وضعیت سنجی یک‌صد و هفتاد و هشتم: شانزده آذر و نسل رام؟

 نخست نمونه‌ای از رفتار ضد استعداد و ضد علم و ضد رشد سرکوب‌گران رژیم را بخوانیم:

   نخست نظری به داده‌ها بیاندازیم:

 سلام آقای بنی صدر 

من با نگرش سیاسی و عملكرد شما در گذشته مخلافم. ولی به عنوان یک هموطن، انسان یا هر چی كه اسمشو بزارین ازتون كمك میخوام چون دیگه هیچ نقطه روشنی تو زندگیم نمی بینم. 

   دانشجوی ورودی ٨٨ دانشگاه علوم و ... در رشته ... بودم، سه ترم اول را با معدل بالا ١٧ سپری كردم، در سال نود در روز ده اسفند ( سه شنبه‌ای كه برای آزادی میرحسین و كروبی تظاهرات بود) تو خیابون ... در خلال اعتراضات، توسط بسیج دستگیر شدم. تا بیست و دو فروردین در بازداشت بودم. با دوندگی‌های بستگانم آزاد شدم. گفتن به دانشگاه میتونم برگردم. حراست دانشگاه هر مدل تعهدی كه وجود داشت از من گرفت و منم خوشحال كه همه چی به خیر گذشت و میتونم ادامه تحصیل بدم. باورم نمیشد. به دانشگاه برگشتم امتحانات هم انجام شد. ولی نتایج امتحانات كه روی سایت میومد بالاترین نمره من «١» بود حتی اندیشه اسلامی من هم صفر شد. هر جا رفتم از هر كی پرسیدم كسی جوابمو نمیداد كه چه اتفاقی افتاده. آنقدر رفتم و اومدم تا ثبت نام ترم جدید كه رفتم گفتن شما باید به حراست مراجعه كنی. اونجا رفتم پیش مسئول حراست دانشگاه... او بهم گفت شما باید خدارو شكر كنی كه الان آزادی و كلی از این حرفا كه باید توبه بكنی و ... گفت تا ابد هم بیای اینجا ثبت نام كنی نمراتی كه میخوای را نمیتونی كسب كنی. اخراجم نكردن ولی كاری كردن خودم انصراف بدم. بعد از اون روز تا الان زندگیم جهنمه. از ترسم سربازی نرفتم. برای معافی می‌ترسم اقدام كنم، این سالها همه جوره كاری كردم. ولی واقعا دیگه ظرفیت ندارم. خودم داغونم، پدر و مادرم هم بدتر از من بخاطر من روزگار ندارن و افسرده شدن. صدام به هیچ جا نمیرسه، می‌ترسم به جایی برسونم. غیر از من چند نفر دیگه هم تو دانشگاه بودن كه این مشكلو پیدا كردن و اگه بخواین می‌تونم بهتون معرفیشون كنم، از همه این اتفاقات و نمره ها مداركمو دارم، بعد از اون اتفاقات مادرم کارش را رها کرد تا كنارم باشه. به شهر پدریم ... نقل مكان كردیم و اینجا زندگی می‌كنیم، هیچ خواسته ای ندارم فقط میخوام دیگه صدام به یجا برسه همه بفهمن چه به سر من و خانوادم و زندگیم آوردن.

اگه فكر میكنین میتونین كمك كنید بهم بگید. اگه نه خواهش میكنم بدون بردن اسمم تو برنامه های تلویزیونی هر جای دیگه ای اون چه به من گذشته رو به مردم بگید یا منو به یه خبرنگار مستقل معرفی كنید، بخدا بغض داره خفم می‌كنه.

 دانشجویان ستاره دار: در 9 آذر 96، روزنامه «جامعه‌فردا» از ستاره دار شدن دست‌کم ۱۵۰ دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد و دکترا در مهر ماه سال جاری خبر داد و نوشت که آنان با «پیغام نقص در پرونده» رو‌برو و از راهیابی به دانشگاه‌ها محروم شدند.

این روزنامه در شماره روز پنجشنبه نهم آذر، به نقل از «یک منبع آگاه» در وزارت علوم، ‌تحقیقات و فن‌آوری نوشت: «در سال تحصیلی جدید بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ دانشجو در مقطع کارشناسی ارشد و دکترا پس از قبولی در آزمون، به دلیل نقص در پرونده، از ثبت‌نام بازماندند و ستاره‌ دار محسوب می‌شوند».

    روزنامه از قول یک منبع آگاه گفته‌ است: «البته مشکل برخی از آنها حل شده ‌است، اما هنوز تعداد بالایی از تحصیل محروم هستند».

 شیوه‌های دیگر سرکوب «آرام» و «پنهان» نیز اعمال می‌شوند. انقلاب اسلامی روشهای سرکوب دانشجویان را پیش از این انتشار داده ‌است. چند نمونه محض یادآوری:

- «علاقمند کردن» والدین نسبت به تحصیل دانشجویان یعنی وادارکردن خانواده‌ها به مهار دانشجویان؛

- توقیف کارنامه دانشجو. شکل حاد آن همان است که در نامه بالا شرح شده‌ است؛

- پلیسی کردن جو خوابگاه‌های دانشجوئی و بیرون کردن دانشجویان از خوابگاه، به بهانه‌های من درآوردی؛

- وجود چند گروه «تعقیب و مراقبت» دانشجویان در دانشگاه‌ها: حراست و بسیج و دستگاه سنجش و مأموران واواک و مأموران اطلاعات سپاه و سهمیه‌ایها؛

 اشخاصیکه مأمور شناسائی «زیر خاکی» و بیرون آوردن آنها و به دست شکارچی‌ها یعنی مأموران رژیم دادن آنها است. این افراد که کارشان تفتیش عقیده به ترتیبی است که دانشجو متوجه نشود، فضای دانشگاه‌ها را چنان تنگ کرده‌اند که دانشجویان درس‌های خود را نیز باید با احتیاط تمام موضوع بحث با یکدیگر کنند؛

- سر به نیست کردن دانشجویان که ترور یکی از شیوه ‌های آن است؛

- تجاوز جنسی به دانشجویان؛

- پرونده سازی و محاکمه در بیدادگاه‌های ضد انقلاب. این زمان، زمان جنبش‌های دانشجوئی در سرتاسر کشور نیست که به قول دستگاه‌های سرکوب رژیم تا 4000 هزار دانشجو دستگیر شوند. با وجود این، دانشجویانی که محکوم شده و دوران محکومیت خود را می‌گذرانند، بیشترین زندانیان سیاسی را تشکیل می‌دهند.

- وجود زندانهای پنهان: در تهران، سپاه 15 زندان پنهان دارد. دانشجویان در شمار کسانی هستند که، از آنها، در این زندانها، «پذیرائی» می‌شوند.سپاه در استانهای کشور، نیز از این‌گونه زندانها دارد. چند نمونه از «پذیرائی» از زندانی در زندانهای پنهان سپاه:

١- شکنجه‌های فیزیکی شدید،

٢ – شکستن عمدی استخوان‌های دست و پا و سر زندانیان،

٣ – ضربه زدن به بدن زندانیان با کابل‌های ضخیم با دست و پای بسته شده،

٤ – فشارهای روحی روانی و جلوگیری از استراحت و خواب زندانی،

٥ – انجام مانور اعدام‌های نمایشی و قلابی بر روی زندانی،

٦ – تجاوز جنسی به زندانی،

٧ – تجاوز به اعضای خانواده زندانی در مقابل چشم وی،

٨ – تهدید به هتک حرمت زندانی در جامعه،

٩ – تهیه عکس برهنه از زندانی یا اعضای خانواده وی و تهدید به انتشار آنها،

١٠ – وادار نمودن زندانی به اعترافات تلویزیونی و تصویری دروغین،

١١- داغ کردن و سوزاندن بدن زندانی با اتو و سیگار؛

- محکوم کردن به بی‌کاری و مهاجرت از ایران که استعداد ستیزانه‌ترین روشهای سرکوب رژیم هستند. این واقعیت که دانشگاه دیده‌ها شغل ندارند و دارای مدرک فوق لیسانس به رفتگری تن می‌دهد و این واقعیت که استعدادها از ایران مهاجرت می‌کنند، موضوع روز، در مجلس و حکومت و وسائل ارتباط جمعی رژیم نیز هستند. تحصیل کرده رفتگر نماد است، نه نماد بلحاظ شغل که در یک جامعه باز، پست و عالی ندارد، بلکه از این نظر که در ایران امروز، کمتر کسی کار درخور با استعداد و علم خویش را می‌یابد.

     بدین‌سان، دانشجویان در آن‌حال که از امکانات ضرور برای رشد علمی محرومند، تجهیزات رژیم ولایت مطلقه فقیه برای سرکوب آنها کامل است.

     اینک مطالعه بعدهای مختلف دانش و استعداد ستیزی رژیم ولایت مطلقه فقیه:

 مطالعه امر واقعی که دانش و استعداد ستیزی است در بعدهای گوناگون آن:

  

    دانشجوی نویسنده نامه، بمثابه پدیده اجتماعی، نماد است. زیرا ترجمان مجموعه‌ای از رابطه‌ها در سطح جامعه و در بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است:

1. رابطه دولت با جامعه، بخصوص نسل جوان کشور که نیروی محرکه تغییر است، رابطه‌ای یک سویه ‌است: رژیم در کار ستاندن صفت جوان از یک نسل است تا که بعنوان نیروی محرکه تغییر خنثی بگردد. از این‌رو، بیشترین ستیزش با دانش‌هائی است که بکار نسل جوان بمثابه نیروی محرکه تغییر می‌آیند؛

1.1. دانشجو و دانشگاه دیده و نیز استاد، فاقد منزلت هستند. زیرا رژیم نه حقوقی برای آنها قائل است و نه در کشور دستگاهی وجود دارد که منزلت بمعنای برخورداری آنها و دیگر شهروندان از حقوق خود را تضمین کند. در برابر، مجموعه‌ای از دستگاه‌های سالب منزلت وجود دارند و چون نباید بی‌کار بمانند، تولید روزانه آنها، دانشجویان محروم از تحصیل است. از این منظر، دانشجو نماد جامعه فاقد منزلت است؛

1.2. رژیم ولایت مطلقه فقیه گمان می‌برد با جامعه، بنابراین، با نسل جوان رام، برجا ماندنی است. بنابراین، هر غیر رامی را حذف می‌کند و به ترتیبی حذف می‌کند که جامعه مدنی نیز ناگزیر از همدستی با رژیم در رام‌کردن نسل جوان کشور، بگردد؛

1.3. جریان آزاد اندیشه‌ها و اطلاع‌ها و دانش‌ها، بنابراین، بحث آزاد و نقد و نقد متقابل، از دید رژیم ولایت مطلقه فقیه، رویه «دشمنان نظام» است. بنابراین، اجازه نمی‌دهد در دانشگاه‌ها و در بیرون از آن، تأسیسی پابرجا بگردد؛

1.4. حقوق و برخورداری شهروندان از آنها را نیز تنظیم کننده رابطه‌ها نمی‌شناسد. بلکه قدرت بمثابه ترکیبی از زور و پول و علم و فنی که بکاربردنی، در مهار جامعه، هستند، تنظیم کننده رابطه‌ها می‌داند و برقرار کننده اول رابطه دولت ولایت مطلقه فقیه با شهروندان، بخصوص دانشجویان – بدین‌خاطر که نیروی محرکه تغییر هستند -، این ترکیب است. بدین‌سان، دانشگاه‌ها شهادت می‌دهند که ولایت مطلقه فقیه کاربردی جز در اعمال قدرت، در خشن‌ترین شکل خود ندارد. این استبداد بدان‌خاطر که متمایل به فراگیر شدن است، در تقلای آن‌ است که رابطه‌های اجتماعی را خود برقرار کند و از طریق آن برقرار شوند.

