وضعیت سنجی یک‌صد و هفتادم: مواد «استراتژی کلی» حکومت ترامپ در قبال ایران؟

در 15 اکتبر 2017، قرار است ترامپ، درباره «برجام»، به کنگره گزارش کند. پیش از آن، وزارت خارجه امریکا بی‌ آن‌که بگوید محتوای دیپلماسی جدید چیست، اطمینان می‌دهد یکسره متفاوت از دیپلماسی امریکا تا این تاریخ است. در 11 اکتبر 2017، بی بی سی گزارش می‌کند که در روزهای آینده، ترامپ «استراتژی کلی» امریکا در باره ایران را اعلان خواهد کرد.

    همزمان، رویاروئی‌ها در درون رژیم ولایت مطلقه فقیه، یکبار دیگر، شدت گرفته‌است: قوه قضائیه به جان قوه مجریه افتاده‌است و روحانی متصدیان این قوه را بیکارهائی که با دستگیری‌ها برای خود کار ایجاد می‌کنند، توصیف می‌کند و شیخ صادق لاریجانی در همان‌حال که به روحانی می‌گوید بیکار شمائید که کشور را به حال خود رها کرده و به «برجام» چسبیده‌اید، او را تهدید می‌کند. اما گویاتر از همه، گران شدن دلار است: بهای هردلار از مرز 4000 تومان گذشت. افزایش قیمت،

 هم می‌گوید که متصدیان اقتصاد بنا را بر این گذاشته‌اند که ترامپ از توافق وین خارج خواهد شد، اگر هم نشود، ضعیف‌کردن ایران بلحاظ اقتصادی، راه‌‎‌برد و کاربرد او و حکومت او است.

 و هم می‌گوید خزانه رژیم ولایت فقیه خالی است و از چاره‌ها که می‌جوید، گران فروختن دلار است.

     در این باره که ترامپ چه خواهد کرد، ارزیابی‌های گوناگون انجام گرفته‌اند. در این وضعیت سنجی، بنای ما براین‌است که ببینیم، حکومت ترامپ در چه وضعیتی است و در وضعیتی که هست، قرارداد وین را چگونه بکار می‌برد:

õوضعیتی که ترامپ و حکومتش در آنند، آیا او را نیازمند «برجام» می‌کند؟:

    در سیاست داخلی، تا این زمان، ترامپ جز به تخریب نپرداخته ‌است. با غیظ تمام به ویران ‌کردن کارها که اوباما انجام داده‌ است، مشغول است. واپسین تخریب، تخریب مصوبه اوباما در باره «انرژی پاک» با هدف کاستن از آلاینده‌های محیط زیست است:

 وعده داده بود کار ایجاد کند. اما واپسین آمار حاکی از کمتر شدن نرخ مشارکت در جمعیت فعال امریکا است (63.1 در 30 سپتامبر 2017 پائین‌ترین نرخ از ماه مه 1978 بدین سو). بنابر برآورد Shadow Government Statistics  نرخ واقعی بیکاری امریکا، در تاریخ 30 سپتامبر سال جاری، 22.2 در صد است.

 قرضه دولت امریکا در ماه سپتامبر 2017، از 19.81 هزار میلیارد دلار به 19.84 هزار میلیارد دلار افزایش یافته‌ است. اقتصاددانان هشدار می‌دهند که امریکا و به دنبال امریکا، جهان، به بحران مالی بزرگی تهدید می‌شود. مشکل اول و مهم‌تر از همه که ترامپ باید حل کند، این مشکل است. بنا بر هشدار اقتصاد دانان، در صورتی که دولت امریکا نتواند قرضه‌های خود را بازپرداخت کند، اقتصاد امریکا گرفتار رکود می‌شود و به این رکود جهان را با بحران اقتصادی سختی روبرو می‌کند.

     راهکار بحران قرضه‌ها، تنش زدائی از روابط بین‌المللی و برقرارکردن صلح در جهان، و به دنبال آن، کاستن از هزینه‌های نظامی و غیر آنها و بازسازی اقتصاد تولید محور است. ترامپ و حکومت او، وارونه این کار را می‌کنند. او ،هم برشدت تنشها می‌افزاید و هم بودجه نظامی را افزایش می‌دهد.

 گرایش به خشونت را که یکی از اشکال آن، تبعیض و ستیزهای نژادی است را بیشتر کرده‌ است. دو نمونه از این خشونتها، یکی زد و خورد نژادپرستان با سیاهان و مخالفان نژادپرستی و دیگری کشتار لاس وگاس و این واقعیت که سالانه هزاران تن - از ابتدای سال جاری تاکنون  17 هزار تن -در اسلحه کشی‌ها بروی یکدیگر کشته می‌شوند، نه تنها گویای نقش منفی ترامپ در جامعه امریکائی هستند، بلکه گزارش می‌کنند چرائی به ریاست جمهوری رسیدن او را.

 ماجرای نقش روسیه در برنده شدن ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، همچنان موضوع تحقیق قاضی مستقل است. در نتیجه، هم از عوامل بی‌اعتباری و بی‌ثباتی موقعیت او بعنوان رئیس جمهوری در داخل و هم از عوامل بی‌اعتباری و بی‌ثباتی این موقعیت در خارج از امریکا است.

 رویه‌کردن خشونت با کنگره و وزیران نیز، او را بی‌ اعتبار می‌کند: خبرنگار از ترامپ می‌پرسد: آیا راست است که تیلرسون، وزیر خارجه، او را «کودن» خوانده ‌است؟ و او پاسخ می‌دهد: دروغ است اما اگر این سخن را گفته باشد، من او را به مسابقه با خود در هوش آزمائی دعوت می‌کنم. رویه او با سناتورها و نماینده های مجلس نمایندگان خشن‌تر است. با ورزشکاران نیز وارد نزاع شده‌ است.

 طوفانهای شدید و پیاپی و آتش سوزی جنگلها گرچه کار او نیست، اما مدافعان محیط زیست را به انتقاد شدید از او برانگیخته‌اند. چرا که هم دولت فدرال و دولتهای محلی اسباب دفاع در برابر این فاجعه‌ها را فراهم نمی‌کنند و هم او حاضر نیست بپذیرد اعمال خشونت بر ضد طبیعت، طبیعت را، بنابراین، زیندگان را گرفتار خشونتی مضاعف می‌کند.

 در دوران مبارزات انتخاباتی، او نمی‌گفت که از ائتلاف سرمایه‌داران بزرگ و ژنرالها نمایندگی می‌کند، می‌گفت از اکثریت بزرگ تحقیر شدگانی نمایندگی می‌کند که توسط نخبگان که نظام سیاسی را چنان ساخته‌اند که خود بطور مداوم بر این اکثریت بزرگ مسلط باشند. و اینک، اکثریت بزرگ او را در خدمت این ائتلاف می‌یابد.

و در سیاست خارجی:

 «رئیس جمهوری غیر قابل پیش‌بینی»، عنوانی است که اهل سیاست و اهل مطبوعات غرب به ترامپ داده‌اند. برای کشورهای اروپائی و روسیه و چین زندگی با رئیس جمهوری غیر قابل پیش‌بینی «تنها ابر قدرت جهان»، مشکل ساز شده‌ است. زیرا روابط بین‌المللی روز به روز و تازه بطور غیر قابل پیش بینی، نه تنها تنظیم رابطه میان کشورها را مشکل کرده، بلکه در سیاست‌های داخلی کشورها نیز سبب اختلال در بعدهای سیاسی و اقتصادی، بنابراین، اجتماعی و فرهنگی، گشته‌ است. بخصوص که ترامپ می‌گوید: اول امریکا. و «اول امریکا»، یعنی تغییرهای ویران‌گر در سیاست خارجی امریکا:

 خارج شدن امریکا از قرارداد بین‌المللی پاریس بر سر کاستن از میزان آلودگی محیط زیست؛

 بی‌ثبات کردن اتحادیه اروپا. ترامپ همه پرسی در انگلستان بر سر ماندن یا خارج شدن از اتحادیه اروپا و رأی اکثریت مردم انگلیس را بر خارج شدن از اتحادیه ستود. او پیش‌بینی کرد که اتحادیه از میان برخیزد؛

 ناتو را تضعیف کرد و شرط ماندن امریکا در آنرا شرکت اروپا در هزینه‌ها قرار داد؛

 با روسیه و چین هم روابط را بهبود نبخشید. بنابر قول مقامات روس، رابطه دو کشور بدتر از دوره اوباما است. در نتیجه،

 هنوز نتوانسته‌ است سرمایه‌های امریکائی را به امریکا بازگرداند و تغییری معنی‌دار در روابط اقتصادی امریکا با چین و کشورهای دیگر پدید آورد.

 مغضوبیت امریکا نزد ملتهای جهان را که در دوره اوباما کاهش یافت (میزان مقبولیت به 63 درصد هم رسید)، ترامپ بشدت افزایش‌ داد (میزان مقبولیت تا 22 درصد کاهش یافت).

 نخستین سفر او به خارج از امریکا به عربستان و امضای قرارداد فروش اسلحه به دولت سعودی و نیز حمایت آشکار از ائتلاف سعودیها و اسرائیل بر ضد «ایران» شد.

    بنابراین، ترامپ هم بنده ویژه‌گی‌های شخصیت خویش و هم بنده وضعیت داخلی و خارجی امریکا است که خود ایجاد و یا تشدیدکرده‌ است. در این وضعیت، او در قرارداد وین (برجام) جز بمثابه سلاح نمی‌نگرد و نمی‌تواند هم بنگرد. سلاحی که باید با سلاحهای دیگر جور کرد و بکار برد. بنابراین، با توجه به وضعیتی که ترامپ در آن است و با استفاده از وضعیتی که رژیم ولایت مطلقه فقیه در آن ‌است، «استراتژی کلی» که ترامپ اعلان خواهد کرد، تدابیر زیر را در بر می‌گیرد:

õ پیش‌بینی مواد «استراتژی جدید» که قرار است  ترامپ در روزهای آینده اعلان کند:

1. او کاربردی که سبب از دست رفتن «برجام» بمثابه سلاح بگردد، به «برجام» نخواهد داد. لذا، برجام را برجا نگاه می‌دارد برای توجیه بکاربردن سلاحهای دیگر:

2. همیشگی کردن مهار برنامه اتمی ایران، مجبور کردن ایران به تولید نکردن موشکهای دوربرد و ناگزیر کردنش از دست کشیدن از حمایت از تروریسم و پایان بخشیدن به مداخلات در کشورهای منطقه، دست‌آویزهای او برای نگاه‌ داشتن ایران در حلقه آتش (پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی) و مشغول نگاهداشتن رژیم ولایت فقیه به هفت جنگ بس فرساینده است؛

3. تعارض جدید با ترکیه که سبب شده‌ است اردوغان بخواهد که سفیر کنونی امریکا ترکیه را ترک کند، گویا است. گویای این واقعیت است که، از دید مردم منطقه، امریکای امروز، فاقد اعتبار است. بنابراین، حفظ موقعیت و «منافع» امریکا در منطقه، حکومتی از نوع حکومت ترامپ را ناگزیر می‌کند، در خاورمیانه، به یک طرف بچسبد و با طرف دیگر رویه خصومت‌آمیز در پیش گیرد. خصومت با ایران مستند است به «دلایل» برشمرده در بند دوم؛

4. سیاست وابسته نگاه داشتن کشورهای نفت خیز، بلحاظ اقتصادی، سیاست جدیدی نیست. بکاربردن برنامه استقلال اقتصادی، در پی انقلاب ایران، از جمله، سبب شد که طرح گروگانگیری در امریکا ریخته و در ایران اجرا شود. از گروگانگیری بدین‌سو، اقتصاد ایران زیر فشار تحریم‌ها است. خامنه‌ای به قرارداد وین تن داد تا مگر تحریمها پایان‌ پذیرند. قرار بر لغو تحریمهائی شد که در رابطه با برنامه اتمی ایران وضع شده‌ بودند. تحریمها بر روی کاغذ لغو شدند اما در عمل نه. اروپائیان می‌گویند بانکهای رتبه اول حاضر به کار با ایران نشده‌اند اما بانکهای متوسط با ایران کار می‌کنند. واقعیت این‌ است که

