب و در پی ایجاد ستون پایه های قدرت، ولایت جمهور مردم جای به ولایت فقیه مطلقه سپرد و این استبداد از ساختن جامعه اسلامی ناتوان گشت. دیری نگذشت که «حفظ نظام» «اوجب واجبات» شد، اینکبنا بر سخنان آقای خامنه ای در جمع اعضای «جامعه مدرسین حوزه قم» - یکدست نگاه داشتن رژیم و حفظ « فصل الخطاب بودن رهبر»، دغدغه او و دستیاران او شده، یعنی، رژیم بی هدف گشته است. بدین سان، این گونه رژیمها به سرنوشتی دچار شده اند که تمامی رژیمهای استبدادی، دچار آن می شوند: بی هدف می گردند و سرانجام کارشان حفظ موقعیت جبار می شود. این زمان، زمان سقوط است

     در بهار 1388، ماهی پیش از تقلب بزرگ، در هامبورگ، در اجتماع ایرانیان، علائم مرگ رژیم مافیاهای نظامیمالی را تشریح کردم. می دانستم این رژیم دست بکار چنین تقلبی هست. امروز، آقای خامنه ای، ناخودآگاه اعتراف می کند که آن تقلب را بدان خاطر کارگردانی کرده است که رژیم دو سر نشود. این اعتراف گویای واقعیتی دیگر و بس مهم است: رژیم مافیاهای نظامیمالی نمی تواند محوری جز محور ولایت مطلقه را تحمل کند. به سخن دیگر، اصلاح در جهتی ناسازگار با ولایت مطلقه فقیه، مطلقا ناممکن است. اما رژیمی که هدف ندارد و جز به تمرکز قدرت در «مقام معظم رهبری» نمی اندیشد، که بخود می بالد با روشهای جنایتکارانه به مقابله جنبش مردم ایران رفته است، که انعطاف ناپذیری مرگ آور را هنر و دلیل زندگی خود می شمارد، که از بکار گرفتن نیروهای محرکه در ساختن و رشد، یکسره ناتوان گشته و ابعاد ویران سازی این نیروها را چنان بزرگ کرده است که حیات ملی به خطر افتاده است، که تحقیر ایرانیان، خصوص شما جوانان را از اندازه گذرانده است، جز مرگ چه سرنوشتی می تواند داشته باشد؟

 

زنان و مردان جوان ایران!

      باردیگر، اقبال با خدمتگزار شما یار بود و پیش از جنبش جوانان در تونس و مصر و یمن و اردن و... ، باز در هامبورگ، او از موقعیت جوان در جهان امروز  و نقش جوان در جامعه ها و چرائی برخاستن جنبش ها در جامعه های تحت رژیمهای استبدادی فرسوده سخن گفت. جنبش جوانان در تونس و مصرکه قشرهای سنی دیگر نیز به آنها پیوستندبر درستی آن تحلیل و قواعدی شهادت دادند که جنبشهای همگانی، بخصوص وقتی جوانان آغازگر آن می شوند، از آن پیروی می کنند.

      در توصیف و تشریح جنبشهای تونس و مصر می گویند: تحقیر  و بیکاری و فقر انگیزه های جنبش ها بوده اند. افزون بر اینها و بسا مهمتر از اینها، محکومیت نسل جوان به مرگ اجتماعی است که سبب برخاستن جوانان به جنبش می شود. توضیح این که دولت استبدادی بی هدف، کار خود را تخریب نیروهای محرکه می کند. جوانان که نیروی محرکه هدفمند هستند و به دیگر نیروهای محرکه هدف می بخشند، به جای جامعه باز و تحول پذیر، با نظام اجتماعیسیاسی بسته ای روبرو می شوند، که نه تنها افق آینده نزدیک و دور را می بندد، بلکه در  زمان حال نیز، نقش به کنار، کار برای تأمین معیشت نیز به جوانان نمی دهد. در حقیقت، دولتها وقتی بی هدف می شوند، چون پیدا شدن هر هدفی بیرون از خود را عامل مرگ خویش می شناسند، تا می توانند از پیدایش بدیل یا نیروی جانشین جلوگیری می کنند. کار بجائی می رسد که هرگونه هدف یابی توسط «خودی ها» را نیز بر نمی تابند. رژیم شاه چون به این مرحله رسید، دو حزب شاه ساخته را منحل کرد و حزب واحد ساخت و فرمان داد که ایرانیان، همه می باید عضو این حزب شوند. اما رهبری حزب رستاخیز نیز از تعیین هدف ناتوان شد. و اینک بنگرید که رژیم ولایت مطلقه فقیه بهمان سرنوشت گرفتار شده است. از تقلب بزرگ بدین سو، رژیم «یک سر»، سری خالی جسته است. از قرار، آقای خامنه ای دریافته است که بی هدف شدن رژیم و جلوگیری از با هدف شدن جامعه جوان، مرگ اجتناب ناپذیر رژیم را زود رس تر می کند. از این رو، در اجتماع «اندیشه ورزان» رژیم شرکت کرد تا مگر برای رژیم هدفی بجویند. غافل بود از این واقعیت که پیش از او، رژیم شاه، بعد از شکست انقلاب سفیدش، این وظیفه را برعهده  400 دانشگاهی نهاد. هم آن مستبد از واقعیتی بس مهمتر غافل بود و هم این مستبد از آن غافل است و آن ناسازگاری مطلق نظام استبدادی با هدفی غیر از قدرت و تمرکز آن در «مقام سلطنت» و یا «مقام معظم رهبری» است. چراکه قدرت هدفی جز قدرت و متمرکز شدنش در یک شخص نمی تواند داشته باشد. جهت تحول استبدادهائی که از هدف مطلوب جامعه مشروعیت می گیرند، جهت جانشین کردن آن هدف با قدرت و، دراین جهت، تا آخر، تا مرگ، رفتن است. این همان بیراهه است که تمامی استبدادها آن را تا وادی مرگ رفته اند.

      شما جوانان، با جنبش خویش، در پی تقلب بزرگ در «انتخابات» 22 خرداد 1388، کدام هدف را برگزیدید؟ هرگاه «رأی من کو» را گویای هدف  شمار بزرگی از شما بشماریم، این هدف جز اصلاح رژیم حاکم  نمی توانست باشد و نبود. می خواسته اید آن را «دو سر» کنید و سر دوم، در حدی که «نظام ولایت مطلقه فقیه» اجازه می دهد، خواستهای شما را متحقق کند. باور کرده بودید که «نامطلوب اما ممکن» این هدف است. پس غافل بودید که هرگاه رژیم توانا به قبول هدفی جز تمرکز قدرت در «مقام معظم رهبری» بود، منتظر جنبش شما نمی شد. خود این هدف را بر می گزید. این غفلت در خور سرزنش سخت است. زیرا هدف انقلاب ایران، استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت و اسلامی ترجمان این اصول، بعنوان اندیشه راهنما، و ولایت جمهور مردم بمنزله اساس سازماندهی نظام اجتماعی و دولت بود. ولایت فقیه استخدام زور برای بازداشتن جامعه از  تحقق بخشیدن به این هدف شد و از آغاز تا خرداد 88، زور را بر ضد هدف انقلاب ایران بکار برده بود.