     نگرانی رژیم تنها بلحاظ سیاسی نیست. بلحاظ اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نیز هست. از این‌رو، بعدهای دیگر دانشجو بمثابه پدیده اجتماعی نیز نماد هستند و می‌گویند: محور اول و اصلی رابطه‌ها، رابطه قوا است. بدین‌خاطر است که در جامعه امروز ایران، تخریب بر تولید پیشی گرفته و علاوه بر بیابان شدن سرزمین ایران، دستگاه آمار رژیم می‌گوید نیمی از مردم ایران کار نمی‌کنند:

2. در خبرها بود که دانشگاه نفت آبادان تعطیل شد. علت آن اعتصاب دانشجویان و مطالبه حق خویش که استخدام بعد از پایان تحصیل است. اما دستگاه صنعت نفت بدین‌خاطر که همچنان کارش صدور نفت خام است و بنابرآن ندارد که نفت را نه سوخت که ماده اولیه بداند و متناسب با پرشمار مشتقات آن، رشته‌های صنعتی ایجاد کند، برای دانشجویان رشته نفت، کار ندارد. دانشکده‌هائی که در آنها رشته‌های دیگر تدریس می‌شوند، نیز این مشکل را دارند. یک دلیل جریان سیل مهاجرت تحصیل کرده‌ها به خارج از کشور نیز همین است. بدین‌قرار، اگر رژیم در استعداد ستیزی اندازه نمی‌شناسد، یکی بدین‌خاطر ‌است که برای رشته‌های تحصیلی، کار وجود ندارد و تحصیل کرده بی‌کار، برایش خطرناک‌تر است، از این‌رو،

2.1. رشته‌های علوم اجتماعی منفور «رهبر» و دستگاه ولایت مطلقه فقیه هستند. زیرا این رشته‌ها با حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی و حقوق طبیعت و نوع رابطه با جهان که منطبق با حقوق باشد و نیز پدیده‌های اجتماعی، بنابراین، به بنیادهای سیاسی و دینی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و تعلیم و تربیتی و... و رابطه شهروندان با آنها می‌پردازند. به رشد می‌پردازند و ناگزیر، موانع آن‌را شناسائی می‌کنند. بیان‌ها یا اندیشه‌های راهنما موضوع کارشان هستند. آموختن این دانش‌ها، کار رام‌کردن و رام نگاهداشتن جامعه جوان را بسیار مشکل می‌کند؛

2.2. تقلای رژیم بر این‌ است که «علوم اجتماعی اسلامی شده» را جایگزین کند. این «علوم» باید بکار رام کردن بیایند. الا این‌که دین گریزی گویای ناکار آمدی این «علوم» در رام کردن جامعه جوان است. مرام ولایت مطلقه فقیه، نه تنها اندیشه راهنمای ایرانیان نشد که مطرود جامعه جوان گشت.

3. از منظر اقتصادی که در رفتار رژیم ولایت مطلقه فقیه با دانشجویان بنگریم، می‌بینیم، چون توانائی ایجاد اقتصاد تولید محور را ندارد زیرا استبدادش با اقتصاد مصرف و رانت محور سازگار است، پس دانشجویان را بیکاران مزاحم می‌بیند. وارونه وضعیتی در ایران مشاهده می‌شود که در جامعه‌های صنعتی وجود دارد و «جامعه سنتی» ایران وجود داشت. در آن جامعه‌ها، کار و بی‌کاری نسبت مستقیم دارند با میزان تحصیل. هراندازه میزان تحصیل بیشتر، بی‌کار کم‌تر. گرچه، در این اقتصادها نیز تحصیل کرده‌های بی‌کار مشکلی از مشکل‌ها شده‌اند. افزون بر این،

3.1. در اقتصاد مصرف و رانت محور، نیاز به تحصیل‌کرده‌های دانشگاه، ناچیز است. در این اقتصاد، امکان ابتکار کردن  رشته‌های تولید و ایجاد نیاز به دانش و فن و حرفه‌های جدید ناچیز است؛

3.2. روابطی که در بعد اقتصادی برقرار هستند، فضاهای بسته‌ای را بوجود آورده‌اند که ورود در این فضاها تا بخواهی مشکل است: سپاه و مافیاهای نظامی مالی و «آقازاده‌های» انحصارگر و «اموال رهبری» و «بنیاد مستضعفان» و فراوان شبکه‌های خانوادگی و سرانجام بخش دولتی اقتصاد. در نتیجه،

3.3. سطح پائین دستمزدها که بهیچ‌رو کفاف هزینه زندگی در اقتصاد گرفتار تورم مزمن را نمی‌دهد. بدین‌خاطر است که پدیده‌ دو شیفت و سه شیفت کارکردن و حاشیه نشینی و فقر مطلق و نسبی دامن‌گیر مردم ایران شده‌اند.

3.4. با بیابان شدن سرزمین ایران، بخش کشاورزی نیز کار از دست می‌دهد و کار ایجاد نمی‌کند. افزون براین، مازادی که تبدیل به سرمایه شود و در این بخش و یا بخش صنعت بکار افتد نیز، تشکیل نمی‌شود. در نتیجه،

3.5. بار تکفل در جامعه امروز ایران، مدام سنگین‌تر می‌شود.

دو بعد سیاسی و اقتصادی همزادند با بعدهای اجتماعی و فرهنگی:

  

4. نخستین اختلال در روابط خانوادگی روی می‌دهد: پدر و مادر، حتی وقتی فرزندانشان دانشجو و در حال آماده شدن برای عمل در جامعه هستند، ناگزیر می‌شوند خود و فرزند یا فرزاندانشان را در خانواده زندانی کنند. در حقیقت، بخش بزرگی از دانشجویان و دانشگاه دیده‌ها محکوم به «حصر خانگی» هستند. زیرا در بیرون از خانه، منزوی و فاقد منزلت و امنیت هستند: در جامعه امروز ایران، دانشجو نماد زندگی در انزوا است. و این همان انزوا است که جامعه مدنی می‌تواند بدان پایان دهد و اگر پایان ندهد، تخریب بر تولید، بطور روزافزون، پیشی می‌گیرد؛

4.1. پدیده‌های عامل همبستگی و ادامه حیات ملی، یعنی حقوق و رابطه‌های همکاری و تعاون، کم نقش‌تر و امرهای واقع عامل بند از بند گسستگی‌ها پر نقش‌تر می‌شوند. رشته‌های همبستگی سست و جامعه، به واحدهای بسته و یا نیمه باز، تجزیه می‌شود. این خطر بسیار بزرگ را نیز جامعه مدنی می‌تواند رفع کند اگر بتواند در سطح خود، پدیده‌های موجد همبستگی را تنظیم کننده رابطه‌ها بگرداند؛

4.2. برهم افزوده شدن آسیب‌های اجتماعی، حاصل محور رابطه شدن قدرت در جامعه امروز، بنابراین، شتاب و شدت‌گرفتن میزان تخریب است. دانشگاه‌ها نماد فزونی‌گرفتن تخریب هستند. بدین‌خاطر که خود بیشترین تخریب را تحمل می‌کنند. در حقیقت، رژیم ولایت مطلقه فقیه دانشگاه را ضدی می‌انگارد که باید تخریب کرد؛

4.3. در حال حاضر، محل اجتماعی احزاب و گروه‌های سیاسی، نه جامعه مدنی که دولت است. بدین‌خاطر است که احزاب سیاسی پوشش شبکه روابط شخصی قدرت هستند. دولت ولایت مطلقه فقیه مطلقا مانع از استقرار سازمان‌های سیاسی در اقامتگاه واقعی خویش است که جامعه مدنی است. این رژیم به دانشگاه‌ها نیز اجازه نمی‌دهد در جامعه مدنی استقرار بجویند. نیازش به این‌که دانشگاه‌ها عامل قطع پیوند دانشگاه دیده‌ها از جامعه مدنی باشد، از نیاز رژیم پهلوی بسیار بیشتر است. در حقیقت، اگر دانشگاه‌ها در جامعه مدنی مستقر بودند، دانشگاهیان از منزلت تضمین شده توسط جامعه مدنی برخوردار می‌شدند و دانشگا‌ه‌ها نه محل مصرف فرآورده‌های علمی و فنی که تولید کننده اینگونه فرآورده‌ها می‌گشتند. دانشجویان نقش خود را بمثابه نیروی محرکه تغییر و سمت و سو دهنده به دیگر نیروهای محرکه را باز می‌یافتند. بدین‌قرار، دانشجو، بمثابه پدیده اجتماعی، بیگانگی دولت ولایت مطلقه فقیه با جامعه ملی را گزارش می‌کند.

5. از منظر بعد فرهنگی – موارد علم و فن را در بند 2 توضیح دادیم – وسه بعد پیشین، یکدیگر را ایجاب می‌کنند. از این‌رو، نخستین امری که نه تنها به چشم یک جامعه‌شناس که به چشم همگان می‌خورد این‌است که

5.1. دانشگاهی که رژیم می‌خواهد دانشگاه برخوردار از فرهنگ استقلال و آزادی نیست. چرا که نه برای استادانی که حتی در دادن نمره به دانشجو هم استقلال عمل ندارند و نه برای دانشجویان، عقل خود انگیخته، بنابراین، مستقل و آزاد قائل نیست. طرفه این‌که اصرار دارد دانشگاه غافل کننده عقول استادان و دانشجویان، از خود انگیختگی، بنابراین، استعداد ابتکار و ابداع و کشف و خلق، بگردد.

     بدین‌قرار، دانشجو، بمثابه پدیده اجتماعی، بنفسه، افشاگر ضد فرهنگ قدرت است که رژیم ولایت مطلقه به جامعه تحمیل می‌کند:

5.2. دستگاه ولایت مطلقه فقیه، بمنزله قدرت، از خود بیگانه‌ ساز است:

- از خود بیگانه ساز دین است زیرا آن‌را در توجیه‌ اعمال خود بکار می‌برد و بطور روزافزون از خود بیگانه می‌کند؛

- از خود بیگانه ساز علم و فن است بدین‌خاطر که امکان ترکیب شدن این دو را با حقوق و بکار رفتنشان را در رشد انسان و عمران طبیعت کاهش و امکان بکار بردنشان در ترکیب قدرت که در روابط قوا در درون و بیرون از مرزها، بکار می‌رود را افزایش می‌دهد.

- از خود بیگانه ساز بنیادهای جامعه، بنیاد دینی و بنیادی که دولت است و بنیاد تعلیم و تربیت هم بخاطر مسلط شدن بر آنها و هم بخاطر قدرت محور کردن هرچه بیشتر آنها است. بدین‌خاطر است که بنیاد هنر تحت سلطه رژیم، کارش معتادکردن شهروندان ایران به خشونت گشته‌ است. اهل هنری که بخواهند شهروندان ایران را به یاد حقوق و استعدادهایشان بیاندازند و افق‌های جدیدی را بروی مردم ایران بگشایند، با همان مشکلاتی روبرو هستند که دانشجوی نویسنده نامه با آنها روبرو است.