4.1. امریکا تحریمهای جدیدی وضع کرده ‌است ولو بهانه برنامه اتمی ایران نیست؛

4.2. جو ترس از سرمایه‌گذاری در ایران را ترامپ و حکومت او تا بخواهی سنگین کرده ‌است؛

4.3. وقتی ترامپ از ژنرالها می‌خواهد برنامه عمل نظامی تهیه کنند، هدفی جز ایجاد ترس شدید از هرگونه سرمایه‌گذاری در اقتصاد ایران و تضعیف موقعیت ایران در منطقه و تقویت موقعیت ائتلاف سعودیها با اسرائیل، چه می‌تواند باشد؟؛

4.4. نگاه داشتن ایران در جنگهای فرسایشی (موضوع بند دوم)، از جمله کاربردهای وضعیت جنگی، برای مقابله با وضعیت داخلی و خارجی امریکا (به شرح بالا) است؛

4.5. با توجه به وضعیت داخلی و خارجی که حکومت ترامپ در آن ‌است، چاره‌ای جز میدان دادن بازهم بیشتر به «متحدانش» در منطقه، یعنی جبهه اسرائیل و دولت سعودی ندارد. و

4.6. کشاندن جنگ‌ها به درون ایران هم تدبیری از تدابیر ترامپ و حکومت او است. جنگ اقتصادی که از گروگانگیری بدین‌سو، اقتصاد ایران را تخریب می‌کند، همراه می‌شود با منازعات پرشمار دیگر (بیکاری، فقر، آسیب‌های اجتماعی، آب و عوارض بیابان شدن کشور و تعارض مذهبی و قومی و فلج مالی و سیاسی رژیم ولایت مطلقه فقیه). در نتیجه،

5. هدف «استراتژی کلی» حکومت ترامپ، نه ساقط کردن رژیم – ولو پیش از این، وزیران خارجه و دفاع او از آن سخن گفته‌اند – که در ناتوانی نگاه‌داشتن آن و استفاده از آن، در حفظ موقعیت و «منافع» امریکا در منطقه است.

6. در واقع، هدف اصلی امریکا، با توجه به وضعیتی که یافته‌است، به قول ترامپ، «بازیافت عظمت» است. به سخن روشن، جلوگیری از انحطاط و انحلال بمثابه «تنها ابرقدرت» است. در وضعیت کنونی امریکا و وضعیت کشورهای دیگر جهان، این‌کار، حتی کند کردن روند انحطاط و انحلال، ممکن نیست جز از راه تضعیف رقیبان و کشورهای واقع در واپسین منطقه‌های تحت سلطه و نفوذ. اتحاد نظامیان و سرمایه‌داران امریکا، با شعار «اول امریکا»، هم فرآورده وضعیت امروز امریکا است و هم برای به اجرا گذاشتن استراتژی تضعیف رقیبان و حفظ سلطه امریکا بر مناطق در حال رهاشدن از این سلطه ‌است. تضعیف، تجزیه را نیز در بر می گیرد. بنابراین، در استراتژی جدید، اگر هم بر زبان ترامپ نیاید، تجزیه بمثابه وسیله تضعیف باید لحاظ شود. در برابر این خطر، این وجدان ملی است که می‌باید غنی و شفاف و قوتی بتمام بجوید که نیازمند جانشین شدن رژیم با دولت حقوقمدار و اصول راهنما شدن استقلال و آزادی و موازنه عدمی بمثابه اصل راهنمای روابط ایران با انیران است.  

    از اصول راهنمای انقلاب ایران، یکی استقلال و آزادی و دیگری بناگذاشتن سیاست خارجی بر اصل موازنه عدمی بود. با گروگان‌گیری، ایران به گروگان امریکا درآمد و هر سه اصل نقض شدند. امریکا محور سیاست داخلی و خارجی رژیم گشت و ماند. اثر محور کردن امریکا، تنها، جنگها و استبداد ویران‌گر که وضعیت غیر قابل تحمل مردم ایران را ببار آورده‌اند، نیست، بلکه این مهم که نیروهای محرکه در ویران‌گری بکار افتاده‌اند و فرصت‌های نسل انقلاب و نسلهای بعد از آن را، سوزانده ‌است، نیز هست. ایران امروز در وضعیتی است که رژیم ولایت مطلقه فقیه را دستیار ترامپ می‌کند در اجرای «استراتژی کلی» او.

    در نوبتی دیگر به کاربرد «برجام» در روابط درون رژیم و روابط رژیم با کشورهای منطقه و بیرون از منطقه می‌پردازیم. 

وضعیت سنجی یک‌صد و شصت و نهم: بن‌بست‌ها انفجار ببار می‌آورند و یا حل می‌شوند؟

n یک‌چند از بن‌بست‌ها که موضوع روز شده‌اند:

 ظریف می‌گوید شانس بقای قرارداد وین (برجام) 50 درصد است. در واقع، قرارداد وین ایران را به 105 تعهد متعهد کرده‌است اما ترامپ و حکومت او، در عمل بنا به قانون قدرت که زیادت طلبی است، بیشتر می‌خواهند. به احتمال قریب به یقین، مسئله دیگر نه برنامه اتمی ایران و نه حتی بود و نبود رژیم ولایت مطلقه فقیه که موقعیت امریکا در جهان است. این موقعیت دارد از دست می‌رود. بدین‌خاطر است که امریکا در همه جا، جانبدار تجزیه است. در اروپا، ترامپ از برکزیت استقبال کرد و پنهان نکرد و نمی‌کند که اتحادیه اروپا را بر نمی‌تابد.

     پیشاروی قدرت در حال انحطاط، نیاز به همبستگی ملی به حداکثر است تا بتوان نه تنها مانع تجزیه کشور شد، بلکه فرصت را برای روش و توانمند شدن مغتنم شمرد. وگرنه، بن‎‌بست با انفجار باز می‌شود؛

 خبرها و شایعه‌ها که در باره لاریجانی‌ها انتشار می‌یابند (دختر شیخ صادق جاسوس انگلستان بوده و اینک زندانی است. این دختر نوه آیةالله وحید خراسانی هم هست که با مشی خامنه‌ای موافق نیست. حسابهای شیخ صادق لاریجانی نیز همچنان مسئله روز است. علی لاریجانی تابعیت کانادا را دارد و دو تابعیتی است. محمد جواد لاریجانی کسی است که در انتخابات ریاست جمهوری سال 1378، با انگلیس‌ها تماس گرفت بخاطر جلب حمایت آنها از نامزدی ریاست جمهوری که ناطق نوری بود. برادر دیگر که پزشک است، متهم به رشوه ستانی است و احمدی‌نژاد نوار مطالبه رشوه او را در مجلس پخش کرد.

    صحت و سقم این خبرها و شایعه‌ها یک سخن است و گویائی آنها سخنی دیگر است: به دنبال، بی‌اعتبارشدن رئیسی و سید محمود شاهرودی، اینک نوبت بی‌اعتبار شدن به برادران لاریجانی، بخصوص شیخ صادق لاریجانی رسیده‌است. به سخن دیگر، مسئله جانشینی خامنه‌ای هنوز حل نشده‌است. این مشکل همراه است با مشکل دیگری:

 این روزها، شماری از «نمایندگان» اصول‌گرای مجلس به فکر صحبت دو سال پیش خامنه‌ای در کرمانشاه افتاده و گفته‌اند: نمایندگان بنادارند به «مقام معظم رهبری» عریضه بنویسند و از او بخواهند دستور بازنگری قانون اساسی را برای «پارلمانی شدن» نظام، بنابر این، حذف رئیس جمهوری که صفت منتخب مردم را دارد را بدهد.

    بحث میان موافق و مخالف داغ است. مخالفان یادآور می‌شوند که مطرح کنندگان چون دیگر امیدی به موفقیت در انتخابات ریاست جمهوری، ندارند، ساز «نظام پارلمانی» را کوک کرده‌اند. اما اگر خامنه‌ای مسئله را دو سال پیش طرح کرد و امروز مسئله روز می‌شود، یعنی این‌که بن‌بستی که «رهبر» و رئیس جمهوری در آن گرفتارند، مفر نمی‌یابد. از آنجا که اصلاح نظام در جهتی مخالف محور اصلی که «ولایت مطلقه فقیه» است، ممکن نیست، پس باید بن‌بست را با حذف ریاست جمهوری گشود.

 حمیدرضا تاجیک، از «نظریه پردازان اصلاح طلبی»، در گفتگو با روزنامه اعتماد ( 10 مهر 1396)، می‌گوید: «پاشنه آشیل اصلاح‌طلبی را اصلاح‌طلبان كاذب و دروغینی میدانم كه همچون موریانه از درون در حال استحاله و پوك‌كردن جریان و گفتمان اصلاح‌طلبی هستند؛ همان كسانی كه به‌نام و به دست جریان اصلاح‌طلبی پشت ویترین قدرت و سیاست یا جریان اصلاح‌طلبی قرار گرفته‌اند، اما با نمایش تصویر كژ و كدر و نازیبای خود و جامه گفتمانی و اجرایی كه بر تن دارند، هر خریداری را از توقف در پشت ویترین وازده و دلزده و منصرف می كنند.»

    او اصلاح‌طلبان را سه دسته می‌داند: «نخست آنان كه بعد از تمهیدات و تدبیرهای فراوان، بازِ قدرت را تهییج و تحریك كردند تا دمی بر دوش آنان بنشیند و حالی هم به آنان بدهد. از حال و هوای اینان اگر بپرسید، الحمدلله چپق‌شان چاق است و كبك‌شان خروس میخواند و قند تو دل شان آب میشود و بیخیال اصلاحات و اصلاح‌طلبی، سخت به اصلاح و تدبیر منزل شخصی و نزدیكان سببی و نسبی خود مشغولند و تقویت بیضه اصلاح‌طلبی را در گرو تقویت بیضه خود قرار داده و شتابان پله‌های نردبان برج بابل قدرت را بالا میروند. دوم، اصلاح‌طلبانی هستند كه دویدند و دویدند تا سر كوه قدرت برسند. در این مسیر، به هر كسی كه سر راهشان بود هم نان دادند و هم آب (چك سفید). اكنون كه در دامنه كوه قدرت هم جایشان ندادند و نان و آب را هم از دست رفته می‌بینند، حال و احوال خوشی ندارند و به زمین و زمان ناسزا می‌گویند و از بی‌ وفاییها و بد عهدیها و نارفیقیها و بی‌مهریها در آه و فغانند. گروه دیگر، اصلاح‌طلبانی هستند كه به تماشای بازی این دو گروه نشسته‌اند. اینان خود دو دسته‌اند: نخست، تماشاگران منفعل و دوم، تماشاگران فعال. گروه نخست، اساسا فاقد حال است، اما گروه دوم نیز از دیدن حال و احوال سه گروه دیگر، حال و هوایی برایشان باقی نمانده و تمامی تلاش خود را معطوف زیر سایه پا‌ك‌كن قرار دادن نام و نشان این نوع اصلاح‌طلبان از در و دیوار جریان و گفتمان اصلاح‌طلبی است».

 پیشاروی این بن‌بست، صادق زیبا کلام چاره را در جانشین کردن اصلاح‌طلبی با دموکراسی‌طلبی می‌بیند و می‌گوید:

 من ترجیح می دهم در باره ماهیت این طیف گسترده صحبت نکنم" گفت: «درحال حاضر این ظیف دارای نقاط خصوصیات و ضعف و قوت هایی است. از یکطرف عده ای ذوب در دولت روحانی شده اند، برخی رانده شده از دولتند. معتقدم به جای اینکه وارد این جنگل انبوه شویم و همچون آقای تاجیک در این جنگل غرق وگم شویم باید بیرون از جنگل اصلاح طلبی بایستیم و به آن نگاه کنیم. این سوال مهم را مطرح کنیم که ما اصلاح طلبان را برای چه خصوصیت آنها اصلاح طلب می دانیم؟»

    من مدتی است سعی می‌کنم به جای «اصلاح طلبی» از  «دموکراسی خواهی»استفاده کنم. این تغییر لفظ باید صورت گیرد. باید ببینیم افراد دموکراسی خواه هستند یانه. اینگونه باید دموکراسی خواهی را معیار قرار دهیم، بگویم اعتدال و توسعه، کارگزاران، مجمع روحانیون و... چقدر دموکراسی خواه هستند؟ دموکراسی خواهی معنا و مفهوم مشخص‌تری دارد باید آنرا جایگزین اصلاح طلبی کنیم».