   وقتی آقای خمینی، در پاسخ همین آقای خامنه ای، نوشت: حکومت اسلامی مقدم بر دیگر احکام دین و حاکم برآنها است، رابطه رژیم را با هدفی ادعائی - «پیاده کردن اسلام» - نیز قطع کرد. با «بازنگری» در قانون اساسی و رسمیت بخشیدن به «ولایت مطلقه فقیه»، با خدا و دین نیز قطع رابطه کرد. چرا که ولایت مطلقه فقیه از مصادیق شرک است. آیا معنی ولایت مطلقه فقیه جز اینست که هر هدفی جز این ولایت مطلقه ناسازگار با وجود آنست؟ پس شما نمی باید غافل می شدید و نمی باید بر واقعیت، یعنی رژیمی که حاصل قطع رابطه به هدف انقلاب و بکار انداختن زور بر ضد آن و سپس قطع رابطه با «اسلام عزیز» شد و ماند، چشم می بستید و چشم ببندید. باید می دانستید و باید بدانید که این رژیم هدف پذیر نیست. اگر بخاطر فریب شما، «چشم انداز بیست ساله» حاوی هدفها را سر هم بندی می کند، خود آن را از بین می برد. چنانکه حکومت احمدی نژاد، بر آن چشم انداز پرده ای سیاه کشید

 

نوجوانان، جوانان، میان سالان و کهن سالان ایران!

     نوبت به نوبت توضیح دادم آنچه را «نامطلوب اما ممکن» تصور می کنید، نامطلوب و ناممکن است. در پرتو جنبش ها در تونس و مصر می توانید مشاهده کنید که  آنچه را «مطلوب اما ناممکن» تصور می کردید، مطلوب و ممکن است. به این دلیل ساده که در محدوده نظام سیاسی استبدادی، تعیین هدف ناممکن است و در بیرون آن ممکن است. از زمانی که جامعه ملی هدف خویش را معین کرد، مطلوب او ممکن می شود. شما می توانید بپرسید: مگر در انقلاب ایران، هدف جامعه ملی مشخص نبود پس چرا این جامعه نتوانست بدان تحقق بخشد و استبداد باز سازی شد؟ به این پرسش شما، در کتابها و پرشمار مقاله ها و مصاحبه ها پاسخ داده ام. اما هرگاه در پرتو جنبش سال 88 ایران و جنبشهای سال 89 تونس و مصر، در پرسش بنگریم، پاسخ را می یابیم

1 – هدف وسیله را معین می کند و هدف و وسیله در اصل راهنما بیان می شوند. هرگاه هدف ولایت جمهور مردم می بود، وسیله آن تصدی این حاکمیت از سوی مردم می شد و برای این که مردم می توانستند این حاکمیت را تصدی کنند، هر ایرانی می باید استقلال خویش در گرفتن تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم و دیگر حقوق خویش را، حقوق ذاتی خود می دانست و به این حقوق عمل می کرد.

2 – برای این که دولت با ولایت جمهور مردم سازگار می گشت، می باید نظام دولت از دولت قدرت محور به دولت حقوق محور تغییر می کرد. وقتی نظام دولت قدرت محور برجا ماند و ستون پایه های جدید نیز برای آن ساخته شد، مسلم بود که استبداد برجا می ماند و مانع از تحقق حاکمیت ملت می شود.

3 – بدیلی توانا به نمایندگی ولایت جمهور مردم و تصدی دولت حقوقمدار ضرور بودنبودش و یا ناتوانیش همان وضعیتی را پدید می آورد که در ایران پدید آورد و در حال حاضر، جنبش های تونس و مصر را با خطر روبرو کرده است.

       اما توانائی یا ناتوانی بدیل، در قسمتی، از خود او  و در قسمت دیگری، از جامعه است:

بدیلی که بخواهد از ولایت جمهور مردم نمایندگی کند، می باید استقلال و آزادی و رشد بر میزان داد و وداد را هدف و روش کند. به ترتیبی که نماد این اصول و الگوی زیست در استقلال و آزادی و رشد بگردد. بر او است که اندیشه راهنما را بیان آزادی کند و این بیان برای مردم یک کشور، آشنا و پذیرفتنی باشد

جامعه ای که هدف خویش را معین می کند، می باید در برابر شدائد مقاومت کند و  جمهور مردم در تحقق بخشیدن به آن شرکت کنند و مراقبت کنند هیچ عاملی آنها را از متحقق کردن هدف بازندارد. به اعتیاد، اعتیاد به اطاعت از قدرت، بازنگردد و نگذارد قدرت پرستان استبداد را باز بسازند و دولت  را از آن خود کنند

4 – بخصوص تجربه را در نیمه رهاکردن را با تجربه را تا رسیدن به نتیجه ادامه دادن، جانشین کند. برای این کار، بر او است که موانع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی برخورداری از استقلال و آزادی و دیگر حقوق را شناسائی کند و از میان بردارد. مردم ایران نباید از یاد ببرند که از انقلاب مشروطیت تا امروز، غیر از سه انقلاب بزرگ، به فراوان جنبشها دست زده اند. اما یکی از اینهمه را، به نتیجه نرسانده اند. بر این مردم  است که از خود بپرسند چرا جنبشهای خود را در نیمه رها کرده اند؟ این پرسش آنها را به یاد واقعیت دیگری می اندازد و آن اینست: در زندگی شخصی نیز، تجربه ها را در نیمه رها کردن، زندگی را سرانجام بی هدف می گرداند. توجه به این واقعیت مبارزه با طرز فکر و انقلاب در تعلیم و تربیت  را ضرور می کند. در حقیقت،

5 – نسل جوانی که استبداد پرده سیاهی میان او و آینده قرارداده است تحقیر شده و بی هدف، به آدمکی محکوم به تکرار اعمال یک نواخت تبدیل شده است. عصیان بر این تحقیر، راه بجائی نمی برد. نیاز به انقلاب است تا مگر نسل جوان آرمان بجوید و عقل او استقلال و آزادی بیابد و بیان آزادی را اندیشه راهنما کند و طرح جامعه ای از انسانهای مستقل و آزاد و پیشرو را به اجرا گذارد. بدون اندیشه راهنما کردن بیان آزادی، عقل او، در خلاء اندیشه راهنما نمی ماند. زیرا خلاء را بمحض بوجود آمدن، این یا آن بیان قدرت پر می کند. همان فاجعه که در پی انقلاب ایران روی داد. توضیح این که در دوران شاه و بهنگام انقلاب و پس از آن، اسلام بمثابه بیان آزادی پیشنهاد شد. به یمن آن بیان، گل برگلوله پیروز شد و همچنان، در جامعه های دیگر، درکار پیروز کردن گل بر گلوله است. اما آن روزها، بازوان بخشی از جوانان بی قرار بودند تا بکار «به زور از میان برداشتن موانع در کوتاه مدت» روند. بدین سان بود که آنها به استخدام استبدادیان درآمدند. نه آن نسل و نه نسل امروز، هنوز از خود نپرسیده است: آیا ممکن است اندیشه راهنمائی که گل را بر گلوله پیروز کرد، توجیه گر چنین خشونت کوری گشته باشد؟ آنها که این پرسش را از خود نکردند و آنها که تابع این فکر جمعی جبار شدند که  نیازی به اندیشه راهنما نیست، اسلام  را مقصر شمردند. آیا در پرتو جنبش تونس و مصر و ... و نیز مثالی که ترکیه امروز است، می توانند این واقعیت را دریابند که وقتی دین یک جامعه ای اسلام است، تا این دین بیان آزادی نشود و دست کم با دموکراسی سازگار نگردد، ملتهای مسلمان  در بند مدار بسته استبداد، از آن، خلاصی نمی جویند؟ 