    بدین‌قرار، دانشجو نماد جامعه قربانی ضد فرهنگ قدرت و محکوم به تخریب شدن‌است. این شناسائی جامعه‌شناسانه‌ توضیح می‌دهد چرا مأموران سرکوب رژیم، خود قربانیان اول خشونتی هستند که تولید می‌کنند و بکار می‌برند و نیز راه‌کار را به روشنی تمام، در معرض مشاهده دانشجویان و دیگر شهروندان ایران قرار می‌دهد: خشونت‌زدائی و بازیافتن فرهنگ استقلال و آزادی را هم اکنون باید آغاز کرد و بدین‌کار، میدان عمل رژیم را تنگ و تنگ‌تر و جانشین کردن آن را با دولت حقوق‌مدار تابع جمهور مردم و خدمتگزار شهروندان ایران، ناگزیر گرداند:  ایستادن بر حق، درس شانزدهم آذر نیز همین است.

وضعیت سنجی یک‌صد و هفتاد و هفت: «جنگ ما جنگ عقیده ‌است و مرز نمی‌شناسد»!؟

   جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی‌شناسد. او به استناد گفته خمینی در باره «تشکیل بسیج جهانی اسلام»، گفته ‌است: «امام فرموده بود باید هسته‌های مقاومت در کشورهای اسلامی شکل بگیرد؛ امروز هسته‌های مقاومت مسلحانه در کشورهای منطقه ایجاد شده و در دیگر کشورها نیز حلقه‌های کوچک مقاومت شکل گرفته و در آینده نزدیک تاثیر گذاری آنها را می‌بینیم. جنگ ما جنگ عقیده است و جغرافیا و مرز نمی‌شناسد».

 آن روز که برای پاسداری از انقلاب، سپاه ایجاد شد، موقعیت سپاه و وضعیتِ امروز کشور و منطقه قابل مشاهده بود:

1. تاریخ آنسان که روی ‌داده ‌است می‌گوید: جنبش همگانی مردم ایران به یمن ایجاد و عمل هسته‌هائی ممکن گشت و گل را بر گلوله پیروز کرد که برای برداشتن مرزها و آشتی، بیشتر از آن، دوستی همه شهروندان، دوستی جمهور مردم ایران، با یکدیگر، طراحی و به جامعه ایران پیشنهاد شده‌ بود. تشکیل این هسته‌ها، امر واقع مستمر، در تاریخ ایران است. چون طرح را از خود بیگانه کنی، می‌شود «هسته‌های مقاومت مسلحانه» که جعفری خبر تشکیل دادن آنها را می‌دهد. اما چرا جامعه‌ها نیاز به تشکیل هسته‌ها دارند و هسته‌های مقاومت مسلحانه، بخصوص وقتی عامل خارجی آنها را تشکیل و یا حتی حمایت کند، با جامعه حقوقمند و توانا به رهبری خویش، در تضاد است؟ وضعیت افغانستان و لیبی و سوریه و عراق و یمن و لبنان دوران جنگهای داخلی و از آن پس تا امروز، پاسخ این پرسش است. با وجود این، پرسش نیاز به پاسخ دارد. زیرا باید بدانیم چرا این کشورها به این روز افتادند:

2. هسته‌ها که در جامعه مدنی تشکیل می‌شوند، ناگزیر در پی تحقق این هدفها می‌شوند:

2.1. تغییر رابطه‌های قوا به رابطه‌های حق با حق، بنابراین، مبارزه با تبعیض‌ها و نابرابری‌های زور فرموده، بنابراین، در کار آوردن میزان عدل و از میان برداشتن مرزها که زور ایجاد می‌کند، در نتیجه، ممکن کردن دوستی همه با همه و همه با طبیعت؛

2.2. خشونت‌زدائی به یمن آموختن و آموزاندن قواعد خشونت‌زدائی و بکار بردن این قواعد؛

2.3. شناسائی آسیب‌های اجتماعی و برانگیختن جامعه مدنی به آسیب‌ زدائی‌ها؛

2.4. تغییر رابطه شهروندان با اقتصاد، به ترتیبی که اقتصاد در خدمت انسان و عمران طبیعت قرار گیرد؛

2.5. مبارزه با خرافه‌ها و غیر عقلانی‌ها که زندانی کننده انسان‌ها در مادیت خشن هستند. در حقیقت، از خود بیگانه کردن معنویت، با گرفتار آتش خشونت‌ها گرداندن جامعه‌ها است که واقعیت پیدا می‌کند. این خشونت‌ها ریشه‌های حیات جامعه‌ها را دارند می‌خشکانند؛

2.6. حق با روان‌ شناسان است وقتی می‌گویند: انسان فاقد معنویت برده زور و گرفتار خشونت‌ها می‌شود و دین و مرام بدون معنویت، راه و روش خشونت‌گری می‌گردد. اما دین و مرامی که معنویت را از خود بیگانه می‌کند، فکر راهنمای استبداد فراگیری می‌شود که در ویران‌گری و مرگ‌آوری، اندازه نمی‌شناسد. استبداد فراگیر کلیسا، در قرون وسطی، استالینیسم و نازیسم در قرن بیستم و سرمایه‌داری، هم در آن قرن و هم در قرن بیست یکم و رژیم ولایت مطلقه فقیه ویران  گر و مرگ‌ آفرین‌ترین‌هائی هستند که تاریخ به خود دیده‌ است.

    اما معنویت چگونه از خود بیگانه می‌شود؟ این‌گونه: برای مثال، اگر استعداد دوست داشتن که یکی از استعدادهای انسان است را فعال کنیم و دوست داشتن را از نفع و ضرر منزه و حق بگردانیم و از هر محدود کننده‌ای رهایش کنیم، تا بدانجا که تمامی آفریده‌ها را دوست بداریم و اگر استعداد دوست داشتن را باز هم تلطیف کنیم، تا بدانجا که خداوند را درک کنیم و دوست داشتن ما اتصال پیدا کند با دوست داشتن مطلقی که دوست داشتن او است، انسان معنوی شده‌ایمهرگاه استعدادهای دیگر، استعداد هنر، استعداد خلق، استعداد دانش، استعداد اقتصاد، استعداد اندیشه راهنما و... را نیز این‌سان از زندان محدود کننده رها کنیم، انسان معنوی کامل می‌شویم.

    بدین‌قرار، از خود بیگانه‌کردن معنویت، وقتی انجام می‌گیرد که آدمیان خود انگیختگی عقل خویش را از یاد می‌برند و با ثنویت را اصل راهنما کردن، یا جز مادیت پر از مرزها که، در پس آنها، سلاح بدست، باید، آماده زد و خورد بود، نمی‌بینند و یا معنویت را به خدمت مادیت در می‌آورند: خدا پرستی توجیه‌گر بکار بردن زور می‌شود، حق توجیه‌گر خشونت‌گری می‌شود. خشونت مامای تاریخ می‌گردد. آزادی توجیه‌گر اعدام‌ها می‌شود و قربانیان را بر آن می‌دارد که، بهنگام اعدام شدن، فریاد برآورند: ای آزادی چه جنایت‌ها که بنام تو نمی‌کنند. رایج‌تر از این‌ها، از خود بیگانه کردن معانی کلمه‌ها است: آزادی به قدرت تعریف می‌شود، ولایت، قدرت مطلق یکی بر همه معنی می‌شود، عدالت به ضد خود (از جمله برابری برابرها و نابرابری نابرابرها)، تعریف می‌شود، دین برای این ‌است که جنگ نباشد و انسان‌ها صلح را حق خود بدانند، اما توجیه‌گر «جنگ ما جنگ عقیده ‌است و مرز نمی‌شناسد» می‌شود و... از آن‌هم رایج‌تر، زور را به درون کلمه‌ها و جمله‌ها بردن و زبان آزادی را در زبان قدرت از خود بیگانه کردن است؛

2.7. از این‌رو، هسته‌ها، کار بزرگشان، فراخواندن به معنویت و بیگانگی زدائی از معنویت از خود بیگانه می‌شود. این‌ کار نیاز به ترویج ویژگی‌های بیان استقلال و آزادی، در بردارنده حقوق انسان و حقوق شهروندی او و حقوق طبیعت و دیگر حقوق، دارد. نیاز به نشاندن «بحث آزاد عقاید» بجای «جنگ عقاید» دارد. نیاز به نقد‌پذیر دانستن اندیشه‌های راهنما دارد تا که هم اندیشه‌های راهنما بیان‌های استقلال و آزادی بگردند و هم دو اصل، یکی اصل «دین تو تورا و دین من مرا»، «مرام تو تورا و مرام من مرا»، بعنوان حقی از حقوق انسان پذیرفته گردد و هم دین و مرام مرز نگردند و شهروندان را از یکدیگر جدا نسازند و سبب تبعیض در برخورداری از حقوق شهروندی نشوند. و این ترویج از عهده هسته‌هائی بر می‌آید که خود الگو/بدیل باشند. در حقیقت،

2.8. مجموع کارهای بالا، وقتی انجام بگیرند، جامعه را بدیل حقوقمند خویش می‌کنند. بنابراین، کار اساسی هسته‌ها بدیل شدن و شرکت دادن جامعه مدنی در بدیل خویش گشتن و شرکت در این بدیل شدن است. راه‌کاری که مردم ایران در جریان انقلاب تجربه کردند و این تجربه را در اختیار جهانیان قرار دادند این راه‌کار بود. البته بس ناقص اما باوجود این کار ساز. اینک خود آن مردم گرفتار سپاه‌ پاسدارانی هستند که ضد جنبش مردم است و در جامعه‌های دیگر نیز بدیل حقوقمند گشتن آنها را بر نمی‌تابد و با ایجاد «هسته‌های مقاومت مسلحانه»، مردم کشورهای دیگر را محروم از حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق... می‌خواهد و تا جائی که بتواند راه را بر معرفت آنها به حقوق خویش می‌بندد:

 جنگ عقیده همواره دروغ بوده ‌است و امروز هم دروغ است و فرداها هم که از پس هم می‌آیند، دروغ خواهد بود و فاجعه بر فاجعه افزده ‌است و می‌افزایدو خواهد افزود:

 3. سخن «فرمانده کل» سپاه دروغی بس پرتناقض است و تناقض‌های موجود در آن تا بخواهی آشکار هستند:

3.1. این صلح است که مرز نمی‌شناسد. زیرا حقی است که همه انسان‌های روی زمین از آن برخوردارند و این جنگ است که بدون وجود مرز، روی نمی‌دهد؛

3.2. تبلیغ عقیده نیاز به جنگ ندارد و نیاز به درکار نیامدن هرگونه اکراه دارد؛

3.3. بنابراین که بنابر نص قرآن، در دین اکراه نیست، جنگ بنام دین، انکار دین است؛

3.4. قرآن هم صلح را از حقوق انسان می‌شناسد و هم تقدم جستن در جنگ را عمل شیطان می‌داند. بنابراین، جنگ ابتدائی را اجازه نمی‌دهد. اجازه نمی‌دهد زیرا جنگ بخاطر دین، ممکن نیست و اگر بدین عنوان جنگی روی دهد – که فراوان روی می‌دهد – دین توجیه کننده جنگی است که قدرت ایجابش می‌کند. توضیح این‌که

4. در بمب و موشکی که بر سر مردم ریخته می‌شود و در گلوله‌ها که مغزها را متلاشی می‌کنند و یا سینه‌ها را می‌شکافند، اگر تأمل کنیم، علم و فن (در ساخت اسلحه بکار می‌روند) و مواد (آهن و...) و پول (هزینه تولید) و زور (قدرت تخریبی سلاح و نیروئی که انسان بکاربرنده در مرگ‌آوری و ویران‌گری بکار می‌برد)، وجود دارند. اما نه از دین و نه از مرام، در آنها نیست. زیرا، در ترکیب، بکاربردنی نیست. در عوض، توجیه جنگ برعهده دین یا مرام است. اما توجیه‌گری کار دوم است و بعد از انجام کار اول، شدنی است.