      بدین‌سان، هم «نظریه پرداز» منتقد و هم مدافع اصلاح طلبان ناگزیر از اعتراف به افتادن «اصلاح‌طلبان» در بن‌بست نظری و عملی هستند. دموکراسی خواهی مفر است اگر اصلاح‌طلبان آنرا در پیش نگیرند، گرفتار انفجار می‌شوند و سه دسته هم برجا نمی‌مانند.

nانفجار یا تن دادن به گشودن راه؟

    بن‌بست‌های اصلی تنها چهار بن‎‌بست بالا نیستند. بن‌بست فکر راهنما که ولایت مطلقه فقیه است، نیز هست. بن‌بست ناشی از شکست اعمال «قدرت» بمثابه تنها راه‌ حل در اداره جامعه‌ای چند قومی نیز هست. بن‌بست مدیریت اقتصاد و طبیعت کشور که ناشی می‌شود از شش بن‌بستی که حالا دیگر پنهان‌ کردنی نیستند، نیز هست. باتوجه به بن‌بست‌های پدید آمده، مداومت در بکار بردن قدرت (بمثابه ترکیبی از زور و پول و فن و...) بن‌بست‌ها را نمی‌گشاید، انفجار را ناگزیر می‌کند. آیا می‌توان از خامنه‌ای و دستیاران او و حزب سیاسی مسلح و... انتظار داشت که آنها از انفجار بپرهیزند و به گشودن راه تن در دهند؟ بدیهی است نباید از اسلحه بدستان ناامید شد و گمان کرد که چون اسلحه بدست دارند، راهکاری جز بکار بردن آن نمی‌شناسند. آنها، هم سرنوشت رژیم شاه را دیده‌اند و هم می‌دانند وضعیت عراق و سوریه و لیبی و حتی مصر چگونه است. نمونه ترکیه را هم در برابر چشمان خود دارند. افراد تحت امر آنها نیز جدا از مردم زندگی نمی‌کنند. پس می‌توان انتظار داشت حرف حساب را بشنوند و از بندگی رأس هرم قدرت و سازمانی که حزب سیاسی مسلح است، رها شوند و  مانع از گشوده شدن راه نگردند. عمل کننده اصلی مردم ایرانند. لذا، باید راه‌هائی که باید گشود را خاطر نشان کرد:

1. بن‌بست اندیشه راهنما جز با رها کردن ولایت مطلقه فقیه، بیشتر از آن، جز با نشاندن حق به جای قدرت، باز نمیشود. دولت برپایه قانون اساسی که مجموعه‌ای از حق باشد، باید تجدید سازمان بجوید و وظیفه خود را عمل به حقوق بشناسد و بکند. اصلاح‌طلبی فاقد اندیشه راهنما و مدعی اصلاح رژیم در جهتی مخالف محوری که ولایت مطلقه فقیه است، در بن‌بست، سرنوشتی جز تلاشی ندارد. راهی جز راهی که دموکراسی است، وجود ندارد. اصلاح‌طلبان امروز آنها هستند که در خرداد 60 برضد جانبداران دموکراسی و حقوق انسان و حقوق شهروندی کودتا کردند. ایستادگان بر اصول استقلال و آزادی، از پیش از انقلاب تا امروز، همچنان در این راه هستند و مردم را بدان می‌خوانند. اصلاح‌طلبان را نیز به این راه می‌خوانند. آنها باید بدانند مشکل با بر زبان آوردن «دموکراسی‌خواهی» بجای «اصلاح‌طلبی»، حل نمی‌شود. باید شهروند حقوق‌ مند شد و در سطح جامعه مدنی، از راه عمل به حقوق، فرهنگ دموکراسی را پدید آورد.

    اما وجدان بر حقوق و عمل به آنها و ایجاد فرهنگ دموکراسی نیازمند نشاندن حق بر جای قدرت در اندیشه‌های راهنما است. هرگاه جامعه امروز ایران از تجربه درس آموخته باشد و بر آن باشد که خشونت‌ زدائی را روش کند، اعلان پایان دشمنی با دین‌ها و مرام‌ها قدمی اساسی است که باید برداشت. قدم بعدی، آزادی نقد با هدف رها کردن دین‌ها و مرام‌ها از قید از خود بیگانگی، به یمن نشاندن حق برجای قدرت باهدف بازیافتن بیان استقلال و آزادی است. هرگاه این روش در باره همه طرز فکرها بکار رود، نه تنها ایران که جهان از بن‌بست فکری می‌تواند برهد.     

2. قرارداد وین را «برجام» خواندن دروغ بود. روحانی، به دروغ گرداندن راست، در سازمان ملل، اعتراف کرد وقتی گفت این یک قرارداد بین‌المللی است و ضامن آن قطعنامه شورای امنیت است. اما اگر قرارداد است، چرا برابر قانون اساسی، لایحه نشد و به مجلس نرفت و مراحل قانونی خود را طی نکرد؟ به یاد می‌آورد که هم او بود که قرارداد را به مجلس تسلیم نکرد به این عذر که ما قراردادی را امضاء نکرده‌ایم تا به مجلس ببریم. آن زمان، قرارداد را «برجام» نام نهادند زیرا هیچکس حاضر نبود مسئولیت امضاء و تحمیل آنرا به مردم کشور بپذیرد.

    امر مهمی که هنوز مردم کشور برآن وجدان شفافی پیدا نکرده‌اند، این‌ است که قرارداد بر پایه «محور شدن قدرتهای خارجی در سیاست داخلی» پذیرفته شده‌ است. این محور، یعنی قدرتهای خارجی، هیچگاه فعل‌پذیر نبوده ‌است تا که خمینی و خامنه‌ای آن را بکار بردند. این محور بوده ‌است که طرح گروگانگیری را ریخته و قدرت‌طلبان در ایران اجرا کرده‌اند. جنگ را این محور برانگیخته و رژیم‌های استبدادی ایران و عراق را به ادامه دادن به آن ناگزیر کرده ‌است. حالا هم دارد طرح تجزیه کشورهای منطقه را اجرا می‌کند. با جعل معنی برای استقلال، یعنی آنرا جدائی تعریف کردن و با استفاده از بن‌بست‌ها که استبدادها پدید آورده‌اند، انجام این‌کار بس آسان شده‌ است. در حقیقت، این خامنه‌ای است که خود و کشور را در بن‌بست انداخته‌ است. چرا که او نمی‌خواست بحران بر وفق استقلال و آزادی حل شود و امریکا و قدرت‌های خارجی دیگر، در سیاست داخلی و خارجی ایران، بی‌نقش شوند. او همچنان به امریکا بمثابه محور نیاز دارد. بنابراین، بن‌بست برجا است و انفجارها را ببار می‌آورد: جنگهای هفتگانه که اینک ترامپ جنگ اقتصادی آن را روز به روز شدیدتر می‌کند، تنها انفجارها نیستند، «برجام» را هم دارند بلای جان ایران می‌کنند.

     راهی که وجود دارد و سر راست نیز هست، این‌ است: بحران اتمی گرچه در قلمرو روابط خارجی بوجود آمد چرا که رژیم ولایت مطلقه فقیه به راه کره شمالی میرفت، اما حل آن داخلی است. توضیح اینکه بر اصول استقلال و آزادی، جامعه ایرانی باید جای خود را در منطقه و جهان تعریف و تعیین کنند. هرگاه تعریف این باشد که ایرانیان، بر اصل موازنه عدمی، می‌خواهند بیرون از روابط مسلط – زیر سلطه زندگی کنند، اتم از سه کار کرد خود، دو کار کرد، یکی نظامی و دیگری تولید برق را از دست می‌دهد. کارکرد سوم که قلمرو علم و فن و استفاده از علم و فن در رشد اقتصادی است را حفظ می‌کند. درجا، دولتی که اینک خارجی است، داخلی می‌شود و از قدرتهای خارجی، خواه امریکا و خواه روسیه و چین و اروپا، بی‌نیاز می‌شود.

     یادآور می‌شود که در بیان انقلاب ایران که بر زبان خمینی جاری شد، جای ایران در منطقه و جهان همین تعریف را داشت. اگر او بنا را بر باز سازی استبداد نمی‌ گذاشت، نیازمند محور کردن امریکا در سیاست داخلی و خارجی نمی‌شد و عامل اجرای طرح گروگانگیری و ادامه جنگ بمدت 8 سال نمی‌‌گشت و ایران و اسلام و انقلاب را در ازای رژیم ولایت مطلقه فقیه بحران‌ ساز، بدست ویرانی و تباهی نمی‌سپرد.

3. بن‌بست دو کارکِرد، یکی کارکِرد «رهبر» و دیگری کارکِرد ریاست جمهوری، باحذف ریاست جمهوری حل نمی‌شود. زیرا، در محدوده رژیم،

 یا مجلس باید صاحب اختیار بگردد – استدلال جانبداران نیز این ‌است که در نظام پارلمانی، قوه مجریه حرف شنو مجلس می‌شود – که هم مشکل دو کارکِرد برجا می‌ماند و بر آن افزوده می‌شود یکی مشکل مجلسی که توانا به بکار بردن اختیار بخاطر فقدان اکثریت و اقلیت سازمان یافته و دیگری قوه مجریه تحت دو فشار  («رهبر» و مجلس) و ناتوان‌تر از آنچه امروز هست و سومی، مشکلی بس مهم بر این دو مشکل اول و دوم: آن شهروندان ایران خود را بی‌اختیارتر و دولت را ناتوان‌تر خواهند یافت.

 و یا مجلس دست‌نشانده‌تر از آنچه هست می‌شود و ولایت مطلقه فقیه بیش از آنچه اکنون هست، استبداد مطلقه‌ می‌‌گردد. و چون اختیارات این مقام جز در اعمال قدرت کاربرد ندارد، ابعاد ویران‌گری و فساد است که گسترده‌تر می‌شود. خامنه‌ای و دستیاران او هم از «حکومت اسلامی» جز استبداد مطلق نمی‌فهمند و نمی‌خواهند (نگاه کنید به وضعیت سنجی 165). الا اینکه وقتی کارکِرد ولایت مطلقه فقیه وضعیت امروز است. پس، می‌توان حاصل استبداد مطلق را پیشاپیش دانست: ایران ویران و متلاشی.

     برای اینکه کشور از بن‌بست‌هائی برهد که انفجارها می‌زایند، قانون اساسی باید از تقلب‌هائی برهد که یکی از آنها، اختیار را قدرت معنی کردن و دیگری توأم نبودن هر اختیار با وظیفه‌ای معین و مسئول انجام وظیفه شدن صاحب هر مقام و سومی حقوق‌مدار شدن دولت، بنابراین، حذف محوری است که صاحب اختیار مطلق بمعنای قدرت مطلق و رها از مسئولیت است. به سخن دیگر، راه‌ بیرون رفتن از بن‌بست‌ها، استقرار ولایت (بمعنای حق مشارکت هر شهروند در اداره امور کشور خویش بر پایه دوستی و همیاری) جمهور مردم است.

4. تمایل‌های سیاسی موجود در رژیم ولایت مطلقه فقیه، بدین‌خاطر که حیات مستقل ندارند و حیاتشان قائم به رژیم است، نه می‌توانند از سازوکار قدرت که تقسیم به دو و حذف یکی از دو است بگریزند و نه می‌توانند فکر راهنمای شفافی بجویند و نه می‌توانند از انشعاب رهائی یابند و نه می‌توانند از گزند قدرت فاسدکننده در امان باشند.