     جنبش سال 88 نمی توانست نیمه تمام رها نشود از جمله به این دلیل که هدف را بدون اندیشه راهنمائی که بیان آزادی است، نمی توان تعیین کرد. هدف که تعیین نشد، وسیله درخور را نیز نمی توان برگزید. جامعه گرفتار سرگردانی می شود و از خود می پرسد: فایده کاری که می کنیم چیست؟ پاسخی که این پرسش می جوید، رها کردن جنبش است. هرگاه نسلی بخواهد تجربه را به نتیجه برساند، اندیشه راهنمائی که بر می گزیند، ویژگی ها می باید داشته باشد. از جمله این ویژگی ها:

نباید مرامی باشد برای تنظیم رابطه انسان با قدرت بلکه می باید اندیشه راهنمائی باشد برای استقلال و آزادی انسان. در نتیجه،

برای اینکه دولت قدرتمدار نشود و حقوقمدار بگردد و تابع ولایت جمهور مردم باشد، اختیار اندیشه راهنما، نه تنها نباید در دست دولت قرارگیرد، بلکه محک شناسائی بیان آزادی از بیان قدرت، از جمله، اینست که قدرت، از جمله دولت، نتواند آن را وسیله کند و یا حتی با آن جمع شود. در عوض،

بیان آزادی می باید بکار ممکن کردن همکاری انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند برای اداره زندگی هدفمند، بی نیاز از استفاده از قدرت، خواه درسطح خانواده و خواه در سطح یک جامعه، بیاید. این بیان آزادی کامل است وقتی هیچ خلائی باقی نگذارد. چرا که قدرت، در جا، آن را پر خواهد کرد و بیان آزادی را در بیان قدرت از خود بیگانه خواهد کرد.

برفرض که بیان آزادی کامل باشد، انسانهائی که آن را بکار می برند، می باید مراقب باشند زور در کار نیاورند. از این رو، از تفاوتهای بنیادی بیان آزادی با بیان قدرت یکی نیاز بیان آزادی به جریان آزاد اندیشه ها و بیان قدرت به قطع جریان اندیشه ها است. دیگری شناختن حق اختلاف، بنا بر این، برداشتهای گوناگون از حق  و گذار دائمی از اختلاف به توحید، به یمن جریان آزاد اندیشه ها است

بیان آزادی این ویژگی بس مهم را دارد که بکار بردن منطق صوری را، بعنوان روش ناممکن می کند. عقل مستقل و آزاد را دائم با واقعیت، در ارتباط مستقیم نگاه می دارد. از این رو، نزاعهائی که حاصل بکار بردن منطق صوری هستند، بی محل می شوند. توضیح این که فرض کنیم بیان آزادی با صفت اسلامی، به انسانها پیشنهاد شود. هرگاه منطق صوری روش باشد، آسان می توان نسبت به اسلام، حساسیت پدید آورد چنانکه عقلها خویشتن را سانسور کنند و از آن بیان محروم بمانند. بر فرض که بتوان با صفت دین یا فلسفه دیگری، بیان آزادی را به جامعه ارائه کرد، انسانهائی که منطق صوری را روش کرده اند، به آن روی نمی آورند. زیرا خود را سانسور می کنند و برای این سانسور نیز دلیل می تراشند

      انسان امروز نباید گمان کند در طول تاریخ بشر، بیان آزادی به انسان پیشنهاد نشده است. باید بپذیرد که این بیان پیشنهاد شده است و باید از خود بپرسد چرا سانسور شده و، بدتر از آن، چرا بیان قدرت و، گاه، بیان استبداد فراگیر، جانشین آن شده است؟ هرگاه بپذیرد که بیان آزادی وجود دارد، پس خود را از قید منطق صوری رها می کند و برآن می شود که از صورت به محتوا گذر کند و اگر مشاهده کرد که بیان را،  بدون بکار بردن زور، می تواند بکار ببرد و استقلال و آزادی خویش را، از راه رشد، دامن بگسترد، براو است که آن را بعنوان اندیشه راهنما بپذیرد.

     نسل امروز ایران، هنوز در بند صورت مانده است. منطق صوری مسئله با راه حل معین را در نظرش مسئله غامض و بدون راه حل کرده است: اسلام دین اکثریت بزرگی از مردم ایران است. از ترسهای بخشی از این مردمکه رژیم مرتب القاء می کندیکی اینست که هرگاه رژیم ولایت فقیه سقوط کند، اسلام نیز از میان میرود. اما اگر این نسل، بپذیرد که اسلام بمثابه بیان آزادی می باید ویژگی های بالا و دیگر ویژگی های بیان آزادی را داشته باشد و بیان آزادی و دولت، حتی حقوقمدار، جمع ناشدنی هستند، چرا که این بیان روش زیستن هدفمند در استقلال و آزادی و حقوقمندی است، پذیرفته است که دین می باید از اسارت قدرت، از جمله دولت رها شود. پذیرفته است که دین نمی باید توجیه گر خشونت شود. پذیرفته است که دین می باید حق اختلاف را بپذیرد اما عامل دشمنی نباشد. پذیرفته است که همگان حق دارند اندیشه های خود را اظهار کنند و مردم آزاده آنها هستند که بهترین سخن را بر می گزینند بی توجه به گوینده و صورت و رنگ آن سخن

 

ایرانیان!

     درنگ نکنید، نگذارید سایه شوم ترس برایران دیرپاید، انتخاب روشنی بکنید. در حال حاضر، انتخاب ملتی که معلم جنبشهای همگانی ظفرمند بوده است، جز «نه به ولایت فقیه و آری به ولایت جمهور مردم»، نمی تواند باشد. هرگاه این هدف را برگزیدید، روش شما جنبش همگانی توأم با خشونت زدائی می شود و اندیشه راهنمای شما، بیان آزادی می گردد، بنگرید مصر امروز را، سرزمینی، که سرزمین زندگان شده است. که تا دیروز، به گورستان خاموش می ماند. پیش از جنبش مردم مصر، خبرنگاری از من پرسید: بعد از تونس، نوبت کدام کشور است؟ پاسخ دادم: مصر. باور نکرد چرا که مصریان را مردمی منفعل و بی تفاوت می انگاشت. از واقعیتی آگاه نبود که نسل جوان وقتی در آن قرارگرفت، به جنبش در می آیدامید که این نسل، اینک که برخاسته است، دیگر بر زمین ننشیند و مصر را سرزمین جامعه آزادگان بگرداند. بنگرید که هر جنبش در هر کشور که روی می دهد، نگاه ها را بسوی ایران، سر زمینی برمی گرداند که آموزگار روش پیروز بوده است. همه می پرسند و ما ایرانیان نیز از خود می پرسیم: چرا ما نتوانستیم؟ برخیزیم و با این عزم برخیزیم که این بار می توانیم.

