پیام ابوالحسن بنی صدر به مناسبت زلزله مرگبار در غرب کشور

به شما تسلیت عرض می‌ کنم و یادآور می‌ شوم که، در این زمان، ایران ما، زلزله خیز است، سیل خیز است، کم آب است. یعنی طبیعتی برانگیزنده به ابتکار و کوشش دارد و این می‌ تواند فرصتی برای ما باشد اگر خود را تغییر دهنده بدانیم و بخواهیم و استعداد های خود را بکار گیریم.

این بار، زلزله در غرب کشور و در عراق، مرگ و ویرانی ببار آورده‌ است. آنانکه به شما می‌ گویند مجازات خداوند است، دروغ می‌ گویند. خداوند زمین را مسخر انسان گردانده‌ است. پس تقصیر از ما انسان‌ ها است که پایه‌ های زندگی را استوار نمی‌ کنیم. دانش و فن را در بناها که بنا می‌ کنیم، بکار نمی گیریم. آب‌ ها و ذخائر آبی  را نیک اداره نمی‌ کنیم. در زندگی اجتماعی، به حقوق خویش عمل نمی‌ کنیم. از این رو است که هر سانحه و فاجعه‌ ای به ما یادآور می‌ شود: اگر توانایی‌ های خود را بکار بگیرید، گرفتار ما نمی‌ شوید. اگر از حقوق خویش غافل نشوید و اجازه ندهید زمامداران مستبد فقر را بر شما و طبیعت شما حاکم کنند، فقر و قهر، ایران را فرا نمی‌ گیرد.

راستی این‌ است که این ما هستیم که باید تغییر کنیم و تغییر دهیم. سانحه‌ های طبیعی قابل پیشگیری هستند و اگر پیشگیری نکنیم، کار روزمرۀ ما، تسلیت گفتن به یکدیگر می‌ شود. بیائید، دست‌ کم، تسلیت را با این یادآوری به خود همراه کنیم: تا تغییر نکنیم و تغییر ندهیم، گرفتار جباران و «قهر طبیعت» می‌ مانیم.

۲۲ آبان ۱۳۹۶

ابوالحسن بنی‌ صدر

 

 

 

وضعیت سنجی یک صد و هفتاد و پنجم: وجدان ملی

سعد حریری، نخست وزیر لبنان به ریاض فراخوانده شد. در آنجا، متن استعفاء نامه‌ای را شامل سه نکته خواند: ایران در امور لبنان دخالت می‌کند. حزب الله سازمانی مسلح و وسیله کار ایران است و لبنان را حکومت ناکردنی کرده ‌است و جانم در خطر است.

    لوموند، مورخ 9 نوامبر 2017، زیر عنوان «اتحاد خطرناک امریکا و اسرائیل و عربستان سعودی»، استعفای حریری را اجباری و با هدف تشکیل جبهه جدید ارزیابی می‌کند:

 اتحاد خطرناک امریکا و اسرائیل و دولت سعودی:

    کریستف ایاد، مسئول قسمت بین‌المللی روزنامه لوموند، نویسنده مقاله است. او نوشته خود را این‌سان آغاز می‌کند: سه دولتی که از رژیم ایران نفرت دارند، در کار آنند که دامنه نفوذش را برچیند. هنوز کار داعش ساخته نشده، نزاعهای خفته، بیدار می‌شوند:

● نخست مطالبه استقلال کردهای عراق که، در انتظار سرنوشتی که کردهای سوریه پیدا خواهند کرد، درجا، نابود شد. و

● بخصوص آتش نزاع عربستان سعودی و ایران، دو قدرت عمده منطقه، که عنوان مبهم و فریب‌آمیز «نزاع سنی با شیعه» را پیدا کرده ‌است، شعله‌ور شد. در واقع، دونالد ترامپ، رئیس جمهوری امریکا  این آتش را تیز می‌کند. او که، در نیمه اکتبر، از تصدیق عمل کردن ایران به توافق اتمی، خودداری کرد، آتش خصومت میان سعودیها با ایران را مدام تیز می‌کند.

● ناگهان، دولت سعودی با مجبور کردن سعد حریری به استعفاء از نخست وزیری لبنان، تنش میان خود با ایران را شدت بخشید. حریری با چهره‌ای بی‌روح، متنی را خواند که از پیش تهیه شده بود. فردای آن، دولت سعودی پرتاب موشک از یمن به سوی ریاض را اقدام جنگی ایران برضد خود خواند و گفت «در حالت جنگ» است.

● بدین‌سان، در خاورمیانه، محور بی‌سابقه‌ای دارد شکل می‌گیرد مرکب از امریکا و اسرائیل و دولت سعودی. هر سه در نفرت از رژیم ایران اشتراک دارند و می‌خواهند دست آن‌را از منطقه کوتاه کنند.

● در حقیقت، ایران از طریق متحدانش در سوریه و لبنان و عراق (کمی کم‌تر) و یمن (بازهم کم‌تر) و با تقلا برای دستیابی به سلاح ویرانی انبوه (سلاح هسته‌ای که ساخت آن فعلاً منجمد است و موشک دوربرد که در بحبوحه توسعه است) می‌کوشد، در منطقه، برتری استراتژیک بدست آورد و اسرائیل و دولت سعودی نمی‌توانند به آن تن دهند.

● باراک اوباما می‌کوشید متحدان امریکا، سعودیها و اسرائیل را، به کاستن از خصومت، متقاعد کند و بسا خواستهاشان در مورد ایران را نادیده می‌گرفت. اما وقتی دونالد ترامپ رئیس جمهوری امریکا و محمد بن‌سلمان ولیعهد عربستان، شدند، کار وارونه شد. از ماه ژانویه که ترامپ ریاست جمهوری خود را آغاز کرد، جارد کوشنر، داماد ترامپ، مرتب میان بیت‌المقدس و ریاض و ابوظبی، در آمد و شد است. بی‌آنکه از کوشش‌های او، اطلاعی به بیرون درز کند. اما معلوم است که او در کار متحقق کردن رؤیای اسرائیل است. این رؤیا نزدیک شدن با دنیای عرب، دست‌ کم با رژیمهای سلطنتی کشورهای واقع در ساحل خلیج فارس است.

● اسرائیل در منطقه‌ای قرار دارد که مردمانش با آن دشمن هستند. بنابراین، ناگزیر است متحد بجوید. مدتهای دراز، ایران شاه و ترکیه تحت حکومت طرفداران مصطفی کمال، متحدان امریکا و دوست اسرائیل بودند. ترکیه عضو ناتو نیز بود و هست. انقلاب ایران سبب شد که ایرانِ آیةالله خمینی – بی‌آنکه از فلسطینیان نظرشان را بخواهد -  خود را قهرمان حمایت از خواست فلسطینیان بخواند و حامی جبهه امتناع بگردد*

* قول لوموند نادرست است. چراکه هم روزهای اول انقلاب، این عرفات بود که بدون دعوت رسمی به ایران آمد و تقاضای حمایت کرد. او به ایران آمدن را مکرر کرد تا زمانی که رژیم در بروی او بست.

     بعد هم رجب اردوغان اسلام‌گرا از اسرائیل فاصله گرفت و حتی از 2010 تا 2016 روابط خود را با اسرائیل قطع کرد. از این‌رو، اسرائیل باید برای خود «دوستهای» جدید دست و پا می‌کرد. با مصر و اردون قرارداد صلح امضاء کرد. این دو کشور در «صلح سرد» با اسرائیل ماندند. زیرا مردم این کشور با اسرائیل سخت دشمن هستند. در عوض، کشورهای خلیج فارس به تدریج به اسرائیل نزدیک شدند. و این از سال 2002 بدین‌سو بود که پرده از برنامه اتمی پنهانی ایران برداشته شد. این نزدیک شدن که مدتی دراز، کند و پنهانی بود، با روی کارآمدن نسل جدید، محمد بن زاید در امارات متحده و ولیعهد شدن محمد بن‌سلمان، مرد قوی دولت سعودی، در عربستان، علنی و علنی تر شد. اینان نه به خواست فلسطینیان که به «خطر ایران» است که هوش و حواس سپرده‌اند. اسرائیل هم که نیک دریافته‌ است چگونه می‌شود عربها را به جان هم انداخت، فرصت را مغتنم شمرده‌ است.

● امروز، مانع چندانی بر سر راه اعلان اتحاد امریکا و اسرائیل و دولت سعودی و متحدانش در خلیج فارس، برجا نمانده ‌است. این ائتلاف در صورت تحقق، بلحاظ قدرت نظامی و فنی و مالی و منابع نفت و گاز، بی‌سابقه خواهد بود.

 در برابر، محور روس و ترک و ایران  شکل می‌گیرد:

● در برابر این اتحاد، محور روسی – ایرانی – ترک، شکلی بس کم رنگ به خود می‌گیرد. این سه کشور ارتش‌های پر عده دارند اما با تکنولوژی کهنه، «اقتصادی گرفتار خون ریزی» و منافع استراتژیک ناهمخوان. این مقایسه، مقایسه روی کاغذ است. چراکه در حال حاضر، این ائتلاف نامحتمل – ترکیه یک پا در درون و یک پا در بیرون آن دارد – است که بر زمین مهار دارد و همچنان بر گستره مهار خویش می‌افزاید. 

● کاستی اتحاد امریکا – اسرائیل – کشورهای عرب حوزه خلیج فارس، نبود سنجیدگی سیاسی و هوشمندی است. در حقیقت، این سه کشور، جنگها کرده‌اند همه ناکام: امریکا به عراق و افغانستان حمله برد و این‌ است حاصل کارش. اسرائیل در پیروزی بر حزب‌الله ناکام شد. در جنگ غزه نیز کامیاب نشد. دولت سعودی در جنگ یمن خود را گرفتار کرده ‌است.

*** پایان ترجمه مقاله ***

  برغم اشاره به دشمنی مردم مصر و اردن با اسرائیل، واقعیت مهمی که لوموند از آن غفلت کرده ‌است، مردم این کشورها و وجدان‌های ملی آنها است. چنان‌که از منظر وجدان ملی ایرانیان، و نیز حقوق ملی مردم ایران که در شکل‌گیری دو محور بنگریم، می‌بینیم، سهم ایران «اقتصادی گرفتار خون ریزی»(emorragie) و دادن کشته در جبهه‌های جنگ و تحمل هزینه‌های روزافزون جنگ و گرفتار شدن در هفت جنگ (نظامی، ترور، جنگ با پادرمیانی گروه‌های مسلح، اقتصادی، مذهبی، دیپلماتیک و روانی و تبلیغاتی) و محصور شدن در حلقه پایگاه‌های نظامی و اطلاعاتی است. هرگاه رژیم ولایت مطلقه فقیه قرار بود به خواست انقلاب (نه شرقی نه غربی) عمل کند و استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، بنابراین، جامعه باز را متحقق گرداند، هرگز ممکن نمی‌شد، «ایران را خطر اول و اصلی» گرداند و برضد ایران جنگ براه انداخت (تجاوز نظامی رژیم صدام به ایران) و تا جائی پیش رفت که به اتحاد عرب و اسرائیل برضد ایران شکل داد. بنابراین، هم عضویت زیانبار در اتحادی که عضو مسلط آن روسیه است و هم برانگیختن کشورهای عرب به اتحاد با اسرائیل و جنگ افروزان امریکائی، خیانتی آشکار به حقوق ملی ایران است.