     از این‌رو، دموکراسی‌خواهی را جانشین اصلاح‌طلبی کردن، با وجود ماندن در رژیم، دردی از آنها دوا نمی‌کند. زیرا دموکراسی همچون اصلاح‌طلبی میان تهی و مبهم نیست و مدعی طرفداری از خود را ناگزیر می‌کند هم موقع و هم موضع خود را شفاف کند: موقع خود را شفاف کند یعنی جایگاه خویش را معین کند: نمی‌توان هم در سرای رژیم ولایت فقیه اقامت داشت و همان شد که تاجیک توصیف می‌کند و هم جامعه مدنی را اقامتگاه خود کرد. آمدن به درون جامعه مدنی، نیازمند ترک قدرت بمثابه روش و هدف و اخذ حقوق بمثابه روش و هدف است. انتقال از متن رژیم به حاشیه آن و نقش مبلغ رژیم را بر عهده گرفتن و کار خویش را تضعیف بدیل مردمسالار کردن، ماندن و تباه شدن در بن‌بست‌ها است. حال که باید پذیرفت راهکار استقرار مردمسالاری‌ است، باید از خودسوزی باز ایستاد و مردم سالار شد. در بیرون رژیم، محلی جز درون جامعه مدنی وجود ندارد مگر یک محل و آن آلت فعل قدرتهای خارجی شدن است. بدینسان، راهی که وجود دارد از درون و حاشیه رژیم به درون جامعه مدنی است. در دموکراسی طلبی این اول منزل است

وضعیت سنجی یک‌صد و شصت و هفتم: همه پرسی در کردستان عراق و وضعیتی که رژیم ایران را در آن قرار داده ‌است؟:

n وضعیتی که همه‌پرسی در کردستان عراق در عراق و کشورهای همسایه پدید می‌آورد:

 کردستان عراق هم مرز است با ایران و ترکیه و سوریه. بنابراین، هیچ معبر زمینی و هوائی و دریائی به بیرون خود ندارد. با وجود این، با کردنشین‌های این کشورها همسایه است. غیر از عراق که عرب نشین است؛

 هرگاه این کشورها مرزها را ببندند، کردستان عراق از لحاظ اقتصادی وضعیت سختی پیدا می‌کند. از قرار دادهای نفت و گاز با روسیه و ترکیه، سخن بمیان است. روسیه راهی جز ترکیه و ایران، برای جریان دادن گاز و یا نفت این منطقه ندارد. هرگاه قراردادها واقعیت داشته باشند و به بهره برداری بیانجامند و به خارج از کردستان عراق جریان پیدا کند، بدان معنی است که مخالفت ترکیه و ایران (اگر از طریق ایران جریان پیدا کند)، مخالفت زبانی بوده‌ است.

 در حال حاضر، در منطقه، تنها اسرائیل است که حامی همه پرسی برای استقلال کردستان عراق است. طرفه این‌که اسرائیل این حق را نه تنها برای ساکنان اصلی فلسطین قائل نیست که هم اکنون «شهروند اسرائیل» بشمارند، بلکه حاضر نیست بگذارد فلسطینی‌ها در آنچه از فلسطین برای آنها مانده ‌است، یک کشور پیدا کنند.

    کشورهای منطقه و کشورهای بیرون از منطقه، با همه پرسی بارزانی مخالفت می‌‌کنند. خود او هم می‌گوید اگر پیشنهاد جای‌گزین به او نشود، همه پرسی را انجام خواهد داد:

 رژیمهای ترکیه و ایران تهدید می‌کنند که مرزها را خواهند بست. اردوغان تهدید به وضع تحریمها نیز می‌کند. اما این دو تهدید به حمله نظامی نکرده‌اند؛

 در عراق، مجلس و دیوان عالی کشور، همه پرسی درکردستان را غیر قانونی خوانده‌اند؛

 در عراق، کسانی چون نوری‌المالکی، نخست وزیر پیشین عراق می‌گویند: اجازه نمی‌دهیم اسرائیل دومی پدید آید؛

 عراق بمثابه کشور، بعد از جنگ جهانی اول و شکست امپراطوری عثمانی، توسط انگلستان ایجاد شد. آیا از مردمی که اتباع کشور عراق خوانده شدند، پرسیده شد حاضرند با یکدیگر در یک کشور زندگی کنند؟ نه. آن‌زمان تمایل به الحاق به ایران نیز ابراز شد. بنابراین که پیدایش عراق نتیجه توافق اقوام ساکن آن نبوده ‌است، هر یک از آنان حق دارد نخواهد عضوی از جامعه عراق بماند. الا این‌که

 قانون اساسی جدید عراق، با مشارکت متصدیان کردستان عراق تهیه شده و در همه پرسی، کردها نیز به آن رأی داده‌اند. رئیس جمهوری عراق کرد است. کردها در مجلس عراق عضویت دارند. در حکومت عراق، وزیران کرد شرکت دارند. بنابراین، شکستن تعهد وقتی پای کشوری با موجودیتی که دارد، در میان‌ است، به استناد همه پرسی، تعهدی نه برای دولت عراق و نه برای کشورهای دیگر، ایجاد نمی‌کند. آنها متعهد به رعایت نتایج همه پرسی نیستند. مگر این‌که حکومت خودمختار کردستان، دلایل قطعی در اختیار داشته باشد برای اثبات اجرا نشدن قانون اساسی توسط دولت عراق. هرگاه این دلایل وجود داشته باشند، قدم نخست، مراجعه به مرجع ذیصلاحیت، با هدف ناگزیر کردن دولت عراق به اجرای بی‌کم و کاست قانون اساسی است. وگرنه، نه در عراق و نه در منطقه، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود؛

 استقلال و آزادی دو حق از حقوق ذاتی حیات هر انسان هستند. علی‌الاصل، هر انسان و هر جامعه‌ای حق برخورداری از این دو حق را دارند. باوجود این، برخورداری از این دوحق باید واقعی باشد. در منطقه‌ای که مجلس آن تعطیل است و پس از دو سال، تنها برای رأی دادن به همه پرسی تشکیل جلسه می‌دهد، آزادی‌ها رعایت نمی‌شوند و برابر گزارش‌های سازمانهای مدافع حقوق بشر، حکومت خودمختار این حقوق را رعایت نمی‌کند و فساد، با فساد در قسمت عرب نشین عراق، برابری می‌کند، آزادی که از استقلال جدائی ناپذیر است، وجود ندارد. بدون آزادی، استقلال نیز وجود پیدا نمی‌کند. به سخن دقیق، هرگاه در کردستان عراق شهروندان از حقوق انسانی و شهروندی خویش برخوردار بودند و بخصوص دو آزادی(اجتماعات و مطبوعات = جریان آزاد اندیشه‌ها و داده‌ها و اطلاعات) وجود می‌داشتند، بدون نیاز به همه پرسی، مردم این منطقه از استقلال هم برخوردار بودند. و نیز،

 استقلال و آزادی وضعیت سازگار با خود را طلب می‌کنند: ترتیب اجتماع در حمایت از همه پرسی، با وجود پرچم اسرائیل، گویای استقلال طلبی نیست. افزون براین، استقلال توانمندی است، ناتوان‌تر شدن و کردن نیست. با تجزیه عراق، عراق بمثابه یک کشور ضعیف می‌شود. هر دو قسمت ضعیف می‌شوند. هرگاه پویائی تجزیه سبب تجزیه منطقه شیعه نشین از منطقه سنی نشین نیز بگردد، یک کشور به سه واحد ناتوان تجزیه شده ‌است. این سه واحد، حتی برای زندگی روزمره خود، چه رسد به فروش نفت و گاز و بکاربردن درآمد آن، نیازمند وابستگی به قدرتی می‌شوند که موجودیت آنها را حفظ کند.

    آیا کسی هست که نمی‌داند اسرائیل طرح تجزیه کشورهای منطقه را در سال 1980 تهیه کرده و 37 سال است که در کار اجرای این طرح است؟ حمایتش از همه پرسی در کردستان عراق، دلیلی جز اجرای این طرح دارد؟

 این سخن که کردها بزرگ ترین قوم در جهانند که کشوری از خود ندارد، حذف کردن تاریخ از وضعیت سنجی با هدف راست را دروغ کردن است. در حقیقت، اگر عراق با توافق ساکنان آن بوجود نیامده ‌است. زندگی مشترک اقوام ایرانی، افزون بر 3 هزار سال تاریخ دارد. ایران با توافق هفت قوم بوجود آمد و نخست قوم کرد بر این کشور حکومت کرد. پس از مادها، نوبت به پارس‌ها و بعد از آنها به پارتها و سپس به اقوام دیگر رسید که جانشین مادها شوند. بنابراین، کردها بانیان ایرانند.

    هرگاه مردم ایران از پنج دسته حقوق خویش برخوردار بودند و همبستگی کامل بود، وضعیت دیگر می‌شد. در حقیقت، مرزهای کشورهای منطقه، از جمله ایران را تعادل قوا پدید آورده‌اند و نه حقوق. هرگاه بنابر آن می‌شد که اقوام تشکیل دهنده هریک از کشورها، برپایه حقوق، کشور پیدا کنند، در منطقه اتحادیه‌ها پدید می‌آمدند سازگار با رشد انسان و عمران طبیعت. از جمله هم اتحادیه ایران و کردهای جدا افتاده از وطن میسر می‌شد و هم اتحادیه بزرگ‌تر که، در آن، کردها نقش ملاط را پیدا می‌کردند و عامل صلح و ثبات و رشد همه مردم منطقه می‌شدند شکل می گرفت . در وضعیت کنونی نیز، سیاست ایران، اگر برخوردار از استقلال و آزادی بود، حمایت از کردها و همه دیگر اقوامی می‌شد که در بنای ایران شرکت داشته‌اند و در بیرون از مرزهای زور فرموده زندگی می‌کنند.

 حاصل سخن این‌که وضعیت در خاورمیانه، با وضعیت در اتحادیه اروپا فرق می‌کند. در این اتحادیه، هرقوم که خود را ثروتمند می‌یابد، مایل به جدائی است. زیرا نمی‌خواهد مالیاتی که می‌دهد خرج مناطق فقیر نشین شود (مورد اسپانیا و ایتالیا). جدائی‌طلبان مطمئن هستند که در اتحادیه اروپا می‌مانند و محاسبه کرده‌اند که وضعیت اقتصادی بهتری نیز پیدا می‌کنند. باوجود این، در انگلستان و اسپانیا و در ایتالیا، مخالفان تجزیه هشدار می‌دهند که هر اندازه این کشورها ضعیف‌تر بگردند، سلطه آلمان و فرانسه (بسیاری می‌گویند فرانسه نیز موقعیت فرودست آلمان را پیدا می‌کند) بر اروپا قطعی‌تر می‌شود. تا این هنگام، این واقعیت تنها عامل بازدارنده تجزیه این کشورها بوده‌ است.

    در عراق جنگ زده و در ایران ملاتاریا زده و در ترکیه که خطر تجزیه یکی از عوامل گرایش دولت به استبداد است و در سوریه و مصر، تجزیه، ضعف را تشدید می‌کند. حال این‌که اتحاد ملی و اتحاد منطقه‌ای وسیله مؤثر برای رهاندن منطقه از سلطه قدرتهای فرامنطقه‌ای و رهاشدن از استبدادهای حاکم براین کشورها است.

n موقعیت رژیم ولایت مطلقه فقیه در منطقه در صورت تجزیه عراق:

 از نظر داخلی، باتوجه به این واقعیت که وضعیت امروز عراق فرآورده استبداد بعثی‌ها بر این کشور است، باید مطمئن شد که تشدید سرکوب را رویه کردن، رشته‌های همبستگی را که هم اکنون سست شده‌اند، می‌برد و ایران را گرفتار وضعیت عراق می‌کند. واقعیتی که از انقلاب بدین‌سو، مرتب بازگو می‌کنیم اینک در عراق قابل مشاهده‌ است: رژیم ولایت مطلقه فقیه ایران را به لبه پرتگاه تجزیه می‌برد.

    راهکاری که می‌تواند ایران و منطقه را از جنگ مرگ و ویرانی‌آور برهد، برخوردار شدن ایرانیان از همه حقوق خویش، بنابراین، استقرار مردم سالاری واقعی و از میان برخاستن تبعیض‌ها است. کشورهای با این نظام اجتماعی – سیاسی باز، در منطقه، می‌تواند نقش حامی هر جماعتی را برعهده بگیرد که به حقوقش تجاوز می‌شود و می‌تواند عامل تحول به استقلال و آزادی در کل منطقه بگردد.