     توضیح این‌که نقش توجیه‌کننده را انسان‌ها به دین یا مرام می‌دهند. انسان‌ها نخست باید در رابطه قوای خصومت‌آمیز با یکدیگر قرار بگیرند و سپس این رابطه را توجیه کنند. بنابراین، کار اول، در رابطه قوا قرارگرفتن است. اما رابطه قوا، بنفسه، رابطه‌ای مادی است و بر سر «ماده» است: موقعیت مسلط یافتن برای دسترسی انحصاری، اگر نه دسترسی بیشتر یافتن بر «ماده»، مایه رابطه قوا است. این رابطه چون ناقض حقوق است، نیاز به توجیه دارد و توجیه بدون از خودبیگانه کردن دین یا مرام، میسر نیست. بدین‌خاطر است که در تمامی طول تاریخ و در همه جامعه‌ها، امر واقع جنگ بنام دین یا ایدئولوژی، جنگ با دین و ایدئولوژی و عامل از خود بیگانه کردن آن شده‌ است. بنگریم به سرنوشتی که مارکسیسم در روسیه و دیگر کشورها پیدا کرد و بنگریم به سرنوشت اسلام در ولایت مطلقه فقیه و در دولت سعودیها و در... و بنگریم به سرنوشت مسیحیت، از زمانی که کلیسا دم از ولایت مطلقه پاپ زد بدین‌سو، و...

    آیا پاپ کنونی با توجه به این واقعیت بود که گفت جنگ بر سر دین و میان دین‌ها نیست، بر سر منافع است؟ محتمل بدانیم.

õ «جنگ عقیده» و پی‌آمدهایش:

5. از امرهای واقع مستمر یکی این ‌است: «چون عقیده‌ای که من دارم حق است یا علم است، بنابراین، هر عقیده‌ای غیر از این، باطل یا ارتجاعی است و باورمندان به آنها یا باید عقیده مرا بپذیرند و یا زمین از لوث وجودشان پاک گردد». امروزه، این «باور» در توجیه جنگ‌های بس مرگبار و ویران‌گر که سرزمین‌های مسلمان صحنه آنها هستند، بکار می‌رود. اما دروغ بودن این «باور» بر برپا کنندگان و دائمی کنندگان جنگها نیز آشکار است: از راه فایده تکرار خاطر نشان کنیم که

5.1. تبلیغ حق و علم و قبول آنها نیاز به زور ندارد. نیاز به نبود زور دارد. پس اگر عقیده‌ای حق و یا علم باشد، تنها وقتی پای زور بمیان می‌آید که صاحبان قدرت برای جلوگیری از گرویدن مردم بدان، بدان نیاز پیدا می‌کنند؛

5.2. اگر «چون عقیده من حق یا علم است، پس...» حکم صحیحی باشد، لاجرم، اصلی جهان ‌شمول می‌شود. بنابر این، نه تنها خامنه‌ای و جعفری، بلکه سعودیها و ترامپ و... بنابراین که عقیده خود را حق می‌دانند، به خود حق می‌دهند که «جنگ عقیده» را به راه بیاندازند همچنان که به راه انداخته‌اند.

    آیا خامنه‌ای و جعفری و... می‌دانند که بر زبان آوردن جمله‌هائی از این نوع، تجویز تجاوز نظامی و غیر نظامی به همه کشورها، از جمله ایران است. رژیم ورشکسته‌ای که خود را دائم در معرض سقوط می‌بیند، البته نیاز به جنگ همه با همه دارد. بدین‌خاطر است که کشور را گرفتار هفت جنگ کرده ‌است و هنوز بحران را به اندازه لازم برای حفظ رژیم شدید نمی‌یابد. هم می‌خواهد جنگهای موجود را تشدید کند و هم اگر ممکن شد جبهه جدیدی گشوده گردد.

5.3. «عقیده» سپاه بمثابه حزب سیاسی مسلح، «شیعه قائل به ولایت مطلقه فقیه» است. پس جنگی که او از آن سخن می‌گوید، هم با شیعه ناموافق با این «عقیده» و هم با همه مذاهب و مرام‌های سراسر جهان است. بر زبان آوردن آن یا از نیاز شدید به بحران است و یا بخاطر اطاعت از حکم عقلی یکسره در تسخیر خشونت است. چرا که عقل عادی نیز بر زبان آوردن سخنی که دنیا را بر ضد ایران متحد ‌کند تجویز نمی‌کند. نخستین واکنشها تا بخواهی گویا هستند:

● تشکیل جبهه ضد تروریسم با شرکت 40 کشور سنی؛

● نگرانی ماکرون و ترامپ از نقش بی‌ثبات کننده ایران در منطقه

● قول سناتور ژوزف لیبرمن خطاب به ترامپ: تحریم‌ها را تشدید و از «شورای ملی مقاومت» حمایت کنید. این سناتور نا آگاه نمی‌داند که اگر ایران قبرستان هم بگردد، حاکمیت یک گروه دست نشانده و اعتبار باخته و منفور مردم را بر خود نخواهد پذیرفت

● قول سعد حریری: حزب الله باید به عملیات خود در کشورهای دیگر پایان دهد

● ناگزیر شدن وزارت نفت ایران به کاستن از قیمت نفت و دادن امتیاز به مشتریان برای از دست ندادن آنها

● بازترشدن دست سعودیها در کشتار مردم یمن

● ایجاد حالت جنگی که اینک خامنه‌ای و جعفری آن را موجه کرده‌اند. این حالت اگر به جنگ نیز سرباز نکند، مرگبارترین سلاحی است که مدام بر ضد اقتصاد ایران بکار می‌رود.

6. مردمی هستند که در موقعیت زیر سلطه قرار می‌گیرند و سلطه‌گر برای توجیه سلطه خود بر آنها، ضرورت رهائی آنها از «عقاید» و «سنن» و بسا زبان و فرهنگ و متمدن شدن را، دست‌آویز می‌کنند. مردمی نیز هستند که رژیم استبدادی، نماد حاکمیت مطلق اقلیت بر اکثریت بزرگ، اسلامی کردن یا «سوسیالیزه» کردن و یا... را توجیه‌گر استبداد می‌کنند. بدیهی‌ است زیر سلطه‌ها حق دارند از خود دفاع کنند و برای خارج شدن از روابط مسلط – زیر سلطه و بازیافتن حقوق خود، مبارزه کنند. آیا جعفری «هسته‌های مقاومت مسلحانه» را در این‌گونه جامعه‌ها مد نظر داشته ‌است؟ اگر پاسخ او به این پرسش، آری باشد، باز دروغگو است. زیرا

6.1. هم‌ اکنون مردم ایران تحت سلطه یک اقلیت کوچک هستند که توسط دستگاه‌های سرکوب تابع «رهبر» سرکوب می‌شوند. هرگاه قرار بر راستگوئی بود، سپاه و بسیج تحت امرش، از سرکوب مردم باز می‌ایستادند و میگذاشتند با تحقق هدفهای انقلاب ایران، جامعه ایران الگوئی از رشد انسان و عمران طبیعت بگردد؛

6.2. از دیرگاه تاریخ تا امروز، زیر سلطه‌ها، بر اثر بدآموزی، گرفتار ذهنیتی شده‌اند که توجیه‌گر موقعیت زیرسلطه ‌آنها است. هر بار هم که پویائی حیات سبب قیام آنها می‌گردد، درجا، موقعیت سلطه‌گر را از آن خود کردن  «حق خود» می‌دانند. غافل از این‌که، درجا، حاکمیت زورمدارانه اقلیت بر اکثریت را بازسازی می‌کنند. آن ذهنیت این‌ است: وحشت‌کردن از تحول و واجب دانستن منجمدکردن باور و سنت و رسم و هویت قومی یا ملی. این ذهنیت مانع از آن می‌شود که عقل آنها خلاق بگردد و راه‌کارهای حقوقمند زیستن را بیابد و آنان بکارشان برند. افزون براین، مانع از توجه به این مهم می‌شود که اگر سلطه‌گر کار به کار باور و سنت و رسم و هویت قومی و ملی و... آنها دارد، جز بدین‌خاطر نیست که رابطه میان خود و زیر سلطه را تثبیت و دائمی بگرداند. وگرنه، اگر زیانی برای منافع او نداشت – اغلب سودمند نیز هست به این دلیل که تا زیر سلطه به بهانه حفظ هویت خود، از حقوق خود غافل نشود و نیروهای محرکه را در اختیار سلطه‌گر نگذارد، سرو کله سلطه‌گر پیدا نمی‌شود -، اصرار می‌ورزید که زیرسلطه هویت فرهنگی و... خود را بی‌تغییر نگاه دارد. آیا وضعیت هند پیش و پس از سلطه انگلستان بر این کشور و وضعیت الجزایر، باز ،پیش و پس از سلطه فرانسه بر این کشور و وضعیت ایران و... جز این را می‌گوید؟ اگر زیر سلطه‌ها فریب نمی‌خوردند و بجای آن‌که نگران «هویت» منجمد خویش باشند، نگران نیروهای محرکه‌ای می‌شدند که در روابط مسلط – زیر سلطه، از دست می‌دهند، در آن رابطه نمی‌ماندند و نیروهای محرکه را در رشد خود و عمران طبیعت بکار می‌بردند و از رهگذر رشد، هویتی نو به نو شونده می‌جستند. بن‌مایه سخن جعفری نیز همین فریب است.

     کار هسته‌های در خدمت حق و رشد، فریب‌زدائی‌ها است. 

پیام ابوالحسن بنی صدر به مناسبت زلزله مرگبار در غرب کشور

به شما تسلیت عرض می‌ کنم و یادآور می‌ شوم که، در این زمان، ایران ما، زلزله خیز است، سیل خیز است، کم آب است. یعنی طبیعتی برانگیزنده به ابتکار و کوشش دارد و این می‌ تواند فرصتی برای ما باشد اگر خود را تغییر دهنده بدانیم و بخواهیم و استعداد های خود را بکار گیریم.

این بار، زلزله در غرب کشور و در عراق، مرگ و ویرانی ببار آورده‌ است. آنانکه به شما می‌ گویند مجازات خداوند است، دروغ می‌ گویند. خداوند زمین را مسخر انسان گردانده‌ است. پس تقصیر از ما انسان‌ ها است که پایه‌ های زندگی را استوار نمی‌ کنیم. دانش و فن را در بناها که بنا می‌ کنیم، بکار نمی گیریم. آب‌ ها و ذخائر آبی  را نیک اداره نمی‌ کنیم. در زندگی اجتماعی، به حقوق خویش عمل نمی‌ کنیم. از این رو است که هر سانحه و فاجعه‌ ای به ما یادآور می‌ شود: اگر توانایی‌ های خود را بکار بگیرید، گرفتار ما نمی‌ شوید. اگر از حقوق خویش غافل نشوید و اجازه ندهید زمامداران مستبد فقر را بر شما و طبیعت شما حاکم کنند، فقر و قهر، ایران را فرا نمی‌ گیرد.

راستی این‌ است که این ما هستیم که باید تغییر کنیم و تغییر دهیم. سانحه‌ های طبیعی قابل پیشگیری هستند و اگر پیشگیری نکنیم، کار روزمرۀ ما، تسلیت گفتن به یکدیگر می‌ شود. بیائید، دست‌ کم، تسلیت را با این یادآوری به خود همراه کنیم: تا تغییر نکنیم و تغییر ندهیم، گرفتار جباران و «قهر طبیعت» می‌ مانیم.