     بدین‌خاطر است که از منظر وجدان ملی، وضعیت منطقه را می‌سنجیم:

 وجدان‌های ملی پیشاروی دو محوری که می‌خواهد منطقه را همچنان میدان جنگ نگاه‌ دارد:

1. کارآئی وجدان ملی لبنانیان:

   لوموند (14 نوامبر 2014) اقدام دولت سعودی در لبنان را «شکست کامل» توصیف می‌کند. نماینده لوموند در لبنان توضیح می‌دهد چرا این اقدام شکست کامل است:

● علت شکست، آنهم شکست کامل این‌ است که سعودیها، از وطن‌ دوستی لبنانی ها غافل بودند. استعفای حریری نه تنها سنیان را برضد شیعیان، بخصوص حزب‌الله برنیانگیخت، بلکه احساسات آنها را جریحه دار کرد.

● چرا سعد حریری به خواندن استعفاء نامه در ریاض تن داد. زیرا او و خانواده‌اش تبعه عربستانند. او متحد و نیز مشتری دولت سعودی است. چراکه خانواده او شرکت بزرگ ساختمانی در عربستان دارند. نخست‌ وزیری او نتیجه توافق ضمنی رژیم ایران و دولت سعودی بود. با به سلطنت رسیدن سلمان و همه کاره شدن فرزندش محمد، دولت جدید دیگر سودی در آن توافق نمی‌بیند و سعد حریری را ناگزیر از استعفاء می‌کند. هدف دولت سعودی، ایجاد جبهه جدید، این‌بار، در لبنان است. دولت سعودی دشمنی بی‌سابقه‌ای نسبت به ایران ابراز می‌کند. این دشمنی دست‌آویز حمله به یمن در مارس 2015 شد و بعد نوبت به طرد قطر رسید و اینک نوبت ایجاد بحران در لبنان شده ‌است.

● بدون تردید، سعودیها انتظار آن‌ را نداشتند که مردم لبنان این‌گونه واکنش نشان دهند. این استعفاء میدان را برای حزب‌الله خالی کرد و سبب قوت گرفتن بیش از پیش آن به زیان منافع سنی‌ها شد. از این‌رو، عملیات دولت سعودی یک شکست کامل است. زیرا غیر از تنی چند از عقاب‌های سنی، مردم سنی لبنان، بجای آن‌که بر ضد حزب‌اللهِ تحت حمایت ایران، برخیزند، خواستار بازگشت سعد حریری به لبنان شدند. سعودیها به وطن ‌دوستی لبنانی‌ها کم بها داده بودند. به یمن این وطن‌ دوستی، هم مسیحیان و هم سنیان و هم شیعیان خود را تحقیر شده احساس کردند و برآن شدند که نخست‌وزیر لبنان را سعودیها ربوده‌اند.

    لبنانی‌ها مشاهده می‌کنند که پس از سالها مداخله سعودیها در امور لبنان، در دوره فهد و عبدالله، دو شاه پیشین عربستان، این‌بار، دولت سعودی دخالت را از اندازه گذرانده ‌است. سعودیها پویائی‌های درونی جامعه‌هائی که در آنها مداخله می‌کنند را اندر نمی‌یابند. این ‌است که هم در یمن ارتش سعودی در گل مانده‌ است و هم در مورد قطر سیاستش به شکست انجامیده‌ است. زیرا نتوانسته ‌است حمایت بین‌المللی گسترده از قطر را درک کند و هم در مورد لبنان، با وطن ‌دوستی مردم این کشور و نیز با مخالفت روسیه و فرانسه روبرو شده‌ است. روسیه از ارجاع مسئله به شورای امنیت سخن می‌گوید و فرانسه اتخاذ «ابتکارها» در ارتباط با سازمان ملل را ضرور می‌بیند.

   تا این‌جا قول نماینده لوموند در لبنان است. گزارش‌های دیگر، از جمله گزارش بی بی سی نیز نظر او را تصدیق می‌کنند.

    بدین‌قرار، گزارش لوموند و گزارشهای دیگر، واجد سه آموزش بس مهم هستند:

1.1. این‌بار وجدان ملی مردم لبنان عمل کرده‌ است. بگوئیم از جنگ داخلی 15 ساله عبرت گرفته‌ است و دیگر نمی‌خواهد لبنان میدان جنگ جدیدی بس وحشتناک‌تر بگردد. چرا که اگر جنگی درگیرد، دو محور در آن شرکت خواهند کرد. و

1.2. کسی که وابسته به قدرت خارجی است، از آن قدرت نمایندگی می‌کند ولو نخواهد و با ایماء و اشاره بگوید که مجبور است و حالی کند که در واقع، سعودیهای هستند که او را تهدید به مرگ می‌کنند. حزب‌الله لبنان نیز در همین موقعیت است. زیرا در واقع تابع منافع رژیم ایران است. در واقع مردم لبنان، میان دو سنگ آسیا هستند و در این موقعیت، این وجدان ملی است که هر اندازه نیرومندتر و شفاف‌تر باشد، تضمین کننده کارآتری برای حفظ صلح در لبنان است.

1.3. درس سوم و بهمان اندازه مهم و بسا بیشتر این ‌است که دین و مرام وقتی به مالکیت دولت و یا یک سازمان سیاسی قدرت محور و قدرت مدار، در می‌آیند، وسیله توجیه آن می‌شوند و بطور مداوم از خود بیگانه و میان تهی می‌گردند. سبب گسستن رشته‌های همبستگی ملی نیز می‌شوند. اما وقتی اندیشه راهنمای شهروندان می‌شوند، چون در بردارنده حقوق آنها می‌گردند، دربردارنده حق بر وطن و وطن دوستی، بنابراین، استحکام رشته‌های پیوند ملی نیز می‌شوند. از این رو، هیچ ملت آگاهی نباید اختیار دین یا مرام خود را به دولت و گروه‌های زورمدار بسپرد: جدائی دین و مرام از دولت یک ضرورت است.

2. وجدان ملی ایرانیان و عربستانی‌ها و ترکها و...:

2.1. در میان کشورهای منطقه، ایران قدیمی‌ترین کشور است. تاریخدانان ایران را یکی از 10 کشوری می‌دانند که قدیمی‌ترین کشورهای جهان هستند. بنابراین، هم وجدان تاریخی و هم وجدان همگانی مردم ایران می‌باید غنی‌تر باشد و مردم ایران را نیک‌تر راهبر باشد. ایران هم در موقعیت مسلط و هم در موقعیت زیر سلطه بوده‌ است. بنابراین، هم سود و زیان «قدرت منطقه‌ای» شدن را باید بشناسد و هم گرفتار زیان‌های زیر سلطه بودن، از قاجار بدین‌سو است.

    در موقعیت کنونی منطقه، با حضور دو محور، زیان «نفوذ منطقه‌ای» داشتن وقتی در محروم شدن از منابع کشور در خلیج فارس و گرفتار شدن در هفت جنگ و تهدید شدن به دو جنگ نظامی و اقتصادی شدیدتر و تحمل تلفات و هزینه‌های سنگین و ایجاد کینه در کشورهای دیگر نسبت به ایران که بسا در طول عمر چند نسل ذایل نشود، بیش از آن عیان است که وجدان ملی ما ایرانیان آن را نبیند. از دید این وجدان، کار رژیم خیانت به استقلال و آزادی ما ایرانیان است. منظره زلزله زدگان غرب کشور نشان می‌دهد ما به ازای «قدرت نشان دادن» در بیرون مرزها چه ضعف مفرطی در درون است: ناتوانی نزدیک به مطلق در کمک رساندن به زلزله زدگان و فساد حاکم بر این امداد.

    بنابراین، هرگاه مردم ایران صدای وجدان ملی خود را بشنوند، بر سه کار مصمم و مصر می‌شوند:

● مخالفت خویش را با شرکت رژیم در دسته‌ بندیهای منطقه‌ای و جهانی را پنهان نکردن و مخالفت خود را با جنگهای هفتگانه پنهان نکردن. این‌کار را با اظهار دلبستگی شدید خود به استقلال و آزادی اظهار باید کرد.

● بیش از پیش دین را از مالکیت رژیم ضد دین رها کردن و به بیان استقلال و آزادی بمثابه اندیشه راهنما روی آوردن. و

● برای این‌که بدیلی  که نماد استقلال و آزادی است قوتی به تمام بگیرد، انزجار خویش را از همه وابسته‌ها به بیگانه پنهان نکردن و دلبستگی خویش را به این بدیل اظهار کردن.

2.2. مردم ترکیه و مردم عربستان نیز زیان بینندگان از جنگها در منطقه‌اند. اقتصاد ترکیه رشدی شتاب‌گیر داشت. اینک آن رشد را ندارد. ترکیه از صلح داخلی برخوردار شده‌ بود، آن صلح نیز در میان نیست. تمایل به قدرت، حزب حاکم و رهبر آن را از خدمت رشد جامعه ترک به خدمت قدرت منحرف کرده ‌است. در نتیجه، آنچه حکومت اردوغان می‌کند، از موضع، قدرت اول منطقه شدن ‌است. باوجود زیان آشکار این رویه، حکومت اردوغان هنوز ترک رویه نداده ‌است.

     پرسشی که مطرح می‌شود این‌است: آیا وجدان ملی لبنانیها آن توان را دارد که کشور را از جنگ داخلی حفظ کند و پیروان سه دین را در کنار یکدیگر نگاه دارد؟ اگر زمان بر قوت این وجدان شهادت دهد، وجدان ملی مردم لبنان می‌تواند برای همه کشورهای منطقه، از جمله ترکیه و عربستان و عراق و سوریه، الگو شود. بهررو، راه‌کار کشورهای منطقه، صلح درونی از راه شناسائی حقوق یکدیگر و بکار انداختن نیروهای محرکه در رشد به یمن قوت جستن وجدان ملی است.

2.3. جنگها می‌گویند که وجدانهای ملی در کشورهای عربستان و سوریه و عراق ضعیف است. باوجود این، علائمی از قوت گرفتن وجدان همگانی در عراق مشاهده می‌شود. چرا که، در پی همه پرسی استقلال در کردستان عراق، کار به جنگ نکشید. این خود گویای بلوغ سیاسی نسبی و وجدان به اهمیت هم‌زیستی در عراق است. در عربستان، مردم آن تازه دارند، به خود، بمثابه یک جامعه دارای حقوق ملی، شعور می‌یابند. گرچه این وجدان بسیار ضعیف است، اما این سخن که آنچه محمد بن‌سلمان می‌کند انقلاب از بالا بقصد جلوگیری از انقلاب از پائین است، گویای پیدایش این وجدان است. مردم این کشور، بدین‌ خاطر که بلحاظ تاریخی، کشور مادر دنیای عرب است، می‌باید همواره از وجدان ملی قوی برخوردار می‌بودند. اما گرفتار شدن در روابط مسلط – زیر سلطه، سبب ضعیف شدن بیش از اندازه این وجدان شده‌ است. هرگاه مردم عربستان نیز اختیار دین را از دست دولت سعودیها و بنیاد دینی وابسته به آنها خارج سازند، می‌توانند جامعه مستقل و آزاد و در رشد بر میزان عدالت اجتماعی را بسازند.