    در حال حاضر، رژیم ولایت مطلقه فقیه، هم در موقعیت ضعف قرار می‌گیرد و هم خود عامل توجیه تمایل به تجزیه است؛

 در آنچه به عراق مربوط می‌شود، تا این هنگام، رژیم ولایت فقیه می‌توانست نقش خود را برای دو طرف، ضرور  بنمایاند. با هر دوطرف رابطه داشته باشد، بی‌ آنکه مغضوب یکی از دو طرف بگردد. اما از این پس، موقعیت سختی پیدا می‌کند. زیرا اگر جانب بخش عرب نشین عراق را بگیرد، ناگزیر باید رویه خصمانه با کردستان بعد از همه پرسی را اتخاذ کند، با پی‌آمدها که خواهد داشت. اما اگر جانب کردها را بگیرد، افزون بر سنی‌ها، مغضوب شیعه‌های عراق نیز می‌شود.

 هرگاه دولت مرکزی عراق مناطق نفت خیز را خود تصرف کند و منطقه کرد نشین از آن محروم بماند، بسا منطقه عرب نشین همان رویه را درپیش بگیرد که مناطق ثروتمند کشورهای اروپائی. در اینصورت، انگیزه‌ای هم برای جنگ با کردها پیدا نمی‌کند. این مناطق سنی نشین هستند و با تقسیم ثروت دو بخش شیعه و سنی نشین می‌توانند به تفاهم برسند. این عراق سودی در عضویت در «هلال شیعه» پیدا نمی‌کند. راه زمینی اتصال به سوریه و لبنان نیز بسته می‌شود.

    فرض دیگر این ‌است که بر سر منابع نفت و گاز کار به جنگ بکشد. ورود رژیم ولایت فقیه، در این جنگ، سبب تشدید مغضوبیت ایرانیان در منطقه می‌شود. وضع بغایت وخیم‌تر می‌شود هرگاه اسرائیل در کردستان حضور مداومی پیدا کند. با توجه به این امر که ایران هم ‌اکنون در محاصره پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی امریکا و اسرائیل است، رژیم ولایت فقیه که مدعی است کردستان عراق را از چنگ داعش بدر آورده‌ است، با کردستانی روبرو می‌شود که به اسرائیل امکان حضور در مرزهای ایران را داده ‌است. از اینرو، در نامه اسد به خامنه‌ای، از منظر وضعیتی باید نگریست که ایران در عراق و منطقه پیدا کرده ‌است:

 نامه بشار اسد به خامنه‌ای که شاخه تبلیغاتی خامنه‌ای انتشار داده ‌است، چند وظیفه‌ای است:

1. نفرت از ایران – که ایرانیان از قیافه و زبان باز‌یکنان فوتبال و تماشاگران سوری شنیدند و دیدند – واقعیت ندارد. محبوبیت ایران واقعیت دارد. اما نامه کسی که خود مغضوب مردم سوریه و کشورهای عرب است و نمایندگی از مردم سوریه ندارد، گویای محبوبیت ایران در سوریه نمی‌شود؛

2. پیش از تشکیل مجمع عمومی سازمان ملل متحد، وسائل ارتباط جمعی به اطلاع جهانیان رساندند که ایران و کره شمالی، موضوع‌های محوری این اجلاس خواهند بود. پس، رژیم می‌دانست که «برجام» و نقشش در منطقه، از موضوع‌های اصلی سخنان ترامپ خواهد بود. در حقیقت، در جلسه عمومی سازمان ملل متحد، ترامپ رژیم ایران را استبدادی و مردم ایران را مخالف آن توصیف کرد و گفت: این رژیم، بعد از ارتش امریکا، بیشترین ترس را از مردم خود دارد. این رژیم حامی تروریسم است و در امور کشورهای منطقه دخالت نظامی می‌کند و او از اینکه امریکا برجام را امضاء کرده‌ است، شرمگین است و در این توافق نمی‌ماند (وزیر خارجه‌اش توضیح داد: مگر اینکه اصلاح شود، یعنی تعهدهای دیگری به ایران تحمل شود: کامل شدن بازرسی‌ها و دائمی شدن توافق وین و خودداری از ساخت موشکهای دوربرد). پس دستگاه ولایت فقیه لازم دید پیشاپیش، مدرک ارائه کند که داعش را نه امریکا و متحدانش که ایران و متحدانش در حال از میان برداشتن هستند. و

3. هزینه‌های سنگینی که رژیم سوریه و جنگ داخلی آن به پای ایران گذاشته ‌است، بیهوده نبوده ‌است: در سوریه، ایران و روسیه بر امریکا و متحدانش در منطقه غلبه کرده‌اند. و

4. پیروزی ارتش عراق بر داعش در واپسین مناطق واقع در مرز عراق و سوریه، به «هلال شیعه» واقعیت می‌بخشد. زیرا ارتش سوریه نیز دارد به مرز سوریه با عراق می‌رسد. الا این‌که

 حتی اگر کردستان بعد از همه پرسی راه عبور باشد، «هلال شیعه» دیگر نه کمربند قدرت که کمربند ضعف و ناتوانی است.  توضیح این‌که

1. برفرض که منابع نفت و گاز شمال و جنوب عراق در اختیار دولت عراق قرار بگیرد و سنی‌های عراق نیز سود خود را در این ببینند که با سیاست رژیم ایران، برای مدتی طولانی همداستان شوند، جدائی کردستان از عراق، سبب تضعیف عراق نمی‌شود و برفرض که دولت بشار اسد بر سوریه حاکم بگردد، «هلال شیعه»، نه کمربند ضعف که کمربند قوت می‌شود.

2. اما احتمال تحقق این فرض، ناچیز است. نه تنها سنی‌های عراق که شیعه‌های عراق نیز حاضر نمی‌شوند از دنیای عرب و نیز از اکثریت بزرگ سنی در جهان جدا شوند و وسیله رژیم ایران در کشور خود و منطقه بگردند. علت شکست مأموریت شاهرودی هم همین است:

 شاهرودی، «رئیس مجمع تشخیص مصلحت» مأمور شد به نجف برود هم برای گفتگو در باره انتخابات سال آینده عراق و هم برای گفتگو در باره جانشین خامنه‌ای. به قرار اطلاع واصل از عراق، او موفق به انجام مأموریت خویش نشده‌ است. در حقیقت، در حال حاضر، شیعه‌های عراق نیز همداستان نیستند. نجف نیز قویاً خواستار آن شده‌ است که جانشین خامنه‌ای با موافقت مراجع دو حوزه نجف و قم تعیین بگردد. خامنه‌ای و «مجلس خبرگان» که اینک تشکیل است نسبت به خواست نجف که نه تنها نزد شیعه بیرون از ایران، بلکه در شیعه ایران نیز مقام اول را جسته‌ است، نمی‌توانند لاقید بمانند. در این وضعیت، هرگاه رژیم نخواهد شیعه‌های عراق را با سنی‌ها در مخالفت با خود همداستان کند، ناگزیر است از مداخله‌های خود بکاهد. وگرنه، به دنبال کاهش صادرات ایران به عراق، نوبت به افزایش بیزاری از ایران خواهد رسید.

    بدین‌قرار، رژیمهای حاکم بر کشورهای منطقه، بجای آن‌که اسباب اتحادیه بزرگی را فراهم کنند که توانا به دفاع از استقلال و آزادی کشورها و رشد آنها در استقلال و آزادی باشد، وسیله قوت گرفتن تمایلهای جدائی‌طلبانه شده‌اند. اما مردم این کشورها چرا اندر نیابند که استقلال و آزادی از یکدیگر و از حقوق دیگر جدائی ناپذیر هستند و نشانه برخورداری از حقوق، توانائی ناشی از اتحاد و دوستی بر میزان حقوق و افزایش سرمایه اجتماعی و دیگر سرمایه‌ها و نیروهای محرکه و بکارگرفتن آنها در رشد انسان و عمران طبیعت است؟

وضعیت سنجی یک‌صد و شصت و هشتم: زور بر ضد حق کار

 چند امر واقع مستمر گویای از یاد رفتن حقی از حقوق که حق تولید است و بی‌قدر شدن تولید و تولیدکننده:

☻ در ایران، میزان بیکاری دائم در افزایش است. هم بخاطر افزایش جمعیت و هم بخاطر مصرف محور بودن اقتصاد و گریز سرمایه از تولید. تحریم‌ها و جنگ‌های هفتگانه که رژیم، ایران را بدانها مبتلا کرده ‌است و تهدید که مرتب تشدید می‌شوند، نا امنی‌ و بی‌اعتمادی ببار آورده ‌است که عامل سوم بیکاری شده اند و هستند. این سه عامل، سبب شدند که بیکاری بحران بگردد. هم‌ اکنون، «وزیر» کار و امور اجتماعی به صراحت می‌گوید اقتصاد ایران توانا به جذب بی‌کاران نیست؛

☻ هم‌زمان، بار تکفل سنگین‌تر و فقر گسترده‌تر می‌شود. گرفتاران فقر مطلق را که حکومت روحانی وعده می‌دهد آنها را از آن برهد، خود، 11 میلیون نفر می‌انگارد. اما اگر بنابر این باشد که برخورداری از نیازهای اولیه، یعنی غذا و مسکن و پوشاک و بهداشت را ملاک قرار دهیم، تنها، اقلیت جمعیت ایران بالای خط فقر قرار نمی‌گیرد؛

☻ آسیب‌ها و نابسامانی‌های اجتماعی یا انواع خشونتها که آتشی هستند افتاده بر هستی ایران، نیز در گسترش مداوم هستند. هرگاه کارهای کاذب را هم لحاظ کنیم که آسیب اقتصادی و نیز اجتماعی هستند، اما در آمار آسیبها گنجانده نمی‌شوند، جامعه ایران را جامعه‌ای می‌یابیم که در جهنم زندگی می‌کند؛

☻ رهاکردن روستاها هم یک امر واقع مستمر از دوران پهلویها بدین‌سو است. در استبداد ولایت مطلقه فقیه، مهاجرت از روستاها وسعت و شدت گرفته ‌است. در واقع، در ترکیب کار که بطور مستمر در تغییر است، از کار صنعتی و کشاورزی کاسته و برکارهای کاذب افزوده می‌شود؛

☻ بخش صنعت با ظرفیت کامل کار نمی‌کند. کارخانه‌های بسیاری تعطیل می‌شوند و وابستگی آنها به واردات از تجهیزات تا کالاهای واسط و از آنها تا مواد اولیه، دائم در افزایش است؛

☻ توانائی دولت بر سرمایه‌گذاری، بطور مستمر در کاهش است. حکومت روحانی هم پنهان نمی‌کند که پولی برای سرمایه‌گذاری در اختیار ندارد. بودجه تمام درآمد نفت را می‌بلعد و کسری آن همچنان افزایش می‌یابد. «بخش خصوصی» نیز تن به سرمایه‌گذاری نمی‌دهد. زیرا هم امنیت‌ها و منزلتها وجود ندارند و هم در اقتصاد مصرف محور، سرمایه تنها در کوتاه مدت و در جائی می‌تواند بکار افتد که میزان رانت حداکثر است. از این‌رو،

☻ استعدادها و سرمایه‌ها همچنان از کشور  می‌گریزند. بنابراین ترکیب درخور نیروهای محرکه میسر نمی‌شود. عوامل تولید نیز از دسترس اقتصاد ایران خارج می‌شوند؛

☻ این ذهنیت که مردم فقیر بکار سرباز گشتن و به جنگ فرستاده شدن می‌آیند (با استناد به قوائی که در کشورهای عراق و سوریه و یمن و افغانستان می‌جنگند)، ذهنیت گردانندگان رژیم ولایت مطلقه فقیه است. بزرگ کردن مداوم سپاه و گسترش بسیج و گسیل مزدوران به جبهه‌های جنگ ترجمان این ذهنیت است؛

☻ از عواملی که ایران را بطور مداوم در بحران نگاه داشته‌اند، یکی این عامل ایجاد فرصت و دست‌آویز برای مداخله‌های قدرتهای انیرانی در ایران است. این‌ دخالت تنها از راه تحریمها اعمال نمی‌شود، از راه گرفتار کردن ایران در جنگهای منطقه و تشدید محرومیت مردم کشور نیز انجام می‌گیرد. و