 

و شما افراد نیروهای مسلح، ستمدیده های ابزار ستم بر ملت ایران!

    شما ستمدیده اید چرا که بازوهای خود را از فرمان عقلهای آزاد خود بدربردید و به فرمان جبار در آوردید. جبار توان و فرصت رشد را از شما ستاند و بدست شما، نسل انقلاب و، به دنبال آن، نسل اول بعد از انقلاب و اینک نسل دوم و سوم بعد از انقلاب را دارد از رشد محروم می کند. روز اول، شما را فریفت که گویا هدف دارد و شما ندیدید که استبدادش حاصل قطع رابطه با هدف است. امروز دیگر نمی تواند یک هدف دروغین نیز  بسازد و شما را بدان بفریبد. از راه فساد گسترده و شرکت دادن در سرکوبگری است که می خواهد شما را ناگزیر کند در خدمتش بمانید

      اگر نمی خواهید از سرنوشت ارتش ایران درس بگیرد، اگر نمی خواهید بدانید که آن ارتش سرانجام از اسلحه کشیدن برروی مردم خود بازایستاد و فرصت جنگ با متجاوز را برای بدل شدن به یک ارتش ملی غرورمند مغتنم شمارید، از رفتار ارتشهای تونس و مصر بیاموزید. میان این رژیم بی هدف و فرسوده محکوم به مرگ و ملت ایران، حایل نشوید و بعنوان عامل سرکوب، حایل نگردید. سرنوشت خود را با سرنوشت رژیم میرنده گره نزنید. زیرا ملتی که رژیم را نمی خواهد بر رژیمی که نیروی حیاتی را از دست داده است، پیروز می شود.

    آغوش مردم ایران بر روی فرزندان جوان خویش که سرفرازی خدمتگزاری به مردم ایران را بر می گزیند، باز است.

خدمتگزار شما مردم ایران و ایران

ابوالحسن بنی صدر

               

 

 

پیام ابوالحسن بنی صدر به مردم ایران به مناسبت نوروز1390

از سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی شماره ۷۷۲

 

 

 

سال جنبش برای استقلال و آزادی

 

هموطنان عزیزم

    فرا رسیدن نوروز را به شما تبریک می گویم و فرصت را برای  یادآوریهای زیر مغتنم می شمارم:

1 – هر ملتی تاریخی کوتاه یا دراز دارد. این تاریخ را اعضای جامعه با پندار و گفتار و کردار خود می سازند و به نسل بعد منتقل می کنند. پس، هر ایرانی تاریخ  ایران است، بمثابه یک امر واقع مستمر. وجدان تاریخی آگاهی به خود بمثابه یک انسان تاریخمند است. بدین سان، تاریخی که مورخان می نگارند، روایت است اما خود آدمی، تاریخ زنده و درایت است. پس، بنا بر قاعده، هرگاه روایت با درایت نخواند، یعنی شنیده با مشهود و با درون و بیرون مشاهده کردنی، نخواند، بی اعتبار می شود. برای مثال، نوروز را نسلها، از پی هم، جشن گرفته اند. ایرانیان، هر زمان نوروز را به یاد بیاورند، جشن، نو شدن زندگی، شادی، امید، صلح و صفا، انس و دوستی، نوآوری و بهروزی و گشایش در زندگی و...  را به یاد می آورند. در نظر آنان، نوروز، روزی است که می باید از زور گفتن و زور شنیدن، بازایستاد.  

      هیچ ایرانی نیست که این روز را روز پیروزی سلطه جو و شکست سلطه پذیر بداند. هیچ ایرانی نیست که نوروز را جشن زندگی نداند. هیچ ایرانی نیست که نوروز را روز برتری نژادی بر نژادی و یا  آئینی بر آئینی و یا  فرهنگی بر فرهنگی، بداندایرانیانی هستند که کم یا بیش، از قیام کاوه و جنبش مردم ایران بر ضد ضحاک آگاهند. امر مهم، بسیار مهم، اینکه آنها هم  که از جنبش همگانی پیروز ایرانیان بر ضد جبار آگاه نیستند، میان نوروز و دادگری رابطه برقرار می کنند. آیا وقتی تحت ستم جبارند، نمی گویند: باوجود ظلم جبار، چه عیدی؟. این پرسش را وجدان تاریخی می کند و تاریخ راستین، انسانی است که این پرسش را برزبان می آورد. وجدان تاریخی، به یادآوردن این و آن رویداد در گذشته های دور یا نزدیک نیست، وجدان تاریخی استمرار تاریخ است در زندگی انسان امروز

      پس اگر تاریخهایی که مورخان در باره چرائی جشن شدن نوروز و معانی و مراسم آن نوشته اند و یا بنویسند را با تاریخی که انسان امروز، در زندگی  می سازد، نخواند، ساخته این و آن ذهن و بی اعتبار است.

2 - اما جشن گرفتن نوروز، بنا بر توانائیهای جشن گیرندگان، گوناگون می شود: آنها که توانائی مالی بسیار دارند، همانگونه نوروز را جشن نمی گیرند که بی چیزان. جامعه ای که خود و اعضایش از استقلال و آزادی برخوردارند، همانگونه نوروز را جشن نمی گیرند که جامعه تحت استبداد جباران جشن می گیرد. جشن نوروز سال 1329 که، روزی پیش از آن، صنعت نفت ملی شد تا که ایرانیان شرف و غرور ملی بجویند، همان جشن نشد که نوروز 1333، تحت استبداد شاه دستیار انگلستان و امریکا در کودتا بر ضد استقلال و آزادی و شرف و غرور ملیِ شما مردم ایران. باز نوروز سال 1358 همان جشن  نشد که جشن های نوروز های سالهای بعد از کودتای خرداد 60. در این سالها، استبداد جباران باز ساخته شد از راه جنگی که یک نسل ایرانی را تباه کرد و زور و خشونتی که روش جبار و دستیاران او گشت

     حال اگر از خود بپرسیم: آیا نوروز را روز بازیافت توانائی خویش می یابیم؟ پاسخ ما جز این نمی شود که نوروزهائی روز بازیافت توانائی ما بوده اند و نوروزهائی نبوده اند.  

     پس، بر نسلهایی که از پی یکدیگر در ایران زیسته اند، بوده است که نوروز را فرصت انتقاد بقصد بازیافت توانائی می شمردند. و بر نسل امروز است که نوروز را فرصت انتقاد از خود، با هدف بازیافت توانائی بگرداند. این انتقاد از ناتوانی  بخاطر یافتن علل ناتوانی و برطرف کردن آنها و بیدار نگاه داشتن وجدان بر توانائی خویش، ما را از واقعیت دیگری آگاه می کند: هر نسل که خود را ناتوان انگاشت و اطاعت از قدرت جبار را پذیرفت، احساس ناتوانی و حقارت را به نسل بعدی  انتقال می دهد. نسلهای ناتوان، تا وقتی خویشتن را ناتوان می پندارند، جشن نورزشان، جشنی صوری می شود. از این رو، بسا می شود که روزهای تاریخی، که فرصتهای بازیافت استقلال و آزادی خود، بمثابه یک جامعه و انسانهای عضو این جامعه هستند، فرصتهای تمرین فعل پذیری و تن دادن به جبر جبار می شوند. انسانها از یاد می برند که تدبیر بر تقدیر مقدم است و خویشتن را به جبر تقدیر جبار می سپرند. جشن نوروز از این قاعده مستثنی نیست.