     راه‌ کاری که کشورهای منطقه دارند و هر تجربه‌ای گویای درستی آن ‌است، راه‌کار بازیافتن استقلال و آزادی و راه رشدی دیگر، راه رشد انسان و عمران طبیعت، بر پایه‌های استقلال و آزادی و بر میزان عدالت اجتماعی، توأم با عمران طبیعت است. قرار بود انقلاب ایران، فرصتی باشد برای به عمل درآوردن این راه‌کار و الگوی رشد شدن در منطقه و درجهان. کودتا برضد انقلاب و بازسازی استبدادی که مالک دین مردم شد و آن را تا بدین حد از خود بیگانه کرد که تنها بکار توجیه دشمنی و جنگ می‌آید، ایران را الگوی استبدادی خشونت‌گستر کرد. رژیم ملاتاریا دست بدامان قدرتهای خارجی شد و آنها را محور سیاست داخلی و خارجی خویش کرد. حمله امریکا به عراق و افغانستان و نیاز دولت سعودیها به تخریب نیروهای محرکه، از جمله از راه تحمیل جنگ به کشورهای لیبی و سوریه و عراق و یمن، دنیا را بکام رژیم ولایت مطلقه فقیه کرد. آتشی که استبدادهای دست نشانده قدرتهای جهانی، منطقه را در کام آن فرو برده‌اند، سرد نمی‌شود جز با ایستادگی بر حقوقی که مردم این سرزمین‌ها دارند. این ایستادگی است که وجدان‌های ملی را غنی و به رهاندن مردم این کشورها از کام آتش جنگ و دیگر خشونت‌ها، توانا می‌کند.

وضعیت سنجی یک صد و هفتاد و دوم: دانشگاه‌ها؟

نخست خبرها و لطیفه‌هایی را از نظر بگذرانیم که نه صحت آنها که گزارش آنها از وضعیت نظام سیاسی بسته و در حال فرسایش، صریح و روشن و دقیق است:

õچند خبر و دو لطیفه:

 در «بیت»، این‌بار درمحدوده خانوادگی، میان مجتبی و مسعود نزاع است. شماری از سران سپاه، («میانه‌روها بعلاوه دوراندیش‌ها بعلاوه آنها که با مردم در ارتباط روزمره هستند و از مشکلات روزافزونشان آگاه هستند)، از طریق مسعود، گزارشی از وضعیت واقعی کشور و نیروهای مسلح به خامنه‌ای داده‌اند. به استناد این گزارش، مسعود که داماد خرازی‌ها است، به خامنه‌ای گفته‌است اگر به گوش دادن به مجتبی ادامه بدهی و بگذاری همچنان رتق و فتق امور با او باشد، هم کشور از بین می‌رود و هم خانواده ما.

 اما خامنه‌ای کسی شده‌است که هر از چندی او را می‌آورند برای این‌که «آنچه لازم است بگوید» و معلوم بشود هنوز زنده‌است.

 برسر تشکیل گروه آقا بالاسر جدید برای روحانی و حکومت او برخوردها شدید شده‌اند. هنوز، قال و مقال برسر حذف کردن یا نکردن ریاست جمهوری فروکش نکرده، قال و مقال در باره تشکیل هیأتی برای نظارت بر اجرای سیاست‌های کلی نظام که توسط خامنه‌ای تعیین می‌شوند، برخاسته‌است. روحانی که اینک رویه تسلیم را در پیش گرفته‌است، شکوه می‌کند که چرا باید «بیت رهبر» مرتب حکومت او را تضعیف کند؟

 دیوان محاسبات احمدی نژاد را مسئول خورد و برد 4600 میلیارد تومان دانسته‌است. اما این همه پولی نیست که حیف و میل شده‌است. در برابر، احمدی نژاد حالی کرده‌است یک قلم از این پول‌ها حدود 1400 میلیون یورو در اختیار آقا مجتبی قرارگرفته و او به انگلستان انتقال داده و  انگلیس‌ها هم پول را توقیف کرده‌اند!؟

    از آن سو، معاون او، بقائی که به اتهام فساد مالی محاکمه می‌شود، اوراق دفاعیه خود را در سبدی به دادگاه برده‌است. این‌کار از چند نظر گویائی دارد، از جمله، از این نظر که بقائی خواسته‌است بگوید تا بخواهی سند در اختیار است که انتشار آنها همه «آل خامنه‌ای» از جمله لاریجانی‌ها را رسوا خواهد کرد. و او گفته‌است محاکمه من سیاسی است وگرنه من خورد و بردی نکرده‌ام. نه 63 حساب بانکی دارم و نه دخترم جاسوس است.

 در برابر مجلس، کسانی جمع شده و هستی از دست رفته خود را مطالبه می‌کرده‌اند که به مؤسسات مالی «خصوصی» سپرده بوده‌اند. خالی‌کردن جیب مردم از راه مؤسسه سازی، امر واقع مستمری از دوران خمینی تا امروز است. برای این‌که از اهمیت این فساد آگاه شویم، باید بدانیم که صندوقها و بانکهای خصوصی پول 4 میلیون و 300 هزار تن را خورده‌اند. با توجه با این واقعیت که اینان خانواده دارند، در واقع، 4 میلیون و 300 هزار خانواده هرچه داشته‌اند را از دست داده‌اند.

 قوه قضائیه «بیت رهبری» را شنود می‌کند و اطلاعات ریاست جمهوری قوه قضائیه را شنود می‌کند و «بیت» هم هر سه قوه را شنود می‌کند و سپاه ‌هم همه را شنود می‌کند. بدین‌ترتیب است که همه برای همه پرونده درست می‌کنند!

 لطیفه اول: خاتمی برای اعلان حمایت خود از سپاه پاسداران، در خانه‌اش را می‌گشاید تا به محل گفتگو با روزنامه نگاران برود. می‌بیند، در برابر خانه، مأموران همان سپاه ایستاده‌اند و به او می‌گویند: حق خارج شدن از خانه را ندارد. می‌گوید برای اعلان حمایت از سپاه از خانه خارج می‌شوم. می‌گویند: اجازه خارج شدن از خانه را ندارید. می‌گوید: بسیار خوب بر بام خانه می‌روم و حمایت خود از سپاه را اعلام می‌کنم. کنایه از این‌که عمل حصر حمایت خلاف واقع او از سپاه را تکذیب می کند.

 لطیفه دوم: خاتمی به روحانی می‌گوید: به من، شغل تدارکاتچی را روا دیدند، به شما آنراهم روا نمی‌بینند. روحانی به او پاسخ می‌دهد: شغلی که به شما و من روا دیده‌اند، «گند پوشی» است. دستگاه «رهبر» و آنچه تحت امر مستقیم او است، از سپاه و قوه قضائیه و نیروی انتظامی و صدا و سیما و موقوفه‌ها و امور رهبری و بنیادها و... مرتب گند می‌زنند و مأمور می‌خواهند برای گند پوشی.

    غیر از اینکه وقتی رژیم خصلت مافیائی یافته‌است و «پدرخوانده» ناتوان و «بیت» او گندزا است و وزارت‌خانه‌های اصلی را هم مأموران او تصدی می‌کنند و «گندپوشان» خود از گندزنی مبرا نیستند، گندپوشی ناممکن است، همین چند خبر و این دو لطیفه گویای ناتوانی مفرط رژیم ولایت مطلقه فقیه، بسته بودن نظام سیاسی و شتاب‌گرفتن فرسایش آن‌است.

õخبرها در باره «وزیر» علوم و آموزش عالی و دانشگاه‌ها؟:

 و دانشجویان نیز اجتماع و به معرفی منصور غلامی، بعنوان «وزیر علوم و آموزش عالی» اعتراض کرده‌اند. این شخص، «رئیس بسیجی» دانشگاه بوعلی همدان و کارش ایجاد خفقان در این دانشگاه بوده‌است. پیش از آن، صادقی، «نماینده‌» مجلس گفته بود که 10 تن به خامنه‌ای معرفی شده‌اند، همه رد شده‌اند. اطلاعی که به ما رسیده‌است، حاکی است که در فهرست نامزدهای وزارت، این شخص نفر بیست و دوم بوده‌است. بنابراین، 21 نفر پیش از او را «بیت» رد کرده‌است. اینک ببینیم روحانی بر چگونه حکومتی ریاست می‌کند:

 وزارت علوم و آموزش عالی + وزارت دفاع + وزارت آموزش و پرورش+ بعلاوه وزارت نفت + وزارت کشور+ بعلاوه بدنه وزارت خارجه و «وزیر» که باید مقبول «رهبر» باشد + واواک، وزیرانی دارند که مأموران خامنه‌ای، در واقع «بیت» تحت اداره مجتبی خامنه‌ای، هستند.

 علی‌اکبر ولایتی از فروش رساله پایان تحصیل، آن‌هم در برابر دانشگاه شکوه و آن را فضاحت بار توصیف می‌کند. این روزها، در باره «افت تحصیلی» در دانشگاه‌ها، گفته و نوشته می‌شود. در واقع، هم افت تحصیلی امر واقع مستمر است و هم بطور مستمر در باره آن صحبت می‌شود. چند نمونه‌:

 در 1387، دانشجویان گفته‌اند: افت تحصیلی مسئله‌ای است كه نمی توان به راحتی از كنار آن گذشت به خصوص زمانی كه علم و فن‌آوری در حال پیشرفت است.

     در همان‌سال، هیأت‌های علمی دانشگاه‌ها گفته‌اند: با توجه به توسعه كمی دانشگاه‌ها و كم توجهی به كیفیت و استانداردهای آموزشی، افت تحصیلی به صورت یك مشكل اساسی مطرح شده‌است و به تدریج تشدید می‌شود.

     عباس پور تهرانی، رئیس كمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس گفته‌است: برخی از دانشگاه‌های غیر دولتی از امكانات لازم برای تحصیل و تحقیق دانشجویان برخوردار نیست و در نتیجه دانشجویان از درس فاصله می‌گیرند و این موضوع موجب افت تحصیلی آن‌ها می‌شود.

 بنابر تحقیق منتشره در مجله دانشگاه علوم پزشکی اراک، در سال 1388، میزان افت تحصیلی در رشته پزشکی این دانشگاه،19 درصد بوده‌است. در واقع، دانشکده‌های پزشکی و پیرانپزشکی شهرستان‌ها، همه، گرفتار افت تحصیلی بوده‌اند. وقتی در دانشکده‌های پزشکی که باید «استعدادها» در کنکور آنها موفق شوند، شدت افت تحصیلی بدین حد است، می‌توان شدت افت تحصیلی در دانشکده‌های دیگر را برآورد کرد.

 در فروردین 1396، دکتر حسن به نژاد، معاون دانشجویی دانشگاه تهران، گفته ‌است: در حال حاضر افت تحصیلی و مشکلات اقتصادی بیشترین مشکل دانشجویان کشور است.

 از عوامل افت تحصیلی، بطور مستمر، یکی فقر است. شهریه‌ها بالا و هزینه زندگی نیز سنگین است و دانشجو مجبور است هم کارکند و هم تحصیل کند.

 اما عامل مهم‌تر خفقانی است که به دانشگاه‌ها تحمیل می‌شود. این خفقان تنها سیاسی نیست. علمی نیز هست. هم بدین‌خاطر که دانشگاه‌ها توانا به جذب استعدادهای علمی که چون سیل به خارج از کشور مهاجرت می‌کنند، نیستند و هم بدین‌خاطر که تجهیزات علمی لازم را نیز ندارند و بودجه کافی نیز در اختیارشان نیست. بتازگی نیز صندوق بین‌المللی پول از «فرار مغزها» از ایران و کشورهای در موقعیت ایران و اثر آن بر رشد نکردن اقتصادهای آنها ابراز نگرانی کرده‌ است:

 در 1990 (1369) ایران، در میان کشورهای آسیائی، از لحاظ فرا راندن مغزها، مقام اول را داشته‌ است.