☻ فقر و بیکاری یا برانگیزنده به مهاجرت نیروی محرکه‌‌ای که جوانان کشور و سرمایه‌ها هستند و یا در ناگزیر کردن دولت و جامعه مدنی به تخریب‌ها در درون و بیرون از مرزها، کاربرد پیدا می‌کنند. اما وقتی از اندازه گذشت، طبیعت ایران و جامعه ایران گرفتار پویائی تخریب می‌شوند. امری که واقع شده‌ است. بدین‌خاطر است که در ایران امروز، هر تخریبی مجاز است غیر از تخریبی که به «اوجب واجبات، یعنی رژیم ولایت مطلقه فقیه» صدمه وارد کند. هر کوششی برای تغییر ساختار سامانه دولت و دیگر بنیادهای جامعه به قصد باز و تحول‌پذیر کردن نظام اجتماعی، نیز،  ممنوع است:

n در ایران امروز تنها یک تخریب مجاز نیست!؟:

☻ فراوانی و تنوع آسیبها و نابسامانی‌های اجتماعی تنها گزارشگر ناتوانی دولت از پیشگیری از آنها و رویاروئی با آنها نیست، گویای آن نیز هست که ساختار نظام اجتماعی که در بعد اقتصادی با مصرف (= تخریب) دمساز شده‌ است، در بعدهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نیز  زمینه‌ساز تخریب گشته‌ است. دولت از رویاروئی با اقلیت صاحب امتیاز که موقعیت خویش را از رانت‌خواری و دیگر فسادها دارد، ناتوان است. دستگاه‌های سرکوب هم که گستردگی بی‌سابقه‌ای پیدا کرده‌اند، محصول یک از خود بیگانگی شگرف هستند. توضیح اینکه سپاه و بسیج و... نخست به بهانه مقابله با اقلیت حاکمی پدید آمدند که انقلاب از آنها خلع ید کرده ‌بود و امروز، در خدمت همان اقلیت، در سرکوب اکثریت بزرگی بکار می‌روند که اقلیت صاحب امتیاز به خاک سیاهش نشانده ‌است. الا اینکه انبوه مأموران سرکوب که کار اصلی آنها تخریب است، در ساختارهای سازگار با تخریب عمل می‌کنند. بنابراین، با آنها انطباق می‌جویند.  نتیجه این ‌است که

 قلمرو سرکوب‌ها بطور مستمر محدود شده‌اند:

1. در آنچه به طبیعت ایران، منابع آب و غنای خاک مربوط می‌شود، سرکوب به کنار، توان مهار مصرف هم از دست رفته‌ است. درست است که بیابان کردن ایران را رژیم بطور مستقیم تصدی نکرده ‌است، اما این‌ کار را از راه سازگار کردن ساختارهای جامعه با تخریب و ناتوان شدن از مهار فعالیتهای تخریبی، انجام داده‌ است؛

2. قاچاق پدیده‌ای اقتصادی تنها نیست و، در آن، تنها گروه‌های قاچاقچی شرکت ندارند. سازمانهای سرکوب نیز شرکت دارند. از این‌رو، قاچاق که در گذشته، قلمروهای معینی (بیشتر مواد مخدر) می‌داشت و به تولید صدمه جدی نمی‌زد، امروز ویران‌گر اقتصاد گشته ‌است و حکومت توانا به مهار آن نیز نیست؛

3. بخش صنعت نفت که درآمدها که عاید می‌کند، مایه بقای دولت است، نه تنها به این دلیل که از حکومت هاشمی رفسنجانی بدین سو، دست کم در طول 25 سال، همچنان سرمایه برای تجدید تجهیزات مستهلک ندارد و بخشی از این تجهیزات را هم امریکا دارد و فروش آن‌را به ایران ممنوع کرده‌ است، بلکه بخاطر ساختاری که این بخش پیدا کرده ‌است، جز تخریب منابع بخاطر برداشت غیر علمی از آنها، بکاری توانا نیست.؛

4. صنایع کشور که یا با کم‌تر از نصف ظرفیت کار می‌کنند و یا در شرف تعطیل هستند، سامانه‌هائی دارند که مساعد حیات پایدار آنها نیستند. توضیح این‌که ساختار بمعنای سازمانی که، در آن، عناصر مختلف (کارکنان و تجهیزات صنعتی و موادی که در تولید بکار می‌روند و سرمایه درگردش و تولید و عرضه و نیز رابطه با دولت و نظام بانکی و محیط اجتماعی و طبیعی و اندازه برخورداری از منزلت) نسبت به یکدیگر فعال می‌شوند، تولید محور، بنابراین، قائم به خود و توانا به ادامه حیات نیست. یک قلم، از دوران شاه سابق، صنایعی ایجاد می‌شدند برای بیشترین سهم را از درآمد نفت بدست آوردن و اعتبارات بانکی را از آن خود کردن. این رابطه با دولت و نظام بانکی، تعیین کننده‌تر شده‌ است:

4.1. در آغاز انقلاب، صنایعی که بیشتر از دارائی‌های خود بدهکار بودند و نیز بانکها ملی شدند. آنها که کارشان خورد و برد بود مدعی می‌شوند بخاطر تفوق ایدئولوژی چپ، این‌ کار انجام شد. اما در واقع، بانکهائی که دیگر پولی در آنها نبود و کاری جز انتقال سرمایه‌ها به خارج از ایران نداشتند و صنایعی که زیر بار قرض درمانده شده بودند، بخاطر نجات اقتصاد کشور، ملی شدند. بدنبال بازسازی استبداد تک پایه، کار وارونه شد. آن صنایع، از دولت گرفته و به «دولت با اسلحه» داده شدند و کارشان همچنان مکیدن است. و

4.2. احمدی نژاد می‌گفت 300 نفر 60 درصد سرمایه‌های کشور را در دست دارند و اسحاق جهانگیری می‌گفت: 575 نفر 82 هزار میلیارد تومان بیت‌المال کشور را در جیب دارند. بنابراین، پولی برای تبدیل شدن به سرمایه، وجود نداشت و ندارد. و

4.3. نظام بانکی که پس از ملی شدن، تغییر ساختار جست تا که به خدمت اقتصاد تولید محور درآید، از نوع، همان ساختار را پیدا کرد که کارش مکیدن سرمایه‌ها و انتقال آنها به خارج است. امروز نیز، در واقع، بانکها ورشکسته‌اند. و

4.4. ساختار بودجه و نیز ساختار واردات و صادرات با تخریب سازگاری کامل دارند: دولت نیازمند بودجه است و منبع درآمد ندارد، پس به درآمد نفت دو نقش مهم می‌دهد: واردکردن کالا و افزایش بهای ارز برای تأمین بخشی از کسر بودجه. هر دو نقش ویران‌گر و مانع از تغییر ساختار اقتصاد و بیشتر از آن، مانع تغییر ساختار نظام اجتماعی، هستند.

5. ساختار نظام اجتماعی مساعد با ویران‌گری، وضعیت متناقضی را در آنچه به مالکیت خصوصی مربوط می‌شود، بوجود ‌آورده ‌است: رژیم ولایت فقیه برخلاف نص قرآن، مالکیت شخصی را بر مالکیت خصوصی حاکم نمی‌داند. مالکیت خصوصی را بر مالکیت شخصی حاکم می‌داند. در همان‌ حال که مالکیت خصوصی را «مقدس» نیز می‌شمارد، به حکم ساختارهای سازگار با تخریب، مالکیت خصوصی را تابع مالکیت زور کرده ‌است. نه تنها خانه و زمین متعلق به بی‌زور را با زورها تصرف می‌کنند و دست بی‌زورها بجائی بند نمی‌شود، بلکه در تمامی رابطه‌ها، مالکیت زور بر مالکیت خصوصی، به جای خود، بر مالکیت حقوق ذاتی حیات نیزحاکم است:

5.1. دولت، حقوق انسان و حقوق شهروندی را انکار می‌کند. روحانی در سازمان ملل مدعی شده ‌است که حقوق شهروندی را تدوین و برای اجرا ابلاغ کرده ‌است. دروغی بزرگ گفته ‌است نه تنها بدین‌خاطر که متن تهیه شده - پیش از این، نقد کرده‌ایم- حقوق شهروندی را در برندارد، بلکه ابلاغ آن به قوه مجریه هم گویای بی‌اطلاعی او از این حقوق است. چرا که حقوق را شهروندان دارند و آنها باید بتوانند بکار برند. پس دولت یعنی سه قوه باید خود را از قید استبدادی ضد حقوق برهد و سامانه اجتماعی ساختار سازگار با رشد را پیدا کند تا که شهروندان بتوانند حقوق شهروندی خود را بکار برند.

5.2. قوه قضائی که کار خود را«حفظ نظام» می‌داند، از اصل تقدم و تسلط مالکیت زور بر حق پیروی می‌کند. در تجاوزهای مستمر به مالکیت خصوصی نیز که به گستردگی ایران گسترده‌اند، از این اصل پیروی می‌کند. نتیجه اول آن این ‌است که شهروندان فاقد منزلتها و امنیت‌ها هستند. از این‌رو،

5.3. دستگاه قضائی و سازمانهای سرکوب، در نزاع میان حق و قدرت، از جمله، در آنچه به مطالبات کارگران مربوط می‌شود، زور را روش گردانده‌اند که در همه جا و همه وقت بکار می‌برند:

n روش عمومی دستگاه قضائی و دستگاههای سرکوب استفاده از زور برضد کارگران و هر صاحب حقی‌است:

 کارگران آذر آب ماهها مزد نگرفته و برای مطالبه مزدهای معوقه خود، اجتماع کرده‌اند. واکنش اول مأموران رژیم، حمله به آنها با گاز اشگ‌آور و باتوم و اسلحه گرم است. سرکوب موفق نمی‌شود، مدیر عامل حقوق معوقه را پرداخت می‌کند. این یک نمونه از صدها رویداد در طی سالها است: از کارفرما که بپرسی چرا مزد کارگران را بموقع نمی‌دهد؟ پاسخ می‌دهد: زیرا کارخانه با ظرفیت کامل کار نمی‌کند. واردات هم مزاحم است و درآمد نیست تا مزدها را بموقع بپردازم. بعد از اعتصاب و زد و خورد پول را از کجا آوردی مزدهای معوقه را پرداختی؟ آسان‌ترین پاسخ می‌تواند این باشد: قرض کردم!

     اما در واقع، ساختار کارفرمائی، همانند ساختار کشور است: اساس بر ولایت مطلقه قدرت است. این اساس است که سبب می‌شود قدرت بر حق، مسلط و حاکم باشد. بروفق این سلطه، کارفرما عمل می‌کند. با خود او نیز، برابر همین سلطه رفتار می‌شود. یعنی در صورت لزوم دستگیر و محکوم می‌شود. آن ساختار که تا تغییر نکند، تخریب همواره دامن می‌گسترد، این ساختار است؛

☻ گزارش در باره سازمان‌های سرکوب که در انقلاب اسلامی انتشار می‌یابند، گستره این سازمان‌ها را در شهرهای بزرگ و کوچک کشور، پیشاروی عقول عبرت بین، می‌نهد. آن از خود بیگانگی که در قسمت اول این وضعیت سنجی، خاطر نشان شد را این گزارش، شفاف، در برابر عقول سبب جوی قرار می‌دهد: تأسیسی که قرار بود از مستضعفان در برابر مستکبران حمایت کند، اینک مأمور شبانه روزی سرکوب جمهور مردم است.

    وقتی در نظر آوریم که ایران در محاصره پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی و گرفتار هفت جنگ و تحریمها و تهدیدها‌ است، نخستین پرسشی که خود را به عقول عبرت بین و سبب‌جوی می‌نمایاند، این پرسش است: در شبکه داخلی و خارجی تهدید و خشونت، آیا اقتصاد تولید محور امکان وجود دارد؟ برخورداری از حق کار وقتی این کار تولید در ساختار اقتصاد تولید محور است، ممکن است؟ وضعیت امروز کشور می‌گوید پاسخ این پرسش منفی و چرا است.