      شما ایرانیان، هموطنان عزیز من، بسا معنای نوروز، بمثابه امری که واقع شده و نسلها از پی یکدیگر بدان تداوم بخشیده اند را با از خود بیگانگی ناشی از تن دادن به جبر جبار و نوروز را فرصت ابراز فعل پذیری شمردن، متناقض بیابید. اما نیک که بنگرید، می بینید، هرگاه ناتوان بینی خود امری دائمی می گشت، جریان زندگی جای به جریان مرگ و ویرانگری، می سپرد و حیات ملی ادامه نمی یافت. چنانکه در منطقه ای که ما زندگی می کنیم، ملتهائی بوده اند که از میان رفته اند. جنبشها، از جمله فرآورده های باز جستن روزهای تاریخی، بمثابه فرصتهای بازیافتن توانائی و بکار بردن این توانائی ها هستند. به یمن این جنبشها است که تاریخ زیسته، تصحیح می شود و روزهای تاریخی، همان نقش را می یابند که  بخاطرش، تاریخی گشته اند و در زندگی جامعه ها و اعضایشان، نقش جسته اند. بنگرید به نقشی که عاشورا در دوران انقلاب و سال 1388 پیدا کرد و مقایسه کنید آن را با نقش عاشورا در 1389.

3 – زمان نیز شاهدی عادل است و به یمن شهادت زمان است که انسانها می توانند حق را از ناحق بازشناسند: باز، با دو تاریخ رویاروئیم: یکی تاریخی که قدرت باوران و آنها که مزدور قدرتمداران هستند می نویسند و یکی شهادت زمان. برای مثال، در باره مصدق، قدرت باوران و مزدوران آنها تابخواهی تاریخ نوشته اند. بنا بر تاریخ آنها، او نماد همه عیب ها و زشتکاریها است. زورباوران و مزدوران آنها از شهادت زمان غافلند. شهادت زمان تنها، انتشار اسناد محرمانه و اعترافها به دروغ سازیها، نیست. تحقیق و انتشار تحقیق ها نیز هست. نقش مصدق در زندگی جامعه ایرانی و جامعه های دیگر، نسل بعد از نسل نیز هست: هرگاه نسل امروز بخواهد کشوری مستقل و آزاد بجوید و هرگاه جوان ایرانی و غیر ایرانی بخواهد استقلال در تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم را باز یابد، مصدق بمثابه نماد استقلال و آزادی بکارش می آید. افزون بر این، به یمن پایداری  در تحقیق بقصد یافتن حقایق و انتشار آنها و به یمن نقش مداومی که انسانهای ایستاده بر استقلال و آزادی در زندگی همه روزه مردم پیدا می کنند، بتدریج، بر سر آنها اجماع بوجود می آیدشهادت بی خدشه زمان این شهادت  و تاریخ بی کم و کاست این تاریخ است.

       در مصر و تونس و لیبی و الجزایر و یمن و بحرین و اردن و عمان و عراق، نسلهای جوان در جنبش هستند. در مصر و تونس، مبارک و بن علی، رفته اند. اما  دستگاه آنها برجا مانده است. چرا؟ زیرا بدیلی که بیانگر هدف  مردم در جنبش باشد و بتواند مرحله انتقالی را تصدی کند، در صحنه حاضر نیست. اگر بدیل بود، جانشین حکومتهائی می شد که مردم بر ضدشان جنبش کرده اند. می دانیم که خلاء را قدرت پر می کند. یعنی این خطر وجود دارد که جای استبداد مرده را استبدادی بسا ویرانگرتر بگیرد. از این رو، عاجل ترین کار برای مردم در جنبش، پدید آوردن یک بدیل بالنده است که ترجمان هدف آنها باشد

       در ایران، مثلث زورپرست، تا توانسته اند، برضد آنها که بر استقلال و آزادی و حقوق ملی و حقوق انسان استوار ایستاده اند، دروغ ساخته اند و می سازند، پراکنده اند و می پراکنند. اعترافها به دروغها و انتشار اسناد محرمانه ( اسناد محرمانه امریکا و انگلستان در باره ملی کردن نفت و نقش مصدق و اسناد محرمانه انگلستان پیرامون دوران مرجع انقلاب ایران و نقشهای خمینی و بنی صدر و...) شهادت زمان هستند. اما آن شهادت زمان که نسل امروز را، در جنبش برای بازیافت استقلال و آزادی و برقرار کردن دموکراسی پیشرفته، بکار می آید، در لحظه ای ادا می شود و، در وجدان همگانی ادا می شود، که نسل امروز تصمیم به تغییر می گیرد. هرگاه نسل امروز عزم خود را به تغییر دادن نظام سیاسی جزم کند، پرسش نخستی که به ذهن او می رسدبخصوص بعد از تجربه انقلاب و عهد شکنی آقای خمینیاین پرسش است: بدیل قابل اطمینانی که در خدمت هدف من باشد و استقلال و آزادی مرا، به قدرتمداری نفروشد، از چه کسانی تشکیل شدنی است؟ پاسخی که وجدان تاریخی به این پرسش اساسی می دهد، شهادت زمان و تاریخی خدشه ناپذیر است.

 

ایرانیان!

3 - شما خود نیز تاریخ هستید. هرگاه ناتوانی را بهانه نادیده گرفتن تاریخی نکنید که هستید، در خود، عهد شناس را از عهد شکن، نیک باز می شناسید. آنها که نمادهای استقلال و سرفرازی ایرانیان هستند را از وابسته های تن به ذلت دست نشاندگی داده، باز می شناسید. کسانی که با تمام توان کوشیده اند از بازسازی استبداد جلوگیری کنند را از آنها که، در خدمت جبار، سرعمله و عمله بازسازی استبداد شده اند، باز می شناسید. آنها که استقلال و آزادی را هدف می شناسند و به قدرت نه می گویند و گرفتار اعتیاد به قدرتمداری و اطاعت از اوامر و نواهی قدرت نیستند را از آنها  که قدرت را هدف کرده اند و مدعی می شوند، قدرت را برای آن می خواهند که شما را از استقلال و آزادی برخوردار کنند، تمیز می دهید و باز می شناسید. قدرت پرستان غافلند که شما، هم تاریخ و هم تجربه گر هستید. شما هستید که اگر نخواهید در گذشته بمانید و بخواهید آن را نقد و سرمایه کنید، می توانید راست راه رشد را در پیش گیرید و تاریخی را تغییر دهید که هستید: آزاد شدن از بند قدرت و بازیافتن خویش بمثابه انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند

    تجربه گری که انسان است و می داند انسان بی اندیشه راهنما وجود ندارد، می تواند تجربه را روش کند و به یمن تجربه، در اندیشه راهنمای خود، سره را از ناسره تمیز دهد. هر انسانی، در هر جامعه ای، دینی یا مرامی دارد. او خود تاریخ دین یا مرام «زیسته» خویش است. دین و مرام زیسته، در اصل هرچه بوده اند، زیسته آنها، همانست که راهنمای پندار و گفتار و کردار انسان امروز است. وقتی در خود، بمثابه دین زیسته تأمل می کنیم، می توانیم به این پرسش که چرا در طول تاریخ در استبداد زیسته ایم، پاسخی دقیق و شفاف بدهیم: دینی که اندیشه راهنمای ما بوده و هست، بیان قدرت است. استبداد سلطنتی و اینک استبداد ولایت مطلقه فقیه، هم فرآورده این بیان قدرت و هم عامل از خود بیگانه شدن دین در بیان قدرت هستند. اما متصدی و مسئول استقلال و آزادی هر انسان، خود او است. هرگاه بیان آزادی را اندیشه راهنما کند، استقلال و آزادی خویش را باز می یابد و در می یابد: آن مدعیانی که می گویند در کار تصرف دولت هستند تا که او حقوقمند و صاحب منزلت و کرامتمند بگردد، دروغ می گویند. زیرا متصدی و مسئول چنین انسانی شدن، خود او است و اگر بمثابه انسان مستقل و آزاد زندگی کند، جباری پدید نمی آید تا او را به اطاعت از قدرت معتاد کند

       انسان تجربه گر، بنا بر این، منتقد، خود را بمثابه دین یا مرام زیسته نیز انتقاد می کند و به یمن این انتقاد از امر بس مهمی سر در می آورد: تا انسان خویشتن را در رابطه با قدرت قرار ندهد و به خود نقش آمر و یا مأمور قدرت را ندهد و هدف زندگی را رسیدن به قدرت نکند، دین یا مرام او، در بیان قدرت، از خود بیگانه نمی شود. این انسان در می یابد هرگاه کاملترین بیان آزادی را در اختیار او قرار دهند، یا خود را سانسور می کند که نشوند و نخواند و یا، شروع می کند به از خود بیگانه کردن آن، در بیان قدرت و سازگار کردنش با بندگی قدرت. از این رو بود که بهنگام انقلاب، بنا بر اسلام، ولایت با جمهور مردم بود. انسان حقوقمند و مستقل و آزاد بود. اما چون قدرت بدست آمد و بنا بر تنظیم رابطه با قدرت شد، باز بنا بر اسلام، ولایت مطلقه از آن فقیه شد و انسان مسلمان تکلیف مند گشت.! بدیهی است دو بیان متضاد، یک اسلام نیستند. این امر که هر دو بیان از زبان آقای خمینی اظهار شدند، گویای تنظیم رفتار با قدرت است. توضیح این که چون مردم ایران با هدف تغییر رژیم، روی به جنبش همگانی آورده بودند، پس می باید به حقوق مردم، از جمله «ولایت جمهور مردم»، و به حقوق انسان اعتراف کرد و اسلام را بیان آزادی شناخت. اما با بیان آزادی بازسازی استبداد ممکن نبود، پس می باید، اسلام بمثابه بیان قدرت را جانشین آن کرداما در این جانشین کردن، خمینی تنها نبود: نقش قدرت در پندار و گفتار و کردار، همه روز و همه ساعت، تعیین کننده تر بود و هست. وقتی هر پندار و هر گفتار و هرکردار، ترجمان قدرت می شود، غیر ممکن است استبداد بازسازی نگردد. آن خطری که همواره در کمین جنبشها است این خطر است. ما ایرانیان این خطر را تجربه کرده ایم. پس، نه تنها با بازیافتن استقلال و آزادی خود، می باید مانع از آن شویم که قدرت گرائی، یکبار دیگر، ما را از متحقق کردن هدف باز دارد، بلکه می باید به ملتهای دیگر نیز که جنبش می کنند، نسبت به این خطر، هشدار بدهیم. می باید به آنها بگوئیم، ما استقلال و آزادی را شعار کردیم و جمهوری اسلامی را ولایت جمهور مردم، بمعنای دوستی و برابری و شرکت در اداره امور کشور، بی نیاز از زور، معنی کردیم، اما، چون نوبت عمل رسید، بجای برقرار کردن، پایه های حقوق برای دولت، ستون پایه های قدرت را ساختیم

شعار ما آزادی بود اما به رسم عقل قدرتمدار که چون با دینی یا مرامی و یا اندیشه ای مخالف شد، آن را بد مطلق می انگارد و درپی سانسورش می شود، کار را با سانسور وسائل ارتباط جمعی و تعطیل بحث آزاد و جلوگیری از اجتماعات و متوقف کردن جریان آزاد اندیشه ها و اطلاع ها، شروع کردیم.

شعار ما استقلال بود، اما کار را با تشدید وابستگی (بازگشت به اقتصاد مصرف محور و گروگانگیری و جنگ و سیاست ستیز و سازش ) شروع کردیم.

شعار ما رشد بود اما چون خواستیم برنامه رشد را به اجرا گذاریم، اقتصاد مال خر شد و به بهانه «انقلاب فرهنگی» دانشگاه ها تعطیل شدند و موج بزرگ مهاجرت مغزها برخاست. موجی برخاست که سال به سال بزرگ تر شده است.

شعار ما اسلام بیانگر استقلال و آزادی و حقوق انسان و گشاینده افق معنویت بروی انسان بود اما کار را با ولایت فقیه و تقدیس خشونت و ترویج کینه پروری و ترور و فسادها  آغاز کردیم و ادامه دادیم

    تجربه ما می گوید: این انسان است که نیازمند رها شدن از بندگی قدرت، از راه مستقل و آزاد کردن عقل، است. هرگاه کار با الغای سانسورها آغاز گردد و انسان استقلال و آزادی خویش را بازیابد، در می یابد که دشمنی کردن با اندیشه و دین و مرام، ولو بدترین بیان قدرت، دون شأن او است. شأن انسان، جستجو کردن و یافتن بیان آزادی و عمل به آنست. شأن انسان برقرار کردن جریان آزاد اندیشه ها است. شأن انسان، باز آوردن بیان قدرت به بیان آزادی است. شأن انسان نقد خود، بمثابه تاریخ مستمر و ساختن تاریخ استقلال و آزادی و رشد است. به سخن دیگر، شأن انسان، ساختن خویش بمثابه انسان حقوقمند در رشد است. شأن انسان در تغییر خویش و، با این تغییر، راست راه رشد کردن مسیر تاریخ است.

 

جوانان ایران!