۲۲ آبان ۱۳۹۶

ابوالحسن بنی‌ صدر

 

 

 

وضعیت سنجی یک‌صد و هفتاد و ششم: محکوم به شکست؟

رژیم ملاتاریا که با گرایش به ولایت مطلقه فقیه، انقلاب و اسلام و روحانیت را بسوخت، هرکار را که تصدی کرد و خود آنرا اساسی و حیاتی توصیف کرد، در شکست به پایان برد، اینک، پیشاروی انبوه مسئله‌ها که ساخته‌است، حیرت‌زده، نگران سرنوشت خویش است. سرنوشتی که خود آنرا جبری گردانده و نمی‌تواند از آن بگریزد:

مشهودترین بحران‌ها و «طرحها» که در شکست، پایان یافته‌اند:

    می‌شد از انقلاب و اسلامی کردن و دولت روحانیان که خود آنرا ملاتاریا خواندند آغاز کرد. اما ترجیح با این‌است که با مشهود ترین‌ها آغاز کنیم زیرا به ما کمک می‌کند دریابیم چرا رژیم‌هائی که بنام دین یا مرام برپا می‌شوند و با رویه کردن استبداد متمایل به استبداد فراگیر، آنرا از خود بیگانه می‌کنند، هر کار که آغاز می‌کنند و، در آغاز، بزرگ و حیاتی می‌خوانند را به شکست می‌کشانند. در باره موارد زیر، هم در آغاز، هشدار داده شد که به شکست می‌انجامند:

1. گروگانگیری که قرار بود 3 تا 4 روز بیشتر نپاید اما 444 روز بطول انجامید و جنگ و تحریم اقتصادی را هم روی دست مردم ایران گذاشت. بر این دو، سه افتضاح بین‌المللی: اکتبر سورپرایز و ایران گیت‌ها و فساد بزرگ (در طول جنگ 100 میلیارد دلار گم شد!)؛ علاوه می‌شود.

2. جنگی که با تجاوز قوای عراق، به فرمان صدام حسین، به ایران آغاز شد. بنابر اسناد، در برانگیختن او به حمله به ایران، انگلیس و امریکا و دولت سعودی و شیخ‌های خلیج فارس شرکت داشتند. در نهمین ماه جنگ، با قبول پیشنهاد غیر متعهدها از سوی رژیم صدام، اگر خمینی و دستیاران او، کودتا را بمدت یک هفته به تأخیر می‌انداختند جنگ می‌توانست پایان‌پذیرد. اما نیاز مشترک آنها و انگلستان و امریکا و اسرائیل به ادامه جنگ، سبب شد که از هیأت نمایندگی کنفرانس عدم تعهد بخواهند برای آوردن پاسخ مثبت رژیم صدام به پیشنهاد صلح، به ایران نیاید. ملاتاریا با کودتای خرداد 60، پیروزی همه جانبه ایران در آن جنگ را از مردم ایران دزدید و جنگ را آنقدر ادامه داد تا که، در مرداد 1367، در شکست به پایان برد. خمینی جام زهر شکست را هم سرکشید.  

    از پایان جنگ در شکست، باوجود نفله شدن یک نسل و خسارتی چنان عظیم، به ملاتاریا، احساس شرم نیز دست نداد. در همان‌حال که مبلغانش مردم را به «خیانت به دولت» متهم می‌کردند، جنایتکارانش که عنوان «جنایتکاران تاریخی» یافتند، در زندانها، زندانیان را کشتار می‌کردند؛

3. رژیم «دوران سازندگی» را آغازکرد. فرصتی شد برای پیدایش و رشد قارچ مانند مافیاها و توسعه اقتصاد مصرف و رانت محور که نابرابریهای شتاب و شدت‌گیر از عوارض آن بودند. شعار گردانندگان اقتصاد این شد: اقتصاد با چیزی به اسم عدالت بیگانه است! عرصه‌های جدید، اقتصاد و دولت و ترور و مهار جامعه مدنی، در اختیار سپاه پاسداران قرارگرفتند تا «فتح» کند. ترور در بیرون از مرزها گسترش یافت و یک مورد آن، موضوع دادگاهی شد که در برلین تشکیل شد. با محکومیت رژیم در دادگاه، سفرای کشورهای عضو اتحادیه اروپا از ایران فراخوانده شدند. ایران در لبه پرتگاه جنگ قرارگرفت. این شد که قوه مجریه بدست «اصلاح‌طلبان» افتاد اما تنها اجازه‌یافتند نقش «تدارکاتچی» را ایفاکنند؛

4. این‌بار، پرده از «راز اتمی» برداشته شد. به اعتراف هاشمی رفسنجانی، درآغاز، بنابر ساختن بمب اتمی بود. اما آن بمب ساخته نشد. در عوض بحران شدت گرفت و ایران تحت سخت‌ترین تحریم‌ها و تهدید‌ها قرارگرفت.

    تصدی بحران با حکومت احمدی‌نژاد شد. در این دوره بود که اقتصاد و دولت در اختیار مافیاهای نظامی – مالی قرارگرفت. از آنجا که تحریمها و تهدیدها رانت را به حداکثر می‌رساند، قطعنامه‌های شورای امنیت «کاغذ پاره» خوانده شدند. تا این‌که اقتصاد گرفتار «خون‌ریزی» گشت و به مرگ نزدیک شد. خامنه‌ای چاره را در «نرمش قهرمانانه» دید و روحانی ریاست جمهوری یافت و مأمور امضای تسلیم نامه شد. تسلیم نامه وین امضاء شد. تعهدها سپرده شدند بی‌آنکه با عادی کردن روابط و شناسائی حقوق مردم ایران، مابه‌ازائی گرفته شود. کار نیمه‌کاره، نه تنها سبب رفع مجموع تحریم‌ها نشد، بلکه اینک وسیله ای شده‌است برای وضع تحریمها و تشدید فشارها. همزمان، ایران که در حقله پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی بود، در دام جنگ‌های هفتگانه افتاد؛

4. اما آن روحانیت که در جریان انقلاب، خمینی تأکید می‌کرد در دولت دخالت نخواهد کرد و مردم ایران نیز نمی‌خواستند در دولت دخالت کند، صاحب دولت شد و خمینی گفت: ولو با کشتن 50 هزارنفر آن‌را بر قرار می‌کنم (خطاب به شهید لاهوتی). آن دولت وضعیتی را دارد که امروز دارد. او و جنایتکاران در خدمت رژیمش، نه تنها هزاران تن را اعدام کردند و جمعیت بزرگی از استعدادها را ناگزیر به جلای وطن ساختند، بلکه در جنگ 8 ساله که اینک آن‌را «نعمت» می‌خوانند، یک نسل ایرانی را پایمال کردند. هر سال، سیل استعدادهای دانشگاه‌ دیده ایران، از ایران، مهاجرت می‌کنند. و دولتی که قرار بود دولت روحانیت بگردد، «آخوندکش» ترین دولتهای تاریخ ایران شد. آخوندهای آخوندکش و قاتل هزاران غیر آخوند، یا در نکبت مردند (خلخالی و گیلانی) و یا کنار گذاشته شدند (فلاحیان و ری شهری) و یا در «قوه قضائیه» بکار جنایت مشغولند. یک جنایتکاران تاریخی، نایب‌التولیه آستان قدس رضوی است و نامزد ریاست جمهوری نیز شد.

4.1. قرار بود مقام ولایت از آن اعلم مراجع تقلید بگردد. کار وارونه شد: مراجع گرفتار حصر و مرگ در حصر شدند و جانشین خمینی روضه‌ خوانی شد که بعنوان «مجتهد متجزی» عضو مجلس خبرگان شده بود؛

4.2. خمینی با نقض عهد، مقرر کرد روحانیان فروانروایان باشند، اینک، «آخوندهای دولتی» دارند مقام فرمانبران را می‌یابند و توجیه‌گری جنایت و فساد و خیانت را برعهده دارند. از سه قوه، قوه قضائیه، در ظاهر، بطور کامل، در اختیار آنها است. اما در واقع، کارشان جز سرکوب‌گری از طریق صدور احکام ظالمانه نیست. راستی این‌ است که این قوه نقش دستیار سپاه پاسداران را یافته ‌است.

4.3. ولایت مطلقه فقیه را نظریه ساز ولایت فقیه، منتظری، از مصادیق شرک دانست و امروز کسی نیست که نداند جعل در اسلام بوده‌ است. این واقعیت که جز در خشونت‌ و ویران‌گری، کاربرد ندارد، دلیل ضد اسلامی بودن آن‌ است. طرفه اینکه خامنه‌ای جانشین نیز نمی‌یابد. چرا که وضعیت امروز، همانند وضعیت بهنگام مرگ خمینی نیست و آن ایران‌گیتی‌ها هم برکار نیستند، تا بتوانند به بهانه خطیر بودن وضعیت و با جعل نامه و قول از قول خمینی، کسی مانند خامنه‌ای را «رهبر» بگردانند. این واقعیت که کمیسیون مأمور یافتن جانشین برای خامنه‌ای می‌گوید هنوز کسی را نیافته ‌است، گویای واقعیت دیگری است و آن این‌که رژیم نیازمند کسی است که هم دو حوزه قم و نجف آن را بپذیرند و هم نقش خود را در خدمت سپاه پاسداران، بمثابه حزب سیاسی مسلح، از عهده برآید. چنین کسی نایافتنی می‌نماید. ولایت مطلقه فقیه از محتوای مورد ادعای خود نیز، یکسره میان تهی شده‌ است: در دوران انقلاب، بنابر ولایت جمهور بود. پایه‌های قدرت استوار نگشته، به نظارت فقیه تن دادند. با استواری پایه‌های قدرت، «ولایت فقیه اجرای قوانین اسلام است» (کتاب ولایت فقیه خمینی) جای به ولایت مطلقه فقیه سپرد که  مقدم و حاکم بر احکام دین و قادر به تعطیل توحید است. مجمع تشخیص مصلحت نظام می‌گوید و به صراحت تمام که «مصلحت نظام» بر «قوانین اسلام» مقدم و برآنها حاکم است.

5. قرار بود «ولو به زور» جامعه ایران اسلامی بگردد. امروز، فراوانی آسیب‌ها و نابسامانی‌های اجتماعی که بر آن از «اسلام» گریختن جوانان را نیز باید افزود، حتی خامنه‌ای را هم به گریه انداخته‌ است. افراط در بکاربردن اسلام در توجیه خیانت‌ها و جنایت‌ها و فسادها، آنرا میان تهی کرده ‌است. دیگر در هیچ موردی کاربرد ندارد. حتی وقتی سانحه‌ای چون زلزله روی می‌دهد، این فلج بنیاد روحانیت است که می‌نمایاند.