 در سال 1999 (1378)، باز بنا بر گزارش صندوق بین‌المللی پول، 25 درصد از درس‌ خوانده‌های ایران در کشورهای غرب مشغول بکار بوده‌اند.

 در سال 2009، این صندوق نگرانی شدید خود را از «فرار مغزها» اظهار کرده‌ بود. طرفه این‌که در آن سال، زیان فرار مغزها به اقتصاد ایران را دو برابر درآمد نفت برآورد کرده بودند. آن سال، سال پایانی دوره اول ریاست جمهوری احمدی نژاد بود و درآمد نفتی ایران 82 میلیارد دلار. بنابراین، ضرر ایران بابت مهاجرت استعدادها، 164 میلیارد دلار بوده ‌است.

 بنابر برآورد وزارت علوم و آموزش عالی، (آوریل 2016 بنابر مقاله کریستن دوآمل CHRISTIAN DUHAMEL زیر عنوان Des universités iraniennes miroir des contradictions de la République islamique ) سالانه، 180 هزار دانشگاه دیده ایران را ترک می‌کنند.

 افت تحصیلی در دانشگاه‌های ایران دو گونه است: گونه‌ای، ناتوانی درصدی از دانشجویان از طی دوره تحصیلی و گونه دیگری، پائین بودن کیفیت تحصیلات. در حقیقت، دانشگاه‌های ایران، بلحاظ کیفی به دو دسته تقسیم می‌شوند:

1. دانشگاه‌هایی که برای کار در اقتصادهای غرب، دانشجو تعلیم می‌دهند و

2. دانشگاه‌هایی که برای ماندن در داخل و گرفتار بی‌کاری شدن و یا به کارهائی پرداختن که با تحصیل آنها خوانائی ندارند دانشجو تعلیم می دهند.

    در قسمت سوم این وضعیت سنجی خواهیم دید که یکی از روشهای ساکت کردن و ساکت نگاه‌داشتن دانشگاه‌ها همین اختلاف سطح علمی دانشگاه‌ها است.

 و به جا است بدانیم که  فرانسه 2.5 میلیون دانشجو دارد و ایران 4.5 میلیون. برای 4.5. میلیون دانشجو، 70 هزار معلم از استاد تا استادیار و دبیر دارد. کمبود تجهیزات علمی و آزمایشگاه‌ها و تجهیزات آزمایشگاهی هم از اندازه بیرون است. گزینش دانشجو برای دسته اول دانشگاه‌ها بسیار سخت‌گیرانه است. پنداری قرار بر این ‌است که بهترین استعدادها برای کار در غرب تعلیم بیابند!

     در سال تحصیلی 1394- 1395، از دانشگاه‌های ایران، 8 دانشگاه، در میان 800 دانشگاه خوب دنیا بوده‌اند.  در دوره لیسانس، در دانشگاه‌های دولتی، دختران 56 درصد و در دانشگاه‌های آزاد 40 درصد دانشجویان را تشکیل می‌داده‌اند. در مقاطع فوق لیسانس و دکترا، درصد پسران بیشتر است.

    با وجود جمعیت بزرگ دانشجو، دانشگاه‌ها از ایفای نقشی که در جامعه‌ای چون جامعه ایران دارند، بازداشته شده و بازمانده‌‌اند:

õ چرا دانشگاهها نقش نیروی محرکه تحول را ایفا نمی‌کنند؟:

1. از دلایلی که برای سیل مهاجرت دانشگاه دیده‌های ایرانی، بر شمرده‌اند، نبود کار در خور در ایران است. به سخن دیگر عدم انطباق تحصیل دانشگاهی با اقتصاد مصرف و رانت محور. تحصیلات مهاجرت گزینان نیازمند اقتصاد تولید محور در رشدی پر شتاب است . دلیل دیگر را وجود جامعه ایرانیان در کشورهای غرب دانسته‌اند که به جوانان مهاجرت گزیده در رفع مشکلات یاری می‌رسانند. دلیل سوم را وجود فشارها در زندگی شخصی و جمعی دانسته‌اند. بدیهی‌است دلیل جویان از دلیلی مهم‌تر غفلت کرده‌اند که نظام اجتماعی است که استبداد حاکم مانع از باز شدن آن و توانا شدنش به فعال‌کردن نیروی محرکه در خود با هدف رشد انسان و عمران طبیعت است. در جهان امروز، اندازه باز و بسته بودن نظامهای اجتماعی، میزان مهاجرت از کشوری به کشور دیگر را بدست می‌دهد. اگر استبداد نبود و نظام اجتماعی ایران، به یمن فعال شدن نیروهای محرکه بطور مداوم باز می‌شد، نه تنها استعدادها کشور را ترک نمی‌کردند، بلکه ایران، وطن خود را، کشوری می‌یافتند که بیشترین امکان را برای رشد در اختیار آنها می‌نهد و آنها می‌توانند در ساختن الگوی جدیدی از زندگی در استقلال و آزادی و رشد انسان بر میزان عدالت اجتماعی و عمران طبیعت، شرکت کنند.

2. بنابر تحقیقی که در سال 2004، در امریکا بعمل آمده ‌است، 700 هزار ایرانی در امریکا زندگی می‌کنند که یک چهارم آنها، تحصیلات دانشگاهی فوق لیسانس و دکترا دارند. سطح درآمد آنها 20 درصد بالاتر از سطح درآمد امریکائی‌ها است. از آن زمان بدین‌سو، بر شمار آنها افزوده شده ‌است. بهترین دانشجویان دوره‌های فوق لیسانس و دکترا و  تخصص و فوق تخصص در بهترین دانشگاه‌های امریکا، ایرانیان هستند و 11 هزار دانشجوی ایرانی در امریکا تحصیل می‌کنند. بدیهی است که مقایسه آن موقعیت با موقعیت دانشجویان و دانشگاهیان در ایران، از عوامل برانگیزنده به مهاجرت و تغییر نوع نگرش از نگرش به خود بعنوان عامل تحول به نگرش به خود بمثابه داوطلب برخورداری از زندگی درخور در جامعه‌ای دیگر، است.

    هرگاه عامل استبدادی که بیشتر از استبداد شاه سابق مهار بر محیط‌های تحصیلی را همه‌جانبه‌تر و شدیدتر کرده‌ است، نبود، نگرش طبیعی دانشجویان، نگرش در خود، بمثابه معمار بنای الگوی جدیدی از رشد انسان و عمران طبیعت، می‌شد.

3. در عوض، رشته‌های اقتصاد و علوم اجتماعی و نیز مدیریت کارفرمائی‌ها و ساماندهی محیط کار صنعتی، به اندازه کافی دانشجو تعلیم نمی‌دهند و پرورش نمی‌دهند. از سطح علمی بالائی نیز برخوردار نیستند. بدین‌قرار، هم نبود اقتصاد تولید محور در رشد سبب می‌شود که نیاز به این‌گونه تحصیل‌کرده که نقشی حیاتی در اقتصاد تولید محور دارند، کم شود و هم کمبود این‌گونه استعدادها مانع برگرداندن اقتصاد مصرف محور به اقتصاد تولید محور می‌شود.

4. از سوئی، سطح تحقیق نیز در دانشگاه‌های ایران پائین است و از سوی دیگر، رژیم نقشی برای دانشگاه‌ها در برنامه‌گذاریهای اقتصادی و اجتماعی و نیز سیاست‌گذاری جمعیت و دیگر سیاست‌گذاریها و البته در سیاستگذاری روابط با دنیای خارج بر اصل موازنه عدمی قائل نیست. در حکومت احمدی نژاد، اقتصاددانان به جرم هشدار دادن به او مجازات شدند و در حکومت روحانی، او از دانشگاه‌ها خواست از قرارداد وین (برجام) دفاع کنند!  

   برخی از دانشگاه‌ها با دانشگاه‌های اروپائی همکاری علمی پیدا کرده‌اند اما در سطحی محدود و تحت مهار شدید.

5. وجود عوامل برانگیزنده به مهاجرت از سوئی و اختلاف سطح علمی بیش از اندازه دانشگاه‌ها، همراه با تدابیر رژیم برای خفقان‌ آور کردن محیط دانشگاه‌ها، سبب شده‌ است که دانشجویان دانشگاه‌های برخوردار از سطح علمی بالا، خود را آماده زیستن در جامعه‌های «پیشرفته» کنند. بنابراین، تن به کاری که «آینده» آنها را به خطر اندازد، نمی‌دهند. وقتی هم به خارج از کشور می‌آیند، سکوت می‌گزینند.

    دانشجویانی که در دانشگاه‌های درجه پائین تحصیل می‌کنند، علاوه بر این‌که تحت تضییقات بسیار قرار دارند، جنبش را مساوی با اخراج از دانشگاه و تحت فشار قرارگرفتن خانواده‌ها و افزوده شدن بر خیل بی‌کاران ارزیابی می‌کنند. هم اکنون، بنابر کم‌ترین برآوردها، یک سوم تحصیل‌کرده‌های دانشگاه‌ها بی‌کار هستند و اکثریت بزرگی از آنها هم که کار دارند، کارشان با تحصیل آنها بیگانه است.

   بدین‌سان، سازمان‌دهی دانشگاه‌ها سازماندهی محیط بسته بنابر این، مخرب جوان دانشجو بمثابه نیروی محرکه تغییر و بازکننده نظام اجتماعی و فعال شدن نیروهای محرکه در آن ‌است.  

6. وضعیت کنونی خود راهکار را معلوم می‌کند:

6.1. هرگاه نظام سیاسی کشور تغییر کند و دموکراسی استقرار بجوید و جوانان که نیروی محرکه تغییر هستند نظام اجتماعی را بازکنند، وجود جامعه علمی ایرانی در انیران بعلاوه سرمایه بزرگی که در اختیار ایرانیان است، می‌توانند در وطن خویش فعال شوند و بیشترین شتاب را به رشد آن ببخشند. بشرط آنکه نسبت به سرنوشت وطن خویش لاقید نمانند و بطور مداوم خود را برای شرکت در بازسازی ایران آماده‌ کنند.

6.2. باوجود واقعیت‌های بالا و به دلیل آنها، نظام سیاسی بسته‌ای که اینک در کمال ناتوانی (خبرها که در قسمت اول آمده‌اند، یک‌ چند از علامتهای این ناتوانی ناشی از پوسیدگی هستند) است، خود آماده استقبال از جنبش دانشگاهیان، بمثابه برانگیزنده جامعه ایرانی به جنبش همگانی است. اگر می‌گویند دانشگاهیان تنها شده‌اند، معنای سخن خویش را نیک در نمی‌یابند. تنهائی ناشی از ایفا نکردن نقشی است که دانشگاه در جامعه‌ای چون جامعه ایران دارد و در همان‌حال، گویای وجود آمادگی نیروهای محرکه دیگر، زنان و کارگران و نیز کارکنان دولت که نقشی در رشد نمی‌جویند، برای به جنبش درآمدن است. این نیروها نیازمند جنبش دانشگاهها هستند. بسا سازمان‌های نظامی نیز نیازمند این جنبش هستند تا از نقش ویران‌گری برهند که رژیم به آنها تحمیل می‌کند و طبیعت خویش را بمنزله حافظ ایران از هر نیروی متجاوز انیرانی، را بازیابند.