4 - نوروز تحقق پیدا می کند به نو شدن زندگی و نو شدن زندگی، به ساختن هویت مستقل و آزاد و حقوقمند، از راه رشد است. اما ساختن این هویت، نیازمند چشم اندازی تا بی نهایت باز است. بر شما است که بدانید انسانی که از هدف خالی می شود، با آینده و بسا با حال قطع رابطه می کند. کز می کند و در گذشته، به سراغ ویران کننده هائی می رود که بی هدفی او را توجیه کنند. چون هدف ندارد، در گذشته، ساخته هائی را که بتوان در رسیدن به هدف بکارشان برد، نمی یابد. انسانهای قدرتمدار از این نوع، دو گونه رفتار پیدا می کنند:

آنها که برقدرت هستند، در گذشته، در جستجوی ویرانگرها می شوند. بنگرید جبار و دستیاران و مبلغان او را که از گذشته اسلام، جز ویرانگرها را نمی یابند: ولایت مطلقه فقیهکه فرآورده فلسفه استبداد فراگیر است و ضد اسلامو گفته ها و ساخته ها غیر عقلانی و خرافی که  بکار توجیه اطاعت از «ولی امر» و بکار بردن زور و دروغ و تزویر و ریا  و دیگر روشهائی می آیند که مبتلایان به کیش شخصیت، بکارشان می برند.

آنها که فعل پذیر و بی تفاوت می شوند، در گذشته، ویرانگرهائی را می جویند که فعل پذیری و بی تفاوتی آنها را توجیه کند. اکثریت بزرگ جامعه که بی تفاوت می شوند، از خویشن را مأمور خود تخریبی کردن غافل هستند. توجیه هایی که بکار می برند، تفاوت رنگ و شکل دارند اما محتوای آنها یکی است. محتوای توجیه دین باور، همانست که محتوای توجیه بی دین و ضد دین.

      اما امروز، بمثابه زمانی که ادامه دارد، به شما نسل جوان ایران هشدار می دهد که هرگاه زندگی ازل و ابد نداشته باشد، زندگی نیست و نوروز جشن آن نمی شود. استقلال و آزادی انسان تحقق نمی یابد هرگاه هدف، دور، دورتر، بازهم دورتر، در ابد، قرار نگیرد. برای مثال، هرگاه جوانی هدف دانش آموزی خویش را بدست آوردن لیسانس قرار دهد، وقتی دوران دانشجوئی را به پایان می برد، بی هدف می شود. هرگاه هدف دیگری را نجوید، تهی از هدف، گرفتار کزکردگی می گردد. می دانیم که جوانان بدست آوردن شغلی و بالا رفتن در سلسله مراتب را هدف می کنند. آنها که به هدف نمی رسند و آنها که به هدف می رسند، پس از آن، باز گرفتار مشکل خالی شدن از هدف می شوند. چون به گذشته می نگرند، دانشی که آموخته بودند را از یاد رفته می یابند. دست آوردها، اگر هم ارزشمند، برانگیزنده آنها به زندگی پرنشاط در رشد، نمی شوند. اما هرگاه هدف دانش را در بی نهایت قرار دهند و اگر هدف استقلال و آزادی و حقوقمندی را در بی نهایت قراردهند، همواره هدفمند هستند. چشم اندازشان تا بی نهایت باز است. مهمتر، از بند قدرت رها و صاحب نقش در زندگی آیندگان، می شوند، بمثابه الگوی جهت یاب.

     بدین قرار، هرگاه شما استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را هدف بگردانید، مرحله روانه کردن جبار و ولایت مطلقه فقیه و مرحله های بعد از آن را، پیشاپیش، می باید تعیین کنید. این واقعیت شما را از واقعیت دیگری آگاه می کند: در انقلاب ایران، هرچند استقلال و آزادی هدف بودند، اما برای همه هدف نبودند. برای آنها که استقلال و آزادی هدف بودند، مراحل بعدی نیز معلوم بودند. برنامه کار نیز داشتند. پس هرگاه بخواهید از تجربه درس بگیرید، بر شما است به سراغ تجربه انقلاب ایران بروید و شرکت کنندگان در «رهبری» آن را، از لحاظ اندیشه راهنما و هدف و برنامه عمل، موضوع تحقیق قراردهید. آنها که استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی را هدف کرده بودند و می دانستند مراحل تغییر برای این که جامعه ایرانی و همه ایرانیان استقلال و آزادی بجویند و در راه رشد شوند، کدامهایند، امروز، بکار شما می آیند. افزون بر این، تحقیق، شما را از واقعیتهای بس مهم دیگری  آگاه می کند

باز سازی قدرت، بدون حذف کسانی که استقلال و آزادی را هدف می شناخته اند، ممکن نبوده است.

درون و بیرون هر گروه و هر شخص را در آئینه اندیشه راهنمای او، باید خواند و نه در آنچه بنا بر موقع و از راه مصلحت، برزبان می آورد یا می آورند

زورپرستانند که می کوشند این دروغ را بباورانند که همه به کیش آنها بوده اند. اما هرگاه شما به تاریخی اعتماد کنید که خود شما هستید و از او بپرسید: اگر بخواهم در استقلال و آزادی رشد کنم، چه انسانهائی با کدام اندیشه راهنما در زندگیم نقش می یابند، راستگو و راست کردار را از دروغگوی جوینده قدرت، تمیز می دهید.

امر ممکن و ناممکن را احساس توانائی یا احساس ناتوانی معین می کنند. هرگاه خویشتن را توانا بپندارید و توانائی خویشتن را بپرورید، ناممکن را ممکن می گردانید. اگر استقلال و آزادی و تحقق حقوق همگان هدف شوند و جمهور مردم به جنبش درآیند، ناممکن ممکن می شود

مهمتر، عامل تشخیص ممکن از نا ممکن تنها احساس توانائی یا احساس ناتوانائی شما نیستند. ممکن بودن و یا ناممکن بودن تغییر واقعیت را از راه شناسائی آنست که باید، تشخیص داد. برای مثال، بصرف این که یک پزشک بگوید: من توانا به درمان بیماری درمان ناپدیر هستم، ناممکن ممکن نمی شود. شناسائی آن بیماری و یافتن درمان آنست که ناممکن را ممکن می کند. بنا بر این، خود را توانا به اصلاح ولایت مطلقه فقیه، بمثابه یک نظام دانستن، اصلاح آن را ممکن نمی کند. می باید نظام را شناخت و نقش عنصر محوری آن را تمیز داد تا معلوم شود آیا این نظام، قابل اصلاح هست یا نیست؟. از جمله دقیق ترین و کارآمد ترین معیارهای تشخیص، کاربرد حق در این نظام است

     در حقیقت، نظام قدرت محوری که در آن، «رهبر» اختیار مطلق دارد، زور نقش روزمره و در هر چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه و فرد دارد. اما حق کار برد ندارد. اگر، در طول 32 سال، در رژیم ولایت مطلقه فقیه، هیچگاه حقوق ملی و حقوق انسان کار برد نداشته اند، از راه اتفاق نبوده است. از این راه بوده است که نسبت این حقوق به این نظام، نسبت تضاد است.      

    آگاهی از این واقعیت، شما را از واقعیت و حقیقت بسیار مهم دیگری آگاه می کند:

اندیشه های راهنما، خواه دین و چه مرام، بنا بر این که، در آنها، قدرت (= زور) یا حق کاربرد دارند، بیان قدرت یا بیان آزادی هستند. بدین سان، هرگاه در اندیشه راهنمائی، قدرت (= زور) هیچ کاربردی نداشته باشد و حقوق هدف و روش باشند، آن اندیشه راهنما، کامل ترین بیان آزادی است. پس اگر در بند اسم و صورت نمانید و در پی سیرت شوید و برآن شوید که از راه تغییر اندیشه راهنما از بیان قدرت به بیان آزادی، هم دولت قدرت محور و هم نظام اجتماعی قدرت محور را بی محل کنید، دست بکار انقلاب بمعنای درست کلمه شده اید.