     و یک چند از کارها که رژیم تصدی کرده و کار را به فاجعه‌های بزرگ کشانده ‌است:

6. کارها که رژیم ولایت مطلقه فقیه تصدی کرده و آنها را به فاجعه‌های بزرگ بدل کرده ‌است:

6.1. از آخرین آنها که شروع کنیم، «مسکن مهر» است: در حکومت احمدی نژاد 750 میلیارد دلار درآمد نفت و غیر آن شد. صرف ایجاد اقتصاد تولید محور نشد زیرا با ماهیت رژیم در تضاد است. باز گفتند 100 میلیارد دلار گم شد. آن خورد و برد عظیم پوشش می‌خواست. مسکن مهر پوشش آن شد. هزینه‌ای عظیم صرف ساختن مسکن‌ها شد. تا این‌که زلزله واقعیتی را عیان کرد که بر زبان‌ نمی‌آمد: مسکن‌های ساخته شده نماد فساد و بی‌کفایتی ذاتی رژیم ولایت مطلقه فقیه هستند. گویای تقدیر اجتناب‌ ناپذیری هستند که محکومیت رژیم به شکست و محکومیتش به کشاندن هر کار که بدان دست می‌زدند، به شکست، است. زلزله این فرصت را ایجاد کرد تا کارشناسان بگویند: عمر بناها کوتاه ‌است، طرف‌های قرارداد با حکومت، با گرفتن 10 درصد کار را برعهده سازندگان دست دوم گذاشته‌اند و آنها در ساختن «مسکن مهر»، بجای رعایت ضوابط فنی، از ضابطه، به حد اکثر رساندن خورد و برد، پیروی کرده‌اند؛

6.2. هم‌زمان با «خانه‌های مهر»، دولت در ازای آزاد‌کردن قیمت‌ها، یارانه مقرر کرد. هر ایرانی در ماه 45 هزارتومان یارانه دریافت می‌کند. پیش از مقرر شدن و در جریان آن، اقتصاددانان و غیر آنان هشدار دادند و شنیده نشد. امروز، گرانی قیمتها، یارانه را بلعیده و بهای دلار می‌گوید ادعای کاهش میزان تورم دروغ است. در حقیقت، یارانه‌ها سهم ایرانیان شد از اقتصاد رانت محور. از این رانت، سهم شیر را مافیاهای نظامی – مالی و مافیاهای که عنوان «قدیمی» یافته‌اند، می‌برند. 

6.3. از کودتای خرداد 1360 بدین‌سو، «رؤسای جمهوری»، غیر رجائی که کشته شد و خامنه‌ای که «رهبر» شد، بقیه گرفتار نکبت شدند: هاشمی رفسنجانی در حالی گرفتار «مرگ مشکوک» شد که تحت حمله تبلیغاتی روزمره شاخه تبلیغاتی خامنه‌ای/ سپاه قرار داشت. خاتمی ممنوع ‌التصویر و ممنوع‌ الکتابت و ممنوع ‌القول و اینک ممنوع ‌الخروج از خانه شد. احمدی‌نژاد و دستیارانش چاره را در بست نشینی دیدند. اما دستیاران او کتک خوردند و ناگزیر شدند از آن بدرآیند. از قرار، روحانی برای آنکه به سرنوشت رؤسای جمهوری پیشین گرفتار نشود، چاره را در گردش به راست دیده ‌است؛

6.4. از گروگان‌گیری بدین‌ سو، قدرت خارجی، محور سیاست داخلی و خارجی کشور شده ‌است. این محور وسیله ایجاد بحران و حاکمیت استبدادی بر مردم از راه سنگین کردن جو ترس شده‌‌است. گروگان‌گیری و جنگ و تحریم‌ها و بحران اتمی و اینک گرفتاری در 7 جنگ، حاصلِ قدرت خارجی  را محور سیاست داخلی و خارجی کردن است. اما آنچه مردم ایران بابت این محور سازی پرداخته‌اند، به غارت رفتن ثروتهای ملی و سوختن فرصتها و حاصل آن، فقر و خشونت و جامعه و طبیعتی که بیابان شده‌است. این محورگردانی نیز یک رشته شکستها ببار آورده و باجهای پرداخت شده به بیگانگان را مرتب افزایش داده‌‌است. پنداری رژیم ولایت مطلقه فقیه کور است و نمی‌بیند. چرا که پی‌درپی، جبهه می‌گشایند و این رژیم، بی‌درنگ، وارد آن می‌شود. بدهکار هم «ایران» است: جنگ سوریه را سعودی‌ها و ترکیه راه ‌انداختند، اما امروز، نه آنها که «ایران» است که متهم می‌شود در کار سلطه بر منطقه است. یمن را دولت سعودی ویران و مردمش را گرفتار قحطی و وبا کرده‌‌است و «ایران» تنها متهم و مقصر وضعیتی است که یمن در آن است (بیانیه وزیران خارجه اتحادیه عرب) و به استناد گرفتار شدن مردم ایران به هفت جنگ، توسط رژیم ولایت مطلقه فقیه، حکومت ترامپ در کار تشدید هرچه بیشتر فشار بر ایران است؛

     طرفه این‌که سلیمانی به خامنه‌ای نامه می‌نویسد که داعش از میان برخاست. به سخن دیگر، «کمر بند سبز»، بمعنای اتصال ایران از طریق عراق و سوریه به لبنان، ساخته شد. غیر از این‌که این کمربند، کمربند مرگ و ویرانی است، اما دیگر کمربندی در اختیار «ایران» نیست. «آقاداداش» که پوتین باشد، خود را فاتح جنگ هنوز پایان نیافته سوریه می‌داند. می‌گوید: پیش از ورود روسیه به صحنه، رژیم اسد در معرض سقوط بود. روسیه بود که سرنوشت جنگ را تغییر داد. رفتن اسد به مسکو و تشکر او از پوتین نیز تصدیق مدعای پوتین است. بنابراین، جان و پول و اسلحه از ایران شد و پیروزی از روسیه. پوتین ترکیه را هم در حل و فصل مشکل سوریه دخالت داد. نتیجه این‌است که از این پس، بیشتر از گذشته، ایران باید هزینه سنگین «کمربند سبز» را بپردازد اما در این کمربند، علاوه بر اسرائیل و سعودیهای متحدش، روسیه و ترکیه نیز مزاحمان هستند که حرف آخر را می‌زنند. 

6.5. حکومت‌های هاشمی رفسنجانی و خاتمی خودکفائی در فرآورده‌های کشاورزی را شعار کردند. اما به قول کارشناسان، آسان‌ترین راهکار را برگزیدند که جنایت است: اسراف و تبذیر آبهای رو و زیر زمینی ایران. در آن دو دوره، موسی کلانتری وزیر کشاورزی بود. اما امروز سرپرست محیط زیست است. در اوائل دور اول «ریاست جمهوری» روحانی او می‌گفت: تا 30 سال دیگر ایران بیابان می‌شود و 50 میلیون تن از مردم کشور باید مهاجرت کنند. طرفه این‌که ایران بیابان شد و خودکفائی نشد. و

6.6. استعدادکشی و استعداد ستیزی که سبب سیل مهاجرت استعدادهای علمی و رانده شدن آنها از تصدی امور کشور شده‌‌است. واکنش حداد عادل این بود: بگذار بروند ما استعداد زیاد داریم. اما فقر استعداد چهره خود را نشان داد وقتی در توجیه ناکار آمدی وزیران برگزیده روحانی، گفتند: ما استعدادها را رانده‌ایم و برای تصدی وزارت جز اینها کسی نمانده ‌است! حتی در سطح روحانیان نیز رژیم استعدادکشی رویه کرد. از این‌رو، حوزه قم نمایشگاه شکست فاحش رژیم ولایت مطلقه فقیه است.

 چرا رژیم محکوم به شکست و از میان برخاستن است:

     چرا رژیم خود را محکوم کرده ‌است هرکار را آغاز می‌کند در شکست به پایان برد؟ زیرا:

1. قدرت از تخریب پدید می‌آید. متمرکز و بزرگ شدنش در گرو تخریب بازهم بیشتر است. وقتی ماهیت رژیم (فقه‌سالار) با مدیریت کشور در چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و عمران طبیعت سازگار نیست، هم میزان تخریب را افزایش می‌دهد و هم ناسازگاریش با «صاحبان تخصص» که باید تحت امرش کار کنند، با موفقیت به پایان بردن کار را ناممکن می‌کند:

2. توضیح این‌که رژیم ولایت مطلقه فقیه گرفتار سه ضد ویرانگر ذاتی است:

2.1. ولایت مطلقه فقیه کاربردی جز در اعمال «قدرت» ندارد. و

2.2. هر موفقیتی نه تنها بی‌ کارکرد بودن ولایت مطلقه فقیه در رشد را نمایان می‌کند، بلکه مزاحمت آنرا با هرکار موفقی بازهم آشکارتر می‌نمایاند. تضاد کارکرد ولایت فقیه با اسلام آشکارتر از آشکار است: زور ضد معنویت و ضد حقوق است. بنابراین، ممکن نیست در هر چهار بعد زندگی مردم زور حرف اول را بزند و در همان‌ حال، رژیم زورگو راهبر مردم به زندگی حقوقمند و معنوی بگردد.

2.3. ساز و کار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، سبب می‌شود که همواره استعدادها حذف بگردند. رژیمهای دارای تمایل به استبداد فراگیر، زودتر از پا در می‌آیند زیرا استعدادهای درجه اول را حذف می‌کنند و وقتی زمان مرگشان می‌رسد که استعدادهای درجه 3 و چهار متصدیان امور می‌شوند (سرنوشتی که رژیم‌های نازی و استالین و پهلوی پیدا کردند و سرنوشت رژیم ولایت مطلقه فقیه است).

   چرا محکوم به از میان برخاستن است؟ زیرا:

3. در هر یک از کارها که رژیم آنها را در شکست به پایان برده‌ است که تأمل کنیم، یکی از مهم‌ترین دلایل و عوامل را مشاهده می‌کنیم: پایان دهندگان در شکست همان‌ها نیستند که، در آغاز، در کار بودند. در همه موارد، بدون استثناء، بی‌استعدادها جانشین با استعدادها شده‌اند.

4. مشکل ایران امروز تنها این نیست که تخریب نیروهای محرکه بر تولید آنها پیشی گرفته ‌است، مشکل بزرگ‌تر این ‌است که پویائی‌های روابط سلطه‌گر- زیر سلطه که رژیم میان خود با مردم ایران و میان انیران با ایران برقرار کرده ‌است، ایرانیان را در برابر یکی از دو پویائی قرار داده ‌است، پویائی مرگ یا پویائی جنبش برای رهاشدن از این روابط و نجات حیات ملی و ادامه آن.

    در نشست همدلی برای بحث در باره «اصلی‌ترین مسائل ایران»، غلامرضا کاشی، استاد علوم سیاسی، گفته‌ است: «حیات سیاسی در ایران مرده است». از دید او، حیات سیاسی زنده نیازمند آن‌ است که مردم کشور در فکر بقای تاریخی خود باشند و هر شهروند بر این‌که بقای او در گرو بقای جامعه است، وجدان داشته باشد و جامعه و اعضای آن افق باز و امید بخش داشته باشند و احساس خرسندی داشته باشند و از حیات اخلاقی و ارزشمند برخوردار باشند. ایران امروز فاقد این داشتنی‌ها است.

    و چون کاستی‌هائی که هاشم آقاجری (استاد تاریخ) و حسین زاغفر (استاد اقتصاد) و احمد بخارائی (استاد جامعه شناسی) بر شمرده‌اند را بر کاستی که کاشی خاطر نشان کرده‌ است، بیفزائیم، به همان نتیجه می‌رسیم که ایران یا باید خود را به پویائی مرگ بسپارد و یا روی به جنبش آورد.