 اما جنبش نیازمند اندیشه راهنما است:

7. قوت گرفتن راست افراطی که زبان عامه پسند و عامه فریب بکار می‌برد، اندیشمندان غرب را بخاطر بحران شدیدی که دموکراسی‌ها بدان گرفتارند، سخت نگران کرده‌ است. آنها به این نتیجه رسیده‌اند که توسل به دلایلی، از جمله بی‌کاری و حتی نابرابری اقتصادی و مشکل مهاجرت انبوه به کشورهای غرب، قوت‌گرفتن گرایش‌های راست افراطی را توضیح نمی‌دهند. چرا که در دو کشور چک و اتریش که مشکل بی‌کاری را ندارند و با سیل مهاجران نیز روبرو نیستند، راست افراطی بیشتر قوت گرفته ‌است.

    مشکل مادر، به قول ادگار مورن و نیز آلن تورن، بحران اندیشه راهنما است. این بحران است که دانشگاه‌ها را نیز گرفتار رکود و سکوت کرده و رابطه آنها را با جامعه‌ها قطع کرده ‌است. اما، در محدوده مادیت، اندیشه راهنمای جدید نمی‌توان ساخت. نه تنها به این دلیل که جهان نیازمند خشونت‌زدائی و انسان نیازمند آن‌است که خود را بمثابه موجودی حقوقمند و کرامتمند بازشناسد، بلکه بدین‌خاطر نیز که اندیشه راهنما اگر بی‌کران معنویت را به روی انسان، نگشاید، بیان استقلال و آزادی نمی‌شود و بکار رهاکردن انسانها و طبیعت از مرگ در آتش خشونتها نمی‌‌آید. هرگاه دانشگاهیان ایران به این واقعیت توجه کنند و زحمت به تجربه گذاشتن بیان استقلال و آزادی را که یافته آمده‌ است، به خود بدهند، می‌توانند هم از تنهائی برهند و هم دانشگاه‌ها را خلاق و فعال کنند و هم به جهانیان راه نشان دهند، تاکه آنان از بن‌بست برهند

 

وضعیت سنجی یک‌صد و پنجاه و چهارم: گسترش فساد و «بهشت»ها و جهنمی که می‌سازد

فساد جهان را فرا می‌گیرد:

در 5 نوامبر 2017 تحقیق کنسرسیومی شامل از 96 وسیله ارتباط جمعی ، از جمله لوموند و گاردین و نیویورک تایمز و زود دویچه سایتونگ، که به کاوش می‌پردازند در آن شرکت داشتند، زیر عنوان « Paradise Papers »، انتشار پیدا کرد.آنها 13.5 میلیون سند را به چنگ آورده‌اند و بنابر نخستین قسمت از تحقیق، 350 میلیارد یورو، تنها مالیاتی است که باید سالانه به دولتها پرداخت می‌شد ولی با انتقال پنهانی پول‌ها به «بهشت»‌های مالیاتی پرداخت نشده‌است . این پولها در «بهشت»های مالیاتی، بکار افتاده‌اند. از جمله کسانی که این ثروت عظیم به آنها «تعلق» دارد،

ملکه انگلستان و 13 تن از همکاران و نزدیکان ترامپ، رئیس جمهوری امریکا است.  اما فاسدان تنها این دو دست افراد نیستند:

 صاحب مقامان روس و نزدیکان پوتین و استفن برونفمن، خزانه دار حزب لیبرال کانادا و از نزدیکان نخست وزیر کانادا و میلیاردرهائی چون  شرکتهای نایک و آپل و ثروتمندان بزرگ فرانسه و کارفرمایان افریقائی و ورزشکارانی که ثروت‌های عظیم انباشته اند، هم در شمار کسانی هستند که پولها را به «بهشت‌های مالیاتی» می‌برند.

 چگونه پول روسی در فیس‌بوک و توئیتر بکار افتاده‌است؟ تحقیق برای این پرسش پاسخی یافته‌است که این‌است (لوموند 6 نوامبر 2017): یوری میلنر، میلیاردر روسی، در وسائل ارتباط جمعی اجتماعی امریکا، توسط دو شرکت نزدیک به پوتین و دستگاه او، سرمایه‌گذاری کرده‌است. این میلیاردر 55 ساله که در سیلیکون ولی امریکا مشهور است، 800 میلیون دلار در فیس‌بوک و 400 میلیون دلار در توئیتر و بیشتر از 100 میلیون دلار در ایر بی ان بی Airbnb و اسپوتیفای Spotify و نیز  پولهائی را در غیر اینها بکار انداخته است. بنابر مدارک محرمانه‌ای که کنسرسیوم روزنامه‌نگاران به چنگ آورده‌اند، قسمتی از این پول متعلق به دو شرکت نزدیک به حکومت پوتین است. مدارک نشان می‌دهند که بانک و.ت.ب VTB ، که دومین بانک بزرگ روسیه است، محرمانه 191 میلیون دلار را به صندوق سرمایه‌گذاری (DST Global) متعلق به میلیاردر روسی، واریز کرده‌است. این پول، در سال 2011، صرف خرید سهام عمده‌ای از سهام توئیتر شده‌است. آدرای کوستین  Andreï Kostin ، رئیس بانک، از نزدیکان پوتین است.

     بنابر مدارک، شعبه‌ای از شرکت روسی گازپروم که باز در دست حکومت روس است، در یک شرکت غیر روسی سرمایه‌گذاری کرده‌است که در واقع، در فیس‌بوک سرمایه‌گذاری شده‌است.

     گرچه مدرکی در دست نیست که ثابت کند پوتین و حکومتش در توئیتر و فیس‌بوک اعمال نفوذ کرده و اطلاعات درونی این دو غول را اخذ کرده باشند، اما افشا شدن سرمایه‌گذاری در این دو، چند سال پیش از آن‌که سوءظن در باره نقش روسیه در انتخابات امریکا، موضوع تحقیق شود، گویای آن‌است که این سرمایه‌گذاریها بخاطر آن انجام شده‌اند که منافع کرملین ایجاب می‌کرده‌است.

    

 پیش از آن، در امریکا، قاضی مستقل سه تن از نزدیکان ترامپ را، از جمله بخاطر  فساد مالی، متهم‌کرد. این سه تن نخستین گروه از کسانی هستند که با حکومت روسیه،  برای به ریاست جمهوری رساندن ترامپ مواضعه‌کرده‌اند.

 هم زمان، در دولت آل‌سعود نیز گروهی که دست بالا را پیدا کرده‌اند، شمار بزرگی را بعنوان تصدی انواع فسادهای مالی از کاربرکنار و شماری از آنها را زندانی کردند.

 در  18 اکتبر 2017، مقامات چین اعلان کردند که تا آن تاریخ، حاصل مبارزه با فساد محکوم شدند 1 میلیون و 340 نفر از مقامات و مأموران دولت و حزب کمونیست چین، بوده‌است.  برخی از اعضای دفتر سیاسی و وزیران  پیشین چین در شمار محکومانند.

 در ایران، «بهشت فاسدان»، «مال باختگان»، یعنی مردمی که پس اندازهای خود را به «مؤسسات مالی» سپرده بودند و این «مؤسسات» بالاکشیده‌اند، در برابر مجلس، اجتماع و دادخواهی می‌کنند. بنابر دستور کانون فساد، صدا و سیما از پخش تصاویر اجتماع و صدای آنها ممنوع شده‌است!

     دانستنی است که در دوران جنگ 105 میلیارد دلار گم شد و در حکومت 8 ساله خامنه‌ای/ احمدی نژاد، سخن از گم شدن 100 میلیارد دلار شد. تا این زمان، از برندگان و خورندگان این ثروت عظیم، نام و نشانی به مردم کشور گزارش نشده است.

      و شافعی، رئیس اتاق بازرگانی هشدار می‌دهد که «براساس مطالعات، فساد اداری، رشد سرانه تولید ناخاص داخلی یک کشور را می‌تواند از 1 تا ۸ درصد کاهش دهد و در جاهایی که فساد اقتصادی وجود دارد رانت خواری نسبت به تولید سود آور می‌شود»

     بر هشدار او باید افزود که در اقتصاد مصرف و رانت محور، نه تولید که تخریب است که میزان آن بیشتر و آهنگ برهم افزودنش، شتابنده‌تر می‌شود.

   پرسشی که محل پیدا می‌کند، این‌است: با آنکه مافیاهای نظامی – مالی ارقام نجومی برده‌اند و خورده‌اند و «اموال رهبری» هم از اندازه بیرون است، چه سبب شده‌است که سپرده‌های مردم از هستی ساقط شده را نمی‌پردازند تا دست از اعتراض دستجمعی بردارند، با آن‌که ساکت کردن آنها بسودشان است؟

 پرسش از این نوع را در باره ملکه انگلستان و نزدیکان او و نزدیکان ترامپ نیز می‌توان پرسید: شما که بیشترین ثروت را دارید، چه نیاز دارید به آلوده‌کردن خویش به این‌گونه فسادها؟

   و پرسش مهمی نیز مطرح می‌شود:  مردم کشورهای جهان چرا بی‌حس شده‌اند و پیشاروی این فساد عالم‌گیر، به اعتراض بر نمی‌خیزند؟ پیش از یافتن پاسخ این پرسش، نظر لوموند در باره اثر خارج‌کردن سرمایه‌ها از اقتصادهای ملی، بقصد مالیات نپرداختن و همواره سود بردن را بیاوریم:

▀ انتقال پنهانی پولها به بهشت‌های مالیاتی، دموکراسی‌های ما را به خطر می‌اندازند:

 اثر اول انتقال محرمانه سرمایه‌ها به بهشت‌های مالیاتی، بقصد نپرداختن سالانه 350 میلیارد یورو مالیات، نابرابری و بی‌عدالتی را تغذیه می‌کند که برای دموکراسی خطرناکند ؛

 افشا شدن جریان پنهانی سرمایه‌ها از مجاری پنهانی به بیرون از اقتصاد جهانی، پایان نمی‌پذیرد و برغم آن، سرمایه‌ها همچنان در این مجاری پنهان جریان دارند: افشای بهشت‌های مالیاتی، لوکزامبورک در 2014 و سوئیس در 2015 و پاناما در سال گذشته و اینک افشاگری مستند کنسرسیومی از 96 وسیله ارتباط جمعی. بهشت‌های مالیاتی که این تحقیق می‌شناساند، عبارتند از  جزیره: کائیمانس Caïmansو وانو آتو Vanuatu و مالت  Malteو جرسی  Jersey و مان Man و برمود Bermudes که دفتر وکلای متصدی انتقال پولها با نام آپل بای Appleby در آن است. این دفتر یکی از کارگزاران انتقال سرمایه‌ها به بهشت‌های مالیاتی است.

 در  سال 2016، اسنادی افشا شدند که عنوان پاناما پیپر « Panama Papers» را یافتند. اسناد مربوط به پولهای کثیف (پولهای حاصل از جنایت نظیر قاچاق مواد مخدر و...) بودند که با پولهای خاکستری (پولهائی که بخاطر نپرداختن مالیات راهی بهشت های مالیاتی می‌شدند) مخلوط می‌شدند. اما این بار، اسناد راجعند به پولهای نوع دیگر که آپل بای متصدی نقل و انتقال آنها بوده‌است. این دفتر وکالت با استفاده از درزهای نظام مالیاتی بین‌المللی، پولهای اقلیت بسیار کوچکی را که ثروتشان از اندازه بیرون است، با رعایت قانون، به بهشت‌های مالیاتی انتقال می‌دهد!

 در نتیجه انتقال پولها، سالانه 350 میلیارد دلار مالیات به کشورهای که این ثروتمندان تابعیت آنها را دارند، نمی‌پردازند. بنابر محاسبه گابریل زوکمن، اقتصاد دان، از آن، 120 میلیارد یورو به اتحادیه اروپا و 20 میلیارد یورو به دولت فرانسه پرداخت نمی‌شود.