    اما نیروئی که در ساختن و رشد بکار نمی‌رود، لاجرم در تخریب‌ها بکار می‌رود. نتیجه این‌ است که

1. تمامی تخریبها که به ساختار نظام اجتماعی و ساختار سیاسی لطمه وارد نکنند، انجام دادنی هستند؛

2. تا وقتی که ساختار ذهنی شهروندان با تخریب جور است، به سخن دیگر، عقول قدرت محور هستند، وجدان بر حقوق پیدا نمی‌شود وبه حقوق عمل نمی‌شود؛

3. تولیدی هم که در ساختار اقتصاد مصرف محور، بنابراین در ساختار اجتماعی – اقتصادی سازگار با تخریب انجام می‌گیرد، به نسبت بیشتری ویرانی ببار می‌آورد (نمونه بارز آن تولید نفت). بنابراین، همواره میزان تخریب از میزان تولید بیشتر و  بطور مستمر بیشتر می‌شود. فاجعه بزرگ این فاجعه است.

    خوانندگان این وضعیت‌ سنجی، سالها است در باره نیاز جامعه ایرانی به «تغییرهای ساختاری» می‌خوانند و می‌شنوند. امید ما این ‌است که این تشریح از ساختار سازگار با تخریب را روشن و قابل فهم می‌یابند و اینک آن ساختار پایه را که باید تغییر کند می‌شناسند. امید ما این ‌است که اینک می‌دانند چرا وقتی محور سامانه‌ای قدرت می‌شود، ساختار آن سامانه با رشد ناسازگار و با ویرانگری سازگار می‌شود. بنابراین، نه تنها ساختار پایه دولت اصلاح‌پذیر نیست و باید با ساختار حقوق محور جانشین شود، بلکه در همه بنیادهای جامعه ساختار قدرت محور باید تغییر کند.

    بدین‌قرار، در سطح جامعه مدنی، تغییر پایه، ذهنیت قدرت محورِ شهروندان است. بازیافتن خود انگیختگی یا استقلال و آزادی است. رهاکردن عقل از ساختار ذهنی است که با تخریب خوانائی دارد. تغییر رابطه انسان با قدرت بمعنای رهاشدن از پرستش اسطوره قدرت است. فعال شدن انسان بمثابه مجموعه‌ای از استعدادها، به یمن وجدان بر حقوق و عمل به حقوق، است.

    و در سطح دولت، سامانه‌ای که در ساختار آن، محور ولایت مطلقه فقیه است و این محور ساختار دولت را با ویران‌گری سازگار کرده ‌است، اصلاح‌ناپذیر است. چرا که محور قدرتی است که خود را برخوردار از کاربرد مطلق تعریف می‌کند، بنابراین، تنها در تخریب کاربرد پیدا می‌کند. تغییر با رهاکردن دولت از ولایت مطلقه‌ِ قدرت، بنابراین، تغییر سامانه سازگار با ویرانی، از راه جانشین کردن آن با سامانه باز و سازگار با قرار گرفتنش در خدمت رشد بر میزان استقلال و آزادی است. 

     بدون این دو تغییر، نیروهای محرکه تخریب می‌شوند و تخریب می‌کنند و ایران سرائی می‌ماند که ساکنانش به ویران‌کردن پایه‌های موجودیتش مشغولند و بیگانگان را هم به شرکت در تخریب فرا می‌خوانند.

 
 
 
 
 
 

وضعیت سنجی یک صد و شصت و ششم: آنگ سان سوچی و قدرت؟

õوضعیت روهینگیائی‌ها در 13 سپتامبر 2017، روزی که آنگ سان سوچی از شرکت در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل منصرف شد:

    روزنامه لوموند (13 نوامبر)، در خبر انصراف آنگ سان سوچی از شرکت در اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد، وضعیت روهینگیاها را، از زبان مقامات سازمان ملل متحد، این‌سان گزارش کرده‌است:

 نخست وزیر برمه (نام پیشین که اینک میانمار خوانده می‌شود)، خانم آنگ سان سوچی، برنده جایزه نوبل صلح، در اجلاس 2016مجمع عمومی سازمان ملل متحد، قول داد از حقوق روهینگیا‌ئیها (منطقه زیست دوزخیان روی زمین در استان راخین) حمایت کند. قول داد قویاﱟ با پیشداوریها و نارواداری مقابله کند. در همان‌حال که می‌گفت دولت حقوق انسان را رعایت خواهد کرد، از جامعه جهانی می‌خواست، تفاهم و بردباری نشان دهد. اینک، روزی پیش از تشکیل شورای امنیت برای رسیدگی به وضعیت مردمی که گرفتار «پاک سازی قومی» شده‌اند، سخنگویش اعلان می‌کند او، رئیس حکومت بیرمانی (میانمار)، در اجلاس این مجمع شرکت نمی‌کند.

 از 25 اوت که ارتش میانمار، به قول زید رعد الحسین، کمیسر عالی سازمان ملل متحد در امر حقوق انسان، پاکسازی قومی را تصدی می‌کند تا 13 سپتامبر، 370 هزارتن به بنگلادش پناهنده شده‌اند. در مرز بنگلادش با بیرمانی، سازمانهای بین‌المللی که بکار امداد مشغولند، دیگر یارای امداد را ندارند. 60 درصد پناهندگان را کودکان تشکیل می‌دهند و در میان آنان، صدها زخمی و بیمار وجود دارند. همه آنها گرسنه و تشنه‌اند. چادرها بهیچ‌رو کفایت نمی‌کنند.

 با آنکه روهینگیائیها ده‌ها سال پیش در بیرمانی سکنی گزیده‌اند، از سال 1982، گرفتار تبعیض قومی و نژادی هستند. از آن تاریخ، آنها در کشوری که 90 درصد ساکنانش بودائی هستند، خارجی تلقی می‌شوند و مهاجران غیر قانونی بشمارند.

 براطلاعاتی که لوموند انتشار داده‌است باید افزود که این مردم زمانی به این منطقه از بیرمانی مهاجرت کردند که هند مستعمره انگلستان بود و این مهاجرت، تغییر محل سکنی در درون هند تلقی می‌شد. مهاجران بخاطر یافتن کار مهاجرت می‌کردند. بنابراین، دولت میمانمار حق ندارد آنها را خارجی بداند.

 با توجه به این امر که جمع مهاجران پیش از این تاریخ و مهاجران کنونی افزون بر 600 هزار تن است و شماری هم به هند و هرجای دیگر که توانسته‌اند، پناهنده شده‌اند، از جمعیت 1.1 میلیون روهینگیائیها، شماری اندک در روهینگیا باقی نمانده‌اند و قول کمیسر حقوق بشر سازمان ملل متحد، در باره پاکسازی قومی توسط ارتش میانمار صحیح است. باوجوداین،

 روابط قوا در سطح جهان و در سطح منطقه، بدین‌خاطر که این پاک‌سازی را ممکن کرده‌اند، بسود روهینگیائی‌ها نیست. و از شورای امنیت نیز کاری ساخته نمی‌شود.

 امثال خامنه‌ای و آل سعود و... و نیز، اردوغان و روحانیان این و آن دین که توجیه‌گر خشونت‌گری هستند، بدینخاطر که چون خامنه‌ای، «النصر بالرعب» را روش و اسلام را وسیله توجیه قدرت خویش کرده‌اند، در شمار مسئولان طراز اول اسلام ستیزی و اسلام هراسی هستند که اینک وسیله توجیه پاکسازی قومی شده‌است. مسئولان ردیف اول این جنایت و جنایتهای بسیار دیگر نیز هستند.

õ آنگ سان سوچی چرا زبان امثال ترامپ و خامنه‌ای و نتان یاهو و... را پیدا کرده‌است؟:

1.آنگ سان سوچی، برنده جایزه نوبل صلح است. این جایزه را بخاطر دفاع از حقوق انسان و مبارزه برای استقرار دموکراسی در میانمار، دریافت کرده‌است. او سالهای دراز را در زندان و حصر خانگی گذرانده‌است، در تمامی آن‌سالها افکار عمومی جهان از او حمایت کرده‌است. اگر امروز او «مبارزه با تروریسم» را وسیله توجیه پاکسازی قومی می‌کند، آیا تقصیر حقوق انسان و دموکراسی است؟ نه. کسی هم تقصیر را به گردن حقوق انسان و دموکراسی نیانداخته‌است.

    آیا تقصیر شخص آنگ سان سوچی است؟ خامنه‌ای هم او را مقصر می‌شناسد و هم کمیته نوبل را و می‌گوید: فاتحه جایزه نوبل صلح خوانده شد. طرفه اینکه در همان ماهی اینگونه سخن می‌گوید که، در سال 67،  خود او «رئیس جمهوری» بود و چند هزار (بنابر خاطرات منتظری، 2700 تا 3700 و بنابر فهرست اسامی قربانیان جنایت، قریب 6000 )، تن اعدام شدند. در همان زمان و پس از آن، زمانی که او «رهبر» و هاشمی رفسنجانی «رئیس جمهوری» بودند، قیام مردم چند شهر ایران را به خاک و خون کشیدند. بدستور او، قتل‌های سیاسی انجام گرفتند (فروهرها و نویسندگان و روشنفکران و نزدیک به 450 تن دیگر که فهرستی از اسامی آنها ترتیب داده شده ‌است). باز به دستور او، در سال 1388، مردم در جنبش همگانی را به رگبارهای مسلسلها سپردند و زندان کهریزک او نماد جنایت پیشگی در مقیاس جهان شد. در دولت ولایت مطلقه فقیه، شمار مهاجران از ایران، دست‌کم سه برابر کل جمعیت روهینگیائی‌ها است. آیا خمینی و خامنه‌ای این جنایت‌ها را «مبارزه با تروریسم» نمی‌خواندند و همچنان نمی‌خوانند؟

2. تقصیر نه با حقوق انسان است و نه با دین بودائی و نه با جایزه نوبل صلح و جایزه دهندگان. راستی این ‌است که در دادن جایزه، متأسفانه، ملاحظات سیاسی و غیر آن، رعایت می‌شوند. اما در مواردی از این نوع، جایزه بخاطر تعمیم دموکراسی و ایجاد وجدان همگانی به حقوق انسان و برانگیختن به عمل به حقوق و رعایت حقوق، داده شده‌ است. تقصیر با تغییر رابطه است: رابطه با حقوق وقتی جای به رابطه با قدرت داد و انسان‌ها آلت فعل قدرت شدند، اگر عامل جنایت نشوند، توجیه‌گر آن می‌شوند. نخست چند واقعیت که حقیقت نیز هستند را شناسائی کنیم:

2.1. زور را همگان نمی‌توانند بکاربرند بی‌آنکه گرفتار مرگ و ویرانی همگانی شوند. حقوق را همگان می‌توانند بکار برند و گرفتار مرگ و ویرانی نشوند. و نیز، اگر همگان  به حقوق عمل کنند، پای زور بمیان نمی‌آید و رشد می‌کنند. هر شهروند و جامعه شهروندان نظام اجتماعی باز و فضای بی‌کران معنویت را باز می‌یابند.     

2.2. هر وضعیت و موقعیتی اندیشه راهنمای خود را می‌طلبد: آنگ سان سوچی، در وضعیت و موقعیت استقامت، اگر بیان قدرت در سر داشت، به استقامت توانا نمی‌شد. فکر راهنمای او، حقوق انسان و دموکراسی را در برداشت. حال آنکه، در وضعیت و موقعیت، نخست وزیر کشوری که، در آن، ارتش کودتاچی هنوز «قدرت اول» است، اگر بخواهد به اندیشه راهنمای دوران استقامت عمل کند، یا باید توانائی تغییر ساختار دولت را داشته باشد و یا توسط قدرت حذف می‌شود. این‌ همان مشکلی است که خمینی نیز با آن روبرو شد. او بیراهه تسلیم شدن را در پیش گرفت و زندانی ساختار قدرت و آلت فعل آن شد. این شد که اندیشه راهنمای انقلاب ایران را با اسلام من درآوردی ولایت مطلقه فقیه جانشین کرد.

    برای آنکه رابطه مرام با قدرت را باز هم ملموس‌تر کنیم، این قسمت از خاطرات غلامحسین بیگدلی را نقل می‌کنیم: او افسر ارتش و زمانی آجودان اشرف پهلوی بود. سپس کمونیست شد و به فرقه دموکرات پیوست. پس از شکست فرقه، به قلمرو امپراطوری روسیه گریخت. در آن قلمرو، آنچه دید را ضد باورهای خود یافت و زبان به انتقاد گشود. هم‌مرامهایش او را به ک.گ.ب (سازمان اطلاعات و امنیت مخوف استالین) لو دادند. «دادگاه» استالینی، او را محکوم به کار اجباری در سیبری بمدت 25 سال کرد.