   رژیم ولایت مطلقه فقیه میان تهی گشته ‌است. عوامل بقای خود را از میان برده‌ است. ستون‌های «خیمه نظام ولایت مطلقه فقیه» ترسهای ناشی از بحرانها و تاریک دیدن روز بعد از سقوط رژیم هستند. اما بهمان نسبت که ابعاد ویرانی بزرگ‌تر می‌شوند، بی‌اعتمادی و ناباوری به رژیم – زلزله فرصت اظهار بس شفاف آن‌را فراهم آورد- همگانی‌تر می‌شوند و ترسها را بی‌محل‌تر می‌‌کند. اینک باوجود رژیم، این فردا است که تاریک‌تر دیده می‌شود. در این وضعیت، هرگاه جامعه پویائی حیات را برگزیند:

 هرگاه مردم ایران پویائی زندگی را برگزینند:

1. کار اول فعال شدن جامعه مدنی و پرداختنش به بدیل خویش بمثابه جامعه حقوقمند شدن و نیرومند کردن بدیل توانمند به باز و تحول‌پذیر کردن نظام اجتماعی و استقرار دولت حقوقمدار است؛

2. کار دوم تشکیل بنیادها و هسته‌ها در سرتاسر کشور با هدف حقوقمند زیستن و خشونت‌زدائی و غنی‌گرداندن وجدانهای تاریخی و علمی و اخلاقی، بنابراین، وجدان ملی، است. جامعه زندگی جوی، جامعه‌ای است که همبستگی اقوام تشکیل دهنده آن کامل و وجدان ملی آن، نه تنها در فرصت زلزله که در فرصت برخورداری از حقوق و رشد هم‌آهنگ، عمل کند. و

3. کار سوم جانشین‌کردن این و آن بیان قدرت با بیان استقلال و آزادی بمثابه اندیشه راهنما است. بیانی را باید راهنمای اندیشه و عمل کرد که حقوق انسان و حقوق شهروندی و حقوق ملی او و نیز حقوق طبیعت و حقوق ایران بمثابه عضو جامعه جهانی را دربر بگیرد و، بروی انسان، بی‌کران معنویت را بگشاید. تا که ایرانیان توانا گردند در

4. جانشین‌ کردن ضد فرهنگ و ضد اخلاق قدرت با فرهنگ و اخلاق استقلال و آزادی و زیست حقوقمند را.

وضعیت سنجی یک صد و هفتاد و پنجم: وجدان ملی

سعد حریری، نخست وزیر لبنان به ریاض فراخوانده شد. در آنجا، متن استعفاء نامه‌ای را شامل سه نکته خواند: ایران در امور لبنان دخالت می‌کند. حزب الله سازمانی مسلح و وسیله کار ایران است و لبنان را حکومت ناکردنی کرده ‌است و جانم در خطر است.

    لوموند، مورخ 9 نوامبر 2017، زیر عنوان «اتحاد خطرناک امریکا و اسرائیل و عربستان سعودی»، استعفای حریری را اجباری و با هدف تشکیل جبهه جدید ارزیابی می‌کند:

 اتحاد خطرناک امریکا و اسرائیل و دولت سعودی:

    کریستف ایاد، مسئول قسمت بین‌المللی روزنامه لوموند، نویسنده مقاله است. او نوشته خود را این‌سان آغاز می‌کند: سه دولتی که از رژیم ایران نفرت دارند، در کار آنند که دامنه نفوذش را برچیند. هنوز کار داعش ساخته نشده، نزاعهای خفته، بیدار می‌شوند:

● نخست مطالبه استقلال کردهای عراق که، در انتظار سرنوشتی که کردهای سوریه پیدا خواهند کرد، درجا، نابود شد. و

● بخصوص آتش نزاع عربستان سعودی و ایران، دو قدرت عمده منطقه، که عنوان مبهم و فریب‌آمیز «نزاع سنی با شیعه» را پیدا کرده ‌است، شعله‌ور شد. در واقع، دونالد ترامپ، رئیس جمهوری امریکا  این آتش را تیز می‌کند. او که، در نیمه اکتبر، از تصدیق عمل کردن ایران به توافق اتمی، خودداری کرد، آتش خصومت میان سعودیها با ایران را مدام تیز می‌کند.

● ناگهان، دولت سعودی با مجبور کردن سعد حریری به استعفاء از نخست وزیری لبنان، تنش میان خود با ایران را شدت بخشید. حریری با چهره‌ای بی‌روح، متنی را خواند که از پیش تهیه شده بود. فردای آن، دولت سعودی پرتاب موشک از یمن به سوی ریاض را اقدام جنگی ایران برضد خود خواند و گفت «در حالت جنگ» است.

● بدین‌سان، در خاورمیانه، محور بی‌سابقه‌ای دارد شکل می‌گیرد مرکب از امریکا و اسرائیل و دولت سعودی. هر سه در نفرت از رژیم ایران اشتراک دارند و می‌خواهند دست آن‌را از منطقه کوتاه کنند.

● در حقیقت، ایران از طریق متحدانش در سوریه و لبنان و عراق (کمی کم‌تر) و یمن (بازهم کم‌تر) و با تقلا برای دستیابی به سلاح ویرانی انبوه (سلاح هسته‌ای که ساخت آن فعلاً منجمد است و موشک دوربرد که در بحبوحه توسعه است) می‌کوشد، در منطقه، برتری استراتژیک بدست آورد و اسرائیل و دولت سعودی نمی‌توانند به آن تن دهند.

● باراک اوباما می‌کوشید متحدان امریکا، سعودیها و اسرائیل را، به کاستن از خصومت، متقاعد کند و بسا خواستهاشان در مورد ایران را نادیده می‌گرفت. اما وقتی دونالد ترامپ رئیس جمهوری امریکا و محمد بن‌سلمان ولیعهد عربستان، شدند، کار وارونه شد. از ماه ژانویه که ترامپ ریاست جمهوری خود را آغاز کرد، جارد کوشنر، داماد ترامپ، مرتب میان بیت‌المقدس و ریاض و ابوظبی، در آمد و شد است. بی‌آنکه از کوشش‌های او، اطلاعی به بیرون درز کند. اما معلوم است که او در کار متحقق کردن رؤیای اسرائیل است. این رؤیا نزدیک شدن با دنیای عرب، دست‌ کم با رژیمهای سلطنتی کشورهای واقع در ساحل خلیج فارس است.

● اسرائیل در منطقه‌ای قرار دارد که مردمانش با آن دشمن هستند. بنابراین، ناگزیر است متحد بجوید. مدتهای دراز، ایران شاه و ترکیه تحت حکومت طرفداران مصطفی کمال، متحدان امریکا و دوست اسرائیل بودند. ترکیه عضو ناتو نیز بود و هست. انقلاب ایران سبب شد که ایرانِ آیةالله خمینی – بی‌آنکه از فلسطینیان نظرشان را بخواهد -  خود را قهرمان حمایت از خواست فلسطینیان بخواند و حامی جبهه امتناع بگردد*

* قول لوموند نادرست است. چراکه هم روزهای اول انقلاب، این عرفات بود که بدون دعوت رسمی به ایران آمد و تقاضای حمایت کرد. او به ایران آمدن را مکرر کرد تا زمانی که رژیم در بروی او بست.

     بعد هم رجب اردوغان اسلام‌گرا از اسرائیل فاصله گرفت و حتی از 2010 تا 2016 روابط خود را با اسرائیل قطع کرد. از این‌رو، اسرائیل باید برای خود «دوستهای» جدید دست و پا می‌کرد. با مصر و اردون قرارداد صلح امضاء کرد. این دو کشور در «صلح سرد» با اسرائیل ماندند. زیرا مردم این کشور با اسرائیل سخت دشمن هستند. در عوض، کشورهای خلیج فارس به تدریج به اسرائیل نزدیک شدند. و این از سال 2002 بدین‌سو بود که پرده از برنامه اتمی پنهانی ایران برداشته شد. این نزدیک شدن که مدتی دراز، کند و پنهانی بود، با روی کارآمدن نسل جدید، محمد بن زاید در امارات متحده و ولیعهد شدن محمد بن‌سلمان، مرد قوی دولت سعودی، در عربستان، علنی و علنی تر شد. اینان نه به خواست فلسطینیان که به «خطر ایران» است که هوش و حواس سپرده‌اند. اسرائیل هم که نیک دریافته‌ است چگونه می‌شود عربها را به جان هم انداخت، فرصت را مغتنم شمرده‌ است.

● امروز، مانع چندانی بر سر راه اعلان اتحاد امریکا و اسرائیل و دولت سعودی و متحدانش در خلیج فارس، برجا نمانده ‌است. این ائتلاف در صورت تحقق، بلحاظ قدرت نظامی و فنی و مالی و منابع نفت و گاز، بی‌سابقه خواهد بود.

 در برابر، محور روس و ترک و ایران  شکل می‌گیرد:

● در برابر این اتحاد، محور روسی – ایرانی – ترک، شکلی بس کم رنگ به خود می‌گیرد. این سه کشور ارتش‌های پر عده دارند اما با تکنولوژی کهنه، «اقتصادی گرفتار خون ریزی» و منافع استراتژیک ناهمخوان. این مقایسه، مقایسه روی کاغذ است. چراکه در حال حاضر، این ائتلاف نامحتمل – ترکیه یک پا در درون و یک پا در بیرون آن دارد – است که بر زمین مهار دارد و همچنان بر گستره مهار خویش می‌افزاید. 

● کاستی اتحاد امریکا – اسرائیل – کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، نبود سنجیدگی سیاسی و هوشمندی است. در حقیقت، این سه کشور، جنگها کرده‌اند همه ناکام: امریکا به عراق و افغانستان حمله برد و این‌ است حاصل کارش. اسرائیل در پیروزی بر حزب‌الله ناکام شد. در جنگ غزه نیز کامیاب نشد. دولت سعودی در جنگ یمن خود را گرفتار کرده ‌است.

*** پایان ترجمه مقاله ***

  برغم اشاره به دشمنی مردم مصر و اردن با اسرائیل، واقعیت مهمی که لوموند از آن غفلت کرده ‌است، مردم این کشورها و وجدان‌های ملی آنها است. چنان‌که از منظر وجدان ملی ایرانیان، و نیز حقوق ملی مردم ایران که در شکل‌گیری دو محور بنگریم، می‌بینیم، سهم ایران «اقتصادی گرفتار خون ریزی»(emorragie) و دادن کشته در جبهه‌های جنگ و تحمل هزینه‌های روزافزون جنگ و گرفتار شدن در هفت جنگ (نظامی، ترور، جنگ با پادرمیانی گروه‌های مسلح، اقتصادی، مذهبی، دیپلماتیک و روانی و تبلیغاتی) و محصور شدن در حلقه پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی است. هرگاه رژیم ولایت مطلقه فقیه قرار بود به خواست انقلاب (نه شرقی نه غربی) عمل کند و استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، بنابراین، جامعه باز را متحقق گرداند، هرگز ممکن نمی‌شد، «ایران را خطر اول و اصلی» گرداند و برضد ایران جنگ براه انداخت (تجاوز نظامی رژیم صدام به ایران) و تا جائی پیش رفت که به اتحاد عرب و اسرائیل برضد ایران شکل داد. بنابراین، هم عضویت زیانبار در اتحادی که عضو مسلط آن روسیه است و هم برانگیختن کشورهای عرب به اتحاد با اسرائیل و جنگ افروزان امریکائی، خیانتی آشکار به حقوق ملی ایران است.

     بدین‌خاطر است که از منظر وجدان ملی، وضعیت منطقه را می‌سنجیم:

 وجدان‌های ملی پیشاروی دو محوری که می‌خواهد منطقه را همچنان میدان جنگ نگاه‌ دارد:

1. کارآئی وجدان ملی لبنانیان:

   لوموند (14 نوامبر 2014) اقدام دولت سعودی در لبنان را «شکست کامل» توصیف می‌کند. نماینده لوموند در لبنان توضیح می‌دهد چرا این اقدام شکست کامل است:

● علت شکست، آنهم شکست کامل این‌ است که سعودیها، از وطن‌ دوستی لبنانی ها غافل بودند. استعفای حریری نه تنها سنیان را برضد شیعیان، بخصوص حزب‌الله برنیانگیخت، بلکه احساسات آنها را جریحه دار کرد.