 از سوئی، کسانی ممکن است بگویند: چرا باید کسانی را مفتضح کرد که پولهای خود را در نقاطی که سودمند یافته‌اند بکار انداخته‌اند، بی‌آنکه قانون را نقض کنند؟ و از سوی دیگر، بگویند پرده برداشتن از کار این جماعت وقتی نه رسیدگی قضائی و نه مجازاتی را به دنبال می‌آورد و نه سبب توقف جریان سرمایه‌ها از اقتصادها به این بهشت‌ها می‌شود، چه سود دارد؟ پاسخ لوموند و 95 وسیله ارتباطی جمعی به این دو گروه این‌است: تحقیق ما و انتشار آن از اعتقاد ما به این واقعیت ناشی می‌شود که این‌کار به بازیافتن وجدان به خطر عاجلی است که دموکراسی‌های ما را تهدید می‌کند. دموکراسی‌های ما، تنها بر قانون استوار نیستند، سیمانی که آن را از فروریختن نگه‌میدارد، اعتماد است. این اعتماد با مشاهده گریز ثروتهای عظیم (سالانه 600 میلیارد دلار) بر جا نمی‌ماند. با مشاهده این واقعیت، که ثروتمندان بدین بهانه که مالیات بستن به ثروت آنها سبب می‌شود ثروتهای خود را از کشور خارج کنند، از مالیان بر ثروت معاف می‌شوند و باوجود این، ثروتهای خود را به بهشت‌های مالیاتی انتقال می‌دهند، سیمانی که اعتماد است دوام نمی‌آورد و بنای دموکراسی‌های ما فرو می‌ریزد.

سندهای « Paradise Papers »صراحت دارند بر این‌که شمار کوچکی از کارفرمائی‌ها و اشخاص به بخشی از اقتصاد دسترسی دارند که ضد اقتصاد باز و رقابتی  است. حال آنکه همه روز در جانبداری ازاقتصادرقابت آزاد، داد سخن می‌دهند. به سامانه اقتصادی بسته و حمایت شده‌ای دسترسی دارند که اطمینان دارند، در آن، از همان قواعدی که هموطنانشان پیروی می‌کنند، پیروی نمی‌کنند. به دنیائی دسترسی دارند که در آن، سود بردن دائمی است. می‌گویند کارشان خلاف قانون نیست اما نمی‌گویند که بی‌عدالتی و نابرابری را دائمی می‌کنند.

 وقاحت و ریاکاری اندازه نمی‌شناسد: برای پایان بخشیدن به این وضعیت، باید دو ستون پایه آن‌را شکست: حرص و آز این اقلیت کوچک و بی‌عملی دولتها را. شکست ستون‌پایه دومی آسان‌تر از اولی نیست. همان‌طور که تحقیق ما آشکار می‌کند، برخی از رهبران ما غربی‌ها، به این و آن درجه، در نبستن راه گریز سرمایه‌ها دلایل قوی دارند. دونالد ترامپی که 13 مشاور او به این کار مشغول است و نپرداختن مالیات فرهنگشان است و وقیحانه بدان فخر می‌فروشند و یا حکومت کانادا که جوستین ترودو، نخست‌وزیر آن‌است، ریاکارانه گریز سرمایه‌ها را با مقاصد نیک می‌پوشاند، چگونه بتوان انتظار داشت که درزهای مالیاتی را ببندند؟  

     در فرانسه، بتازگی، قرار بر حذف مالیات بر ثروت شد و دلیل هم آن بود که مالیات بر ثروت سبب خروج سرمایه‌ها می‌شود، غافل از این‌که تا وقتی فکری به حال بهشت‌های مالیاتی و بستن درزها نشود، ثروتمندان هم مالیات نمی‌پردازند و هم سرمایه‌های خود را خارج می‌کنند.

 با وجود این دو ستون پایه و اثر جریان سرمایه‌ها به بهشت‌های مالیات که نه جدا از نظام اقتصادی که جزئی از آن‌است، بی‌عدالتی و نابرابری تشدید می‌شوند و سیمانی که اعتماد است پرز می‌شود، به سخن دیگر، دموکراسی‌های ما با خطر عاجل روبرو هستند.( پایان نقل قول)

   سرمقاله لوموند خالی از کاستی‌های مهم نیست:

 فسادها چرا بر هم افزوده می‌شوند و جهان را فرا می‌گیرند؟:

    زیرا

1. به یاد می‌آورد که دست کم دو سوم از تولیدها و «خدمات» تخریبی هستند. این تخریب، فساد بس ویران‌گری است که سرمایه‌داری، جهان را بدان مبتلی کرده‌است. این فزونی تخریب بر تولیدِ برآورنده نیازهای واقعی انسان، همراه‌است با

2. فزونی نیروهای محرکه، بیشتر از همه سرمایه، بر میزانی که در نظام اقتصادی – اجتماعی کنونی می‌توانند فعال شوند. هرگاه این نیروها در تولیدهائی بکار افتند که نیاز انسان را بر می‌آورند و سبب عمران طبیعت نیز بگردند، نظام اقتصادی - اجتماعی بطور مداوم باز می‌شود. بازشدن نظام اجتماعی، توحید اجتماعی را جانشین تضاد اجتماعی می‌کند. به سخن دیگر، ساختار کنونی نظام اجتماعی تغییر می‌کند. نظام کنونی، ساختاری دارد که، درآن، سلسله مراتب اجتماعی هرمی را بوجود آورده‌اند که از رأس تا قاعده آن، قشرها برابر ضابطه‌ای که توزیع نابرابر امکانها و امتیازها است، جا و موقع جسته‌اند. هرگاه نیروهای محرکه در رشد انسان و عمران طبیعت بکار افتند هرم از میان بر می‌خیزد و در نظام اجتماعی باز، موقعیت‌ها و امکان‌ها و امتیازها برابر توزیع می‌شوند.

    بدین‌قرار، برای این‌که ساختار کنونی برجا بماند، باید نیروهای محرکه حذف شوند. تولیدهای ویران‌گر و فسادهائی از نوع انتقال سرمایه‌ها به «بهشت»های مالیاتی، دو نوع از تخریب نیروهای محرکه هستند. نوع سومی هم دارد و آن انتقال سرمایه‌ها به «بازار فرآورده‌های مشتق» است که این‌گونه فسادها در مقایسه با آن، بس ناچیزند.

3. بدین‌سان، سرمایه‌داری، بمثابه ویران‌گرترین نظام اقتصادی – اجتماعی که بشر به خود دیده‌است، در بیرون از محدوده «تولید»، مرتب، «بهشت» می‌سازد: فزونی روزافزون تولیدها و خدمات ویران‌گر و سپس، بهشت‌های مالیاتی و همراه با آن، «بازار فرآورده‌های مشتق» و هنوز نیازمند تخریب نیروهای محرکه است. قانون زیادت تقاضا بر عرضه که سرمایه داری از آن پیروی می‌کند، آن‌را بطور روزافزون، ویران‌گر می‌کند: نوع چهارم این «بهشت»ها، آسیب‌های اجتماعی و فراگیر شدن  جنگ‌ها و دیگر انواع خشونت‌ها هستند که کارشان ویران‌کردن انسان بمثابه نیروی محرکه نیروی محرکه ساز است. در نتیجه،

4.  با توجه به چهار نوع «بهشت» که سرمایه‌داری، دموکراسی‌ها باید از خود بپرسند:

4.1. آیا خطری که دموکراسی‌ها را تهدید می‌کند، جدید است و یا از زمانی است که تسلیم سرمایه‌داری شده‌است؟

4.2. چرا در دموکراسی‌ها است که این چهار نوع «بهشت» بیشتر گسترش یافته‌اند و از چه زمان موانع گسترش شروع به از میان رفتن کرده‌اند؟

4.4. این واقعیت که ماوراءملی‌ها تابع دولت‌ها نیستند بلکه، به قول لوموند دولت‌ها تابع آنها شده‌ و وسیله آنها در ایجاد «درزهای مالیاتی» گشته‌اند، این پرسش محل پیدا می‌کند: ماوراء‌ملی‌ها چسان از وجود دولتها در ساختن «بهشت»ها استفاده می‌کنند؟ و درنتیجه،

4.5. چرا مردم جهان نسبت به ایجاد این «بهشت»ها که محیط اجتماعی – طبیعی زندگی آنها را جهنم کرده‌است، غیر حساس و فعل‌پذیر شده‌اند؟

 چرا مردمان کشورها در برابر فراگیر شدن فسادها، فعل‌پذیرند؟:

    زیرا

1. اندیشه‌های راهنما حساسیت ستانند. توضیح این‌که، دین‌ها و مرام‌ها این و آن نوع بیان قدرت شده‌اند و بیان قدرت توجیه کننده روابط قوا و بکار رفتن ترکیب نیروهای محرکه با زور و بکاررفتنش در روابط قوا است. از این‌رو، اندیشه‌های راهنما، هم فاقد راه و روش فسادزدائی هستند و هم فاقد آرمان‌شهر هستند و هم ناتوان از ایجاد ایمان جدید در انسانهای این عصر هستند. افزون براین،

2. اندیشه‌های راهنمائی که بیان قدرت بودند و نظام بدیل سرمایه‌داری را پیشنهاد می‌کردند، بدین‌خاطر که بیان قدرت بودند، در عمل، راهنمای تکرار همین نظام با توان ویران‌گری بیشتر گشتند. از این‌رو، بی‌اعتبار شدند. بیان‌های قدرتی هم که سرمایه‌داری را اصلاح و تعدیل‌پذیر می‌انگاشتند، به تدریج، مرامی از مرامهائی شدند در خدمت سرمایه‌داری. و چون،

3. ارزشهای اخلاقی مستقل از اندیشه‌های راهنما، وجود ندارند، وجدان‌های اخلاقی بجای برانگیختن به عمل، تجویزکننده فعل‌پذیری شدند. ارزشهای اخلاقی مستقل از اندیشه راهنما وجود ندارند، زیرا نمی‌توانند وجود داشته باشند. در حقیقت، می‌توان گفت که حقوق وجود دارند، بنابراین، وجدان اخلاقی می‌تواند پندار و گفتار و کردار هرکس را بدان بسنجد. الا این‌که حق و ناحق در بیان استقلال و آزادی است که از یکدیگر تمیز دادنی می‌شوند. بیان‌های قدرت، حق را به قدرت تعریف می‌کنند و بدین تعریف، آن‌را از خود بیگانه می‌کنند (برای مثال، تعریف آزادی در لیبرالیسم) و بتدریج که روابط قوا فراگیرتر می‌شوند، حقوق انسان، به ضد خود بدل می‌شود. چنان‌که آزادی «قدرتی» می‌شود که فرد دارد. از این‌رو، وجدان اخلاقی جامعه‌ها، بتدریج، غیر حساس‌تر می‌شود.

    مورد سپرده‌گذاران که «مؤسسات مالی» پس‌اندازهای آنها را بالاکشیده‌اند، مثال بارز، غیر حساس شدن وجدان اخلاقی جامعه امروز ایران است:

    محمدباقر الفت، معاون رئیس قوه قضایی می‌گوید: سپرده‌گذاران مؤسسات مالی با علم و آگاهی به غیرمجاز بودن این مؤسسات و با قصد کسب «سودهای بادآورده» اقدام به سپرده‌گذاری در این مؤسسات کرده‌اند. بنابراین نباید آنها را مظلوم جلوه داد.