     بنابر خاطرات او، در ایران، کشور مسلمان، کمونیست می‌شود. پس از محکومیت، در طول راه به سیبری که فقر غذائی یکی از سختی‌های هستی‌ستان آن بوده ‌است، اسلام را باز می‌یابد و ده تنی را می‌یابد که مسلمان بوده‌اند. با یکدیگر هم‌پیمان می‌شوند که به اتفاق در برابر مرگ بر اثر سرما و فقر غذائی و بیگاری و تحقیر و محرومیت از مداوا و...، مقاومت کنند. در سیبری شمار آنها افزون بر 200 تن می‌شود. جامعه برخوردار از نظام شورائی و تعاونی تشکیل می‌دهند و بر ایستادگی، در برابر سختی‌های هستی‌‌ ستان، توانا می‌شوند. در پایان 7 سال از زندانی آزاد می‌شود که هیچ محکومی نباید از آن زنده بیرون می‌آمد. علت رهائی، مرگ استالین. او به باکو باز می‌گردد. یکبار دیگر دانشجو می‌شود و از دانشجوئی به استادی می‌رسد و در پی انقلاب ایران، به وطن باز می‌گردد.  تا این هنگام، او 40 کتاب تألیف کرده ‌است.

    در مقام توضیح، آسان این ‌است که بگوئیم: او نه درک درستی از اسلام داشت و نه درک صحیحی از کمونیسم. نسبت به فقر و تیره بختی اکثریت مردم کشور حساس شد و چاره کار را کمونیسم دانست و کمونیست شد. در مهاجرت به باکو، سرخورده شد و استقامت در برابر مرگ محتوم، اندیشه راهنما می‌خواست و او جز اسلام، فکر راهنمای دیگری، در دسترس نیافت.

    اما در ساختن این توجیه، از دو عامل مهم غفلت شده‌ است: یکی قدرت و دیگری استخدام مرام توسط قدرت. او به فرقه دموکرات پیوست زیرا بر این باور بود که قدرت وسیله است و اگر این وسیله برای به اجرا گذاشتن کمونیسم بکار رود، رنجبران، از رنج فقر و تیره‌بختی رها می‌شوند. استالین هم همین باور را داشت. همه آنها که درک صحیحی از قدرت ندارند، نیز همین باور را داشتند ( خمینی و...) و دارند. آیا بیگدلی استاد دانشگاه دریافته ‌است که نسبت مرام با قدرت نسبت پنبه و آتش است و قدرت مرام را با از خود بیگانه و میان‌تهی کردن می‌سوزاند؟ پاسخ این پرسش نیازمند مطالعه کارها و زندگی او از زمان بازگشت از سفر مرگ است.

3. بدین ‌سان، در وضعیت و موقعیت ایستادگی در برابر قدرتی که انسان را فاقد حقوق می‌داند و محکوم به فجیع‌ترین مرگ‌ها می‌کند، اسلامی از نوع اسلام خمینی و خامنه‌ای و کمونیسمی از نوع کمونیسم لنین و استالین، بکار نمی‌آیند. اندیشه راهنمائی بکار می‌آید که افق معنویت را که بدون گشوده شدنش، استقامتی از این نوع ممکن نیست، بروی انسان بگشاید و دموکراسی شورائی و تعاون به یمن عمل به حقوق و رعایت حقوق یکدیگر را راه و روش بشناسد. چنانکه اسلام ولایت مطلقه فقیه مطلقا بکار انقلاب نمی‌آمد و هرگاه بر زبان می‌آمد، جنبش همگانی را فرو می‌خواباند، بکار آن استقامت هم نمی‌آمد. مارکسیسم از خود بیگانه شده توسط لنین و بسیار بیشتر از او استالین نیز، بکار تسلیم محض شدن می‌آمد و نه استقامت.

    آنگ سان سوچی هم با آن فکر راهنما که در برابر استبداد ارتشیان مقاومت می‌کرد، نمی‌تواند همکار ارتشیان در دولت بگردد. پس، یا باید ساختار دولت و فکر راهنمای ارتشیان تغییر کنند و یا طرز فکر و رویه خانم نخست وزیر. در سال پیش، او از جهانیان خواسته بود، تفاهم و بردباری شیوه کنند. اما برای اینکه جهانیان تفاهم و بردباری شیوه کنند، او باید همان آنگ سان سوچی دوران مقاومت بماند. او باید بر حق بایستد و بداند که بر فرض وجود سازمان تروری که گویا ارتش با آن می‌جنگد، ترور فرآورده رابطه مسلط -زیر سلطه است. راهکار پاکسازی قومی و نژادی نیست، راهکار بازکردن مدار بسته مسلط – زیر سلطه، مبارزه با تبعیض‌ها، شناختن حقوق روهینگیائی‌ها بمثابه انسان و حقوق آنها بمثابه شهروند و عضو جامعه شناختن و شریک کردن آنها در برخورداری از حقوق ملی و همگانی کردن امکانات رشد انسان و عمران طبیعت است.  

    او می‌تواند – همچنان که خمینی و... نیز می‌توانستند – پیشاروی آتش خشونتی که جنگل زندگی را در تمامی روی زمین می‌سوزاند، در بکاربردن این راهکار، الگو بگردد، راهکاری که نظام جهانی سلطه‌گر-زیر سلطه، برآن پرده کشیده‌ است تا دیده نشود.

4. از آنگ سان سوچی، «نمی‌توانم و فاقد امکان  هستم»، پذیرفته نیست. چرا که ساختار قدرتی که پاکسازی قومی و نژادی و سازماندهی جنایت را ممکن می‌کند، ساختاری نیست که بتوان از راه عمل در درون آن و همکاری با متصدیان جنایت و یا رویه کردن مماشات، اصلاحش کرد. تغییرش باید داد. این تغییر نیازمند وارد شدن جامعه مدنی به صحنه و برخورداری شهروندان از حقوق شهروندی است. چاره کار گفتن حقیقت و تمام حقیقت به مردم و شرکت دادن مردم در تغییرکردن و تغییر دادن است. این رویه بسا سبب کودتا بگردد. در این ‌صورت، آنگ سان سوچی به انسان‌های گرانقدری می‌پیوندد که در کشورهای مختلف جهان، از جمله در کشورهای آسیائی، از مهره‌ای در ساختار قدرت گشتن سرباز زدند و نمادهای ایستادگی بر حق شدند. آنها تردید نداشتند و ندارند که آن راه که به آشتی انسان‌ها در حقوقمندی می‌انجامد، این راه ‌است. با وجود این،

4.1. این واقعیت را فاش باید گفت که دین یا مرام، هرچه باشد، در زمان تجویزکردن و مشروعیت بخشیدن به خشونت، از خود بیگانه می‌شود. اگر نشود، با آنچه هست، توانا به تجویز خشونت نمی‌شود. اگر این مرام حقوق انسان باشد، از آنجا که بکاربردن زور مانع از آن می‌شود که انسان به این حقوق عمل‌کند، ممکن نیست بتواند اعمال خشونت را تجویز کند. لاجرم، پای مصلحت بمیان می‌آید و بنام مصلحت – که در این مورد مبارزه با تروریسم است! – خشونت توجیه می‌شود. مورد پاکسازی قومی و نژادی، با شفافیت تمام، براهل خرد معلوم می‌کند که مصلحت بیرون از حق، عین مفسدت است. مصلحت‌هائی از این نوع، سرانجام سبب از خود بیگانه شدن فکر راهنمای جانبدار حقوق انسان می‌گردد. همگانی‌ترین نوع این از خود بیگانگی، نوع تبعیض نژادی و قومی و جنسی و ملی است: انسان‌هائی هستند که برخوردار از حقوق هستند و دون انسانهائی هستند که برخوردار از این حقوق نیستند. قول هگل. و یا انسان‌هائی شعور و توانائی برخورداری از حقوق خود را دارند و انسان‌هائی این شعور و توانائی را ندارند و مانع برخورداری باشعورها نیز می‌شوند. این ممانعت است که باید از میان برداشت. حقوق انسان را اگر با «ارزشهای غرب» و یا اسلام توجیه‌گر ولایت فقیه و یا دین بودائی توجیه کننده خشونت، جانشین کنیم، در می‌یابیم چرا زبان ترامپ و نتان یاهو و خامنه‌ای یکی است. و چرا آنگ سان سوچی، در مقام توجیه، همان زبان را بکار می‌برد؛

4.2. روشن است که قدرت نیاز به توجیه دارد. بسیارند که می‌گویند اگر دین یا مرام بیان قدرت نباشد چگونه قدرت می‌تواند آن را در توجیه خود بکار برد؟ مثال بالا، (حقوق انسان بمثابه مرام) روشن می‌کند که وقتی هم فکر راهنمائی بیان قدرت نیست، با پا درمیانی مصلحت، می‌تواند در بیان قدرت از خود بیگانه شود. امر مهمی که همگان باید بدان توجه کنند این ‌است:

    دین یا مرامی که بیان اسقلال و آزادی باشد و انسان‌هائی آنرا اندیشه راهنمای خود کنند، بنابراین ‌که راهبر به عمل به حقوق است، نه تنها آنها را به برقرار کردن رابطه قوا بر نمی‌انگیزد، بلکه از برقرار کردن چنین رابطه‌ای منع نیز می‌کند. از این‌ رو، ممکن نیست نخست فکرراهنما از خود بیگانه بگردد. نخست انسان‌ها هستند که با غفلت از حقوق خویش، با غفلت از استقلال و آزادی خویش، رابطه قوا برقرار می‌کنند و در این رابطه، طرف مسلط دین یا مرام را در بیان قدرت تجویز کننده بکار بردن ترکیبی از زور و پول و علم و فن و... بر ضد زیر سلطه‌ها از خود بیگانه می‌کند. و طرف زیر سلطه آنرا، در توجیه تسلیم‌پذیری از خود بیگانه می‌کند.

4.3. وقتی زیر سلطه زندگی در وضعیت و موقعیت زیر سلطه را غیر قابل تحمل می‌یابد و سلطه‌گر بطور روز افزون غیر قابل تحمل‌ترش می‌کند، ناگزیر، یکی از سه راهکار در پیش می‌گیرد:

 بازجستن اندیشه راهنما بمثابه بیان استقلال و آزادی (مورفولوژی انقلاب ایران بنابر تحقیق پل ویی و خسرو خاور و مواردی از نوع مورد بیگدلی) و بکاربردن آن در عمل به حقوق و در برقرار کردن رابطه حق با حق و به جنبش و استقامت در جنبش روی آوردن و یا

 همچنان در اعتیاد به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت ماندن (اکثریت بزرگ مردم جهان، از جمله مردم ساکن  روهینگیا)و یا

 غافل از این واقعیت که ناتوانی حاصل غفلت از حقوق و عمل به حقوق و تن دادن به حکم زور است، به زور ناتوان‌ گردان پناه می‌برند و به خشونت ‌می گروند. آنها که شکار مسلط ها و آلت فعل آنها در توجیه خشونت‌گستری می‌شوند، اینان هستند.

 4.4. بدین ‌سان، همانطور که عذر آنگ سان سوچی پذیرفته نیست، عذر مردم روهینگیا و مردم فلسطین و مردم ایران و مردم یمن و مردم عراق و مردم سوریه و مردم افغانستان و مردم پاکستان و مردم عربستان و مردم مصر و مردم ... نیز پذیرفته نیست. تا زمانی که راهکار اول را بر نگزینند، در دوزخی که خود نیز هیزم کش آن هستند، زندگی می‌‌کنند، زندگی در دوزخ.

    و کار آنها که نقش بدیل را بر عهده دارند، «محکوم می‌کنم» و یا «معلوم نیست تقصیر کیست» و... نیست. بلکه شناسائی امر واقع است آنسان که هست تا که خود به زبان درآید و رابطه‌ها را بازشناساند. افزون بر چونی، بدیل را از چرائی نیز آگاه کند و او در همان‌ حال که به مسلط‌ها  هشدار می‌دهد که تا ویران نشوند ویران نمی‌کنند، مدار بسته رابطه مسلط – زیر سلطه را بروی زیر سلطه‌ها بگشاید