● چرا سعد حریری به خواندن استعفاء نامه در ریاض تن داد. زیرا او و خانواده‌اش تبعه عربستانند. او متحد و نیز مشتری دولت سعودی است. چراکه خانواده او شرکت بزرگ ساختمانی در عربستان دارند. نخست‌ وزیری او نتیجه توافق ضمنی رژیم ایران و دولت سعودی بود. با به سلطنت رسیدن سلمان و همه کاره شدن فرزندش محمد، دولت جدید دیگر سودی در آن توافق نمی‌بیند و سعد حریری را ناگزیر از استعفاء می‌کند. هدف دولت سعودی، ایجاد جبهه جدید، این‌بار، در لبنان است. دولت سعودی دشمنی بی‌سابقه‌ای نسبت به ایران ابراز می‌کند. این دشمنی دست‌آویز حمله به یمن در مارس 2015 شد و بعد نوبت به طرد قطر رسید و اینک نوبت ایجاد بحران در لبنان شده ‌است.

● بدون تردید، سعودیها انتظار آن‌ را نداشتند که مردم لبنان این‌گونه واکنش نشان دهند. این استعفاء میدان را برای حزب‌الله خالی کرد و سبب قوت گرفتن بیش از پیش آن به زیان منافع سنی‌ها شد. از این‌رو، عملیات دولت سعودی یک شکست کامل است. زیرا غیر از تنی چند از عقاب‌های سنی، مردم سنی لبنان، بجای آن‌که بر ضد حزب‌اللهِ تحت حمایت ایران، برخیزند، خواستار بازگشت سعد حریری به لبنان شدند. سعودیها به وطن ‌دوستی لبنانی‌ها کم بها داده بودند. به یمن این وطن‌ دوستی، هم مسیحیان و هم سنیان و هم شیعیان خود را تحقیر شده احساس کردند و برآن شدند که نخست‌وزیر لبنان را سعودیها ربوده‌اند.

    لبنانی‌ها مشاهده می‌کنند که پس از سالها مداخله سعودیها در امور لبنان، در دوره فهد و عبدالله، دو شاه پیشین عربستان، این‌بار، دولت سعودی دخالت را از اندازه گذرانده ‌است. سعودیها پویائی‌های درونی جامعه‌هائی که در آنها مداخله می‌کنند را اندر نمی‌یابند. این ‌است که هم در یمن ارتش سعودی در گل مانده‌ است و هم در مورد قطر سیاستش به شکست انجامیده‌ است. زیرا نتوانسته ‌است حمایت بین‌المللی گسترده از قطر را درک کند و هم در مورد لبنان، با وطن ‌دوستی مردم این کشور و نیز با مخالفت روسیه و فرانسه روبرو شده‌ است. روسیه از ارجاع مسئله به شورای امنیت سخن می‌گوید و فرانسه اتخاذ «ابتکارها» در ارتباط با سازمان ملل را ضرور می‌بیند.

   تا این‌جا قول نماینده لوموند در لبنان است. گزارش‌های دیگر، از جمله گزارش بی بی سی نیز نظر او را تصدیق می‌کنند.

    بدین‌قرار، گزارش لوموند و گزارشهای دیگر، واجد سه آموزش بس مهم هستند:

1.1. این‌بار وجدان ملی مردم لبنان عمل کرده‌ است. بگوئیم از جنگ داخلی 15 ساله عبرت گرفته‌ است و دیگر نمی‌خواهد لبنان میدان جنگ جدیدی بس وحشتناک‌تر بگردد. چرا که اگر جنگی درگیرد، دو محور در آن شرکت خواهند کرد. و

1.2. کسی که وابسته به قدرت خارجی است، از آن قدرت نمایندگی می‌کند ولو نخواهد و با ایماء و اشاره بگوید که مجبور است و حالی کند که در واقع، سعودیهای هستند که او را تهدید به مرگ می‌کنند. حزب‌الله لبنان نیز در همین موقعیت است. زیرا در واقع تابع منافع رژیم ایران است. در واقع مردم لبنان، میان دو سنگ آسیا هستند و در این موقعیت، این وجدان ملی است که هر اندازه نیرومندتر و شفاف‌تر باشد، تضمین کننده کارآتری برای حفظ صلح در لبنان است.

1.3. درس سوم و بهمان اندازه مهم و بسا بیشتر این ‌است که دین و مرام وقتی به مالکیت دولت و یا یک سازمان سیاسی قدرت محور و قدرت مدار، در می‌آیند، وسیله توجیه آن می‌شوند و بطور مداوم از خود بیگانه و میان تهی می‌گردند. سبب گسستن رشته‌های همبستگی ملی نیز می‌شوند. اما وقتی اندیشه راهنمای شهروندان می‌شوند، چون در بردارنده حقوق آنها می‌گردند، دربردارنده حق بر وطن و وطن دوستی، بنابراین، استحکام رشته‌های پیوند ملی نیز می‌شوند. از این رو، هیچ ملت آگاهی نباید اختیار دین یا مرام خود را به دولت و گروه‌های زورمدار بسپرد: جدائی دین و مرام از دولت یک ضرورت است.

2. وجدان ملی ایرانیان و عربستانی‌ها و ترکها و...:

2.1. در میان کشورهای منطقه، ایران قدیمی‌ترین کشور است. تاریخدانان ایران را یکی از 10 کشوری می‌دانند که قدیمی‌ترین کشورهای جهان هستند. بنابراین، هم وجدان تاریخی و هم وجدان همگانی مردم ایران می‌باید غنی‌تر باشد و مردم ایران را نیک‌تر راهبر باشد. ایران هم در موقعیت مسلط و هم در موقعیت زیر سلطه بوده‌ است. بنابراین، هم سود و زیان «قدرت منطقه‌ای» شدن را باید بشناسد و هم گرفتار زیان‌های زیر سلطه بودن، از قاجار بدین‌سو است.

    در موقعیت کنونی منطقه، با حضور دو محور، زیان «نفوذ منطقه‌ای» داشتن وقتی در محروم شدن از منابع کشور در خلیج فارس و گرفتار شدن در هفت جنگ و تهدید شدن به دو جنگ نظامی و اقتصادی شدیدتر و تحمل تلفات و هزینه‌های سنگین و ایجاد کینه در کشورهای دیگر نسبت به ایران که بسا در طول عمر چند نسل ذایل نشود، بیش از آن عیان است که وجدان ملی ما ایرانیان آن را نبیند. از دید این وجدان، کار رژیم خیانت به استقلال و آزادی ما ایرانیان است. منظره زلزله زدگان غرب کشور نشان می‌دهد ما به ازای «قدرت نشان دادن» در بیرون مرزها چه ضعف مفرطی در درون است: ناتوانی نزدیک به مطلق در کمک رساندن به زلزله زدگان و فساد حاکم بر این امداد.

    بنابراین، هرگاه مردم ایران صدای وجدان ملی خود را بشنوند، بر سه کار مصمم و مصر می‌شوند:

● مخالفت خویش را با شرکت رژیم در دسته‌ بندیهای منطقه‌ای و جهانی را پنهان نکردن و مخالفت خود را با جنگهای هفتگانه پنهان نکردن. این‌کار را با اظهار دلبستگی شدید خود به استقلال و آزادی اظهار باید کرد.

● بیش از پیش دین را از مالکیت رژیم ضد دین رها کردن و به بیان استقلال و آزادی بمثابه اندیشه راهنما روی آوردن. و

● برای این‌که بدیلی  که نماد استقلال و آزادی است قوتی به تمام بگیرد، انزجار خویش را از همه وابسته‌ها به بیگانه پنهان نکردن و دلبستگی خویش را به این بدیل اظهار کردن.

2.2. مردم ترکیه و مردم عربستان نیز زیان بینندگان از جنگها در منطقه‌اند. اقتصاد ترکیه رشدی شتاب‌گیر داشت. اینک آن رشد را ندارد. ترکیه از صلح داخلی برخوردار شده‌ بود، آن صلح نیز در میان نیست. تمایل به قدرت، حزب حاکم و رهبر آن را از خدمت رشد جامعه ترک به خدمت قدرت منحرف کرده ‌است. در نتیجه، آنچه حکومت اردوغان می‌کند، از موضع، قدرت اول منطقه شدن ‌است. باوجود زیان آشکار این رویه، حکومت اردوغان هنوز ترک رویه نداده ‌است.

     پرسشی که مطرح می‌شود این‌است: آیا وجدان ملی لبنانیها آن توان را دارد که کشور را از جنگ داخلی حفظ کند و پیروان سه دین را در کنار یکدیگر نگاه دارد؟ اگر زمان بر قوت این وجدان شهادت دهد، وجدان ملی مردم لبنان می‌تواند برای همه کشورهای منطقه، از جمله ترکیه و عربستان و عراق و سوریه، الگو شود. بهررو، راه‌کار کشورهای منطقه، صلح درونی از راه شناسائی حقوق یکدیگر و بکار انداختن نیروهای محرکه در رشد به یمن قوت جستن وجدان ملی است.

2.3. جنگها می‌گویند که وجدانهای ملی در کشورهای عربستان و سوریه و عراق ضعیف است. باوجود این، علائمی از قوت گرفتن وجدان همگانی در عراق مشاهده می‌شود. چرا که، در پی همه پرسی استقلال در کردستان عراق، کار به جنگ نکشید. این خود گویای بلوغ سیاسی نسبی و وجدان به اهمیت هم‌زیستی در عراق است. در عربستان، مردم آن تازه دارند، به خود، بمثابه یک جامعه دارای حقوق ملی، شعور می‌یابند. گرچه این وجدان بسیار ضعیف است، اما این سخن که آنچه محمد بن‌سلمان می‌کند انقلاب از بالا بقصد جلوگیری از انقلاب از پائین است، گویای پیدایش این وجدان است. مردم این کشور، بدین‌ خاطر که بلحاظ تاریخی، کشور مادر دنیای عرب است، می‌باید همواره از وجدان ملی قوی برخوردار می‌بودند. اما گرفتار شدن در روابط مسلط – زیر سلطه، سبب ضعیف شدن بیش از اندازه این وجدان شده‌ است. هرگاه مردم عربستان نیز اختیار دین را از دست دولت سعودیها و بنیاد دینی وابسته به آنها خارج سازند، می‌توانند جامعه مستقل و آزاد و در رشد بر میزان عدالت اجتماعی را بسازند.

     راه‌ کاری که کشورهای منطقه دارند و هر تجربه‌ای گویای درستی آن ‌است، راه‌کار بازیافتن استقلال و آزادی و راه رشدی دیگر، راه رشد انسان و عمران طبیعت، بر پایه‌های استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی، توأم با عمران طبیعت است. قرار بود انقلاب ایران، فرصتی باشد برای به عمل درآوردن این راه‌کار و الگوی رشد شدن در منطقه و درجهان. کودتا برضد انقلاب و بازسازی استبدادی که مالک دین مردم شد و آن را تا بدین حد از خود بیگانه کرد که تنها بکار توجیه دشمنی و جنگ می‌آید، ایران را الگوی استبدادی خشونت‌گستر کرد. رژیم ملاتاریا دست بدامان قدرتهای خارجی شد و آنها را محور سیاست داخلی و خارجی خویش کرد. حمله امریکا به عراق و افغانستان و نیاز دولت سعودیها به تخریب نیروهای محرکه، از جمله از راه تحمیل جنگ به کشورهای لیبی و سوریه و عراق و یمن، دنیا را بکام رژیم ولایت مطلقه فقیه کرد. آتشی که استبدادهای دست نشانده قدرتهای جهانی، منطقه را در کام آن فرو برده‌اند، سرد نمی‌شود جز با ایستادگی بر حقوقی که مردم این سرزمین‌ها دارند. این ایستادگی است که وجدان‌های ملی را غنی و به رهاندن مردم این کشورها از کام آتش جنگ و دیگر خشونت‌ها، توانا می‌کند.