    و او، ناخواسته،  واقعیت‌های مهمی را بروز می‌دهد:

3.1. هم نظام بانکی و هم قوه قضائی در خواب بوده‌اند و مؤسسه‌های مالی غیر مجاز تشکیل شده و با وعده نرخ سود بالا، پس‌اندازهای سپرده‌گذاران را از دست آنها بیرون آورده‌اند؛

3.2. دین و وجدان اخلاقی نه مانع تشکیل این‌گونه مؤسسه‌ها شده‌اند و نه مانع از آن شده‌اند که سپرده‌گذاران دارائی خود را به آنها بسپرند؛

3.3. وجدان اخلاقی جامعه نیز نسبت به این‌گونه فعالیت‌ها لاقید بوده‌است. و

3.4. وسائل ارتباط جمعی کار خود را که برقرارکردن جریان آزاد اندیشه‌‌ها و داده‌ها و اطلاعات است، انجام نداده‌اند، یعنی گرفتار سانسور و خودسانسوری بوده‌اند. و

3.5. دین که اینک «اصلِ وسیله هدف را توجیه می‌کند» را پذیرفته‌است و ارتکاب دروغ  و تقلب و دزدی و قتل و... را برای هدف خوب که «حفظ اسلام» و حفظ «اوجب واجبات»، جایز می‌داند، عامل کور شدن وجدان اخلاقی، بنابراین، ناتوان گشتنش از تمیز حق از ناحق شده‌است.

     بدین‌سان، هر انسان عبرت‌آموزی می‌تواند بداند که فسادزدائی را از کجا باید آغاز کرد: دشمنی با فکر راهنما هرچه باشد، خود را کورکردن برای ندیدن قدرت فسادگستر است. فکر راهنما را باید نقد کرد و به نقد، اندیشه راهنمایی که بیان استقلال و آزادی است را بازجست. حقوق را بازشناخت و وجدان اخلاقی را از کوری بدرآورد. در فسادزدائی و مهم‌تر از همه، تغییر نظام اجتماعی از نیمه باز به باز، این کار اول است.

وضعیت سنجی یک‌صد و هفتاد و سوم: رفتارها پیشاروی انحطاط امریکا بمثابه قدرت:

 در وضعیت سنجی یک‌صد و هفتاد و یک ضعف‌ها که ترامپ را برآن داشت که آن «استراتژی کلی» در باره ایران را اعلان کند، شناساندیم. در برابر فراگرد انحطاط امریکا بمثابه «تنها ابر قدرت»، رفتارها یکسان نیست. اگر چینی‌ها خود را آماده می‌کنند «نقش قدرت اول» را در جهان برعهده بگیرند، اگر بمقیاس کم‌تر، روسیه می‌کوشد نیرومند بگردد، اگر سیاستمداران و متفکران و ناظران اروپائی نسبت به بی‌تفاوتی مقامات اروپائی پیشاروی این انحطاط هشدار می‌دهند و می‌پرسند چرا اروپا تمام حواس خود را به «ذره شنی» سپرده‌ است که مسئله کاتالونیا است و از وضعیتی که امریکا و جهان دارد پیدا می‌کند غافل است و چرا خود را برای وضعیت جدید آماده نمی‌کند، اگر نخست‌وزیر پیشین استرالیا خاطر نشان می‌کند که «دونالد ترامپ به انحطاط قدرتی که امریکا است، شتاب می‌بخشد، اگر پیر هاسکی، روزنامه نگار فرانسوی، در نوول ابسرواتور (1 نوامبر 2017)، نقش ترامپ را در سرعت بخشیدن به انحطاط قدرت اول جهان بررسی می‌کند و بی‌تفاوتی مقامات اروپائی را پیشاروی این وضعیت، نگران کننده ارزیابی می‌کند، در ایران، رژیم ولایت مطلقه فقیه، ایران را ناتوان‌تر می‌کند و سخت از آن می‌ترسد که مبادا انحطاط تنها ابرقدرت جهان واقعیت داشته باشد. از دو رأس مثلث زورپرست که مپرس. این سه رأس مثلث زورپرست، چشم بر واقعیت بسته‌اند و محور در حال شکستن را استوارتر از همیشه می‌بینند و ایران است که بجای سود جستن از موقعیت، فرصت را برای بازهم ناتوان‌تر شدن، بکار می‌برد. نخست نکات اصلی نوشته پیر هاسکی را بخوانیم. عنوان نوشته او «دونالد ترامپ انحطاط قدرتی که امریکا است را شتاب می‌بخشد» است:

õ انحطاط قدرت جهانی که امریکا است:

l این،کوین رود Kevin Rudd، نخست‌وزیر پیشین استرالیا است که کشنده‌ترین و در عین‌حال راست‌ترین فرمول را یافته و گفته‌ است (مقاله او در شبکه Project Syndicate انتشار یافته است): «در کم‌تر از یک سال، امریکای دونالد ترامپ مایه ریشخند تمامی جهانیان شده‌ است.

    در این توصیف بی‌رحمانه، اینست که رود نه از شخص دونالد ترامپ که از «امریکای دونالد ترامپ» سخن می‌گوید. زیرا گرچه شخصیت میلیاردری که فرمانده نخستین قدرت جهان شده‌ است، بطور مرتب جهانیان را به خنده و لبخند و گاه پوزخند بر می‌انگیزد، اما آنچه در امریکا دارد ببار می‌آید، طبیعتی دیگر دارد. یک سال پس از انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری امریکا در 8 نوامبر 2016، که سبب شگفتی جهانیان شد زیرا پیش‌بینی همگان این بود که هیلاری کلینتون به این مقام انتخاب می‌شود، او همچنان غیر قابل پیش‌بینی است. راستی این ‌است که این قدرت اول جهان است که دولتی یافته ‌است غیر قابل پیش‌بینی.

l امریکا به درون‌ خود می‌نگرد و غیر قابل پیش‌بینی بودنش هم بخاطر وضعیت و موقعیت نامطمئن ترامپ است (با پیشرفت تحقیقات درباره نقش روسیه در انتخابات ریاست جمهوری امریکا، بازهم نامطمئن‌تر شده‌ است) و هم بخاطر گرفتاریهای درونی امریکا است. «جنگ فرهنگی» که در امریکا جریان دارد و نیروئی که کاخ سفید بکار می‌برد تا که ترامپ گرفتار استیضاح کنگره و عزل نگردد، امریکا را بیش از پیش درون‌گرا می‌کند. درون‌گرائی در معنای مشغول شدن و ماندن به مسائل و ضعفهای درونی خویش. از این‌رو، فاقد استراتژی‌های ضرور برای ایفای نقش در جهان می‌گردد.

    هرگاه نتیجه این می‌شد که امریکا فاجعه‌هائی نظیر فاجعه جنگ با عراق را – که هنوز جهان دارد بهای سنگین آن‌را می‌پردازد – ببار نمی‌آورد. الا اینکه مشکلات داخلی امریکا و نا همسازی‌های حکومت ترامپ مانع از آن نمی‌شوند که امریکا نقشی در جهان ایفا کند که اغلب منفی است.

l تفنن‌گرائی و کوری: از زمانی که ترامپ وارد کاخ سفید شده ‌است کاربرد منفی به قدرت داده‌ است. در واقع، قدرت را در ویران‌ کردن میراث باراک أوباما بکار برده ‌است که نسبت به او نفرتی دارد که حسد آن را تشدید می‌کند و

- بشیوه غیر عقلانی بیرون آمدن از قرارداد ترانس پاسیفیک که با کشورهای آسیائی منعقد شده بود برای مهار چین،

- بیرون رفتن از توافق پاریس بر سر محیط زیست،

- خودداری از تصدیق عمل کردن ایران به تعهد خود بر طبق توافق اتمی که یکی از نادر موفقیت‌های عمل چند جانبه در سالهای اخیر است و ایجاد خطر بی‌ثبات‌تر شدن خاورمیانه و نیز از بین بردن هرگونه امکان گفتگو با کره شمالی. زیرا ترامپ به آنها آموخت نمی‌توان به امضای رئیس جمهوری امریکا اطمینان کرد.

    بر این فهرست می‌توان خطری را افزود که نفتا (توافق با کانادا و مکزیک بر سر مبادله آزاد) را تهدید می‌کند. لغو این توافق اثری وخامت‌بار بر تعادل قوا میان امریکا و همسایه جنوبی اش دارد.

     این "توانائی" زیان‌زدنی رئیس جمهوری امریکا با یک استراتژی جدی همراه نیست. چرا که این انزوا طلبِ ابتدائی بر تعهدات نظامی امریکا در افغانستان افزوده ‌است. دستور بمباران سوریه را بدین‌خاطر که دخترش تصاویر رنج و درد مردم سوریه را در فوکس نیوز دیده ‌است، صادر کرده ‌است. نزدیک بود میان قطر و دولت سعودی جنک بپا کند چرا که به دولت سعودی چراغ سبز داد که می‌تواند وارد عمل شود. گرچه قاطعانه به شکست داعش، در موصل و رقه، کمک رسانده‌ است، اما فاقد استراتژی برای بعد از داعش در عراق و سوریه است. ماجرای کردستان عراق فقدان استراتژی بس آشکاری را نشان می‌دهد.

 در خاورمیانه چنان با نتان‌ یاهو دمساز شده‌ است که آدمی از خود می‌پرسد آیا ترامپ امروز از وضعیت بغرنچ منطقه و تاریخ آن سر در می‌آورد یا خیر؟. نتان یاهو با اطمینان خاطری که یافته ‌است، مشغول شهرک سازی در خاک فلسطین است. بدین‌سان، ترامپ جنگ فردا در منطقه را بر دوش امریکا می‌نهد.

õامپراطوری چین باز می‌گردد:

     در حالی ترامپ آماده سفر آسیائی می‌شود که هم با مشکل بمب اتمی و قدرت موشکی کره شمالی روبرو است و هم با مشکل رابطه با چینی که در حال ابر قدرت شدن است. با وجود این، ترامپ همچنان فاقد خط دیپلماتیک روشن است. میان اطرافیان خود که دیدگاه‌های ناهمسو دارند، گیر کرده ‌است. وزیر خارجه‌اش، رکس تیلرسون، – که ترامپ را کودن می‌خواند – در حال بریدن است.

    ملقمه‌ای که از این تفنن‌گرائی و کوری ایدئولوژیک و منافع ضد و نقیض بوجود آمده ‌است، بطور روزافزون امریکا  را از گود سیاست بین‌المللی به بیرون آن می‌راند. نه بدین‌خاطر که وسیله ماندن در گود را ندارد. بلکه بدین‌خاطر که ناهمخوانی سیاست‌هایش، امریکا را از متحدانی که بحساب می‌آیند، محروم کرده ‌است. امریکا گرفتار استراتژهایست است که فاقد استراتژی و حتی چشم انداز اند.

   سود برنده اصلی از این وضعیت، بی‌گمان، شی جی پینگ، رئیس جمهوری چین است که بتازگی، کنگره حزب کمونیست چین، به قول ترامپ او را، بار دیگر، شاه چین گرداند. رهبران چین سالها است که «انحطاط» قدرت امریکا را موضوع تحلیل کرده‌اند. آنان فکر می‌کردند که در سال 2008، کار امریکا بمثابه ابرقدرت ساخته ‌است. شتاب‌زده گمان می‌کردند که زمان ایفای نقش ابرقدرت چین فرا رسیده ‌است. یعنی قبل از آنکه، در 2012، شی جی پینک به زمامداری چین برسد و اقتصاد چین اقتصاد دوم جهان بگردد.