     و هشیار باشید که قدرت پرستان آسان می توانند کلمه حق را نگاه دارند و محتوای آن را تغییر دهند. اگر ویژگی های حق، از جمله این ویژگی را بشناسید که بکار بردن حق نیاز به زور ندارد نیاز به نبود زور دارد، حق را از ناحق تمیز می دهید. چنانکه ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه، بمعنای حاکمیت یک تن بر یک جامعه، بدون زور، بکار بردنی نیست. اما ولایت هرکس بر خود و ولایت بمعنای شرکت کردن جمهور مردم در اداره امور خویش، بر وفق دوستی، نیاز به زور ندارد. نیاز به نبود زور دارد

      بانیان نوروز می دانستند که ادامه حیات یک انسان و یک جامعه و هر زیینده ای، به نو به نو شدن و تجدید و تجدد است. می دانستند که استعدادهای خویش را بکار انداختن و با وجود تجدید و تجدد، خود ماندن، رشد است. پس نوروز نماد ادامه حیات ملی در رشد است.

 

زنان ایران!

 5 - همچنان بر این باورم که رشد هرجامعه ای در گرو رشد زنان آن جامعه است. اما رشد بمعنای خود ماندن در جریان نو به نو شدن، نیاز به خشونت زدائی دارد. نیاز به کاستن از بار زوری دارد که رابطه های انسانها گاه انباشته از آن می شود. برخورداری از حقوق انسان و باز یافتن منزلت و کرامت کاری است که زنان خود می باید تصدی کنند. با وجود این، حقوق انسان همگان را هستند. زنان بخاطر برخورداری از فضل ها، از جمله این فضل که معلم عشق و دوستی هستند، در مبارزه با خشونتی که رژیم جبار به جامعه تحمیل می کند، توانا ترند. پراکندن  امواج امید و شادی و شکیبائی بر پهنه ایران، رابطه های خصمانه را به رابطه های دوستانه برگرداندن، در سطح جامعه مدنی، زور را بی نقش کردن، رژیم را بیش از آنچه شده است، منزوی و سست بنیاد می کند، این کار، کاری است که شما زنان بمثابه نیروی محرکه تغییر، نیک از عهده بر می آئید. نسل امروز دوران انقلاب ایران، دوران پیروز شدن گل بر گلوله، دوران دوستی همه با همه، دوران از میان برخاستن مرزهای طبقاتی، دوران از یادها رفتن تبعیض ها را، تجربه نکرده است. اما جنبش سال 88 خود را تجربه کرده و جنبش مردم تونس و مصر و... را پیشاروی خود دارد. نقش زنان در جنبش ایران بیشتر و فداکاریهاشان نمایان تر بودند. اینک وطن شما را فرا می خواند. نقش بزرگ خویش را برای ادامه حیات ملی، در استقلال و آزادی و رشد، برعهده بگیرید!.

     هرگاه با نیروهای محرکه دیگر، چون دانشجویان و دانش آموزان و معلمان و کارگران و کارکنان جوان دستگاه اداری که استبداد فساد گستر، از کار مفید محرومشان کرده است، همگرائی کنید، نیروی محرکه عظیمی را پدید می آورید که به افراد نیروهای مسلح امکان می دهد، دریابند که خشونت با مردمی که می خواهند از کرامت و منزلت برخوردار شوند و زندگی را عمل به حقوق خویش کنند، ننگ است. بسیاری از آنها دریافته اند. در انتظار برخاستن جمهور مردم به جنبش هستند تا به مردم روی آورند و در کنار مردم، ایران را از استبداد جباران بیاسایند. تاریخ ایران دارد تجدید می شود: جنبشهایی که حلقه در حلقه جنبش همگانی مردم ایران برضد ضحاک دارند، اینک می باید و دارند حلقه در حلقه جنبش امروز مردم ایران، برضد ضحاک، ولی امر مطلقه، و ضحاکیانی که دستیاران اویند، می اندازند

     وطن فرزندان خود را فرا می خواند به جشن نوروز، به جشنی می خواند که جنبش همگانی در استقلال و آزادی و برای استقلال و آزادی و رشد بر میزان داد و وداد است. در این جشن بزرگ شرکت کنیم، ایران را سرزمین جوانی و شادی و امید و اعتماد  و دوستی و همکاری و برخورداری از حقوق و منزلت و کرامت کنیم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 PAGE   \* MERGEFORMAT 4

 

 

 

سخنان آقای بنی صدر با داشن آموزان و دانشجویان به مناسبت شروع سال تحصیلی ۱۳۹۰

 

من شما را به شناختن حقوق خویش و شناختن مسئولیت خود فرا می‌خوانم.

 

هنوز کشوری که در آن دانشجو و دانش آموز هدف یاب و تشخیص دهنده آنچه را که می‌خواهند بیاموزند، و مدرسه و دانشگاه وسیله آنها باشد، نیست. در دنیای امروز مدرسه، دانش آموز را برای هدفی که نظام اجتماعی و اقتصادی تعیین می‌کند، تربیت میکند. با وجود این در کشوری مثل ایران شما جوانان و نوجوانان تعلیم و تربیت، آموزش و پرورش را می باید از شناسایی حقوق خویش به عنوان انسان، استقلال خود به عنوان انسان، آزادی خود به عنوان انسان، استقلال خود به عنوان یک ملت و آزادی خود به عنوان یک ملت و حقوق ملی آغاز کنید. اینکه در کشور ما در دبستان، در دبیرستان و در دانشگاهها این حقوق آموزش داده نمی‌شوند، نمی باید شما را از اهمیت شناسایی این حقوق و عمل کردن به این حقوق غافل کند. اگر اینها را به شما نمی آموزند به خاطر این است که نمی‌خواهند که شما نسل حقوقمندی بشوید و به عنوان جوان، نیروی محرکه تحول در جامعه‌ای بگردید برای اینکه آن جامعه استقلال و آزادی پیدا کند، رشد پیدا کند و از راه رشد در جهان امروز به مثابه یک ملت بزرگ نقش پیدا کند. 

پس من شما را به شناختن حقوق خویش و شناختن مسئولیت خود فرا می‌خوانم. و عمل به اقتضای این مسئولیت، به مثابه نسلی که می باید انقلاب ایران ـ که در حقیقت باید بگویم انقلابهای ایران ـ به هدفی راهبر بشوند که این انقلابها داشته‌اند و هنوز تحقق نیافته اند، فرا میخوانم. و آن هدف اصولی هستند که در این انقلابها همواره راهبر بوده‌اند: استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی.

 امیداوارم که سال تحصیلی را شاد و توانمند آغاز ‌کنید و به مثابه نیروی محرکه عامل تحرک و شادابی و جوانی در همه جامعه می‌شوید و ایران سرانجام به استقلال و آزادی می یابد و در استقلال و آزادی رشد می‌کنید.

 

شاد و پیروز باشید.