    از لابلای سخنان شی جی پینگ در کنگره حزب کمونیست چین می‌توان فهمید که او جهان را در وضعیتی می‌بیند که مساعد بازگشت امپراطوری چین است. چین این موقعیت را هم به یمن کوششی عظیم که، در طول چند دهه، برای رشد اقتصاد خود بکار برده‌ است و هم از رهگذر شتابی یافته‌ است که ترامپ به انحطاط قدرتی که امریکا است، بخشیده ‌است.

    در واقع، دونالد ترامپ وارونه هدفی را متحقق کرده‌ که برای امریکا تعیین کرده‌ است: تجدید عظمت امریکا. او به رقیبان امریکا تصویری از خود، بمثابه مردمی که کشور خویش را ضعیف می‌کند و از موقعیتش در جهان می‌کاهد، ارائه می‌کند. در دنیای امروز دیگر چه کسی باور می‌کند کهترامپ عظمت امریکا را تجدید می‌کند؟قطعاً رئیس جمهوری چین این ادعا را باور نمی‌کند.

 اروپا از چه‌رو، نسبت به واقعیت پیش چشم خود لاقید است؟

    پیشاروی این زیر و روشدن‌ها، و راهی که جهان در پیش گرفته است، اروپا همان بی‌تفاوتی را ابراز می‌کند که بدان عادت کرده ‌است. درام کاتالونیا همه توجه اروپائیان را به خود جلب کرده ‌است حال اینکه، در قیاس با بزرگی "برخورد ها" و "نزاعهای" جهان امروز، ذره شنی بیش نیست. وقتی ترامپ اروپا را تهدید کرد که هرگاه سهم خود را از هزینه‌ها نپردازند، ناتو را ترک خواهد گفت، اروپائیان از لاقیدی خارج و جدی شدند. اما سخنان آرامش بخش ترامپ آرامشان کرد و چنان‌ که پنداری آژیر خطر بود اما خطر روی نداد و وضعیت عادی شد، باز لاقید شدند. هرگاه اروپائیان به خود نیایند و بجای صاحب نقش شدن و تدارک تغییرات استراتژیک عمیق، موضوع استراتژی این و آن قدرت بمانند، مرتکب اشتباهی عمیق شده‌اند.

    این بحرانِ وجدان، بحران ناشی از مشاهده جهان در تغییر، بخصوص از زمان انتخاب امانوئل ماکرون به ریاست جمهوری فرانسه، آغاز شده ‌است. باوجود این، هنوز برای تغییر کردن و صاحب نقش شدن کافی نیست. یک سال بعد از انتخاب دونالد ترامپ به ریاست جمهوری امریکا، اروپا باید تصمیم بگیرد که آیا می‌خواهد همچنان آپاندیس امریکای در بحران بماند و یا می‌خواهد خود تاریخ خویش را بسازد.

õ و ایران بطور خاص و کشورهای منطقه و دنیای اسلام بطور عام در چه کارند؟:

l بنی‌صدر به خمینی میگفت: مقاومت أفغانستان در برابر ارتش سرخ، و انقلاب ایران آشکارترین دلیل بر ورود دو ابرقدرت امریکائی و روسی به مرحله انقباض است. به دنبال آن، نوبت انحطاط و انحلال می‌رسد و خمینی پاسخ می‌داد: «اینها تئوریه، این دو ابرقدرت بر جهان حاکمند»!

     بنی‌صدر به او می‌گفت: بر فرض که «تئوری» باشد، چرا فرصتی را که انقلاب ایجاد کرده ‌است صرف رشد و بنای ایرانی نیرومند بلحاظ علمی و فنی و اقتصادی نکنیم؟ اگر راست شد، ما کشوری نیرومند خواهیم داشت و اگر هم راست نشد، باز کشوری نیرومند خواهیم شد، مستقل و آزاد. اما او جز به تثبیت موقعیت خویش بمثابه «ولی‌امر» صاحب ولایت مطلقه نمی‌ اندیشید. با گروگانگیری که تجاوز نظامی رژیم صدام را ببار آورد و از رهگذر سازش پنهانی با «شیطان بزرگ»، جنگ، 8 ساله شد و با تحمیل تحریم‌های اقتصادی همراه گردید، و وسیله تخریب نیروهای محرکه و تاراندن استعدادها از ایران گشت، خمینی و دستیاران او فرصت را نسوختند بلکه آنرا صرف تخریب نیروهای محرکه و بیابان کردن جامعه ایران و خاک ایران کردند. از آن پس، امریکا و متحدانش به همان سیاستی باز گشتند که دو قدرت نوخاسته دوران قاجار، یعنی امپراطوری‌های روسیه و انگلستان داشتند: نگاه‌داشتن ایران در ضعف اقتصادی و علمی و فنی.

l از آن زمان تا امروز، در بر همان پاشنه می‌چرخد: استعدادها و سرمایه‌ها و نفت و گاز و مواد اولیه از ایران خارج می‌شوند. ایران بیابان می‌شود و مردم ایران بدانحد فقیر می‌شوند که کسی چون هادی غفاری نیز اعلان خطر می‌کند: جامعه فقیر ایران در مرز انفجار است. باوجود این، گردانندگان رژیم ولایت فقیه، سخت نگران آنند که مبادا شکست اسطوره، اسطوره‌ای که «تنها ابرقدرت جهان» است، واقعیت پیدا کند. روز و شب، در کار ایجاد فرصت برای حضور این ابر قدرتند. واکنش‌هایشان به فریاد می‌گویند که همچنان در کار استفاده از فرصت، برای دستیار امریکا شدن در تخریب ایران هستند. گویاترین این واکنش‌ها، تشدید جو خفقان و ناامن کردن محیط اجتماعی برای بازسازی اقتصاد تولید محور است. از اول نوامبر، تحریم‌های سپاه به اجرا گذاشته شده‌اند. هرگاه در اشتغال خاطر خامنه‌ای و روحانی و سران سپاه و «نمایندگان» مجلس و ارگانهای تبلیغاتی رژیم، از دو هفته پیش بدین‌سو، تأمل کنیم، نیاز یک رژیم فرومانده را به امریکا و استفاده از «دشمن» را در هرچه سنگین‌تر کردن جو ناامنی و ترس، بنابر این، اعمال خشونت در می‌یابیم. گوئی برای خاکی که بیابان می‌شود و مردمی که گرفتار فقر سیاهند، هیچ چاره‌ای جز بازهم سنگین‌تر کردن جو ترس و ناامنی از راه تشدید خشونت‌ها، نیست.

     منصوب کردن سر جلادان زندان کهریزک از سوی خامنه‌ای به تصدی «دفتر بازرسی رهبری» تا بخواهی گویا است: خشونت تنها وسیله «حفظ نظام» است که «اوجب واجبات است»!

     دو رأس دیگر مثلث زورپرست با رژیم همسازند. الا این‌که در ارکستر، سازی که اینان باید بنوازند، ساز اسطوره کردن امریکا نه تنها بمثابه تنها ابرقدرت که بمنزله تنها ابر قدرت ابد مدت است. هشدار را صدای دشمن تلقی می‌کنند و در خاموش‌کردن آن می‌کوشند. آخر می‌دانند که اگر ناتوانی ارباب امریکائی بر همگان آشکار بگردد، محکوم به انحلال می‌گردند.

l در خاورمیانه‌ای که همه، همه کار می‌کنند تا که مردم این سرزمین‌ها از چنگ جنگ و انواع دیگر خشونت رهائی نیابند، نیز، خلاء نه با رشد که با موقعیت یابی از راه تخریب بازهم بیشتر پر می‌شود: دولت سعودی و رژیم مصر به چه کار مشغولند؟ پنداری این رژیم‌ها وظیفه خود می‌دانند بهر قیمت سایه امریکا را بر سر کشورهای منطقه، بلکه دنیای اسلام نگاه دارند. تا ممکن است نگذارند مردم بدانند که ابرقدرت در انحطاط است و خلاء را خود با ایجاد أنواع جنگها، پرکنند و وانمود کنند که ابرقدرت با روی کارآمدن ترامپ پرقدرت‌تر شده و حامی آنها است. اردوغان و حکومتش نیز نه به رشد مردم ترکیه که به قدرتمداری می‌اندیشد که او باید بشود.

    و چون در وضعیتی تأمل ‌کنیم که بزرگ‌ترین حوزه تمدنی جهان، «دنیای اسلام» در آن‌ است، می‌بینیم بی‌خیال‌تر از همه، مردم این دنیا هستند. وضعیتی که دارند، یک درصد بخاطر وجود استبدادها است و نود و نه درصد بخاطر طرز فکر آنها، معجونی از دین از خود بیگانه در بیان قدرت و سنن و رسوم ساخته قدرت است. می‌گویند: روحانیان قشری همه کار کردند تا شاه عباس، ملاصدرا را از اصفهان تبعید کرد. او راهی کاشان شد. در کاشان، در باب جنگ ایران و عثمانی، جمله‌ای گفت. گفت: «این‌ جنگ‌ها مسلمانان را ضعیف می‌کند و آنها که جنگهای صلیبی را به مسلمانان تحمیل‌ کردند، ضعف کشورهای ما را مغتنم خواهند شمرد و قدرتمند خواهند شد و بجان مسلمانان خواهند افتاد». این‌بار، نوبت به آخوندهای قشری کاشان رسید تا از شاه بخواهند آن اندیشمند را در بدر بیابانها کند. بخاطر دادن این هشدار که زمان بر صحت آن شهادت داد و نیز مخالفت با تقلید جاهلانه، او هفت سال، در درکه قم، به حال تبعید زیست. و هنوز که هنوز است کشورهای مسلمان گرفتار جنگ بر سر «منافع» - که سهم بزرگ آن را تقدیم شیری می‌کنند که پیر می‌شود و از کار ‌می‌افتد – هستند و بدان، پوشش مذهبی می‌دهند.

   چنین است: وقتی جامعه‌ها می‌گذارند اندیشه راهنمایشان در بیان قدرت از خود بیگانه شود و تضاد را راهنمای رابطه فرد با فرد و گروه با گروه و کشور با کشور و مرام با مرام می‌کنند، هشدار دهندگان را از صدا می‌اندازند که هشدار ندهند. اگر نشد، بر گرداگرد آنها، دیوارهای سانسور را بالا می‌برند و تا ممکن است از تخریب آنها فروگذار نمی‌کنند.

    دادگاهی که کلیسا برپا کرده بود، گالیله را بدین‌خاطر که گفته بود زمین به دور خورشید می‌چرخد، مجبور کرد، سخن خویش را انکار کند. می‌گویند: او در همان‌ حال که به زمین می‌نگریست، آهسته، پای بر زمین می‌کوبید و با خود می گفت: «با وجود این، زمین حرکت می‌کند». حالا هم، خواه ایرانیان و مردم کشورهای مسلمان باور کنند و خواه باور نکنند، ابرقدرت امریکا، بمثابه قدرت، در حال زوال است. تا زمانی که نظام جهانی جدیدی بر محور قدرتهای جدید شکل بگیرد، فرصت کوتاهی است که هرگاه آن را برای رشد انسانی که خود هستند و عمران طبیعت خویش مغتنم نشمارند و الگوی جدیدی از فرهنگ، فرهنگ استقلال و آزادی پدید نیاورند، دیگر فردا دیر است و فرصت از دست می رود.